قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عیددیدنی شیرین

    بچه که بودم، یعنی حول و حوش هفت هشت سالگی، وقتی قم میرفتیم، تمام ذوقم این بود که وقتی حرم رفتیم و مادرم در قسمت زنانه جایی انتخاب میکرد و مینشست به دعا خواندن و مطمئن میشدم تا نیم ساعت دیگر همین‌جا نشسته، بلند شوم و بروم قسمت مردانه، جایی که مراجع بزرگ، که آن زمان فقط دو سه نفرشان فوت کرده بودند، دفن بودند؛ آن موقع‌ها این قسمت از حرم با اینکه مردانه بود ولی منعی برای ورود خانم‌ها نداشت.

    شادمانه میرفتم کنار قبر شهید مطهری که آن زمان سهم من از نظام حقوق زن و فلسفه و روش رئالیسم و ده و صد گفتار، فقط نگاه کردنِ کتاب‌های کتابخانه پدر بود و گاهی شنیدنِ داستان‌های داستانِ راستان؛ و این علاقه‌ی خاص به ایشان شاید بخاطر هم‌فامیلی بودنم با ایشان بود. با چند قدم فاصله، قبر یکی از دوستان‌مان بود که همیشه با عنوانِ بابایِ فلانی، که فرزندِ کوچکش دوست آن روزگارم بود، صدایش می‌کردم؛ کنار قبرشان می‌نشستم و فاتحه می‌خواندم و درباره بازی‌ها و دعواهایی که با فرزندشان می‌کردم برایشان حرف میزدم!

    یادم است همیشه از حضرت معصومه با همان زبان کودکی‌ام عذرخواهی می‌کردم که زمان بیشتری کنار این قبور می‌نشینم و حرف میزنم و کمتر کنار مادر می‌نشینم و زیارت و دعا می‌خوانم!

    شاید حدود بیست سال گذشت و بخاطر قانون جدید حرم که آن قسمت فقط مخصوص آقایان شد و فقط یک ساعت خاص در بعدازظهر به خانم‌ها اجازه ورود می‌دادند، دیگر نتوانستم قسمت محبوب حرم را ببینم و بنشینم و حرف بزنم! فقط گاهی از کنار درب شیشه‌ای کنار قبر آیه الله بروجردی به ستون‌ها خیره میشدم و فاتحه‌ای می‌خواندم؛ تا چندهفته پیش که بالاخره ساعتی که خانم‌ها اجازه ورود دارند در حرم بودم و توانستم پای در قسمت محبوبم بگذارم.

    در این بیست سال هم من بزرگ شدم و هم علمای بیشتری فوت کردند و در همان قسمت دفن شده بودند. خادم‌ها گفته بودند ساعت یک و نیم خانم‌ها اجازه ورود دارند و من از ده دقیقه قبلتر آنجا بودم! وقتی درب را باز کردند، مستقیم به سمت ستون‌های عقب رفتم! مثل کسی که بعد بیست سال به دیدن اقوام و دوستانش میرود و از دیدن هرکدام ذوق‌زده می‌شود، بین قبرها و ستون‎ها می‌چرخیدم و فاتحه می‌خواندم و لبخند می‌زدم! احساس می‌کردم بعد از سالها به دیدن عزیزانم رفته‌ام، عیددیدنی با اموات!

    ۲۰۱۶۰۳۰۸_۱۳۳۵۰۲

    گیر کرده بودم بین حس کودکانه‌ام که بیدار شده و تمام خاطرات دو دهه قبل را برایم زنده کرده بود و دوست داشت مثل قبل بنشیند کنار قبر پدر دوست‌ش و حرف بزند و بعد شادمانه بدود سمت دیگر حرم و زیر نگاه و خنده دیگران قبر شهید مطهری را ببوسد؛ و حس یک زن سی ساله که باید متین و آرام راه برود و فاتحه بخواند و یکجا بنشیند و قران دست بگیرد و بعد از تمام کردن “یس” کیفش را بگیرد دستش و برود! در کنار این‌ها حس کشف و برای اولین‌بار ایستادن بالای قبر علمایی که میشناختم و فقط خبر فوتشان را در این سال‌ها شنیده بودم را اضافه کنید …

    سهم ذوق کودکانه‌ام را به نگاه و لبخندم سپردم و سهم سنگین بودن زنانه‌ام را به پاها و حرکات‌م.

