قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مهدیه و لباس‌های سخنگو

    مهدیه، عروسی دعوت شده و بین لباسهاش دنبال لباس مناسبی است تا برای مهمونی بپوشد. مادرش به کمک او می آید. مادر برای مهدیه توضیح میدهد که هر لباسی که آدمها میپوشند، نشان دهنده شخصیت و نوع زندگی آنهاست.

    کتاب با یک قصه کاملا روان و زبانی کودکانه، چرایی داشتن حجاب برای دختران را بیان میکند. داستانی که کودک را قدم به قدم جلو میبرد و با گفتن مثال های مختلف، ذهن کودک را درگیر میکند. در انتها کودک داستان، خودش به این نتیجه میرسد که چرا باید حجاب داشته باشد.

    درباره موضوع حجاب کتاب داستانی برای کودکان نوشته نشده است یا اگر کتابی نوشته شده، داستانش کشش و جذابیت زیادی برای کودکان نداشته است. داستان “مهدیه و لباسهای سخنگو” خیلی خوب توانسته است این جذابیت را درباره موضوع حجاب، بوجود آورد و کودک را با خود همراه کند.

    کتاب توسط جبهه فرهنگی خودجوش محجبه‌ها که‌ خیریه ای فرهنگی است، تولید شده است. یک عروسک دختر که در واقع همان شخصیت “مهدیه” داستان کتاب است نیز به همراه کتاب توزیع میشود. ایده عروسک همراه با کتاب، باعث می شود کودک بیش از پیش با کتاب ارتباط بگیرد. درواقع ارتباط حسی و با یک عروسک و سپس خواندن کتابی با عکسهای همان عروسک، کودک را به داستان و قصه و کاراکترها نزدیکتر میکند.

    تصاویر کتاب نیز جذاب است و استفاده از رنگهای مختلف و شاد به این جذابیت کمک میکند.

    به گفته نویسنده کتاب، مهدیه و لباسهای سخنگو، اولین کتاب داستانی نوشته شده درباره چرایی حجاب و عفاف است که برای دختران چهار تا یازده سال نوشته شده است.

    پیشنهاد ما این است اگر در فامیل و آشنایان دختر در سن تکلیف دارید، حتما این کتاب را به همراه عروسکش برایش تهیه کنید. میتوانید ابتدائا کتاب را برایش نخوانید و از او بخواهید درباره عروسک، هر قصه ای که به ذهنش میرسد، بسازد. بعد باهم کتاب را بخوانید. این کتاب ایده خوبی برای هدیه در جشن تکلیف ها است. اگر عروسک مهدیه را پیدا نکردید، خودتان با تکه پارچه یا هر وسیله دیگری که در خانه دارید، عروسک دختر باحجابی درست کنید؛ مطمئن باشید دختر خردسال باوجود عروسک، بیشتر با داستان همذات پنداری میکند.

    برای تهیه کتاب، علاوه بر نشر سمیع، میتوانید به کانال تلگرامی mohajabe-ha‌@ مراجعه کنید یا با شماره ۰۹۱۲۵۲۱۸۵۷۰ تماس حاصل نمایند.

    این مطلب در تاریخ دو مهر ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

    نویسنده: وحید جهان تیغ
    تصویرگر: امیرحامد پاژتار
    ناشر: نشر سمیع

    نقش کارتون در تربیت دهه شصتی‌ها

    یکی از سرگرمی‌های دوران کودکی ما، کارتون‌هایی بود که از تلویزیون پخش می‌شد مثل خانواده دکتر ارنست، مهاجران، باخانمان، بچه‌های کوه آلپ، بچه‌های مدرسه والت، حنا دختری در مزرعه، آن شرلی، نیک‌و‌نیکو، هایدی، بنر… البته در کنارِ همهٔ کارتون‌های خارجی که اکثرشان ساختِ یک شرکتِ انیمیشن‌سازِ ژاپنی بودند، کارتون‌های ساخت داخل که با عروسک ساخته شده بودند، مانند مدرسه موش‌ها، چاق و لاغر، کلاه قرمزی، هادی و هدی، الستون و ولستون و… نیز داشتیم.

