قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • قصه‌ی ما و جوراب‌ها

    اعتقاد دارم جوراب رو باید زود به زود شست! زود به زود به این معنی که اگه پوشیدی و کفش پات کردی و یکساعت پات تو کفش بود، اون جوراب باید شسته بشه! حتی اگه کثیف نشده باشه! چون به هر حال تو کفش بوده؛ اگه کفش کتونی باشه که قطعا باید شسته بشه.

    ولی آقای همسر چنین اعتقادی نداره و میگه جورابی که یکساعت تو کفش بوده، کثیف نشده و نباید شسته بشه! خلاصه این موضوع یکی از اختلافات بین ماست. بعدازظهرها که آقای همسر از سرکار میاد این اختلاف، به نقطه اوجش میرسه. چرا؟ چون فاصله خونه تا محل کار کمتر از نیم‌ساعته با ماشین، محل کار هم کفش‌هاش رو درمیاره و دمپایی میپوشه و بنابراین معتقده جوراب تمیزی که صبح پوشیده، کثیف نشده و احتیاج به شستن نداره؛ ولی من معتقدم باید شسته بشه، چون به هرحال رفته تو کفش، اونم کتونی!

    بعدازظهرها، من مثل عقاب منتظرم ببینم آقای همسر کجا جوارب‌هاشو درمیاره تا سریع بپرم و بندازمشون تو ماشین لباسشویی! :)) البته بگذریم که گاهی از ماشین درشون میاره یا خودم تسلیم میشم و نمی‌شورمشون! خیلی وقت‌ها هم پاتک میخورم البته و جورابی نمی‌یابم! چطوری؟ اینطوری که دور از چشم من، جوراب‌ها یه جایی قایم میشن که سرنوشتشون در آخر روز به لباسشویی ختم نشه و فردا صبح هم پوشیده بشن! اینطوریه که عقیده‌ی من نمیتونه پیروز بشه 🙂

    آقایون خوشحال نشید! توی کارهای خونه این ما زن‌ها هستیم که پیروزیم! چرا؟ چون خیلی وقت‌ها موقع جارو کردن خونه، به جوراب‌های قایم شده برمیخورم! جوراب‌هایی که زیر مبل یا پاتختی‌ها قایم شدن تا فردا صبح هم پوشیده بشن ولی صاحبشون، فردا صبح یادش رفته که دیروز مهمات قایم کرده و یه جوراب نو و تمیز برداشته و پوشیده و رفته سرکار؛ و سرنوشت جوراب‌های قایم شده هم به سرنوشت بقیه دوستاشون میپیونده! ماشین لباسشویی 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۲ ق.ظ روز ۲۰ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۶)

    حرمت‌ها

    دعوای گله و طعنه که نمک و ادویه زندگی زن و شوهراست؛ البت تا اندازه ای که پرده های میون اونا پاره نشه!
    که بدون اگه این اتفاق افتاد، مهر و محبت بین اونام ور افتاد.
    هر اندازه امنیت خاطری که مرد برای زنش فراهم میکنه مهمه، همون اندازه حرمتی که زن توی خونه برای مردش میذاره مهمه

    دیالوگ مادر حیدر (ثریا قاسمی) در سریال شب دهم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۴ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    یک مرد مسلمان

    من در خانه ای بزرگ میشدم که پدرم به مهمان تعارف نمیکرد خانه بیایند مگر اینکه قبل از آن با مادرم مشورت کرده باشد. با اینکارش بارها مهمان‌های لبنانی اش را آزرده خاطر یا شگفت زده کرده بود. اینکه “برای دعوت آنها به خانه؛ از زنش اجازه میگیرد”
    من در خانه‌ای بزرگ میشدم که در آن هیچ مردی این اجازه را به خودش نمی‌داد کاری را که خودش می‌توانست انجام دهد، از خواهرش، دخترش یا زنش بخواهد.

    امام موسی صدر به روایت دخترشان

    برشی از کتاب هفت روایت خصوصی
    صفحه هفتاد و هشت

    زنان عاشق؛ مردان عاشق

    طبیعت و زندگی نشان داده است که ماهیت زندگی موجودات بر اساس زوج بودن است و در خلقت هر موجود، موجودی مشابه او خلق شده است. انسان نیز در دو جنس زن و مرد آفریده شده که علاوه بر مشابهت‌هایی که این دو جنس باهم دارند، تفات‌هایی نیز دارند که همین تفاوت‌ها باعث جذب آنها به یکدیگر و دوست داشتن هم و مکمل قرار گرفتن برای یکدیگر می‌شود.