    دوست داشتم کسی آنجا بود تا برایش تعریف کنم و حرف بزنم! از علت لبخندم و شادی چشم‌هایم بگویم؛ بگویم بخاطر زنده شدن خاطرات کودکی‌ام خوشحالم، از اینکه بعد مدت‌ها توانسته‌ام جایی بروم که بخشی از خاطره خوش کودکی‌ام را ساخته است شادم؛ تمام حرف‌هایم را جمع کردم و بعد از ده دقیقه که احمد را در صحن حرم دیدم، برایش گفتم؛ همه حس و حال عیددیدنی امسال را …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۰۵ ق.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    مردم خوب آن شهر

    رفته بودیم قم؛ وقتی اذان ظهر رو گفتند تو خیابون بودیم و کنارمون یه مسجد بود. گفتیم نماز رو بخونیم اول وقت. اطراف و داخل مسجد هرچی گشتم وضوخونه خواهران رو پیدا نکردم؛ از یکی از خانمهایی که داخل مسجد بود پرسیدم وضوخونه کجاست؟  گفت :برای خانمها نداره اینجا!” هوا هم سرد بود و باد و سوز بدی داشت.

    همون موقع همسرمو دیدم که داشت داخل مسجد میشد. صداش کردم که بیا بریم یه جای دیگه، اینجا برای خانمها وضوخونه نداره. همون لحظه آقای میانسالی که کنار همسرم بود و داشت وارد مسجد میشد برگشت و گفت میخواین وضو بگیرین؟ گفتم بله! دستشو کرد تو جیبش و یه کلید درآورد و داد بهمون و گفت برید همین کوچه بغلی، خونه چهارمی، پلاک چهارده، هیچیکی خونه نیست. برید داخل و وضو بگیرید. چند ثانیه با تعجب به همسرم نگاه کردم. نمی‌توانستم رفتار و حرف آن آقا را هضم کنم. یک نفر کلید خانه‌اش را به یک غریبه بده تا بره وضو بگیره؟! انگار متوجه تردید ما شد، راه افتاد به سمت منزلش و گفت بیاین. در خانه را باز کرد، یک حیاط قدیمی با حوضی کنار حیاط؛ گفت “بفرمائید، داخل آشپزخانه آب گرم است. این کنار هم دسشویی است” و خداحافظی کرد و باعجله رفت تا به نماز جماعت برسد، آنقدر سریع رفت که نشد بپرسم آشپزخانه کدوم سمت ه؟ به خودم اجازه ندادم وارد حریم خونه شون بشم و با شیر کنار حوض وضو گرفتم. به احمد گفتم: “چرا اینکارو کرد؟ چطور اطمینان کرد؟ درک نمیکنم واقعا”  و تنها جوابمون این بود “هنوز آدمهای خوب هستن، هنوز انسانیت زنده است”


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۸ ب.ظ روز ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲۰)

    سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق

    عادت دارم وقتایی که می‌خوام برم مسافرت، وقتی از در خونه میام بیرون و سوار ماشین میشم، چند ثانیه‌ای زوم می‌کنم روی درب و دیوارهای خونمون و نگاهشون میکنم و توی ذهنم میگم خدافظ خونه، وقتی دوباره می‌بینمت که برگشته باشم؛ آنروز صبح هم وقتی از در خونه آمدم بیرون و توی ماشین نشستم، برگشتم و به خونه نگاه کردم …

    وقتی رسیدیم قم، حدود یک ساعت و نیم‌ی زمان داشتیم تا ساعتی که بهمون وقت داده بودن، برای همین مستقیم رفتیم جمکران.

    حدود ساعت یازده و چهل و پنج بود که رسیدیم به دفتر “آیه‌ الله وحید” غیر از ما، آدم‌های دیگه‌ای هم آمده بودن که همه داخل حسینیه بزرگی نشسته بودن، ما هم رفتیم و داخل حسینیه نشستیم و منتظر. هر یک ربع یک‌نفر می‌آمد و اسم دو تا خانواده را می‌خواند و عروس داماد و خانواده‌هاشون پا‌میشدن و میرفتن برای خواندن خطبه عقدشان.

