قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ربیعِ سالِ کرونا

    نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
    شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بی‌خبر از اینکه عرب‌های سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم می‌آیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع می‌شوند تا سالِ حسینی‌شان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشه‌ای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلب‌القلوب والابصار می‌خواندیم؛ با دسته‌های عزاداری سینه می‌زدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار می‌خواندیم؛ با نوحه‌های اردویی پاکستانی‌ها اشک می‌ریختیم؛ یا محول الحول والاحوال می‌خواندیم. به گنبد نگاه می‌کردیم و با خانم صحبت می‌کردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
    از روی ساعت مچی‌هایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدم‌هایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمان‌های ویژه‌ی غریب‌شان. سال‌م را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولین‌بار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.

    روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همان‌جایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازی‌ام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظه‌ی تحویلش، تا تابستانِ زخمی‌اش تا زمستانِ بهارش.
    کاش، همه‌ی زمستان‌هایمان، بهار شود؛ کاش.

    🌸 بهارتان، مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    قرآنم (قسمت اول)

    بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
    بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
    عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
    بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
    محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
    شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
    شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
    انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
    حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
    ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
    بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

    اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۶ ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    الهی بالحسین

    شب بیست و سوم ماه مبارک افتاده بود به شب جمعه.
    حرم غلغله بود.
    به سختی بین خانم‌های عرب جایی پیدا کردم و نشستم. یکربع نگذشته بود که پاهایم خواب رفتند. حق داشتند طفلکی‌ها؛ جایی که نشسته بودم کمتر از سی سانت بود و هر لحظه فشرده‌تر هم میشد.
    بلند شدم؛ به امید پیدا کردن جایی دیگر.
    نیم ساعتی رواق پادشاهان و رواق ابراهیم مجاب را چرخیدم ولی حتی اندازه همان جایِ سی‌سانتی‌ هم، جایی پیدا نکردم. کلافه شده بودم. شبِ قدرم داشت می‌رفت. آن هم چه شب قدری! شب بیست و سومی که شب جمعه هم بود و آمده بودم کربلا در حرم خودشان.
    نگاهم افتاد به ضریح. مستأصل بودم. گفتم «آقا ببین! شب زیارتی‌ات، داخل حرمت آواره شدم. حتی جایی ندارم بیاستم و دعا بخوانم، نشستن که هیچ.»
    ناامیدانه به سمت حرم رفتم. وقتی در صحن جایی برای نشستن نباشد، قطعا در حرم و نزدیک ضریح هم جایی نیست؛ ولی رفتم.
    اتاقک‌های داخل کیپ‌تر و شلوغ‌تر از بیرون بود.
    خسته شده بودم دیگر.
    به سمت اتاقک ضریح رفتم. گفتم تا اینجا که آمده‌ام حداقل سلامی دهم و برگردم هتل؛ حالا مگر حتما در حرم باید باشم؟ در همان اتاق هتل دعا می‌خوانم و قرآن به سر می‌گیرم.
    سلامم را که دادم خواستم برگردم که دیدم به فاصله یک متری از ضریح، جایی خالی است! یک متری ضریح؟ شب قدر؟ مگر می‌شود؟
    اشک بود که از چشمانم جاری میشد. سرم را بالا آوردم. نگاهم را به ضریح طلایی‌اش دوختم و گفتم «ممنونم آقا. ممنونم که کوچک‌ترین خواسته‌هایمان را هم جواب می‌دهید. ممنونم که مراقب زائرتان هستید. ممنونم آقا»
    قرآنم را به سر گرفتم.
    «الهی بالحسینِ بالحسینِ بالحسین»

    پ‌ن: خاطره برای رمضان هشتاد و نه است. آن زمان هنوز حرم نظم و برنامه مشخصی نداشت. نه مراسم هماهنگ احیایی، نه دیوارکشی کنار ضریحی. تا نزدیک ضریح، زائرها نشسته بودند و دعا می‌خواندند.

    بنویسیم از کرامتشان، لطفشان، امام بودنشان. گاهی باید نوشت تا فراموش نکرد. باید نوشت تا بقیه بشناسند علت عاشقی‌مان را.
    #ولی_نعمت_ما_شمائید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    سفر به شهر حافظ / روز اول

    چهارشنبه شش دی ۹۶

    فرصت بین دو ترم مدرسه که بچه‌ها مشغول امتحانات هستن، فرصت خوبی بود برای سفر زمستونه. احمد بشدت کار داشت و نمی‌تونست مرخصی بگیره؛ از هفته بعد هم دوباره ترم جدید مدرسه شروع میشد و خودم دیگه فرصت نداشتم. از طرف دیگه مرضیه و فاطمه چندین‌بار گفته بودن بریم شیراز و اصفهان؛ منم که از اردیبهشت پارسال که رفتم شیراز، بال‌بال میزدم تو پاییز یا زمستون یکبار دیگه برم شیراز و مسجد نصیرالملک عزیز رو تو این فصل ببینم.

    با فاطمه و مرضیه هماهنگ کردم و قرار شد چهارشنبه فاطمه از اصفهان بره شیراز و منم از تهران؛ تا شنبه شیراز باشیم و بعد باهم بریم اصفهان. مرضیه ولی نمی‌تونست مرخصی بگیره و باهامون بیاد اصفهان.

    برای چهارشنبه هفت صبح بلیط شیراز گرفتم. وقتی تو فرودگاه از احمد خداحافظی کردم و به سمت گیت پرواز حرکت کردم، حسی شبیه حسی که اول دبیرستان داشتم و برای اولین‌بار می‌خواستم مستقل از خانواده و با مدرسه برم مشهد، داشتم؛ حسِ استقلال که از یک طرف حسِ خوبیه و از طرف دیگه یک مقدار ترس و اضطراب داره؛ علاوه بر این، شبِ قبل تهران زلزله اومده بود و یک کم نگران بودم اگه دوباره زلزله بیاد و ریشتر زیادی داشته باشه و … من چطوری خودم رو به خونه و خانواده‌ام برسونم … قبل هر سفر، نگرانی‌های مختلف سراغ آدم میاد ولی با شروع سفر تقریبا به فراموشی سپرده میشن، مثل وقتی هواپیما اوج گرفت و بین ابرها پرواز کرد و چند ثانیه بعد فقط سفیدی بود که دیده میشد و هیچ نشونی از زمین نبود، سعی کردم اضطراب و نگرانی‌ها رو از خودم دور کنم.

    چهارمین سفرم به شیراز بود و تقریبا همه جاهای دیدنی شهر رو حداقل یکبار دیده بودم. این سفرم دو تا هدف داشت؛ دیدن مرضیه و دیدن مسجد نصیر تو آفتاب زمستونی 🙂 برای همین، زیاد اصراری به برنامه فشرده و رفتن به این سمت و اون سمت شهر، نداشتم. عصر با مرضیه رفتیم باغ ارم و دیدار سروناز. البته از هرکی پرسیدیم نمی‌دونست کدوم یکی از سروهای باغ، همون سروناز معروف هست؛ هیچ تابلویی و نوشته‌ای هم نبود. تا بالاخره موقع خروج از باغ، یکی از نگهبان‌های باغ بلندترین سرو باغ رو نشون‌مون داد و گفت سروناز مشهور ایشون هستن.

    باغ ارم، در واقع باغ گیاه‌شناسی شیراز هست و درخت و گیاه‌های مختلف رو میشه اونجا پیدا کرد. یادمه فروردین هفتاد و شش باغ ارم رو دیده بودم و فضای اون موقع با الان که زمستون بود و فصل سرد سال، خیلی فرق می‌کرد.
    دقیقا مشخص نیست این باغ برای اولین بار کِی و بدست چه کسی ساخته شده، ولی از دوران سلجوقی وجود داشته و معروفیتش بیشتر به دوره قاجار و ساختن عمارت وسط باغ برمیگرده که البته عمارت همیشه بسته است و امکان بازدید برای عموم وجود نداره 🙁
    فقط میشه تو خود باغ که باغ چرخید؛ سروناز معروف رو (اگه پیدا کرد) دید و حسرت دیدن عمارت سه طبقه ای که نصیرالملک ساخته و معروفه زیرش سردابی وجود داشته که از وسطش جوی آب میگذشته و محل زندگی اهل عمارت تو تابستون بوده رو کشید!

    بعد از دیدن باغ ارم، رفتیم دانشگاه شیراز و نماز مغرب عشا رو تو مسجد دانشگاه خوندیم. تصمیم داشتیم بریم دروازه قرآن. سوار تاکسی شدیم، راننده از مسیری رفت که از جلو آرامگاه حافظ رد میشد. دیدیم انگار حضرت لسان الغیب دعوت کردن به محضرشون شرفیاب بشیم؛ از ماشین پیاده شدیم و جهت فاتحه خوانی و تجدید دیدار! وارد حافظیه شدیم.
    حال و هوای شبهای حافظیه رو از روزهاش بیشتر دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی خلوت باشه و از بلندگوها هیچ آهنگ و صدایی پخش نشه و بتونی در آرامش و سکوت برای شاعر ” شب تار است و ره وادی ایمن در پیش، آتش طور کجا موعد دیدار کجاست” فاتحه بخونی.

    از حافظیه رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو کرمانی که بالای کوه کنار دروازه است.
    قبلا شیراز شش تا دروازه داشته که از اونها فقط دروازه قرآن مونده؛ البته دروازه قرآن هم چندبار خراب شده و دوباره تجدیدبنا شده. آخرین بار هشتاد و یکسال پیش، بخاطر اشتباه شهرداری با دینامیت ویران میشه و پونزده سال بعد یه بازرگان شیرازی دوباره دروازه رو میسازه و بعد از مرگش هم تو اتاقکهای کناری دروازه دفن میشه!
    زمان دیلمیان و زندیه( سازندگان دروازه) بالای دروازه، قرآنی خطی بوده برای اینکه مردم موقع خروج و ورود به شهر، از زیر قرآن رد بشن. بعدها قرآن خطی ب موزه سپرده میشه و نمیدونم قرآن دیگه ای جایگزینش کردن یا نه!
    دروازه قرآن برام یادآور خاطرات بیست سال پیش بود. فروردین هفتاد و شش؛ وقتی دخترکی ده ساله بودم و سرخوشی هام خیلی زیاد بود.

    با بابا رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو که تو کوه کنار دروازه بود. یه دختربچه ده ساله بودم که از دیدن یه طاووس بزرگ وسط میدون شهر ذوق زده شده بودم؛ از دیدن یه غار واقعی که میگفتن خواجو اونجا زندگی میکرده، شگفت زده بودم و سرخوش راه میرفتم؛ از خواهرم میخواستم با دوربینی که فقط ۳۶ تا عکس میشد باهاش گرفت و جیره کل سفرمون بود، یه عکس تکی ازم بگیره جوری که طاووس بزرگ پایین هم دیده بشه.
    هنوز هم وقتی آلبوم خانوادگی مون رو ورق میزنم و میرسم به عکس های دروازه قرآن اون سال، انگار یه حس خوشی تزریق میشه زیر رگم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
    دو سفر بعدی که سالهای بعد به شیراز داشتم، نشد بالای کوه و مقبره خواجو برم و خاطرات خوش ده سالگیم رو زنده کنم تا این سفر؛ با اینکه پرهای اون طاووس بزرگ وسط میدون نبود، با اینکه شب بود، با اینکه غار خواجو شده بود نمایشگاه خطاطی، با اینکه مجسمه بزرگ سر خواجو که یکی از خاطرات ده سالگیم بود، دیگه نبود، ولی همون حس خوش، قلب و روحم رو تسخیر کرد. حسی که نمیدونم چرا تو اون فضا برای من جاریه …

