قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پدر و فرزندان عزیزش

    تلاشم برای زود رسیدن به برنامه، به ساعت ۸:۱۵ منتهی میشود، صف ورود خانم‌ها را که میبینم امیدوارم میشوم که خیلی هم دیر نرسیده‌ام ولی هرچه نگاه میکنم اکثر چهره‌ها شبیه ایرانیهاست حتی به فارسی سلیس صحبت میکنند، از انتظامات میپرسم مگر دیدار طلاب خارجی نیست؟ میگوید: «از ساعت سه صبح یکسری آمده بودند و از پنج وارد حرم شدند، الان هم اجازه دادیم ایرانیها وارد شوند» عجب همتی دارند طلاب خارجی.

    چهره‌ها متفاوت است، یاد مکه می‌افتم و مسجد النبی که هر طرف را نگاه می‌کردی چهره متفاوتی را می‌دیدی؛ یکی صورت سیاه و لب‌های کلفت، یکی سفید با چشمان سبز، یکی سبزه و نمکی. آنجا هم با همه‌ تفاوت‌ها کنار هم نشسته بودند برای زیارت، اینجا هم؛ زیارت و دیدار.

    ساعت ۸:۳۰ است که مجری برنامه را شروع می‌کند؛ اعلام میکند که همه به سمت حرم حضرت معصومه برگردند و زیارت‌نامه را بخوانند، جمعیت که بلند می‌شود یکعده از فرصت استفاده می‌کنند و خودشان را به صف‌های جلو می‌رسانند، انگار این اشتیاق و زرنگ‌بازی‌ها مخصوص ایرانی‌ها نیست؛ جهانی است. دختر سیه‌چرده‌ای که چادر سیاهی هم به سر دارد، چند ردیف میتواند برود جلو، با خوشحالی و احساس پیروزی برمی‌گردد و برای دوستش که عقب مانده است، دست تکان می‌دهد.

    معلوم است از کسانی هستند که ساعت پنج آمده‌اند، ردیف‌های اول نشسته‌اند؛ از پوست سیاه رنگشان معلوم است که آفریقایی هستند. به چهره‌اش می‌خورد بیست و هفت سال داشته باشد ولی ۲۳ ساله است، مریم خانم هفت سال پیش با همسرش از بورکینافاسو به ایران آمده‌اند و هر دو هم طلبه هستند. سه‌شنبه هم در مراسم استقبال بوده و می‌گفت : «خیلی خوشحال شدم وقتی دیدمش و اشکم جاری شد، خدا به هرکسی توفیق دیدن رهبر را نمی دهد» خدا را شکر می‌کند به‌خاطر همه توفیق‌هایی که پیدا کرده، درس خواندن در قم و حالا هم دیدار آقا.

    از دوستش می‌پرسم شما از کجا آمدید؟ یک ماه است از نیجریه آمده و هنوز فارسی را خوب بلد نیست، انگلیسی صحبت می‌کنیم. وقتی از “عایشه” پرسیدم «چرا آمدی رهبر ایران را ببینی؟» عصبانی شد و با اخم و به انگلیسی گفت : «ایشان رهبر همه جهان است نه فقط ایران» وقتی فهمید از سؤالم منظور خاصی نداشتم خندید و گفت : «از دیدن ایشان بسیار “هپی” هستم»

    می‌روم سمت راست شبستان، چند نفری کنار هم نشسته‌اند و می‌گویند از بنگلادش هستند، خوش‌صحبت‌ترین‌شان “سیده اشرف” است، می‌گویم : «مگر بنگلادش هم سید دارد؟» می‌گوید : «خیلی‌کم، ما جدمان به امام رضا علیه السلام می‌رسد» بیست و چهار سالش است، چهارده سالگی ازدواج کرده و همراه همسرش آمده‌اند ایران برای درس خواندن. الان هم گاهی برای تبلیغ به بنگلادش می‌روند. این چند سال که ایران زندگی کرده، هیچ‌وقت نتوانسته رهبر را ببیند و همیشه منتظر چنین روزی بوده تا این آقای خوب و مهربان را ببیند.