    اکثر انسان ها در زندگیشان، احساس عشق را درک کرده‌اند. تجربه‌ عشق، ارتباطی به فرهنگ و جامعه، جنسیت، سن و سال و حتی مذهب ندارد و انسان‌ها با خصوصیات متفاوت در طی سال ها و قرون مختلف عشق را تجربه کرده‌اند. مسئله‌ای که این مقاله می‌خواهد به آن بپردازد تفاوت بین عاشق شدن مردان و زنان است و اینکه چه علتی باعث این تفاوت و اختلاف می شود. (بیشتر…)

    ما زن‌های متاهلِ ترسو

    زمان مجردی بارها اتفاق افتاده بود که درخانه تنها بمانم؛ یادم هست زمان به دنیا آمدن خواهرزاده‌هایم مادرم خانه خواهرم رفته بود و پدرم هم مسافرت و فاصله خانه خواهرم تا خانه ما زیاد بود و من که باید هرروز دانشگاه می‌رفتم و گاها سرکار، طی کردن هر روزه این راه برایم سخت بود و برای همین چند روزی تنها در خانه ماندم؛ در خانه‌ای بزرگ و حیاط‌دار. بدون هیچ احساس ترس و وحشتی. یادم است ترسِ یکی از دوستانم که ازدواج کرده بود از تنها ماندن در خانه بعد از تاریک شدن هوا را بی‌مورد می‌دانستم و فکر میکردم خودم خیلی شجاع هستم.

    ولی بعد از ازدواج انگارشجاعت‌م! کم شده؛ بعد  از تاریک شدن هوا حتی اگر ساعت شش عصر باشد، مدام به ساعت نگاه میکنم و منتظرم تا همسرم برسد، حتی از فکر تنها ماندن در شب هم می‌ترسم آن هم در خانه‌ای خیلی خیلی کوچیک‌تر از خانه پدری، خانه‌ای آپارتمانی که فقط با یک دیوار از همسایه‌ها جدا شده است وگاهی صدایشان را می‌شنوی، نه حیاطی دارد نه زیرزمینی؛ حالا شاید حالِ آن دوست قدیمی‌ام را درک می‌کنم.

    دلیل‌ش شاید این باشد که انسان، مخصوصاً زن‌ها، بعد از ازدواج به همسرشان وابسته می‌شوند، یک پناهگاه پیدا می‌کنند برای مواقع ترسیدن، ناراحت و خوشحال بودن، برای همه‌ی زمان‌هایشان و وقتی نباشد، می‌ترسند، هراس پیدا می‌کنند؛ انگار دلشان قرص شده است به کسی و بودن‌ش و وقتی نباشد، ترس و اضطراب پیدا می‌کنند. شاید یکی از مصداق‌های آیه لتسکنوا الیها همین‌جا باشد

    در این مواقع یاد کتاب‌هایی که از زندگی همسران شهید خوانده‌ام می‌افتم (مخصوصا دختر شینا) که آنها چه زن‌هایی بودند که آن هم نه در شرایط عادی که درشرایط جنگ وبمب‌باران، چطور روزها و شبها بدون همسرانشان تحمل می‌کردند؛ و اینکه اگر من هم در چنین شرایطی قرار بگیرم، می‌توانم تحمل کنم و بشوم همان دخترِ شجاع؟ که دلم قرص شود نه به بودن همسرم که به بودنِ خدای همسرم در کنارم و شرایط را تحمل کنم بخاطر آرمان‌های همسرم و دین‌مان؟

    بعدنوشت: این حسی‌ی که درباره‌اش نوشتم ترس نیست؛ حس دیگری است که در قالب ترس خودش را نشان می‌دهد.

    بازنشر در: لینک‌زن،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳۴)

    من مسئولم تا شوهرم را تغییر دهم*

    اغلب زنان دوست دارند همه‌چیز را درست کنند. اگر کاری خراب شده باشد یا کسی در اشتباه باشد، دوست دارند آن را درست کنند.
    باور این دروغ*(جمله‌ی تیتر) در چارچوب ازدواج، برای زنان موجب می‌شود او از نیازهای خود و همسرش در زندگی مشترک غافل بماند و بیشتر در جستجوی کاستی‌ها و نقص‌های همسرش باشد.

