قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ربیعِ سالِ کرونا

    نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
    شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بی‌خبر از اینکه عرب‌های سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم می‌آیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع می‌شوند تا سالِ حسینی‌شان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشه‌ای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلب‌القلوب والابصار می‌خواندیم؛ با دسته‌های عزاداری سینه می‌زدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار می‌خواندیم؛ با نوحه‌های اردویی پاکستانی‌ها اشک می‌ریختیم؛ یا محول الحول والاحوال می‌خواندیم. به گنبد نگاه می‌کردیم و با خانم صحبت می‌کردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
    از روی ساعت مچی‌هایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدم‌هایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمان‌های ویژه‌ی غریب‌شان. سال‌م را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولین‌بار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.

    روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همان‌جایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازی‌ام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظه‌ی تحویلش، تا تابستانِ زخمی‌اش تا زمستانِ بهارش.
    کاش، همه‌ی زمستان‌هایمان، بهار شود؛ کاش.

    🌸 بهارتان، مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    خاطرات زنان جانباز

    هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

    کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

    ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۳ ب.ظ روز ۰۵ شهریور ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    کرم‌پروری

    اول یا دوم دبستان بودم که چند کرم ابریشم برایم آوردند؛ کْی و از کجا، یادم نیست. فقط این را یادم است که هر روز بعد از مدرسه، ذوق این را داشتم که بدوم و بروم از درخت توتِ جلوی خانه برای کرم‌ها برگ بچینم و بعد بنشینم و مرتب و منظم خوردنشان را نگاه کنم.
    چند روز که گذشت، کرم‌هایم پیله بستند و من در عالم کودکی گمان می‌کردم با سه چهار پیله‌ابریشمی که نصیبم شده بود، یکی از ثروتمندترین آدم‌های زمینم!

    هر روز منتظر بودم پروانه‌های زرد و قرمز زیبایم از پیله بیرون بیایند. تصورم از پروانه، حشره‌ای ناز و لطیف و رنگارنگ بود که پرواز می‌کرد و خوب یادم است وقتی پروانه‌های سفیدِ زمختِ چقرِ بدبدن که حتی نمی‌توانستند میلیمتری پرواز کنند را دیدم، چقدر شوکه شدم و ناراحت.
    هنوز هم بعد از بیست و سه سال، فراموش نکرده‌ام لحظه‌ای که پروانه‌هایم را دیدم.

    بعضی خاطره‌ها، بعضی لحظه‌ها، بعضی حس‌ها هیچوقت از ذهن و روح رفتنی نیستند. شاید مثل دانه‌های خاکشیرِ سر سفره افطار، در ذهنمان ته‌نشین شوند ولی به تقه‌ای پخش می‌شوند در تمامِ لیوانِ ذهن و فکرمان و می‌چرخند و می‌چرخند…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۸ ب.ظ روز ۰۵ خرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خاطراتِ قدیمی

    مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
    اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
    از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
    هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
    همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

    چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
    گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

    مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    چشم‌هایش چمدان است

    پیش‌دانشگاهی که بودیم، با زهرا و راضیه، برای حفظ کردنِ آثار بزرگ علوی یک بیت شعر گفتیم؛
    “چشمهایش چمدان است گیله‌مرد
    علوی، میرزا سالار است پیرمرد”
    یادم است کلی خندیدیم و از شانسِ خوب ما، در کنکور درباره بزرگ علوی سوال هم آمده بود.
    امروز وقتی در مرکز تبادل کتاب، کتاب‌های علوی را دیدم، لبخند زدم و زیر لب تک بیتِ سروده‌مان را خواندم؛ بیتی که بعد از پانزده سال هنوز در خاطرم مانده و طعمِ خوشِ روزگار نوجوانی می‌دهد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ روز ۲۲ آبان ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    سلام دوباره به والیبال

    والیبال را از راهنمایی شروع کردم. روزهای سرخوشی نوجوانی. هر پایه یک تیم داشت و هر سال مسابقات بین مدارس مختلف برگزار میشد. آنقدر سرخوش بودیم که گاهی برای تقویت دستانمان، با توپ بسکتبال ساعد و پنجه تمرین می‌کردیم. دبیرستان و دو واحد تربیت بدنی دوره لیسانس نیز با والیبال گذشت و به ثبت‌نام در باشگاه نزدیک خانه رسید. تقریبا حدود سه سال مداوم باشگاه رفتم و نقش پاسور را در تیم بازی می‌کردم.

    سال نود و یک که ازدواج کردم و محله زندگی‌ام عوض شد، والیبال هم کنار گذاشته شد. چون محله جدید، باشگاه نداشت. من هم آدم راه دور رفتن برای یک ساعت ورزش کردن نبودم. روزهای خوش والیبال برایم تمام شد. تا فروردین امسال که خانه را عوض کردیم. محله جدید، به تلافی محله قبلی‌مان دو باشگاه دارد. بعد از پنج سال، برای مرداد ماه ثبت‌نام کردم.

    دوشنبه اولین جلسه بود. مهمان داشتم و نتوانستم بروم. امروز برایم جلسه اول بود. اولین چیزی که برایم جالب و البته ترسناک بود، کوچک بودن همه‌ی بچه‌ها از من بود. نهایت سنی که حدس میزدم داشته باشند ۲۵ سال بود. یعنی شش سال کوچکتر از من. هم‌باشگاهی و هم‌بازی شده بودم با حدود سی دختر چهارده تا بیست و پنج سال. مادربزرگشان بودم!

    شاید هیچوقت تا این مقدار بالا رفتن سنم را متوجه نشده بودم. انقدر سی و یک سالگی محکم به صورتم سیلی نزده بود که “نگاه کن دارد جوانی‌ات تمام می‌شود” سعی کردم به روی خودم نیاورم که غصه‌ام گرفته. اصلا مگر چه شده؟ تقصیر من نیست که هم‌سن‌هایم اکثرا دنبال ایروبیک و پیلاتس و فلان ورزش‌های غیرتوپی هستند. ولی وقتی آمدم خانه و اولین حرفی که به همسرم زدم همین تفاوت سنم با بقیه بود، و وقتی پشت تلفن برای مادرم قبل از گفتن از کبودی ساعدهایم، از دخترکان نوجوان هم‌بازی‌ام گفتم، ثابتم شد که غصه‌ام شده؛ که ناراحتم.

    چقدر دلم برای هم‌تیمی‌های دبیرستان تنگ شد! کاش میشد دوباره جمع شویم و تیم سی‌و‌یکساله‌ها را تشکیل دهیم!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۴ ب.ظ روز ۰۴ مرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)

    مهمان بارگاه حسین

    یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

    قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.

    هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

    رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

    قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

    باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

    هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

    خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

    این مطلب برای سایت فردانیوز نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۹ ق.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)