قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • این‌روزها

    ظاهرا این یک قاعده‌ی کلی‌ ِ نانوشته‌ست که همه‌کارهای سخت، با هم به سراغت میاد.

    همه هم مهم و غیرقابل حذف

    خدایا کمک‌م کن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۲ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    پاشنه شکسته

    تصور کن بعد از غروبه و داری برمیگردی خونه، همین‌طوری که از در مترو آمدی بیرون و داری تو خیابون راه میری تا برسی به ایستگاه اتوبوس، با خودت فکر می‌کنی به کارهایی که باید انجام بدی؛

    «طرحی که باید بنویسم، مطلبی که باید می‌نوشتم، آن کتاب‌ها، برنامه‌ریزی برای آن کار، اشکال‌گیری آن یکی، وای تحقیقم را چه کنم، برای مهمونی هم باید به چند نفر خبر می‌دادم ای بابا یادم رفت، خوب به فلانی و فلانی هم باید این را بگم، یادم نره فردا آن ایمیل را بفرستم، اوووم یادم رفت بازم هاست وبلاگ‌م را درست کنم، هی ثبت نام این ترم را هم که نکردم، موضوع پایان‌نامه را هم که هنوز انتخاب نکردم بچه ها حتما فصل یک و دویشان را نوشتن و ….»

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    تصور یک هفته زندگی من

    قبل از خواندن مطلب عذرخواهی میکنم بابت غلط های احتمالی در نوشته
    چون فرصت دوباره خوانی اش نبود


    تصور کن؛

    بیست و خورده ای سال زندگی آرام و بی دغدغه ای داشتی، درس میخوندی، کلاس میرفتی، کار میکردی، کتاب میخوندی، گاهی مهمانی و گردش و … و همه ی اینها با یک نظم و آرامش جلو میرفتند و روزهای زندگیت را تشکیل میدادند.
    گاهی اوقات آن وسط ها مثل زندگی همه ی آدم ها، آزمایش های کوچک و بزرگ خدا سراغت می اومد و در تایم زمانی مشغولت میکرد ولی آنها هم انگار هماهنگ شده بودند و به ترتیب سراغت می آمدند.

    عادت کردی به این جور زندگی، ولی همیشه خودت را آماده میدیدی برای لحظات سخت
    همیشه به خودت میگفتی، آدمی هستی که در سختی ها میتونه مقاوت کنه و کم نیاره.

    ولی زندگی همیشه در یک مسیر حرکت نمی کنه و گاهی رودخانه اش میرسه به مسیرهایی که باید حرکتش را تند کنه.

    حالا این را تصور کن؛

    دانشگاه ارشد قبول شدی و تازه داری با محیط جدید و درس هاش آشنا میشی،
    استاد ها تا میتونن تحقیق میدن که خدایی نکرده دانشجو بی سواد تحویل جامعه ندهند،
    دو عضو جدید به خانواده تان اضافه می شوند که مراقب از خودشان و مادرهاشون تا حدود زیادی از تو توقع میره،
    چند ماه یکبار جایی جلسه ای هست که تو دبیرشی و باید مطالب هر دفعه را بنویسی ونظم بدی،
    قول دادی برای چند سایت یک چیزهایی بنویسی،
    نوشتن یک سفرنامه برای مجله ای را قبول کردی،
    همکاری در ساخت یک کار مستند را قبول کردی،
    دوست داری هفته ای یکبار وبلاگت را بروز کنی،
    هم فکری برای یک برنامه ای را هم قبول کردی،
    این وسط انقدر معتادی که نمیتونی از نت دست بکشی،
    به همه اینها اضافه کنید کمی تا قسمتی تنبل بودن شخص مذکور را

    حالا حال و روز یک هفته این بنده خدا را تصور کنید؛
    دو شنبه: تا ساعت شش بعد از ظهر کلاس بودی، میرسی خونه سریع وسایلت را جمع میکنی چون باید بری بیمارستان و به عنوان همراه بیمار مراقب خودش و نوزاد تازه متولد شده، ناهار چیزی نخوردی و همچنین شام، تو بیمارستان هم حالت تهوع پیدا کردی و چیزی از گلوت پائین نمیره، ولی انقدر دیدن نوزاد خوشحالت کرده و ذوق زده شدی که همه این چیزها یادت میره، حتی وقتی نوزاد در اولین شب ورودش به دنیا تا صبح گریه میکنه و نمیذاره حداقل یک ربع چشمانت روی هم بره

