قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • لیستی از مهاجران وبلاگستان به تلگرام

    وبلاگستان چند سالی‌ه که از رونق افتاده و تعداد وبلاگ‌هایی که هنوز می‌نویسن و وبلاگشون رو آپدیت می‌کنن خیلی خیلی کم شده! وبلاگ‌نویسهای قدیمی یا از فضای مجازی رفتن، یا درگیر کار و زندگی شدن و فرصت نوشتن پیدا نمی‌کنند یا فعالیت در شبکه‌ها رو به وبلاگستان ترجیح میدن.

    نسل جدید هم اقبالی به وبلاگستان ندارند و حتی فکر کنم بعضی‌هاشون ندونند وبلاگ دقیقا چیه و چطور میشه وبلاگ داشت! و اکثرا در شبکه‌ها فعال هستند.

    ولی یکسری از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی هستند که هنوز می‌نویسند؛ ولی مخاطب اصلی‌شون در شبکه‌های اجتماعی، مخصوصا تلگرام‌ه؛ حالا یا تو وبلاگ یا سایتشون مطالب‌شون رو مینویسند و برای خونده شدن در کانال شخصی تلگرام‌شون بازنشر می‌کنند، یا کلا اسباب‌کشی کردند به کانال‌های تلگرامی و آنجا می‌نویسند.

    پیدا کردن کانال‌های شخصی، اگه خود فرد، تو وبلاگش یا شبکه‌های دیگه‌ای که عضوه معرفی نکرده باشه، کار سختی‌ه! برای همین به فکرم رسید یکسری از کانال‌های وبلاگ‌نویسهای قدیمی که میشناسم و این مدت تو تلگرام بهشون برخورد کردم رو اینجا جمع‌آوری کنم و از بقیه هم بخوام، اگه کانال دارند یا کانال باقی وبلاگ‌نویسها رو میشناسن، اطلاع بدن تا به این لیست اضافه کنم تا حداقل بتونیم از این طریق پیگیر نوشته‌ها باشیم.

    حجه الاسلام زائری
    تقی دژاکام (آب و آتش)
    کمیل باقرزاده
    میثم رمضانعلی(هابیل)
    حسین شرفخانلو (صبح)
    مریم کمالی نژاد (ستایش)
    کبری آسوپار (یک وجب دل)
    امید حسینی (آهستان)
    میم سین
    کیوان ابراهیمی
    احمدرضا بیضایی (اسکالپل)
    جلیل سامان (وقت بودن)
    حامد آقاجانی (پنکسم)
    ریزنوشت
    محمدرضا باقری (بیا تا برویم)
    علی قلهکی
    مهدی ناظمی
    محمدصادق کریمی
    روح‌الله رشیدی (ابتدا)
    مردی از جنس یخ
    سوزن‌بان
    مهدی شریفی (تن‌ها)
    سید رضی زاده (دل‌آباد)
    محمدرضا وحید‌زاده (پیاده روی در اتوبان)

    این هم کانال تلگرام وادی

    این کانال نیز مطالب وبلاگستان زنان را بازنشر می‌کند

    روی اسم‌ها کلیک کنید تا کانال تلگرامشون براتون باز بشه.

     این لیست، بروز می‌شود …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۲ ق.ظ روز ۱۷ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۴)

    وادی من

    یه سوال میپرسم تو اینستاگرام، چندین نفر میان جواب میدن و لایک میکنن. این‌جور وقت‌ها دلم برای وبلاگستان میسوزه و تنگ میشه؛ برای وبلاگستان شلوغ و پر جنب و جوش؛ برای کامنت‌دونی های شلوغ و پر از کامنت، برای تائید کردن کامنتها، برای گودر و حتی برای فیدلی

    بخاطر همین خیلی وقت‌ها مجبورم پست وبلاگم رو توی اینستام هم بذارم، یا حتی اول تو اینستا بنویسمش و بعد به وبلاگ منتقلش کنم! شاید حرف منطقی نباشه و بگیم بالاخره هر روز یه وسیله و یه برنامه‌ای میاد و رونق میگیره، ولی من نمی‌تونم از وبلاگ دل بکنم، حتی اگه نوشته‌های شبکه‌های اجتماعیم رو اینجا کپی کنم!
    انگار یه آرشیوی‌ه اینجا برام که اهمیتش از هرجای دیگه بیشتره

    وادی جونم، دوست دارم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ روز ۲۰ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    مارکووبلاگر

    {از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

    این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

    اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

    اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

    نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

    تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

    تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

    شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

    در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

    به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

    همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ روز ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۰)

    روزهای دور از خانه

    چهار روز پیش یه ایمیل برام آمد از پشتیبانی شرکتی که ازش هاست خریده بودم و نوشته بود که سرور خارجی همه دامنه های آی آر را تحریم کرده و بسته و از آن روز وبلاگ به ملکوت اعلی رفت تا امروز صبح که چون دیشب کلا سرورش را عوض کردم، دوباره زنده شد.

    این چند روز که وبلاگی وجود نداشت، احساس مادری را داشتم که از بچه اش دورش کردن و هیچ خبری ازش نداره. دلشوره داشتم و احساس میکردم یه چیزی گم کردم و باید پیداش کنم تا آروم بگیرم.

