قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • کتابخوانی در ترافیک جاده نجف به کربلا

    معتقدم اشیا نیز قسمت و نصیبی دارند، مثل ما انسانها.
    مثلا آن بسته های مدادرنگی که از بین چندین قفسه مدادرنگی برداشتمشان، قسمتشان این بود که در این مسیر بشوند برای کودک زائری از ایران، عراق، افغانستان، پاکستان، ترکیه و … بقیه مسیر را با صاحب جدیدشان طی کنند و هرکدام بروند یک کشور و خانه جدید.
    قسمت این کتاب هم این بود که لحظات آخر بستن چمدان که چشمم بین کتابهای کتابخانه ام میچرخید و دنبال یک کتاب کم حجم برای آوردن به کربلا بودم، ببینمش و بگذارم داخل چمدان و حالا در ترافیک جاده نجف تا کربلا، بخوانمش؛ زندگی جانباز شهید حسین شایسته فر

    نائب الزیاره شهدا باشیم؛ شهدای صدر اسلام تا امروز؛ هرآن کس که برای برپایی حکم خدا در زمین، خون خود را فدا کرد؛
    در هرکجای این کره خاکی، با هر نژاد و ملیت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۴ ق.ظ روز ۱۵ آبان ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    ر

    روی نیمکت پارک نشسته بودم و آخرین صفحات کتاب را خواندم؛ با بغضی که سعی میکردم وسط پارک نترکد، کتاب را بستم؛ به این فکر کردم اگر حاج رسول در بوسنی شهید نشده بود، الان کجا بود؟ عراق؟ سوریه؟ افغانستان؟ یا حتی کشمیر و میانمار؟
    کتاب “ر” زندگینامه ی رسول حیدری است، مردی که بیشتر لحظات زندگی اش در مبارزه با دشمنان اسلام گذشت، از روزهای انقلاب تا قائله کردستان و هشت سال جنگ؛ و در مبارزه برای اسلام و مسلمانان، مرز جغرافیایی برایش بی معنی بود! به همین خاطر زمانیکه انتفاضه عراق پیش آمد، برای کمک به آنها به عراق رفت؛ وقتی جنگ بوسنی و کشتار مسلمانان اتفاق افتاد، به بوسنی رفت و همانجا شهید شد …
    از جنگ بوسنی چیز زیادی نمیدانم و نخواندم؛ تنها خاطره هایی گنگ از روزهای کودکی، آهنگ “سارایوو، سارایوو جهان را خواب برده” که با تصاویری از مردم بوسنی از تلویزیون پخش میشد و حضور در تشییع جنازه شهید نواب یکی از شهدای ایرانی در بوسنی، و مطالبی پراکنده در بعضی کتابها و مجلات سهم آگاهی‌ام از جنگ بوسنی است؛ “ر” کمی به اطلاعات نداشته ام افزود!
    یکی از خصوصیات خوب کتاب، همراه شدن عکسها و دست نوشته های شهید با سطور خاطرات و بین صفحات کتاب بود که به خواننده کمک میکرد بهتر و بیشتر در فضای توصیف شده خاطرات قرار گیرد.

    vaadi.ir

    تنها نکته ای از کتاب که برایم گنگ ماند، نحوه و چگونگی و چرایی شهادت شهید حیدری بود؛ چه اتفاقی باعث درگیری در جاده شد؟ اصلا درگیری رخ داده یا رسول و محمد در ماشین هدف گلوله قرار گرفتند؟ صربها بودند یا کرواتها؟ کتاب در روایت فصل آخر ابتر است! بارها در ذهنم جاده سرسبزی را تصور کرده ام که ماشین یوگو قرمز رنگی با دوسرنشین از آن میگذرند که … قصه برایم ناتمام میماند!

    پ ن: بعد خوندن کتاب، به “معصومه” فکر میکنم؛ چه کرد و چه میکنه؟ به معصومه و معصومه هاکتاب با قلم خوب مریم برادران نوشته شده و انتشارات آرما آن را چاپ کرده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۶ ق.ظ روز ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۱)

    خدا نوشته مرا پاسبان‌شان باشم

    گاهی آدم یه عکسی میبینه، داغون میشه!

    احساس میکنه قلبش از غم فشرده میشه؛ این حالت الان تو اینستا برام بوجود اومد، عکسی دیدم از اولین دیدار خانواده شهید عبدیان، از شهدای مدافع حرم بعد از شهادت‌شون و پسربچه‌ای که نشسته و پدر شهیدش رو نگاه میکنه!