    تقریباً از دو سال قبل بود که صدا و سیما در برنامه‌هایی مثل «نقره» و «بچه‌های دیروز» قسمت‌هایی از کارتون‌های قدیمی را پخش کرد و نوستالژی‌های دوران کودکیمان را زنده کرد؛ چند ماهی هم هست که شبکه‌های مختلف سیما هر روز، این کارتون‌ها را بازپخش می‌کنند.

    پخش کارتون‌های قدیمی ذهن را به مقایسه آن‌ها با کارتون‌های جدید هدایت می‌کند و این مقایسه تفاوتِ فرهنگیِ شگرفی به مثابهٔ یک انقلاب در فرهنگ و مفاهیم اروپا و نیز ژاپن، بعنوان مجری رمان‌های اروپایی، نشان می‌دهد؛ تفاوتی که در آن حیا، عزت نفس و زندگانی اجتماعی تبدیل به قهرمان‌گرائی، ‌ شخص پرستی و نفس‌پرستی و حداکثر یک رابطه عشقی متزلزل شده است.

    به عنوان مثال، در کارتون خانواده دکتر ارنست و مهاجران، همهٔ اهالی خانواده، حتی کوچک‌ترین عضو آن، مسئولیت انجام کاری را داشتند و باید حتما آن را طبق برنامه انجام داده و جزئی از وظیفهٔ خود می‌دانستند. این وظیفه‌شناسی در قالب خانواده یکی از نکاتی است که در کارتون‌های جدید غایب یا کمرنگ است.

    ازنکات دیگر این انیمیشن‌ها ادب واحترامی بود که فرزندان درخصوص پدر و مادر و بزرگ‌تر‌هایشان رعایت می‌کردند. داستان فیلم تلاش می‌کرد با حذف یکی از اعضای خانواده ارزش وی و روابط عاطفی با وی که یکی از پدر یا مادر، خواهر یا برادر یا فرزند یا حتی بستگان دور‌تر بود را نشان بدهد، عنصر خانواده و کانون گرم خانوادگی و احترام به آن یکی ازنکات مهمِ همه آن کارتون‌ها بود؛ تمام ماجرا که اتفاقاً عمدتا از داستان‌ها و رمان‌های اروپایی سرچشمه می‌گرفت، ‌ تلاش قهرمان داستان را معطوف به عضو دیگری از خانواده می‌کرد. با ملاحظه بسیاری از فیلم‌های کارتونی جدید این بند‌ها و تعهدات گسسته است و گوئی انقلابی در عواطف اروپایی رخ داده است. انقلابی که نمی‌توان آن را طبیعی دانست.

    از نظر پوشش نیز، لباس‌ شخصیت‌های زن و دختر در کارتون‌های قدیمی از نکات قابل توجه است. مثلا دختران همگی دامن و پیراهن‌ دخترانه به تن داشتند با جوراب‌های کلفت یا شلوارک‌های سفید؛ زن‌های بزرگسال را نیز لباس‌های پوشاننده و وزین مایهٔ حجب شده بود. مساله‌ای که نه تنها دیگر در انیمیشن‌ها و سریال‌های مدرن و امروزی مشاهده نمی‌شود بلکه بر عکس این موضوع نیز با انرژی زیادی پیگیری می‌شود. به حدی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کمتر قادر است فیلمی پیدا کند که با معیارهای عفاف و حیای انسانی همخوانی داشته باشد و قابلیت اصلاح نیز داشته باشد.

    سوال این است که این گریز از حیا و عفاف از برای چه قصدی در فرهنگ اروپا ایجاد شده است. این کارتون‌ها حداکثر مربوط به ۳۰ سال پیش هستند و داستان‌های این رمان‌ها به بیشتر از یک سده نمی‌رسند.

    این مطلب برای تریبون نوشته شده


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۸ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۶)

    حجاب مجریان شبکه آی‌فیلم

    حضور زنان در عرصه‌ی رسانه در قالب مجری‌گری برنامه‌های مختلف، یکی از شاخص‌ترین انواع حضور رسانه‌ای زنان است. برنامه‌های متنوعی که در صدا و سیما پخش می‌شوند، از برنامه‌های کودک گرفته تا برنامه‌های مهمان‌محور، نمود حضور اجتماعی زنان ایرانی می‌باشد.

    در این میان پوشش این زنان در برنامه‌های مختلف یکی از ابعاد قابل بررسی این حضور است. انتخاب رنگ و مدل پوشش، بسته به نوع برنامه و مخاطبانش شکل می‌گیرد. مخاطبانی که گاه کودکان می‌باشند و گاه یک برنامه‌ی اجتماعی و یا سیاسی.

    آن‌چه که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی قابل توجه است، تنوع و تفاوت نوع پوشش‌های استاندارد در هر شبکه است. این تفاوت به خصوص در شبکه‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی از جمله العالم، پرس‌تی‌وی و آی‌فیلم مشهودتر است. پوشش در این شبکه‌ها به نحوی‌ست که شاید گاه، عنوان حجاب اسلامی را نتوان بر آن‌ها گذاشت.

    این شبکه‌ها که با هدف پخش برنامه به زبان‌های عربی و انگلیسی آغاز به کار کرده‌اند و در اصل شبکه‌هایی ماهواره‌ای و برون‌مرزی‌ هستند، بر روی آنتن‌های دیجیتال درون‌مرزی نیز قابل دریافت می باشند و علاوه بر موفق بودن و جذب بینندگان زیاد در بین کشورهای دیگر، بینندگان زیادی نیز در داخل کشور پیدا کرده اند؛ به خصوص شبکه‌ی آی‌فیلم، ایرانیان زیادی را به بهانه تماشای سریال‌های قدیمی و پخش شده در سال‌های گذشته پای تلویزیون نشانده است.

    شبکه آی‌فیلم به خوبی توانسته جایگاه ویژه‌ای بین صدها شبکه ماهواره‌ای پخش فیلم و سریال در بین خانواده‌های مسلمان و عرب‌زبان پیدا کند. این جایگاه خوب، به واسطه‌ی نوع پوشش زنان فیلم‌ها و هم‌چنین مضمون داستان‌ها و عدم ِ داشتن صحنه‌های غیر اخلاقی در آن‌ها است.

    این شبکه که به صورت بیست و چهار ساعته به پخش برنامه می پردازد در بین فیلم‌ و سریال‌هایش از مجری‌های خانمِ عرب‌زبانی برای معرفی فیلم‌ها و بازیگران و هم‌چنین خواندن پیامک‌های ارسال شده توسط بینندگان و اجرای مسابقه‌ها استفاده می‌کند، مجریانی که سابقه حضورشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بی سابقه است.

    نوعِ پوشش مجریان آی‌فیلم عموماً با رنگ‌های بسیار شاد و روشن، بعضاً مانتوهای کوتاه و تنگ و نامناسب برای یک بانوی مسلمان است. هم‌چنین است نوع ِ صحبت کردن و حرکات دست و بدن آن‌ها. این در حالیست که لباس‌ها و حرکاتی که در این شبکه از مجریان آن دیده می‌شود اگر توسط یکی از مجریان شبکه‌های داخلی دیده شود، ممکن است به اخراج آن مجری بینجامد و سیلِ عظیمِ انتقادات به صدا و سیما را به دنبال داشته باشد.

