قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • برای آقای آسمانی

    از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

    دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

    روحت شاد پیرمرد مهربان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    نیم سال

    نیم‌سال گذشت …
    نیم‌سال‌ی که داغِ هر روزش، سخت‌تر از روز قبلش بود؛ غیرقابل‌باورتر؛ سخت‌تر؛ سنگین‌تر …

    آه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۷ ب.ظ روز ۱۲ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    دو ماه گذشت

    ‏انگار
    وقتی زمان میگذرد،
    غم ته‌نشین میشود
    و سنگین‌تر…

    دو ماه شد که
    رفتی بابا

    امروز، پُرم از حس‌های متفاوت از غم
    کل وجودم را غمِ دوماهه‌ی رفتن بابا پر کرده و از طرف دیگر تبریکاتِ روز معلمی که امسال نداشتمش، می‌آید و قلبم را چنگ میزند.

    [آه آدمیزاد، چقدر ضعیف و بیچاره‌ای]


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۸ ب.ظ روز ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    چهلم

    آنهایی که “داغ” دیده‌اند خوب می‌دانند و می‌فهمند که داغ سرد نمی‌شود، از یاد نمی‌رود. حتی وقتی مدتی می‌گذرد، سوزناک‌تر می‌شود.

    این پست را به بهانه‌ی چهلمین روز رفتن پدرم می‌نویسم؛ چند توصیه از روایات و بزرگان که برای رفتگان چه بخوانیم و چه کنیم. رسم دنیا بر همین است و چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی این روزها را برایمان دارد.
    خدا همگی‌مان را بیامرزد.

    🥀حضرت علی ع: اموات خود را زیارت کنید که آن‌ها به زیارت شما خوشحال می‌شوند، سپس حاجت خود را نزد قبر پدر و مادر بخواهید، خدا به احترام آنها دعای شما را اجابت میکند.

    👌 آداب زیارت اهل قبور:
    داشتن وضو، رو به قبله بودن هنگام زیارت، وارد شدن از سمت پای میت، قرائت قرآن رو به قبله، دعا کردن و درخواست مغفرت الهى براى اموات، خواستن حاجت خویش از خداوند نزد قبر پدر و مادر، دادن صدقه برای اموات، ریختن آب پاک بر روی قبر. دست گذاشتن روی قبر

    ⏱ بهترین زمان زیارت اموات
    از بهترین مواقع زیارت، بعدازظهر روز پنج‌شنبه تا غروب، صبح شنبه و صبح جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب. بعد از غروب مکروه است.

    🏴 چه کارهایی کنیم بهتر است؟
    ثواب اعمال خود را به همه اموات خود و اموات قبرستان هدیه کنید. با این کار از ثواب اعمال شما برای میت خود کم نمی‌شود، چه بسا خیرات بیشتری به او می‌رسد. چه بهتر که ثواب اعمال خود را به یک معصوم هدیه کنید و از ایشان بخواهید تا به اموات تقدیم کنند تا ارزش چند برابری پیدا کند.
    از امیرمؤمنان (ع) نقل شده که هر کس داخل قبرستان شود و زیارت اهل قبور را بخواند، خداوند ثواب بسیار براى او و پدر ومادرش مى‌نویسد.

    📖آنچه خوب است خوانده شود:
    وقتی بر سر مزار عزیزتان می‌روید، منقول است این موارد را بخوانید:
    یازده مرتبه سوره «قل هو الله»
    «انا انزلناه» هفت مرتبه
    سوره‌های «یس» «مُلک» «واقعه» «صافات» و «احزاب»
    از قول ایت ا.. بهجت: خواندن یک مرتبه حمد و یک مرتبه چهار قل و هفت بار سوره قدر و سه مرتبه آیه الکرسی گنجی است برای میت و گره از کار قرائت‌کننده باز می‌کند.

    🕋نماز هدیه به اموات:
    دو رکعت است. در هر رکعت یک بار حمد و سوره کافرون و توحید قرائت شود و بگوید: «اللّهمّ، إنّى قد وهبت ثوابها لأهل المقابر من المؤمنین.»

    🙏 ممنون میشوم روح پدرم را به صلوات یا فاتحه‌ای مهمان کنید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۳ ب.ظ روز ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    داستان‌های مرگی

    سلام خانم بلقیس سلیمانی

    امیدوارم حالتان خوب باشد و قلم‌تان پایدار

    کتاب “بازی عروس و داماد” تان را که خواندم، سوالی برایم پیش آمد؛ آن هم اینکه چطور می‌شود یک انسان این مقدار سوژه با موضوع مرگ و مُردن در ذهنش داشته باشد؟

    یادم است در کلاس‌های داستان‌نویسی، تاکید می‌کردند یک دفترچه داشته باشیم و سوژه‌هایی که به ذهنمان میرسد را آنجا بنویسیم. هر سوژه و اتفاق جالبی که می‌بینیم یا حتی هر مکالمه و جمله قابل توجهی که می‌شنویم یا جایی می‌خوانیم؛ تا بعدتر بتوانیم در داستان‌هایمان از آنها استفاده کنیم. بعد از خواندن کتاب‌تان به ذهنم رسید شاید شا یک دفترچه داشته‌اید به نام “دفترچه مرگ” هر سوژه‌ای، داستانی، خاطره‌ای درباره‌ی مرگ می‌شنیدید آنجا یادداشت می‌کردید و بعد سر فرصت نشسته‌اید دستی به سر و روی آنها کشیده و بعضی را کمی شکل داده‌اید و منتشرشان کرده‌اید.