    این چند ساله عکس این مدلی زیاد تو فضای مجازی و رسانه‌ها پخش شده، خانواده شهدای مدافع حرم و بچه‌های کوچیکی که بالای سر جنازه پدرها نشستن، گریه میکنن ولی هیچ کدوم مثل عکسی که امشب دیدم منو درگیر نکرد! درگیر یک نگاه، نگاهی که نمیشه بهش نگاه کرد! نگاه سنگینی که نذاشت بیشتر از چند ثانیه زل بزنم بهش و با بغضی که حمله کرد به گلوم چشم‌هامو چرخوندم تا نبینمش! تا چشمهایی که با کلی سوال و و حالتی بهت زده به صورت پدرش نگاه میکرد رو نبینم.

    دیوونه شدم امشب با این عکس …

    vaadi.ir

    و انکسر قلبی …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۶ ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)

    ستاره‌های سحر

    نفسم بند می آید. سر بلند می کنم. می بینم که علی خیز بر میدارد سمت چپ. یک لحظه شنی تانک از حرکت وا می ایستدو تانک در جا می چرخد و با علی سینه به سینه می شود. علی گیج شده. لحظه ای می ایستد و بی دفاع و درمانده به تانک نگاه می کند. دستانم را دور دهان حلقه میکنم و فریاد میزنم ” علی برو کنار”. تانک مثل اسبی وحشی چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود. نعره ای که گمان نمی کنم از آن انسانی باشد از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش. دیوانه وار میدوم سمت علی. گویی در آسمان هستم و روی ابرها پا میذارم و هرگز به او نخواهم رسید از بس که این راه طولانی شده است. نیمه جان شدم؛ به او میرسم و بالای سرش می ایستم؛ این نگاه ناباور و هراسناک علی است که به من خیره شده است. می نشینم. تانک از روی کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می کند و چشم چپش می پرد. او نصف شده، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پائین در رد شنی تانک پخش شده. بوی خون از پائین تنه‌اش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب می‌خورد و رو به آسمان می‌رود. خون سرد خوش رنگی رو زمین پخش شده. در چهره‌اش خیره میشوم. رد دردی عظیم دردی به اندازه‌ی تمام دنیا بر چهره‌ی او نشسته. وقتی دست روی صورتش می‌کشم، لبش از رو دندان‌هایش کنار میرود و خرده دندان‌ها از تو دهانش می‌ریزد بیرون. می‌خواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه می‌شوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه….

    چند پاراگراف از کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان
    عکس: طلائیه، سه راهی شهادت. فروردین ۸۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)

    گلایه‌نامه یک نسل‌سومی به شهیدان
    «خوشا به‌حالتان» این چند کلمه را خیلی اوقات خطاب به شما به‌کار می‌برم، نه به‌خاطر اینکه “شهید” هستید و «عند ربهم یرزقون»‌ید، بلکه به‌خاطر اینکه “وظیفه”تان را به درستی تشخیص دادید و به هدفتان رسیدید.

    می‌دانید، گاهی با خودم می‌گویم، زمان و موقعیتی که شما در آن بودید، به شما خیلی کمک کرد؛ برای پیدا و طی کردن درست‌ترین مسیر.

    و این خیلی نامردی است؛ شما در موقعیت و زمانی بودید که در دفتر زمان‌تان، راه حق با شبرنگ از راه‌های دیگر مشخص شده بود و شاید خیلی راحت، بیش‌تر مردم در مسیر آن قرار گرفتند، اما دفتر زمانه‌ی من و هم نسلان من آنقدر خط‌خطی و راه‌راه شده، که تشخیص راه از بی‌راهه سخت است.

    می‌دانم، می‌دانم که زمان شما هم راه‌های زیادی بود، ولی قبول کنید که راه حق و صحیح، با کمی تأمل مشخص می‌شد.

    شهیدان؛ شماهایی که در آن بهشت برین صدای مرا می‌شنوید، تک‌تک شما؛

    حال که شما به آن‌چه باید می‌رسیدید، رسیدید و راه را پیدا کردید، به ما کمک کنید، یاری‌مان کنید تا آن‌چه را باید و وظیفه داریم به انجام برسانیم.

    یاری‌مان کنید تا مسیرمان به بیراهه‌های شبه راه، نرسد و «اهدنا الصراط المستقیم»مان تعبیر شود.