    خلاصه امروز صبح که  ده دقیقه بعد از بیدار شدن! وبلاگ را چک کردم و دیدم بالاست و روپا آمده، خیالم راحت شد و دوست داشتم مثل یه مادر، “وادی” را بغل کنم و بهش بگم :”کجا بودی عزیزم؟ فکر نکردی من نگرانت میشم؟ دیگه بدون خبر، از پیشم نرو”

    … وابستگی های حقیقی مون کم بود، وابستگی مجازی هم بهشون اضافه شده. خدا به دادمان برسه.
    راستی فرق بین وابستگی و دلبستگی، چیه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۴ ق.ظ روز ۰۷ تیر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۸)

    بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

    ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

    ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

    تعز من تشاء و تذل من تشاء
    بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
    جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۱ ق.ظ روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)

    برای چهره ۸۹

    حدود یک ماهی است که در فضای مجازی و وبلاگستان، حرف از چهره۸۹ و انتخاب برترین وبلاگ‌نویس است. ایده نو و بکری که جای‌خالی‌اش در فضای وبلاگستان و برای وبلاگ‌نویسان به شدت احساس می‌شد.

    حدود سه هفته‌ای، وبلاگ‌نویسان و اهالی فضای مجازی فرصت داشتند تا پنج انتخاب خود را از وبلاگ‌هایی که می‌شناختند و آنها را می‌خواندند و به نظرشان بهترین بودند، انتخاب کنند و در این جشنواره شرکت کنند. یک تجربه جدید و بسیار خوب.

    نتیجه مرحله اول این جشنواره، دیروز اعلام شد و ده وبلاگ برتر که امتیاز بیشتری را گرفته بودند، معرفی شدند.

    ده وبلاگ برتر چهره 89

    مرحله دوم هم درجریان است و نمی‌دانم چند روز دیگه نتایج نهایی اعلام میشه.
    این اتفاق و جشنواره، همان‌طور که نوشتم یک رخداد جدید و خوب در فضای وبلاگستان بود که اینطور نشان می‌داد که این فرصت را به افراد می‌دهد تا وبلاگ‌های خوبی را که می‌شناختند در محک آزمایش بگذارند و هم وبلاگ‌های خوبی که بقیه می‌شناسند را، بشناسند!

    ولی نکته‌ای که از اول برگزاری این جشنواره مشخص بود و با اعلام نتایج هم عیان شد، این بود که وبلاگ‌های شناخته شده‌ی وبلاگستان، رتبه می‌اورند و برتر شناخته می‌شوند؛ یعنی در واقع این جشنواره شاید تاکیدی بود بر برتر بودن وبلاگ‌های برتر!

    البته این شرط که وبلاگ شرکت داده شده در این جشنواره نباید در زمان برگزاری، فیلتر باشد، خیلی از وبلاگ‌های شناخته شده وبلاگ‌ستان را از دور مسابقه خارج کرد و برای هر ذهنی محتمل بود که اکثر وبلاگ‌ها باید از همین طیفِ وبلاگ‌هایی که الان انتخاب شده‌اند، باشند.

    جدای از بکری و تازگی این جشنواره، جای خالیِ معرفیِ وبلاگ‌های ناشناخته‌ای که خیلی هم خوب می‌نویسند، در این جشنواره خالی بود. مثلا میشد در کنارِ انتخاب وبلاگِ برتر، بخشی هم برای انتخاب وبلاگِ برتر ناشناخته یا غیرمعروف گذاشته میشد که با شاخص‌بندی‌هایی توسط برگزارکننده‌های این جشنواره، از بخش‌ اصلی جدا میشد و مخاطب می‌توانست در این قسمت، وبلاگ‌هایی که می‌شناسد و عمومی نیستند را معرفی کند؛ که مخاطبِ وبلاگ‌خوانِ ما، با تعداد بیشتری وبلاگِ خوبِ تنها! آشنا شود و گاهی مجبور نباشد دربه درِ یک وبلاگِ تازه و نو برای خواندن بماند. یعنی این سایت چهره، میشد یک بانک، از وبلاگ‌های خوبِ جوان. وبلاگ “آهستان” و “زهرا” و “دوئل” که دیگر ناشناخته نیستند و احتیاج به معرفی ندارند، مگر برای همان مشخص شدن چهره و برترین بودن بین خودشان.

    چهره 89

    پ.ن ۱: اینکه این جشنواره برای معرفی چهره وبلاگ‌ستان بوده، همان‌طور که از اسمش مشخص است، نه برای معرفی وبلاگ‌های خوبِ ناشناخته را می‌دانم، این پست هم برای تشکر از دوستانِ برگزارکننده این جشنواره و خدا قوت گفتن به آنها بود هم پیشنهادی برای سال‌ها و جشنواره‌های بعدی.

    پ.ن۲: شاید بخشِ استانی این جشنواره، کمی به پیشنهادی که نوشتم، نزدیک باشد. شاید.

    پ.ن۳: این پست، از بحثی که با چند نفر از دوستان در یکی از شبکه‌های اجتماعی صورت گرفت،نشات گرفت و نوشته شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۳ ق.ظ روز ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۴)