    شاید هم می‌خواستید برای هر کدام یک داستان بلند بنویسید ولی فرصت نشده یا از این همه داستانِ مرگی خسته شده‌اید و رهایشان کرده‌اید و برای اینکه بقیه آدم‌ها و داستان‌نویس‌ها و فیلم‌نامه‌نویس‌ها بتوانند از سوژه‌هایتان استفاده کنند، آنها را در یک کتاب منتشر کرده‌اید؛ داستانک‌های خیلی کوتاه و نیمه کوتاه

    داستانِ این کتاب هرچه که باشد، من از خواندن داستانک‌هایش و قلم روان و سلیس شما، لذت بردم و البته شگفت‌زده شدم. شگفت‌زده به همان علت که اول متنمم نوشته‌ام.

    خدا قوت
    حق نگهدارتان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۵ ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    منور

    در حیاط دانشگاه راه می‌رفتم یا در یکی از کلاس‌ها نشسته بودم، یادم نیست؛ گمانم تو خبرش را برایم آوردی؛ خبر درآمدن اسم‌مان برای عمره‌دانشجویی. چه ذوق و شوقی داشتیم برای رفتن. اسم محبوبه هم درآمده بود؛ از دانشگاه خودشان. محبوبه را در همایش سراسری قبل از سفر دیدیم. سه تایی کنار هم نشستیم. اعزام آنها یک هفته زودتر از ما بود. آخرین‌‌باری که محبوبه را دیدم، همان همایش بود. یک ماه بعد از سفرمان محبوبه پرکشید و رفت… و حالا بعد از سیزده سال، تو رفتی. تو هم مثل محبوبه بی‌خبر، ناگهانی، از سرطان لعنتی.
    دیشب وقتی خواستم برایت نماز بخوانم، ذهنم رفته بود تابستان هشتاد و شش. مسجدالحرام؛ پشت مقام ابراهیم، با تو نماز طواف می‌خواندم. “دو رکعت نماز وحشت می‌خوانم به ثواب فاطمه بنت احمد” … نه، نه، نه … آخر مگر می‌شود؟ مگر می‌شود رفته باشی؟ چرا یکدفعه؟ چرا بی‌خبر؟ چرا مریضی‌ات را به ما نگفتی رفیق؟ چرا “رفیق” برایت نبودیم رفیق … آه …


    داغ دوست سخت است؛ جان‌کاه است؛ جگرخراش است. داغ مادر سخت‌تر. دعا کنید برای خانواده‌اش، دو دختر ساداتِ کوچکش که در کودکی بی‌مادر شدند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ روز ۱۹ تیر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    محبوبه

    خودم را رساندم بالای سرت!
    می‌خواستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم. ببینم تا باور کنم. می‌خواستم وقتی برای آخرین‌بار صورتت را به این دنیا نشان می‌دهند، ببینمت.
    خودم را رساندم بالای سرت؛ نه بالای سر نه، بالای قبرت! هنوز نیامده بودی، هنوز نیاورده بودنت. زمین را کنده بودند برای میزبانی‌ات. برای تنِ بیست‌ساله‌ات.
    نشستم سمت راست. با درماندگی نشستم و چشم دوختم به دومتر زمینی که پیش رویم بود؛ خالی. آماده‌ی در آغوش گرفتن تو.
    پدرت نشسته بود بالای قبر. نگاه می‌کرد به خاکها، به قبر گود شده. به تنها دخترش که چند لحظه‌ی دیگر تمام میشد برایش. در ظاهر آرام بود؛ در ظاهر …‌
    صدای لااله‌الاالله که آمد، دیدم سرش می‌رود و می‌آید. بالا می‌رفت و بعد محکم به زمین سیمانی بالای قبر می‌خورد. محکم، باشتاب. و خون بود که از پیشانی‌اش فواره می‌زد. دیگر حتی ظاهرش هم آرام نبود.
    آمدی؛ آوردنت. سفیدپوش. مثل بیست روز قبلش که در مکه احرام بسته بودی.
    برادرت رفت داخل قبر. در آغوشت گرفت و آرام روی خاک گذاشت و کفنت را باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد. قیامتی بود آن بالا از شیون و گریه. مثل دوران مدرسه جمع شده بودیم دور هم و برایت قرآن می‌خواندیم. بهت‌زده و اشکریزان قرآن می‌خواندیم. آخر سنی نداشتی؛ سنی نداشتیم. تازه بیست و یک ساله شده بودیم. تازه دوستی‌هایمان داشت عمیق و واقعی میشد که تو رفتی.
    آه محبوبه … محبوبه … محبوبه
    دوازده سال است که رفته‌ای. رفته‌ای و هنوز وقتی از تو می‌نویسم، اشک میریزم. دوازده سال از شهریور هشتاد و شش گذشته است و من هروقت جوانی فوت می‌کند و دوستانش بی‌تاب می‌شوند، یاد تو می‌افتم؛ یاد رفتنت؛ یاد پدرت که شش ماه هم بدون تو نماند و رفت.
    محبوبه، دلم برایت تنگ است دختر جان. دلم برایت تنگ است.

    ممنون میشوم اگر دوستم را به صلواتی یا فاتحه‌ای مهمان کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)