قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مثقال ذره شرا یره

    برای اولین‌بار با مترو رفتم مولوی. ایستگاه مترو جائی به اسم میدان محمدیه بود و برایم ناآشنا. با پرس‌و‌جو از مغازه‌دارها فهمیدم تا بازاری که مقصدم است، فاصله دارم و باید تاکسی بنشینم؛ و انگار مقصد اکثر خانم‌ها هم همانجا بود، چون جائی که مغازه‌دارها نشانم دادند که سوار ماشین شوم، صفی بود از زنان منتظر تاکسی! ماشین‌ها به نوبت می‌آمدند و چهار مسافرشان را سوار می‌کردند و می‌رفتند؛ تندرنودی هم تاکسی بود، چهار مسافرش را که سوار کرد، من، اولین نفر در صف شدم و بعد از من، مادر و دختری. پیکان شصتی قسمت ما شد، خواستیم سوار شویم که خانمی از پیاده رو آمد و سریع سوار صندلی جلو ماشین شد و من و مادر و دختر نیز صندلی‌های عقب نشستیم. میدان را دور زد و وارد خیابان و کوچه پس‌کوچه‌هایی قدیمی شد. کوچه‌هایی که عرضش فقط به اندازه عرض همان پیکان بود و عجیب که ماشین به دیوارهای کوچه کشیده نمیشد. وارد خیابان یکطرفه‌ای شد که دوطرفش ماشین پارک شده بود و فقط یک ماشین از وسط عبور می‌کرد و حرکت ماشین‌ها به همین خاطر آرام و کند شده بود. کنار همان ماشین‌های پارک شده پیرمردی کنار گاری کوچکش ایستاده بود پرتقال تامسون می‌فروخت. آقای راننده‌ ظاهراً در آن ترافیک هوس پرتقال کردند و پیرمرد را صدا کرد و قیمت پرسید و گفت برایم دو کیلو بکش. پیرمرد از دوکیلو بیشتر کشید، خیابان باز شده بود و ماشین‌های جلوی پیکان حرکت کرده بودند، پیرمرد کیسه مشکی پرتقال‌ها را آورد دم پنجره راننده، راننده اعتراض کرد که زیاد است و کمش کن! ماشین‌های عقبی بوق می‌زدند، پیرمرد دوباره رفت کنار گاری‌اش و پرتقالها را کم کرد. سه خانم دیگر در ماشین ساکت بودند و شاید مثل من در دلشان احساس شرمندگی می‌کردند از ماشین‌های پشت سر که معطل پرتقال خریدن راننده‌ی ماشین ما شده بودند. به راننده گفتم: ببخشید، این کار درسته؟ برگشت گفت: ببخشید خانم، الان میریم. گفتم: برای من شاید مساله‌ای نباشه، ولی این همه ماشین پشت سر ما، منتظر هستن. با کمال خونسردی و با لبخندی گوشه لب گفت: اشکال نداره، اونا عادت دارن! پیرمرد با نایلون مشکی محتوی دوکیلو پرتقال تامسون آمد دم پنجره، پولش را گرفت، راننده ماشین را گذاشت دنده یک و حرکت کرد در خیابانی که هیچ ماشینی جلویش نبود …

    پ.ن: بعد از حرکت، پرتقال را از کیسه درآورد و به زور به مسافرانش تعارف کرد! پرتقال‌هایی که ذره‌های حق‌الناس در آنها بود …

    همه‌جا پای “تربیت” در میان است

    دیروز سوار مترو که شدم، دو تا خانم همراه با یه پسر بچه‌ی پنج ساله کنارم نشستند. دست پسر بچه یه کتاب بود که همیشه دست‌فروش‌های مترو می‌فروشن و معلوم بود تازه خریدند.

    یکی از خانم‌ها برگشت به پسرک گفت: «دانیال، این کتاب را از کجا خریدی؟ اگه مریم ازت پرسید کتابت را از کجا خریدی، چی میگی بهش؟» پسربچه سرگرم کتاب جادوئی‌اش! بود که خانم‌ه تاکید کرد «به مریم میگی کتاب را از کرج خریدم، خوب؟ از میدون کرج؛ باشه؟» پسر هم سرش را به علامت تائید تکون داد. چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «دانیال این رو از کجا خریدی؟» «از میدون کرج» «آفرین پسر خوب، از کرج خریدی»

    آینده‌ی بچه‌ها به نوع تربیت ما و رفتار خودمان و الگوگیری آنها از ما، بستگی داره … وقتی به بچه آموزش راست نگفتن! می‌دیم باید منتظر باشیم چندسال دیگه بچه‌مون آن آموزش را در برابر خودمان اعمال کنه! و چند سال بعد برابر معلم، مدرسه، دانشگاه، استاد، محل کار، همسر، فرزند، جامعه، جهان … و این قصه ادامه دارد.