    پرسشی که در این میان مطرح است این است که آیا پوشش‌ و حجاب اسلامی، تعریف و مصداقی معیار و استاندارد دارد؟ آیا می‌توان به صرف این‌که یک پوشش در میان مردم یک کشور مرسوم است، آن را شرعی و اسلامی پنداشت؟ و هم‌چنین آیا حجاب و عفت زنان مسلمان فقط در پوشش و نوع و طرز لباس پوشیدن آنها خلاصه می‌شود یا رفتار و طرز صحبت آنها نیز باید نماد یک زن مسلمان باشد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۶ ب.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    بیچاره حجاب که بین دعواهای سیاسی، قربانی می‌شود

    چند پست قبلی، درباره‌ی حجاب و پوشش و رنگ و زیبایی آن نوشته بودم + و + که بازتاب‌ها و نظرات مختلفی داشت.
    چند شب قبل، طی وب‌گردی‌ها و گودرخوانی‌هام به این لینک رسیدم.

    بعضی از نکاتی که نوشته بود شاید همان ذهنیات من برای نوشتن پست‌های قبل بود، مثل:
    تمیز بودن و اتو داشتن چادر
    استفاده از تلق (به اصطلاح فیکساتور) برای لبه روسری
    با سلیقه و متین نگه داشتن چادر ، رفتار سنگین و متین

    ولی غم‌انگیز بود وقتی دیدم برای بهتر پوشیدن چادر از نگاه نویسنده‌ی آن وبلاگ چه نکاتی نوشته شده:
    داشتن پوست صاف و یکدست (یا به صورت طبیعی یا با کرم پودر و پنکک ، ولی افراطی نباشه)
    یه آرایش ملایم (در حد یه پنکک رنگ خود پوست، یه رژ تقریبا همرنگ لب ، یه ریمل خیلی سبک)
    ناخن های مرتب و تمیز ، ترجیحا یه نیم سانتی بلند شده باشه ولی لاک با چادر زیاد جالب نیست
    استفاده از یک یا نهایتا دو تا انگشتر ظریف

    البته وقتی نکاتش را خواندم، با خودم گفتم کاش من هم در نوشته‌ی قبلی‌ام مصداق‌هایم را درباره‌ی “زیبا” بودن حجاب می‌نوشتم تا نوشته‌ام مورد سوبرداشت و کج‌فهمی بعضی از دوستان نشده بود و فکر نکنند “زیبا” بودن حجاب به معنای جلب‌توجه کردنِ گناه آلود و گذشتن از حد شرع و این طور مسائل است.

     هر روز که سوار مترو یا اتوبوس می شوم یا در جمع‌های زنانه حضور پیدا می‌کنم، به نظرم تعداد زنانی که پوشش اسلامی را به درستی رعایت می‌کنند، کمتر می‌شود. (پوشش اسلامی را هم که می‌دانید الزاماً چادر نیست) گرایش‌ها و محیط‌هایی که افراد در آن هستند روز به روز فرد را به کمتر و کمتر رعایت کردن پوشش اسلامی ترغیب می‌کند. محیط‌ها جای دوری نیستند، مطمئن باشید؛ همین مجالس مهمانی خانوادگی، دانشگاه، کلاس درس، تلویزیون، خیابان، جمع دوستان، کلاس تابستانه، کلاس ورزش و فلان و بهمان … می‌بینید هیچ‌کدام‌شان راه دوری نیستند؛ حتی اینترنت و سایت‌های گوناگون و ماهواره و هزار شبکه‌اش را هم نگفتم که شاید در دسترس همه و عمومی نباشد ولی دخترخاله و دختر فلان فامیل و دوست و همان‌بالایی‌هایی که نوشتم، دمِ دست‌ترین ارتباط‌های یک دختر جوان و الگوسازترین‌ها برایش هستند و بیشترین تاثیر را بر روی هم می گذارند.