    دوستش هم یازده سال است که آمده ایران و بنت‌الهدی درس میخواند. از هرکدام که می‌پرسم چرا امدی رهبر ایران را ببینی، عصبانی می‌شود و اعتراض که ایشان فقط رهبر ایران نیست، رهبر مسلمین جهان است، اشرف هم می‌گوید : «شاید ایشان رهبر ایران باشد ولی نائب امام زمان است پس رهبر ما هم می‌شود چون ما محب اهل بیت هستیم. ایشان نشانه‌ای از امام زمان هستند» بعد هم می‌گوید «ما هرجا که هستیم باید رهبرمان را همراهی کنیم و ایشان را تنها نگذاریم» مثل ایرانی استفاده می‌کند و می‌گوید : «دوست نیمه راه نباشیم» بعد هم یکی از دوستانش را که وسط جمعیت نشسته نشانم میدهد و می‌گوید : «برو پیش او، خیلی خوب صحبت می‌کند»

    دختر هشت – نه ساله‌اش روی پایش خوابیده. اجازه می‌گیرم و کنارش می‌نشینم. اسمش “سری سیتی” است و هفت سال است از اندونزی با همسر و بچه‌اش آمده‌اند ایران. می‌گوید دو سال پیش برای دیدار آقا با مردم قم، به تهران آمده و اولین‌بار آنجا اقا را دیده است. می‌گویم : «چرا الان آمدی» می‌گوید : «برای پشتیبانی از انقلاب اسلامی، برای پشتیبانی از رهبر انقلاب، برای فراهم کردن حکومت مهدی (عج)، می‌خواهم به جهان نشان دهم که ما هستیم، آگاه هستیم. به مستکبرین نشان می‌دهیم که نمی‌توانند به اسلام ضرر بزنند…» بعد از هر جمله‌اش چند ثانیه‌ای مکث می‌کند با برای فکر کردن یا به‌خاطر من که همه صحبت‌هایش را روی کاغذ بنویسم. ازش می‌پرسم «وقتی به کشورت برگردی، درباره‌ی ایران و مردمش به مردمت چه می‌گویی؟» جواب می‌دهد: «اول از همه می‌گویم همه حرف‌ها و تبلیغاتی که رسانه‌های غربی درباره ایران و شیعه بودنش گفته‌اند، درست نیست و دروغ است» پر از انرژی مثبت است. دخترک بنگلادشی راست گفت، “سری” خیلی خوب صحبت می‌کرد.

    می‌روم آخر شبستان، فکر می‌کنم معجزه شده، چون به اندازه نشستن چهار نفر جای خالی است. با خیال راحت می‌نشینم ولی وقتی به طرف جایگاه نگاه میکنم تازه می‌فهمم چرا آن قسمت خالی مانده! ستون بزرگی روبرو است و هیچ دیدی به سمت جایگاه، باقی نذاشته است. نگاه می‌کنم به کل سالن، پشت ستون‌ها اکثرا خالی است و خانم‌ها هرطور شده در قسمت‌هایی که جایگاه دیده می‌شود نشسته‌اند. حق دارند؛ همه میخواهند آقا را ببینند.

    ساعت ۹:۵۵ است. مجری دوباره شروع کرده به تمرین شعر. میگوید : «وقتی آقا تشریف آوردند، این شعر را بخوانید» همان جمله اولش کافی بود تا مردمی که دیگر تحمل نداشتند فکر کنند آقا آمده اند و همه بلند شوند و به سمت جلو بروند تا آقا را ببینند. مجری خودش میفهمد چه شده و می‌گوید : «آقا هنوز نیامده‌اند، گفتم هروقت آقا آمدند» مردم می‌خندند.