    معضلی به نام کتاب‌نخوانی
    کتاب‌خانه‌ام را که نگاه می‌کنم، حسرت می‌خورم

    در فرندفید گفته بودم. قبلا بیش‌تر کتاب می‌خواندم.
    این چند وقت فکر می‌کردم علت کم‌تر کتاب خواندم، مشغولیت‌ها و کارهایی است که جدیدا پیدا کردم و فرصت کم‌تری برای مطالعه پیدا می‌کنم و در کنار آن، گذراندن وقت‌های خالی‌ام در اینترنت و گودر‌خانی و قس علی هذا.

    ولی چند روز پیش، فهمیدم یک نکته‌ی دیگر هم در این بین وجود دارد که شاید، غافل از آن بوده‌ام.

    انتخاب؛
    عادت همیشگی‌ام این است که وقتی از خانه بیرون می‌روم، باید یک کتاب در کیفم باشد.
    گه‌گداری در اتوبوس یا ماشین که نشسته‌ام یا منتظر هستم، کتاب را در می‌آورم و تورقی می‌کنم. تورق، نه خواندن!
    یعنی طوری که من می‌خوانم بیشتر همان تورق است نه مطالعه
    چند خطی می‌خوانم، خیابان را نگاه می‌کنم؛ فکر می‌کنم؛ حتی چشمانم را روی هم می‌گذارم و چند لحظه می خوابم و دوباره چند خط از کتاب. آخر هم می‌بینم، چند هفته شاید گذشته باشد و من فقط، چند فصل یا بخش کتاب را خوانده باشم.

    بعد هم بنابر شرایط و روحیات، آن کتاب را به کتابخانه برمی‌گردانم و کتاب دیگری بر می‌دارم و این باعث شده کتاب نیم‌خوانده‌هایم زیاد شوند؛ جدیداً

    و دلیلش را همان دلایل بالا می‌دانستم ولی چند روز پیش وقتی شروع کردم به خواندن کتاب جدیدی و در یک روز، چندین فصلش را خواندم و در اتوبوس، هنوز روی صندلی ننشسته، از کیفم در می‌آوردم و شروع به خواندنش می‌کردم، فهمیدم موضوع کتاب‌ی که می‌خوانم و علاقه‌ی خودم به حوزه مطالعاتی، در ترغیب‌م به خواندن آن کتاب خیلی اثر دارد.


    غیر از کتاب‌های درسی که به مجبور به خواندنشان هستیم، چه به موضوع آن درس علاقه داشته باشیم و چه نه، گاهی باید در حوزه‌ی خاص‌ی مطالعه داشته باشیم، در این صورت هم، آن حوزه بنابر انتخاب خودمان و ضروریات و احتیاجات زندگی‌مان انتخاب شده و ناگزیر از خواندن هستیم و خود موضوع، باعث کشش و ترغیب به خواندن می کند ولی حرف من وقتیست که برای دل خودمان و اوقاتی که زیاد تمرکز نداریم( که  کتاب‌های مهم!!! بخوانیم) بخواهیم کتابی را بخوانیم، آن‌وقت است که انتخاب کتاب مناسب، خیلی اهمیت پیدا می کند.

    برای مثال: کتاب “بیگانه” آلبرت کامو، حدود دو هفته ای -شاید هم بیش‌تر- در کیفم بود و هرجا میرفتم، به امید خواندن‌ش، با خودم هم‌راهش می‌کردم ولی هنوز هم تا صفحه ۳۰و‌پنج، بیش‌تر پیش نرفتم ولی “احمد شاه مسعود” را با اشتیاق و سریع‌خواندم.
    این یعنی هنوز علاقه به کتاب خواندن دارم ولی آنچه انتخاب به خواندنش می‌کنم، خیلی اهمیت دارد.

    با خودم که تعارف ندارم. جدیدا کم، می‌خوانم متاسفانه.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۳ ب.ظ روز ۱۵ مرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    “زن” رویای گم شده

    یک

    عصر است. دارم برمیگردم خانه .
    هوا گرم است.
    آرام آرام در پیاده رو خیابون راه میروم تا به اتوبوس ها برسم.

    چند قدم جلوتر سه دختر جوان دارند با هم راه میروند.
    “رقص عربی دیگه خز شده، من میخوام برم رقص ترکی یاد بگیرم”
    ” نه بابا ترکی چیه؟ من میخوام برم تکنو”
    “مگه تکنو هم یاد میده آنجا؟”
    “آره بابا”

    قیافه هایشان را که نمی‌بینم (چون جلوتر از من دارند راه میروند) ولی از جمله بعدی که گفت، حدس زدم دوستش حرفش را باور نکرده یا هرچه
    “به خدا، به قرآن، راست میگم. تکنو هم یاد میده”

    زن باید رقص یاد بگیره

    دو

    جو فوتبال شدید است.
    یکی از سایت هایی که از جام جهانی عکس گذاشته است را نگاه میکنم.
    “زن”

    عنصری که در اکثر عکس ها وجود دارد.
    زن فقط به عنوان یک جسم .
    یک مجسمه
    یک آگهی تبلیغاتی متحرک

    زن باید آگهی تبلیغاتی باشه

    سه

    کلمه “زن” را در گوگل جست‌و‌جو می‌کنم.نتایج در صفحه اول همان چیزی است که انتظارش را داشتم. متاسفانه
    زن باید، جسم باشد

    اسلام درباره ی زن چه میگوید ؟
    زن را برای ما چه تعریف کرده‌اند؟
    در باور خودمان، چه انتظاری از “زن” داریم؟
    چه باید کرد؟

    ستون سمت راست اینجا را بخوانید

    این لینک مصاحبه نیز

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    نمایشگاه مواد غذایی در مصلی تهران یا مسابقه بخور بخور

    هر سال در اسفند ماه نمایشگاه‌های بهاره برای آسان و ارزان‌تر!!! خرید کردن مردم برای عید نوروز برگزار می‌شد و می‌شود.
    چند سالیست مصلی!!! تهران محل برپایی نمایشگاه‌های مختلفی شده و امسال هم قرعهٔ نمایشگاه مواد غذایی به نام مصلی درامده است.

    بعضی مزیت نمایشگاه‌های مواد غذایی را به این می‌دانند که ملت می‌توانند قبل از خرید جنس مورد نظرشان را امتحان کنند.

    در نمایشگاه مصلی هم اکثر غرفه‌ها نمونه‌ای از جنس مورد فروششان را برای امتحان کیفیت و کمیت!!! توسط مشتریان، روی پیشخوان گذاشته بودند.
    ولی انگار بعضی از مردمان باید مشتی!!! از جنس مورد نظر را بخورند تا کیفیت دستشان بیاید.

    پسته، بادام، فندق، تخمه، کنسرو قرمه سبزی، قیمه، تن ماهی، رب گوجه، زیتون، شکلات، کاکائو، انواع ترشی، انواع مربا، ناگت مرغ، آلوچه، چای، نسکافه، آب میوه، حلواارده و حتی برنج هندی پخته شده.
    فکر کنم اگر غرفه‌های فروش روغن نباتی هم درب چند قوطی را باز می‌گذاشتند، ملت از خوردن آن هم دریغ نمی‌کردند.

    در فقه اسلامی بحثی وجود دارد به اسم «حق الماره» یعنی حق رهگذری که از کنار درخت میوه یا زراعتی می‌گذرد و می‌تواند بدون اذن صاحب آن و بدون پرداخت بهایی از ان میوه بخورد.
    علما شرط استفاده از این حق را سه چیز شمرده‌اند:
    ۱- عبورش به قصد خوردن ار آن‌ها نباشد ۲- درختان و زرع را فاسد و تباه نسازد ۳- حق ندارد چیزی از آن را به همراه ببرد.
    بعد از گذاشتن این سه شرط هم می‌گویند: بهتر است از خوردن ان بطور کلی صرف نظر کنند.

    اینکه ارتباط «حق الماره» با «تست‌های محصولات نمایشگاه» چیست و آیا مقایسه ایندو با هم صحیح است یا خیر را بحثی ندارم. فقط خواستم بگویم در حق الماره احتیاط آن است که از مال بر سر راه استفاده نکنیم، حال صحیح است به عنوان «تست» که چه عرض کنم، جهت سیر شدن از محصولات عرضه شده در نمایشگاه استفاده کنیم؟

    هرچند بگوییم صاحبان کالا راضی هستند و برای استفاده و خوردن، محصولاتشان را گذاشته‌اند ولی وضعی که من امسال در نمایشگاه مصلی دیدم، چیزی بیش از تست و امتحان کردن بود.

    لقمه‌های شبهه ناک…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۸ ق.ظ روز ۲۱ اسفند ۱۳۸۷ | دیدگاه (۰)

    و من …

    چند وقته کمتر وقت میکنم سر بزنم .

    هر کجا هم میرم همه از دستم مینالند که نیستی ؟ کجایی ؟

    چند روز پیش داشتم وبلاگ یکی از دوستان را میدیدم فهمیدم اوووووووووووووووووه من از کی است اصلا نیومدم .  به خاطر ضیق یا ذیق وقت کمتر می تونم بیام و به همین خاطر کارهایم در نت را کم کردم .ولی به خودم گفتم : اگه بخوای عضویتت را از هر سایتی قطع کنی و دیگه جایی مطلب ننویسی وبلاگت رو نباید ول کنی  تا وقتی … تا وقتی آنچه تصمیم داشتی عملی بشه ( چشم انداز بیست ساله نسیم حیات )

    ………………………………………………………………………………………………………………………..

    داشتم یه مجلهای می خوندم . یه صفحه ای درباره نویسندگان دفاع مقدس نوشته بود . درباره آقای هدایت الله بهبودی و مرتضی سرهنگی

    برام جالب بود تعریفی که آقا از این دو نویسنده کرده بودند . آقا گفتند :اگر بنده شاعر بودم یقینا در مدح آقای سرهنگی آقای بهبودی  در ودح آقای قدمی در مدح همین خاطره سازان و خاطره انگیزان قصیده می ساختم . حقیقتا جا دارد .(۳۱/۶/۱۳۸۴)

    رفتم لوح ببینم از این آقایون هم مطلبی دارند یانه که … بله اینم ادرس :http://www.louh.com/Acontent_nw.asp?id=79

    ………………………………………………………………………………………………………………………..

    چند روز پیش یکی از دوستان دوران راهنمایی ام زنگ زد و گفت : یه مهمونی گرفتم و بچه ها را دعوت کردم و … خلاصه ما را هم دعوت کرد و  ما هم به ذوق دیدن دوستان ۶ سال پیشمان رفتیم .

    بازم زود گذشتن عمر را دیدم

    یکی عروس شده بود . یکی بچه داشت . یکی  … و یکی … و یکی

    چند ساعتی نشستیم و یاد ایام بچه رفاهی بودنمون افتادیم ( عجب دوران مس…) که اعلام کردند بفرمایید شام

    خوب پس سفره کو ؟

    میز ناهار خوری گوشه اتاق با چند نوع غذا  هم راه چند ژله و … ( خودتان از بقیه مخلفات خبر دارید ) هرکس به صورت سرو سرویس می کشید و بعد میرفت روی یک مبل می نشست و غذا شو می خورد  .

    نه سفره ای نه دور هم غذا خوردنی  نه حرمتی  نه …

    به همین راحتی و سادگی سنت های خوبمون و دستورات اسلامی مان رو داریم فراموش میکنیم

    آدم ها دیگه حتی توی مهمونی هم سر یک سفره نمی شینند . چرا ؟ چون کلاس داره !!!

    برای خودم متاسفم

    ………………………………………………

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۷ ب.ظ روز ۰۲ خرداد ۱۳۸۵ | دیدگاه (۰)

    عصر جمعه

    گاهی اوقات با خودم فکر می کنم مگه مردم چقدر نیاز دارند و چقدر خرید دارند که انقدر …

    این روزهای آخر سال وقتی همه جا شلوغ میشه و ترافیک

    وقتی یک مسیر یک ربعی را حدود نیم ساعت یا بیشتر باید طی کنم

    وقتی مردم را میبینم که انگار برای خرید هول میزنند و اگه یه لحظه غفلت کنند جنسها از دستشون پریده

    دلم می گیره …

    آخه مگه ؟؟؟؟؟؟؟ …

    چرا انقدر باید این چیزها برای مردم ما مهم شده باشه که از خیلی چیزها میزنند برای …

    نمی دونم برای چی ارزش ها عوض شده چرا مسائل معمولی و پیش پا افتاده برای بعضی ها شده واجب تر از نون شب .


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۹ ب.ظ روز ۱۲ اسفند ۱۳۸۴ | دیدگاه (۰)