    هر روز هجمه‌ها برای کم‌تر کردن پوشش، بیش‌تر می‌شود، آرام‌آرام و خیلی با احتیاط و زیرکانه و می‌شود وضع فعلی دانشگاه‌ها، وضع فعلی دخترانمان در خیابان. قصد سیاه‌نمایی ندارم و دارم آنچه در خیابان و شهر دیده می‌شود را می‌نویسم و هجمه‌های فراوانی که هر روز مثل یک پیچک دور پای یک دخترِ جوانِ مسلمان را می‌گیرد و می‌پیچد و می‌پیچد و می‌پیچد تا بالاخره خفه‌اش کند. تربیت خانوادگی، نوع تفکرِ شخص، گروه دوستان‌ش و ارتباط‌هایش همه و همه در مبارزه و ندید گرفتنِ این تشویق‌ها و هجمه‌ها تاثیر دارد و کم نیستند دختران و خانم‌هایی که در این مبارزه موفق هستند ولی کمی اگر واقع‌بین باشیم و به دور و اطراف نگاه کنیم، غلبه ی آنور بیش‌تر است.

    این وبلاگ راست می‌گوید داشتن یک آرایش ملایم همراه با چادر،‌ به زیباتر شدن چادر کمک می‌کند!! و چقدر زیاد شده‌اند زنانی که اینگونه تفکری دارند.
    چقدر زیاد شده است دختران‌ی که موقع صحبت با نامحرم (از مغازه‌دار و راننده تاکسی بگیر تا هرکه خودت می‌خواهی) برای اینکه چادری بودن‌شان نشانه‌ی اُمُل بودنش‌ان نباشد، خنده می‌کنند و …
    در نظرات همان وبلاگ، مریم نامی نوشته است: «منم محجبه ام و به نظرم ایشون حرف بدی نزده اند» و مریم نام‌ها کم نیستند اگر زیاد نباشند.

    بگذریم از سیاه‌نمایی!!! بیایید فرض کنیم دختر نوجوان یا جوانی را که در خانواده‌ای معمولی بزرگ شده، معمولی یعنی نه به شدت مذهبی و نه به قول معروف ولنگ و باز، چیزی که اکثریت خانواده‌های ایرانی هستند، و می‌خواهد حجاب‌ِ شرعی‌اش را حفظ کند. جوان است و به اقتضای جوانی‌اش نشاط می‌خواهد. باید چه کند؟ چه الگویی دارد برای جوانی کردن در عینِ داشتن حجاب و آراستگی؟ به کجا می‌تواند رجوع کند برای گرفتن و دانستن سبک زندگی؟ در برابر انواع و اقسامِ تبلیغات برای از دست دادنِ عفت و حجابش.

    آموزش‌هایی که در مدرسه دیده! یا مفاهیمی که یادش داده‌اند و برایش درونی کرده‌اند می‌تواند کمک‌ش کند یا فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی که حجاب را برایش معنا و تفسیر کرده‌اند!!! یا مجلات و روزنامه‌ها؟ ارگان یا سازمانی برنامه‌ای برایش داشته؟ برنامه مقصود نه یک اردو یا همایش است، برنامه‌ای طولانی مدت و ذهنیت‌بخش و مفید. به راستی کجا و کدامیک از اینها می‌توانند در برابر هجمه‌ها و تبلیغات مخرب‌ی که در برابرش هستند، به او کمک کنند؟ اگر بدکمکی نکنند!!

    وسطِ این همه کمبود و بی‌برنامگی برای موضوع حجاب، یک روزنامه می‌آید و می‌نویسد و طرح دغدغه می‌کند و یک‌عده‌ی دیگر می آیند بر علیه‌اش می‌نوسند و دعواهای سیاسی‌شان شروع می‌شود و این وسط همان حجاب و پوششِ بیچاره است که باز له می‌شود و دست‌مایه‌ی بازی‌ها و دعواهای سیاسی آقایون.

    لطفا کمی چشم هایتان را باز کنید، دنیای زنان فقط همین خواهر و همسر و زن و مادربزرگ شما نیست. در دعواهای سیاسیِ شما چادر از سرِ زنان ما می‌کشند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۸ ق.ظ روز ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    حجاب باید زیبا باشه*