    حقیقت این است که زن نمی‌تواند قلب شوهرش را تغییر دهد ولی می‌تواند با روح الاهی در تغییر قلب خودش سهیم باشد.

    حتی بسیاری از زنان دیندار هم متوجه نیستند که دو اسلحه‌ای دارند که بسیار موثرتر از نق زدن، ایراد گرفتن و موعظه کردن است. اولین سلاح، “زندگی خداپسندانه” ست که خداوند برای ایجاد اعتقاد و عطش معنوی در زندگی بشر استفاده می‌کند و دیگری “دعا کردن” است. وقتی زن دائماً به صفاتی که دوست دارد در شوهرش تغییر کند، اشاره می‌کند مثل این است که شوهرش را به موضع دفاع و مقاومت می‌کشاند.
    اما وقتی زن به خدا متوسل شود و از قدرت بالاتری درخواست کند تا شوهرش را اصلاح کند، امکان این تصحیح بیشتر است.

    من زنان بسیاری را می‌شناسم که با صبر و ایمان به قدرت خدا و توکل به او و دعا کردن برای اصلاح شوهرانشان، شاهد چنان تغییراتی در آنها بوده‌اند که هیچ‌گونه توجیه انسانی و عقلانی برای آن اتفاق وجود ندارد به جز خداوند و همسر باایمانی که آموخت چگونه برای همسرش دعا کند.

    کتاب “دروغ‌هایی که زنان باور می‌کنند و حقایقی که آنها را آزاد می‌سازد”
    اثر “نانسی لی‌دموس”
    صفحه ۷۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۰۳ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵)

    به‌خاطرِ یک مشت دلار!

    خواهرم که دبیرستان بود، یک دوست داشت که چهار سال دبیرستان را با هم بودند، حتی یادم است با هم مدرسه‌شان را عوض کردند و باهم، رشته تجربی را انتخاب کردند و باهم برای کنکور درس خواندند و هر دو هم در یک دانشگاه و یک رشته قبول شدند و فقط یکی‌شان ورودی بهمن بود و آن یکی ورودی مهر و برای همین “دکتر” شدن و فارغ‌التحصیل شدنشان از هم فاصله گرفت.

    ازدواج و هرکدام مشغول کاری شدن و پیدا کردن دوستان متفاوت و این مسائل باعث شد که روابط و رفت و آمدهایشان مثل قبل نباشه و هرچند وقت یکبار از حال هم خبردار بشن.

    چند روز قبل داشتم با خواهرم حرف میزدم که بروند در یکی از شهرهای اطراف تهران زندگی کنند و مطب بزند و این‌طور صحبت ها که گفت فلانی که رفته مطب زده! گفتم: «هر روز میره و میاد؟» گفت :«نه! یکشنبه‌ها میره و تا چهارشنبه هست و بعد برمیگرده تهران» گفتم: «دختر و شوهرش هم باهاش میرن یعنی؟» گفت: «نه! آنها تهرانن، این میره چهار روز آنجاست، سه روز تهران»

    از خواهرم که پرسیدم آنجا کجا هست، خونه خریده یا اجاره کرده؟ گفت :«یه اتاق اجاره کرده که مطبش هست یه آشپزخونه هم داره، همش همونجاست، شب‌ها هم روی تختِ معاینه بیمار میخوابه» من که با این حرف‌های خواهرم تقریبا به حالت بهت مونده بودم و اصلا نمی‌تونستم هضم کنم که یک خانم برای اینکه کار کند و بیکار نباشد و البته پول دربیاورد همسر و بچه دوم دبستانی‌اش را چهار روز در هفته تنها میذاره و میره یه شهر دیگه!

    یعنی کارش را انقدر دوست داره؟ یعنی ارجحیت داره کارش بر خیلی مسائل دیگه زندگیش؟ یعنی همسرش را دوست نداره و ازش خسته شده؟ یعنی در تهران اصلا نمی‌تونه هیچ کجا مشغول به‌کار بشه؟ یعنی شوهرش رضایت کامل داره با این کار؟ یعنی دخترش خیلی دوست داره به دوستاش پز! بده که مامان من دکتره و مریضارو خوب میکنه؟ یعنی چی دقیقا؟ من که هنوز نتونستم هضم‌ش کنم، شما را نمی‌دونم! …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۷ ق.ظ روز ۰۸ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱۴)