قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بهشتِ ناشناخته

    یکم: پنج سال پیش برای اولین‌بار سفری به زاهدان داشتم. البته اگر سفرهای دوران کودکی که چیزی از آنها در خاطرم نمانده را ندید بگیریم. یادم است در اینستا وقتی پستی از آنجا گذاشتم، چند نفر از دوستان پیام دادند «چرا زاهدان؟» «چطور جرأت کردی بری اونجا» «امنیت داره؟» و سوالاتی از این دست که نه انگار به شهری در کشور خودمان رفته، که انگار در اوج روزهای حمله طالبان به کابل رفته‌ام!
    و البته اعتراف می‌کنم آرامش و امنیت جاری در شهر از تصور خودم در قبل از سفر، بیشتر بود.

    دوم: حدود یکماه پیش که دوباره قصد سفر به زاهدان و البته کل استان را داشتم، از تهران که حرکت کردم در اینستاگرام استوری‌ای گذاشتم و با گزاره «گرمای زیاد» از مقصدم سوال پرسیدم.
    جواب‌ها اکثرا شهرهای کویری و جنوبی کشورمان بود. آن وسط چند نفری چابهار را نوشته بودند و یکی دو نفر «زاهدان» را؛ یعنی اگر از جواب‌ها درصد می‌گرفتم کمتر از پنج درصد ذهن و حدس‌شان به استان جنوب‌شرقی‌مان که از قضا دومین استان پهناور کشور است، رفته بود.

    الغرض اینکه #سیستان_بلوچستان ناشناخته است و آنقدر طبیعت بکر برای دیدن دارد که حیف است یکبار در عمرمان نبینیمش. کاش هم مسئولان یادشان باشد کشورمان چنین استانی دارد هم ما مردم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۵ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    قشم

    ما اصولاً عیدنوروزها مسافرت نمیریم؛ چرا؟ بخاطر شلوغی خیلی زیاد شهرها و جاهای دیدنی و هزینه‌هایی که اصولاً دو سه برابر وقت‌های عادی میشه.
    مسافرت‌هامون یا تابستونه یا دی ماه که فصل امتحانات مدارسه و یک هفته‌ای تعطیل هستم.
    تصمیم گرفتم این چند روز، بعضی از شهرهایی که رفتم رو اینجا معرفی کنم تا هم یادگاری بمونه برای خودم هم کمکی باشه به دوستانی که این ایام، به این شهرها میرن.
    اول از همه #قشم زیبا که به نظرم فصل سفر بهش زمستونه؛ پس اگه میتونید زمستون مسافرت برید، قشم رو بذارید برای اون زمان تا واقعاً ازش استفاده کنید.

    میدونستید قشم تقریباً هفده برابر #کیش ه! و سه تا شهر داره؛ پس برای دیدنش حتما با برنامه باشید؛ مکان‌های دیدنیش رو تو نقشه دربیارین و برای دیدنشون با توجه به شرایط خودتون، برنامه بریزید.
    ما شب اول اقامتگاهی تو #روستای_طبل موندیم. طبل تقریباً مرکز جزیره است و نزدیک #جنگل_حرا
    حرا رو که دیدیم (عکس اول) به سمت غرب جزیره رفتیم و #تنگه_چاهکوه (عکس دوم) و روستای #گوران و لنج‌سازی (عکس سوم) #جزیره_هنگام رو دیدیم و بعد به سمت شرق جزیره برگشتیم و جزایر ناز و #غار_خوربس (عکس چهارم) و #دره_ستارگان رو دیدیم (عکس پنجم)
    پس حتماً حتماً بخاطر بزرگی جزیره و فاصله مکان‌ها، جاهایی که دوست دارید ببینید رو از قبل مشخص کنید؛ مخصوصاً اگه زمانتون محدوده و نمی‌تونید همه قشنگی‌های جزیره رو ببینید.
    اگه زمان داشتیم، #غار_نمکدان و قبرستون قدیمی غرب جزیره و پارک کروکودیل‌ها، دره تندیس‌ها رو هم دوست داشتم، ببینم که متأسفانه نشد.

    پ‌ن: اگه با قطار و هواپیما می‌رید و اونجا ماشین شخصی ندارید، بدانید و آگاه باشید هزینه حمل و نقل تو قشم، تقریباً بالاست و بهترین حالت اینه که چهار نفر باشید تا کرایه ماشین به صرفه براتون دربیاد.