    تعریف می‌کرد:
    «یه مانتو دارم که یه گلوبند بلند به رنگ خودش بهش وصله، یعنی از اول که مانتو را خریدم، این گلوبنده هم بهش وصل بود. همیشه روسریمو طوری می‌بندم که گلوبنده کاملا بره زیر روسری و چون قشنگه و به قول معروف جینگولی وینگو‌لیه، کمتر دیده بشه. چند روز پیش سوار مترو که شده بودم، ایستاده بودم و دستم را به میله بالای سرم گره داده بودم، روسریم هم به خاطر این حالت بدن‌م رفته بود بالاتر و گلوبنده از زیرش زده بود بیرون، چون تو واگن خانم‌ها هم بودم، مشکلی نداشت و نپوشوندمش؛ همین‌طوری ایستاده بودم و آویزون میله که خانم روبروئیم که روی صندلی نشسته بود صدام کرد و گفت :«ببخشید خانم یه سوال داشتم، این گلوبنده برای خود مانتوتان‌ه یا جداست و خودتان گردنتون کردین؟» گفتم برای خوده مانتوئه. گفت :«همون، حدس زدم برای خود مانتو باشه، چون شما که چادری هستین، بعیده از این گلوبندهای بلند بندازین» یه نگاهی بهم کرد و گفت :«خیلی قشنگه، گردنبندت» یه لبخند مهربانانه بهش زدم و گفتم ممنون. دوباره یه نگاه به سر تاپام کرد و انگار تازه متوجه ست رنگ روسری و مانتو و گیره‌ی روسریم شد و گفت :«خیلی خوبه، چقدر خوبه شما انقدر مرتب هستین با چادر. آدم خوشش میاد، آخه اصولا چادری‌ها اینطوری نیستن» حالا معمولا از دیدش چادری‌ها چطوری هستن را نگفت دیگه …»

    این را که شنیدم، یاد پست کوثر افتادم و پست و کامنت‌های این مطلب خودم درباره حجاب و زیبائی‌اش و رنگ‌هایش؛ و اینکه چرا نباید نوع حجاب و پوشش خانم‌های با حجابِ ما مرتب و تمییز باشه (اصلا منظورم این نیست که گلوبند گردن‌شان بندازند، توجه کنید) طوری‌که آدم با دیدن آنها احساس خوبی بهش دست بده نه اینکه طوری باشه که فرد باحجاب را یک آدم شلخته و بی‌حوصله بدونه که برای زیبائی و آراستگی ظاهر خودش هیچ اهمیت و وقتی قرار نمیده. البته این فقط یک مصداق بود و حرف یک شخص ولی “مشت است نمونه خروار”

     قضیه وقتی مایه تاسف میشه که بعضی از دوستان، اهمیت ندادن به پوشش و پاکیزگی را به دستورات دینی برمی‌گردانند و میگند باید نسبت به دنیا بی‌اهمیت بود و به ظواهر دنیایی کاری نداشته باشیم و البته گاها به خاطر تنبلی و بی‌حوصلگی که دارند این مسائل را مطرح می‌کنند. این مساله ظاهر زیبا و مناسب فقط به خانم‌ها برنمی‌گردد و آقایون مذهبی هم در این دایره سهم بزرگی دارند و خیلی مسائل برای آنها مطرح میشه.
    این‌وقت‌ها بیشتر دلِ آدم برای اسلام “می‌سوزد”.

    *عنوان پست، عنوان پست وبلاگ کوثرانه است.

    + + +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ق.ظ روز ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵۲)

    درباره‌ی حجاب و پوشش

    دبیرستانی که می‌رفتم، قوانین و مقررات خاصی برای پوشش‌ دانش‌آموزهایش داشت، مثلا رنگِ مانتو و شلوار سرمه‌ای بود و مقنعه و جوراب، خارج از مدرسه حتما مشکی و در مدرسه روسری و جوراب سفید(همه‌ی مدرسه ما، جز حیاط‌مان فرش شده بود) یعنی اگر در مدرسه غیر روسری سفید و جوراب سفید داشتیم، از نمرهٔ انضباط‌مان کم میشد و بلعکس یعنی اگر موقع خروج از مدرسه مقنعه و جوراب‌مان مشکی نبود، انضباط‌مان نیم نمره ای از دست میداد. مقررات در حدی جدی بود که ناظم مدرسه گاهاً بعد از ظهرها دم در خروجی می‌ایستاد و رنگ جوراب و مقنعه‌ها را چک میکرد.