    سه شنبه: نوزاد در حقت لطف میکنه و حدود چهار ونیم صبح آروم شده و میخوابه، تازه میخوای چشمات را روی هم بذاری که می ان و تخت های همراه های بیمار را جمع میکنند و فقط میتونی روی مبل بنشینی و با حسرت به بیمارت که روی تخت دراز کشیده، نگاه کنی، ظهر شیفتت را تحویل به مادرت میدی و سریع خودت را میرسونی دانشگاه تا غیبت نخوری، سرکلاس فقط دهن استاد را میبینی که تکان میخوره و از حرفاش چیزی نمی فهمی، ساعت شش میرسی خونه و تقریبا غش میکنی روی تخت، ولی فقط دو ساعت میتونی بخوابی چون دوباره شب مهمان بیمارستان هستی، پدر لطف میکنند برات شام درست میکنند، از فرصت حداقلی که پیدا کردی استفاده میکنی و میای نت ولی زود باید بری
    توی بیمارستان فکرت هزار جا هست، از مطالبی که ننوشتی، چیزهایی که نخوندی،کمردرد شدید مادرت که توی این هاگیرواگیر دوباره برگشته و … ولی گریه نوزاد اجازه نمیده بیشتر از این فکر کنی و باید بغلش کنی تا آروغ بزنه و آروم بشه
    انقدر خسته ای و گیج خواب که حتی میترسی نوزاد از دستت بیافته، احساس مسئولیت خواب را از سرت میپرونه ولی اخرهای شب انقدر منگ و گیج بودی که فرداش میفهمی نوزاد چند بار گریه کرده و تو اصلا از خواب بیدار نشدی

    چهارشنبه: دیشب موفق شدی دو ساعتی بخوابی، شکر خدارا میکنی و به ضرب المثل “یک مو از خرس کندن غنیمته” ایمان میاری.
    زنگ میزنی به مادر محترم که من یازده جایی جلسه دارم و باید برم، شیفت را تحویل میدی و پدر نوزاد لطف میکنند و میرسانند، سعی میکنی همه سختی های دو شب گذشته را فراموش کنی و مثل بچه های خوب تا ساعت یک به حرف ها گوش بدی.
    خودت را سریع از انقلاب میرسونی بهارستان تا در جلسه ماهیانه شرکت کنی، دبیر هستی و باید متن مطالب جلسات قبل را آماده میکردی و ارائه میدادی ولی … بحث ها را باید جمع کنی تا هرز نره، و تصمیم گیری برای جلسات بعدی. رسما هنگ کردی دیگه
    مادر زنگ میزنه که خواهر و نوزاد دارند از بیمارستان مرخص میشوند و خودت را برسان، رسما عذرخواهی میکنی و اینکه نمیتونی جلسه را ترک کنی، به نظرت مادر ناراحت شده اند و همین باعث میشه ذهنت مشغول بشه و مدام سرزنشت کنه
    L
    وقتی رسیدی خونه به حال خلصه میری و چند ساعتی با همان مانتو و روسری روی تخت میخوابی، شب باید با پدر بروی دیدار نوزاد، مادر زنگ میزنه و کلی لیست میدهد که آماده کنی و برایش ببری، رسما بی خیال کارهای خودت میشوی و سعی میکنی به اعصابت مسلط باشی (که البته خیلی سخته و موفقیت درش کم)
    حدود دوازده برمیگردی خونه، نت گردی از اهم واجبات است که خستگی نمی فهمد. شب را بدون صدای نوزاد میخوابی.

    پنج شنبه: عملا بیشتر صبح خواب بودی، دیشب فرمان داده اند که ظهر خودت را برسونی منزل خواهر برای کمک، بی خیال کلاس میشوی و کارهاتو میکنی تا بروی، ولی زنگ میزنند که نمیخواهد بروی؛ کلاس را نرفتی و از طرف دیگر حالا زنگ زده اند که نمیخواهد بیایی( اعتراف میکنی به خواننده که عصبانی شدی)
    وقت میکنی کمی به کارهایت برسی الحمدلله