    فکر کنم پنجمین خانواده‌ای که صدا کردن، ما بودیم. وارد دفتر شدیم؛ یه چند دقیقه‌ای صبر کردیم تا خانواده قبل‌ی مراسم‌شان تمام بشه و بعد ما وارد اتاق کوچیکی که آقای وحید نشسته بودن شدیم.

    آقای وحید روی یک صندلی نشسته بودن و آقای کلباسی در کنارشون روی زمین و دور تا دور آن اتاق کوچیک هم صندلی گذاشته شده بود. اسم‌هامون و مبلغ مهریه و توافقات دست آقای کلباسی بود؛ آنها را خواندند و توافق طرفین را گرفتندو  از آقای داماد هم خواستن که مدت باقی مانده صیغه محرمیت را ببخشند و بعد رو به من کردند و گفتند که به آقای وحید وکالت بدهید برای خواندن خطبه و آقای داماد هم به آقای کلباسی وکالت داد … وکالت ها که گرفته شد، شروع کردند به خواندن خطبه …

    قران‌ی را باز کرده بودیم و با هم سوره “یاسین” را می‌خوندیم. یس و القران الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم تنزیل العزیز الرحیم …
    ما قرآن می‌خواندیم و آنها خطبه عقدمان را … خطبه‌ی آسمانی را

    با ضمیرها و فعل‌های مختلف خطبه را می‌خواندند … آجر آجر خانه می‌ساختیم …
    … و جعلنا فیها جنات من نخیل و اعناب و فجرنا فیها من العیون

    سعی می‌کردم اسم همه کسائیکه بهم گفته بودن موقع خوانده شدن خطبه براشون دعا کنم را، یادم بیارم و دعا کنم … چشم‌هام را برای چند ثانیه بستم … خطبه می‌خواندند …
    سبحان الذی خلق ازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون … الا رحمه منا و متاع الی حین

    خطبه می‌خواندند … قران می‌خواندیم
    الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط المستقیم

    … هنوز داشتم قران می‌خواندم و فکر میکردم  که تبریک گفتند و تبریک …
    چند دقیقه ای هم صحبت کردند و سه توصیه برای تضمین زندگی بهمان کردند. اول نماز اول وقت دوم خواندن دعای عهد هر روز بعد نماز صبح و سوم خواندن سوره یاسین و هدیه آن به حضرت زهرا سلام الله علیها هر روز …
    دعای خیر و آرزوی زندگی پر برکت و … آمدیم بیرون …
    مثل آدمی بودم که یک موضوعی را مدت‌هاست پذیرفته و باورش کرده ولی دوباره در موقعیت‌ش هنگ میکنه و زمان را نمی‌فهمه. یک حسِ قشنگ و ناشناخته.

    عهد دائمی‌مان و صیغه همیشگی‌مان خوانده شده بود. سهٔ سهٔ نود

    قران و عسلدعا کنید برای‌مان

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۱۳)

    میلاد بانوی قم

    اول ذیقعده سالروز میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله است.
    میلادتان مبارک

    چند سالی میشه که این روز را به روز دختران نام گذاری کردند. (کاش رسم میشد مثل روز مادر و پدر توی این روز پدر و مادر ها به دختراشون هدیه بدن)

    در کتابی خوندم خلیفه عباسی در آن زمان آنقدر عرصه را به امام کاظم علیه السلام و فرزندان ایشان تنگ کرده بود که هیچ کس جرات خواستگاری از دختران این امام را نکرده بود و به همین خاطر حضرت معصومه هیچ گاه ازدواج نکردند. (منبعش همان کتاب)

    امروز هفتمین سالگرد کتاب دانشجویی هم هست.
    کتاب های کوچک و مختصری که برای نسل همه چیز خواه در کوتاهترین زمان ما خیلی مناسب هستند.

     لیست یکسری از کتاب هایش را اینجا گذاشتند.
    مختصر و جذاب بودن متن این کتاب ها برای من یکی که در بعضی از موضوعات  فقط دنبال اطلاعات مختصری بودم خیلی مفید بود .
    مخصوصا کتاب هایی که سخنان آقا در موضوعات خاصی بیان شده.


    کتاب “بی تو یکسال است” و “عروس ماه میشوم” را به یکی از بچه ها قرض دادم ولی … خودمم یادم نیست به کی دادم !!! دوست عزیز محترمانه خودت بیا امانت را برگردان لطفا !!!

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۶ ب.ظ روز ۱۰ آبان ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)