    جوراب سفید پوشیدن در بیرون از مدرسه به خاطر جلب توجه کردن ممنوع بود! فرقی هم نداشت کفش تو بندی و روباز باشد یا کتونی و کاملا پوشیده که هیچ اثری از جوراب و رنگش دیده نشود؛ قانون، قانون بود. از نظر مدیران مدرسه ما، جوراب و مقنعه سفید باعث جلب توجه میشد و دیده شدنش در خیابان و محیط مختلط، یک کار اشتباه و عامل توبیخ!

    این مقررات کلی بخاطر در نظر نگرفتن شرایط متفاوت افراد و بدون علت‌سنجی این رفتار برای بچه ها و درونی کردنش، باعث شده بود که یا از این قانون فرار کنیم و دورش بزنیم یا با زور و اجبار زیر بار آن برویم. نمونه‌اش خود نویسنده که چندبار مجبور شد به‌خاطر نداشتن جوراب مشکی، ساق دست مشکی‌اش را به جای جوراب به پا کند و با سختی از جلوی ناظم رد شود!! یا اگر بعضی از بچه ها هم آن را رعایت می‌کردند، بعد از اتمام دبیرستان و وارد شدن بیشتر به محیط‌هایی غیر از آن، خیلی از مقررات مدرسه که طی چهار سال ملکه ذهنشان شده بود و سعی می‌کردند در محیط‌های غیر مدرسه هم رعایت کنند و مثلاً دختر مومن و عفیفی باشند، کنار بگذارند و متوجه شوند، مومنی و عفیفی، در نپوشیدن جوراب سفید نیست.

    دبیرستان ما، سعی داشت با این مقررات خاصش، به ما بفهماند یک دختر مومن و یک حجاب کامل، حجابی است که سرتاپا مشکی و رنگ تیره باشد، حتی کفش‌ها هم نباید رنگ روشن داشتند ولی هیچ قانونی نبود که به اتو داشتن یا نداشتن چادر و مانتو و مقنعه‌هایمان یا تمییز بودنشان گیر دهد و به ما یاد دهد که یک دختر خوب و مومن، دختری‌ست که همیشه لباس‌هایش تمییز و اتو کرده است، دختری‌ست که نباید بوی عطر دهد ولی باید هیچ بوی دیگری هم ندهد. این‌ها را به ما تذکر و یادآوری نمی‌کردند. (این مطلب را بخوانید)

    به نظر من، اینکه رنگ مشکی و رنگ‌های کاملا تیره را نماد حجاب کامل بدانیم، یک اصل عرفی است که حتی ممکن است برای برخی از بانوان بیشتر عامل مورد توجه قرار گرفتن بشود، مثلا خانمی که پوست کاملا روشن دارد، با پوشیدن روسری مشکی در زیر چادر مشکی، صورتی جذاب‌تر پیدا می‌کند نسبت به وقتی که روسری با رنگ روشن معمولی می‌پوشد. رنگ‌های روشن هیچ مشکلی با پوشش قرار داده شدن ندارند به استثنإ رنگ‌های به شدت جیغ و به اصطلاح “شاد” که می‌توانند در جامعه کنونی ما مصداق “زینت” و “تبرج” قرار بگیرند.

    تصور کنید کشورهایی مانند مالزی یا هند را که عرف آنها در پوشش، رنگ‌های کاملا شاد و حتی در اصطلاح “جیغ” است ولی به خاطر استعمال همگانی، مایه‌ی توجه و جلب‌نظر نیست. + یا تجربه خود من در کشور عربستان که زنان از کشورهای مختلف و با پوشش‌های متنوع در خیابان و مکان‌های عمومی حاضر هستند و پوشیدن چادر با رنگ روشن هم عامل جلب توجه نیست چه رسد به روسری.