    ساعت ده و پنج دقیقه است که آقا می‌آیند، جمعیت بلند می‌شود و این‌بار همه به سمت جلو حرکت می‌کنند. یک عده گریه می‌کنند، از فرصت استفاده می‌کنم و جائی که جایگاه دیده شود پیدا می‌کنم و می‌شینم. سمت چپم چند خانم لبنانی نشسته‌اند و راستم یک مادر و دختر که با چادر سفید نشسته‌اند، از چهره سفید و چشمان رنگی‌شان مشخص است که اروپایی هستند. خانم‌های لبنانی مدام به نفرات جلوئی‌شان، که ایرانی هستند، اصرار میکنند که بنشینند تا آنها هم آقا را ببینند ولی اصرارها فایده‌ای ندارد. در دلم می‌گویم هنوز مانده تا ایرانی جماعت را بشناسد. سر صحبت را با یک‌نفرشان باز می‌کنم. دوازده سال است که ایران درس میخواند و اولین‌بار است به دیدار رهبر آمده است. می‌گوید : «وقتی برگردم لبنان، اولین چیزی که به خانواده و دوستانم می‌گویم همین دیدار است و بین آنها افتخار می‌کنم که من رهبر را دیده‌ام. ان‌شالله خدا رهبر ما را حفظ کند تا امام زمان بیاید»

    هنوز صحبت‌های آقا شروع نشده، فرصت را غنیمت می‌دانم و برمی‌گردم به سمت راست. حدسم درست بود، بوسنی‌یایی هستند و با یک گروه زنانه یک هفته است برای گردش و زیارت به ایران آمده‌اند، امروز هم به قم آمده بودند و وقتی فهمیدند رهبر ایران را میتوانند ببینند خیلی خوشحال شدند، نه او فارسی بلد است نه من بوسنیایی، برای همین دوستش که خودش لبنانی – بوسنیایی است و چند سالیست ایران زندگی می‌کند، شده مترجممان. تصور کنید، یک نفر بوسنیایی حرف بزند بعد یک نفر دیگر که نه فارسی نه بوسنیایی زبان اصلی‌اش است ان را به فارسی ترجمه کند! داشتیم حرف می‌زدیم که صحبت آقا شروع شد، مترجممان ساکت شد برگشت به سمت جایگاه نگاه کرد و آرام لبخند زد، میدانستم می‌خواهد گوش دهد با دقت، تشکر کردم و از هر دو خداحافظی. دختر بوسنی‌یایی به انگلیسی گفت : «بیا بوسنی، مثل ما که الان آمدیم ایران» از دعوتش تشکر می‌کنم و بلند می‌شوم تا جائی پیدا کنم و به سخنان آقا گوش بدهم. اخر سالن خالی است، میروم همان‌جا.

    آقا می‌گویند : «شما در ایران غریبه نیستید، حتی مهمان هم نیستید، شما صاحب‌خانه‌اید، شما فرزندان عزیز من هستید» صدای گریه‌ی شوق طلاب خارجی بلند می‌شود. شوق دارد که آقا خطاب به آنها بگویند “فرزندان عزیز من” حسودی‌ام می‌شود.

    کنارم دختری نشسته و گریه می‌کند، می‌پرسم «چرا گریه میکنی؟» اول جواب نمی‌دهد ولی وقتی مهربان‌تر با او حرف می‌زنم، می‌گوید : «خیلی دوست داشتم آقا را ببینم، الان هم  بعضی چیزها یادم افتاده، مردم قدر این نعمت‌ها را نمی‌دانند، خیلی خوب بود مردم همه جهان همچین رهبری داشتند» از چشمان سبز یشمی و صورت سفیدش معلوم بود او هم از یک کشور اروپائی است، بوسنیایی بود و اسمش “آرمینا”، میگفت : «یک‌سال و نیم پیش با دو نفر از دوستانم به ایران آمدیم و در بنت الهدی درس می‌خوانیم، یکسال در کشور خودم رفتم دانشگاه و روابط بین‌الملل خواندم ولی دیدم هیچ چیز دینی ندارد، تمام دانشگاه‌های دولتی کشورمان هم غیر دینی و به شیوه اروپایی است و برای همین تصمیم گرفتم بیایم ایران برای تحصیل. آدم وقتی جائی باشد که اعتقاد مردمش مثل خودش است، می‌تواند اعتقاداتش را عمیق‌تر کند»

    وسط سالن یک خانم چفیه‌اش را بالای سرش تکان می‌دهد، به نظر من هوا خوب است و اگر ان خانم، هوای حسینیه امام خمینی تهران را تجربه کرده بود، اینجا برایش بهشت حساب می‌شد!