    دعا کنید برایمان

    هشدار! گمان بی‌نیازی نکنیم   …   با رنگ و درنگ، چهره‌سازی نکنیم

    حیثیت انقلاب خون شهداست   …   با حرمت انقلاب، بازی نکنیم


    این نامه‌واره، به دعوت آقای کاتب‌باشی نوشته شد.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۲۵ ب.ظ روز ۰۵ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    شهیدی از مشرق زمین “محمد بابائی”
    دبستان که بودم، معلم نقاشی‌مان از آنهایی بود که چشم‌هایش کشیده بود با دهن کوچک و پوست سفید؛ شبیه ما نبود خیلی. بچه‌ها می‌گفتند: «خانم بابائی، ژاپنی است»

    همیشه برایم سوال بود که این خانم ژاپنی، اینجا، در ایران چه‌کار می‌کند؟  آنقدر هم بزرگ نبودم که رویم بشود بروم از خودش یا بقیه بپرسم، در ذهن کودکانه‌ام حل کرده بودم مثل “زهرا” هم‌کلاسی‌ام، که او هم چشم‌های بادامی داشت و پدرش ایرانی و مادرش فلیپینی بود و ایران را برای زندگی انتخاب کرده‌اند، حتماً خانم بابائی هم با همسر وبچه‌هایش ایران زندگی می‌کند.

    یادم است گاهی روی کتاب‌های قصه‌ام هم اسم “سبا بابایی” را که می‌دیدم، کلی ذوق می‌کردم و به بقیه می گفتم: «معلم ماست‌ها»

    گذشت و بزرگ‌تر شدم و دیگر خانم بابائی معلمم نبود؛ تازه فهمیدم ذهنیت کودکی‌ام، درباره زندگی معلمم، کامل نبود. “کونیکو یامامورا” یا همان خانم بابائی ارام و مهربان ما، از ژاپن با همسر ایرانی‌اش به ایران امده بود و با فرزندانش اینجا زندگی می‌کرد اما “مادر شهید” هم بود؛ شهید محمد بابایی. چیزی که من نمی‌دانستم.

    خاطره زیر، خاطره‌ی یکی از همرزمان “محمد” است که پارسال برایم تعریف کردند: 

    مادرش ژاپنی و مسلمان و پدرش ایرانی بود . قیافه اش بیشتر به مادرش رفته بود و شبیه ژاپنی ها چشم بادومی بود. خیلی هم دقیق و منظم کار می کرد. یک هنر خارق العاده ای داشت. کنارت که نشسته بود از ته حلقش که تو را صدا می کرد، بدون اینکه لب‌هاش تکان بخورد فکر می کردی از فاصله خیلی دور کسی تو را صدا می کند.

    یک روز فرمانده گروهان آمد چادر ما. با هم خودمونی بودیم. “محمد” از ته حلق، برادر رمضانی فرمانده گروهان را صدا زد. اون بیچاره هم فکر کرد کسی دنبالش می گردد. پا شد از چادر رفت بیرون؛ هر چه اطراف را نگاه کرد کسی را ندید. آمد نشست تو چادر. بلافاصله محمد دوباره او را صدا زد. بنده خدا دوباره بلند شد رفت بیرون چادر و حسابی رفته بود سر کار.

    عملیات والفجر یک بود. برادر رمضانی را دیدم که ترکش به شکمش خورده و مجروح شده بود؛ با برانکارد به عقب منتقلش می‌کردند. سنگرها روی تپه ای بود که اگر سر را از سنگر بالا می‌بردیم، پیشانی را هدف می گرفتند.

    آمده بودم پایین تپه برا بچه ها آب ببرم.
    از پایین نگاه کردم ببینم کدوم سنگر خالی است که به سرعت برم داخلش. دیدم یه سنگر هست که یه نفر جلوش به طرف عراقی ها نشسته و یه نفر دیگه پشتش جا میشه. با ظرف آبی که دستم بود به سرعت دویدم به طرف اون سنگر و خودم را پشت اون برادر جا دادم.

    ناگهان دیدم یکی از بچه ها با خودکار پشت این برادر نوشته بود “شهید محمد بابایی” …  تا من براش آب ببرم، از دست دیگری سیراب شده بود.!

    قبرش در قطعه ۲۸ است.

    خدایش رحمت کند.

     

    عند ربهم یرزقون

    کربلای هشت با هم بودیم.
    از بچه های دبیرستان سپاه بود.
    هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
    حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

    مدتی ازش خبری نداشتم .
    من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
    آخرای جنگ بود.
    یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

    تو شلمچه شهید شده بود .

    اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
    گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
    تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
    یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
    یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
    حالم گرفته شد.

    کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
    خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
    گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

    راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
    نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

    حال نوشت:
    چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
    اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
    دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
    جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
    سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

    دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


    این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
    حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

    من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

    ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
    ….

    برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
    خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

    تابستان رسید