    جمعه:باید بروی منزل خواهر چون مهمان دارد، زنگ میزنند از مجله که تا وسط هفته باید سفرنامه را نوشته باشی، پیامک میاد از دوستات ولی فرصت جواب دادن نداری، اینباکس موبایل پر شده و باید یکسری را پاک کنی ولی فعلا فرصت نداری، مطمئنی چند روز دیگه پیامک اعتراض آمیز دریافت می کنی مثل همیشه. شب تا حدود دو بیدار هستی به هوای اینکه فردا خونه ای و میتونی بخوابی
    شنبه: صبح خواب هستی که با صدایی بیدار میشوی و استرس زیادی بهت وارد میشود و چون تنهایی و باید تصمیم بگیری چکار باید کنی، سوار ماشین میشوی، ساعت هفت صبحه و تهران ترافیک . حدود سه ربعی تو راهی تا برسی به بیمارستان، تو راه مدام ایه الکرسی میخونی و نگاهت به صندلی عقبه. بلاخره میرسی بیمارستان و بیمار را تحویل میدی و میری برا کارهای پذیرش با همسر محترم بیمار
    روی صندلی های انتظار بیمارستان از خستگی خوابت میبره ولی استرس داری هنوز چون دکتر نیومده . بلاخزه ساعت حدود یازده خبر میدهند که نوزاد به دنیا امده و دوباره همه خستگی ها یادت میره وقتی میارنش تا ببینیش.
    صبح انقدر هول شدی که حتی یک کتاب و ورق هم با خودت نیاوردی و تا شب مجبوری خودت را با بچه و مادرش سرگرم کنی عملا شنبه هم تمام میشود با کلی استرس

    یکشنبه: پدر نوزاد جدید صبح میرسانندت خانه . پدر راهی سفر هستند و باید ساکشان را ببندی. لباس های تلمبار شده را میریزی در ماشین، ساک پدر را جمع میکنی، ناهار میپزی، الحمدلله خانه تمیز است.
    ظهر مادر به خاطر کمردرد شدید به خانه برمیگردند ، باید بری کلاس. انقدر از این بیمارستان به ان بیمارستان رفتی که همه لباس ها گذاشتی برا شستن و مجبوری رنگین کمونی بزنی بیرون حتی
    L تلفنت زنگ میخوره و میبینی از طرف همان کار مستنده است، میگند چرا نیومدی جلسه. میگی مگه امروز بود؟ میگند بله . هماهنگ شده بود که . میگی من اصلا الان نمیتونم خودمو برسونم و رسما عذرخواهی میکنی. لعنت میفرستی به حافظه ات
    خسته و کوفته از کلاس برمیگردی و میفهمی پدر میخواهند به دیدن نوه جدید یکروزه بروند و تو هم باید بروی، تقریبا احساس چرخ شدگی داری ولی ذوق دیدن دوباره نوزاد نیروی مضاعفی بهت میدهد. ساعت حدود یک و نیم است که برگشتی خانه و میخوابی

    دوشنبه: صبح زود پدر نوزاد اولی میاد دنبالت تا نوزاد را برای غربال گری ببرید بیمارستان. دکتر تشخیص زردی میدهد و نوزاد را میبرید برا آزمایش ( خاله بمیره براش) یک کلاس داری و مجبوری خودت رابرسونی دانشگاه، نگران بستری شدن نوزاد هستی ولی زنگ میزنی و میفهمی درصد زردی کم بوده و جای نگرانی نیست. استاد محترم یادشان افتاده باید تحقیق ارائه بدیم و تازهموضوع میدهند و میفهمی یک بدیختی جدید برات اضافه شد. دوستت گیر داده که توضیح بدی چطوری باید موضوع پایان نامه انتخاب کنه و تو دلت میگی اخه داره از کی میپرسه. ساعت شش جلسه داری. نه صبحونه درست خوردی و نه ناهار. از آخر کلاس میزنی تا بتونی لااقل شش و نیم خودت را برسونی. با بدبختی حدود شش و نیم میرسی و متوجه میشی غیر از دو نفر بقیه هنوز  نیامدند. تا ساعت هشت طول میکشه کارها و تا برسی خونه شده نه … تازه رسیدی که زنگ میزنند که وسایل را آماده کن شب بیای اینجا. تند تند کارهایت را در عرض نیم ساعت انجام میدی و با دو تا کیف بزرگ راهی خانه خواهرت میشوی و به کارهای مانده ات فکر میکنی و فرصتی که نداری

    و این داستان هم چنان ادامه دارد …

    دعا کنید