    صحبت‌های آقا مثل دیدار طلاب خیلی طولانی نیست، وقتی تمام می‌شود دوباره همان شور اول بین مردم می‌افتد، بلند میشوند شعار می‌دهند دست تکان می‌دهند، گریه می‌کنند، شکر می‌کنند خدا را به خاطر این نعمت. حتما خیلی‌هایشان در خواب هم چنین روز و دیداری را تصور نمی‌کردند.

    قسمت مردانه خیلی زودتر خالی می‌شود ولی خانم‌ها، خیلی ها تازه یادشان افتاده نامه بنویسند. به مردم نگاه میکنم. هرکس به یک زبان با دوستانش صحبت می‌کند، دو نفر در بغل هم رفته‌اند و گریه می‌کنند یکی‌شان می‌گوید : «دیدی آقا چه گفتند، گفتند شما فرزندان عزیز من هستید. ما فرزندان آقا شدیم» انتظامات هم از همین جمله استفاده میکند و مدام می‌گوید : «فرزندان عزیز آقا، بروید بیرون. نماز اول وقت. اقا الان روی چه تاکید کردند؟ نماز اول وقت»

    یک دختر حدود بیست ساله می‌آید و می‌پرسد شما ایرانی هستید؟ می‌گویم بله، خبرنگارم. می‌پرسم شما از کجائی و وقتی می‌گوید استرالیا، تعجب می‌کنم. دو دوست دیگرش هم از ترکیه و پاکستان هستند. می‌گویم : «چطور خانواده‌ات اجازه دادند از استرالیا بیایی ایران؟ برایشان سخت نبود؟» گفت : «سخت که خیلی بود مخصوصاً برای مادرم که مریض است. ولی برای تبلیغ دینم آمده‌ام درس بخوانم» وقتی میپرسم چند سالت است؟ می‌خندند و می‌گوید : «اوه، مای گاد» نمی‌دانستم برای خانم‌های استرالیایی هم نگفتن سن مهم است.

    یک خانم تاجیکستانی می‌اید طرفم و می‌خواهد که نامه‌اش را به رهبر برسانم، انتظامات را نشانش می‌دهم و می‌گویم به آنها بده. از فرصت استفاده میکنم و از فرزانه می‌پرسم وقتی برگشتی تاجیکستان به مردم کشورت و دوستانت درباره این دیدار چه می‌گویی؟» می‌گوید: «مردم کشور من چهار امامی هستند، وقتی برگشتم حتماً بهشان می‌گویم که اسلام را خوب بشناسند، دوازده امام را بشناسند، امام زمان را بشناسند. من سال دیگر به کشورم بر می‌گردم» برایش آروزی موفقیت می‌کنم.

    انتظامات دیگر دارد عصبانی می‌شود. می‌آیم بیرون؛ آنجا هم هنوز ملت در حال نامه نوشتن هستند! تصور می‌کنم اگر قرار بود خود آقا این حجم نامه را می‌خواندند چه می‌شد. می‌نشینم گوشه‌ای و نکته‌هایی که دیده بودم را سریع می‌نویسم. یک دختر آفریقایی به طرفم می‌آید و می‌گوید : «شما خبرنگارید؟ می‌شود چیزهایی که من می‌گویم را بنویسید؟» می‌گویم بگو فقط زود : «بنویسید، بسم الله الرحمن الرحیم. من فاطمه خلیفه از کشور نیجریه از جامعه‌المصطفی تشکر میکنم که ما را دعوت کردند برای دیدن این آقای مهربان. جانم فدای رهبر. خونم برای آقا». خواهرش زینب هم می‌آید و همان حر‌ف‌های فاطمه را تکرار می‌کند و اصرار دارد که اخرش حتماً بنویسم “والسلام” حتما برای اینکه یک کلمه بیشتر از خواهرش گفته باشد.

    همه می‌روند وضو بگیرند و به سفارش رهبرشان برای نماز اول وقت، گوش دهند؛ و من فکر می‌کنم به این همه شور و اراده و عزم؛ و به تک‌تک حرف‌هایی که امروز از «فرزندان رهبر» شنیدم.

    این متن در دیدار رهبر با طلاب خارجی در سفر قم، برای سایت خامنه‌ای‌دات‌آی‌آر نوشته شده است.