    خواجو تو ذهن من یه شاعرمرد مظلوم تجسم شده؛ نمیدونم چرا! شاید چون اشعارش و حتی خودش خیلی معروف نیستن

    چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۰۶ دی ۱۳۹۶ | دیدگاه (۳)

    نجف، شهرِ رویایی من

    شهر داره کم کم آروم میشه و خلوت.
    زوار اربعین دارن به شهر و کشورشون برمیگردن.
    حس دلتنگیِ عجیبی آدم رو میگیره وقتی تو خیابون و کوچه ها راه میره، وقتی از تفتیش ها سریع میگذره، وقتی بدون معطلی و هل و فشار وارد حرم میشه، وقتی به راحتی توی صحن جا برای نشستن و نماز خوندن پیدا میکنه؛

    حس دلتنگی از تموم شدنِ شور و شلوغی ایام اربعین

    خدایا این زیارت رو، آخرین زیارت زندگی مون قرار نده و هرساله نصیب همه شیعیان و عاشقان اهل بیت بگردان.

    صحن فاطمه الزهرا در نجف، که در روزهای قبل از اربعین، مالامال از جمعیت می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۲ ب.ظ روز ۲۳ آبان ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    چهار روز بخصوص

    امسال تصمیم گرفتیم پیاده‌روی اربعین متفاوتی داشته باشیم. متفاوت از این جهت که برخلاف سال‌های قبل که سه الی چهار روز از نجف پیاده میرفتیم تا به کربلا برسیم، از نجف سوار ماشین شدیم تا عمود ۱۰۴۱ و سه روز و نیم در موکب شباب امیرالمومنین که توسط سیدهادی شیرازی ساخته و مدیریت می‌شود، ماندیم. در کارهای موکب و پذیرایی از زوار و مشایه‌ها و برخی کارهای موکب کمک کردیم، و ظهر روز چهارم پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم و بعد از غروب به شهر رسیدیم.

    و چه چهار روز قشنگی بود … تنفس در هوای زوار اباعبدالله و شاهد آمدن و رفتن‌شان بودن

    شبها گاهی با سیداحمد از دم موکب راه می‌افتادیم و بین پیاده‌ها حرکت می‌کردیم و بیست سی ستون جلو میرفتیم و دلمان پر می‌کشید برای سختی راه و پیاده رفتن‌های با کوله و نشستن‌ها و …

    نوشته‌ها و عکس‌های سفر امسال را می‌توانید با برچسب اربعین۹۶ دنبال کنید

     

    دو دقیقه زندگی

    بعد چندشب استقرار در موکب، امشب آخرین شبی است که اینجا هستیم. فردا بعدازظهر باید با تمام خاطرات این چندروز خداحافظی کنیم و برویم.
    تجربه امسال برایم با سالهای قبل بسیار فرق میکرد؛ از نجف سوار ماشین شده و به موکب آمدیم؛ چهار روز اینجا مستقر بودیم. از تهران برنامه های مختلفی برای این چندروز کشیده بودم ولی اکثرش را نتوانستم انجام بدهم؛ اما …
    میدانم دلم تا همیشه برای این چندشب و چند روز تنگ خواهد شد، همه آدمهایی که آمدند، رفتند و رسیدند… حتی دلم برای باحسرت نگاه کردن پیاده روها تنگ میشود…
    این دو دقیقه را ضبط کردم برای لحظات دلتنگی ام؛ بنشینم و درحالیکه چشم هایم بسته است تصور کنم خودم را در ساعت دوازده و چهل و هشت دقیقه نیمه شب پنجشنبه هجده آبان ۹۶ در کنار موکب شباب امیرالمومنین …

    گوش دهیم

    اللهم ارزقنا توفیق زیاره المعصومین فی الدنیا و شفاعتهم فی الاخره