    پس می‌توانیم اینطور بگوئیم که رنگ پوشش در جلب توجه کردن یا نکردن، ربط کاملاً مستقیم‌ی با عرف جامعه دارد و با تغییر عرف، رنگ هم قابل تغییر است و این نیست بگوئیم که رنگ سیاه رنگ خنثی است و توجه را جلب نمی‌کند، چون همان رنگ سیاه می‌تواند در عرف و کشوری دیگر باعث جلب توجه شود.

    این مساله سر دراز دارد. باز هم خواهم نوشت ان‌شالله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۰ ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳۸)

    خاطرات یک دختر چادری!

    امروز عصر که داشتم برمیگشتم خونه، توی اتوبوس ایستاده بودم. هوا هم گرم بود و اکثر مسافرها هم خسته و در راه برگشت به خانه (فرض ذهنی من) به یکی از ایستگاه ها که رسید، یکی از مسافرانِ نشسته، پیاده شد و یک صندلی خالی. این را هم بگم صندلی که خالی شده بود دقیقا پشت سر من بود و من اصلا ندیدم و متوجه نشدم که صندلی خالی شده؛ برای خودم ایستاده بودم که دیدم یکی داره با دست میزنه به پشتم، برگشتم؛ یک خانم‌ی که نوع پوشش شبیه به من نبود، به صندلی اشاره کرد و گفت «بیا بشین»

    تعجب کردم! و گفتم «ممنون خودتان بشینید» که در جوابم گفت: «نه شما چادر دارید سختتان‌ه ایستادن، بشین، من وایمیستم»

    یه لحظه (یعنی یک صدم ثانیه) رفتم در فکر که با چادر ایستادن برام سخته؟ الان توی این گرما، چادرم مزاحم‌ه؟ جواب‌م قطعاً نه بود، من سالهاست که پوشش چادر را برای خودم انتخاب کردم و هیچ‌وقت هم توی این سال‌ها، چادرم مایه مزاحمت و دست‌و‌پاگیری برام نبوده.
    باهاش دانشگاه رفتم، درس خوندم، کوه رفتم، فعالیت اجتماعی داشتم، در جمع‌های مختلف حضور داشتم، مسافرت رفتم و … هیچ‌وقت چنین حس و فکری نکردم که این “چادر” برام سختی میاره و مانع انجام کارها و فعالیت‌هام میشه.

    داشتم فکر می‌کردم چرا آن خانم و امثال آن خانم، فکر میکنند که چادر سر کردن برای ما مشکل‌ه و دردسرساز، حتی دوست دارم یک‌بار بتونم بنشینم و با یکی از آدم‌هایی که این تیپ تفکر را دارند صحبت کنم و حرف‌هاش را بشنوم.
    مسلماً یکی از دلایل‌ش شاید نوع عملکرد بعضی از “هم‌پوشش‌ی‌های” من باشه، یا مثلا ناآشنایی “غیرِ هم‌پوشش‌ی‌ها” با چادر و استفاده اجباری از آن و موندن یک خاطره نه چندان خوب از چادر براشون و … چندین دلیل دیگه که ممکنه برای هر شخصی وجود داشته باشه.

    غیر از خانم‌هایی که گاهی از ناراحت نبودن‌م از چادری بودن می‌پرسن، تا به حال آقایان هم این سوال را ازم کردن که چطوری شماها چادر سرتان میکنید، اون هم چادر مشکی و در این گرما. ولی وقتی یک چیزی درونی بشه و با تمام وجودت آن را بپذیری و پذیرشش هم با جان و دل باشه و بدون اجبار، اصلا این مسائل مطرح نمیشه و حتی وقتی کسی ازت سوال میکنه که چطور چادر سرت میکنی، تعجب میکنی و می‌خوای بپرسی مگه میشه چادر هم سر نکرد؟

    +
    +

    بازنشر این پست در این سایتها، نظرات و بحثهای جالبی را داشته است: + + +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۴ ق.ظ روز ۰۹ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۶۲)