    پ‌ن۲: ما همه مکان‌هایی که گفتم غیر از جنگل حرا رو تو یکروز دیدیم.
    تنگه چاهکوه و دره ستارگان و جنگل حرا رو توصیه می‌کنم حتما تو لیست دیدنی‌هاتون بذارید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۵۰ ب.ظ روز ۲۷ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    مبارک‌تان باد این پیروزی؛ مردم ایران

    انتخابات یازدهم ریاست جمهوری الحمدلله تمام شد و جناب آقای حسن روحانی  به عنوان رئیس جمهور یازدهم ایران اسلامی، انتخاب شدند.  به عنوان یک شهروند عادیِ جامعه‌ی حقیقی و مجازی ایران این پیروزی را به ایشان و البته‌ی همه‌ی ملت ایران تبریک میگم.

    مشارکت ۷۱ درصدی مردم در این انتخابات، از هر قشر و گروه و طیف سیاسی‌ای که بودند جای شکر و تبریک دارد و یکی از مهم‌ترین نکات این دوره از انتخابات بود.

    من به این دوره از انتخابات و آینده‌ی کشورمان بسیار امیدوار هستم و ان‌شالله از هر جهت از دوره‌های موفق کشورمان شود و تقریبا مطمئن هستم جوسازی‌هایی که این دو روز در کشورمان بوجود آمده است، چه ازجانب طیفِ رای‌دهندگان به آقای روحانی چه کسانیکه به ایشان رای نداده‌اند و نظرات افراطی و تفریطی که درباره‌ی این دوره از ریاست جمهوری کشورمان داده میشود، تا چند وقت بعد از ریاست جمهوری ایشان تغییر می‌کند.

    Vaadi.ir

    حرف‌هایی که می‌خواستم درباره‌ی انتخابات بنویسم، کمابیش در شبکه های اجتماعی مختلف نوشته‌ام یا دوستانم در وبلاگ‌هایشان نوشته اند + + + تنها حرفی که می‌ماند سوال‌ی است که ذهنم را مشغول کرده.

    واژه‌ی مردم را در این چند سال و چندوقت زیاد از زبان افراد مختلف شنیده‌ام، در همین وبلاگ، سایت‌های خبری، شبکه‌های اجتماعی؛ هرکسی می‌خواهد صحبت کند این “مردم” را می‌چسباند به حرفها و عقاید خودش. مردم‌ی که عقاید مختلف‌ی دارند و قطعا هیچ مساله‌ای نمی‌توانید پیدا کنید که این “مردم” در آن هم‌نظر باشند. شاید توقع و نظر من از جهاتی اشکال داشته باشد ولی از اینکه به جای به کار بردن “عده‌ای از مردم” یا “بعضی از مردم” یا “اکثریت مردم” همیشه شاهد استفاده از واژه‌ی عام “مردم” هستم و در بسیاری از افراد شاهد بودم که “مردم” را فقط خودشان و هم‌طیف و هم‌فکران خودشان می‌دانند ناراحت می‌شوم و برای‌م جای سوال است.

    ایرانِ اسلامی من، همیشه پیروز باشی

    این مطلب را که دانشطلب قبلا نوشته بود، بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۰ ق.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۹)

    “جوانان به عفاف روی می‌آورند” نامِ کتابی که بیست سال دیگر چاپ می‌شود
    • این روزها کتابی می‌خوانم به اسم «دختران به عفاف روی می‌آورند» که روایتِ دختران و پسران نوجوان و جوان آمریکائی‌ست که در جامعه‌ای مملو از تشویق و ترغیب به بی‌عفتی و روی آوردن به مسائل غیر اخلاقی زندگی می‌کنند ولی تصمیم دارند برخلافِ تعلیمات مدارس و بزرگ‌ترهایشان خود را از بی‌اخلاق‌ی‌ و هرزه‌گری‌ها پاک نگه دارند. وقتی خاطراتِ نویسنده این کتاب از نوجوانانِ آمریکائی و مصاحبه‌هایش با آنان را می‌خوانم، به جوانان و نوجوانانِ وطنم فکر میکنم.

    نوجوان و جوانی که هر روز زیرِ یک نوع تبلیغ و تشویق جدید به از بین بردنِ تابوهای اخلاقی و آموزه‌های دینی و انسانی‌اش است و شکستن و از بین بردن آنها را نوعی پیشرفت و امروزی بودن حساب می‌کند.

     در بسیاری از موارد، موج‌هایی که در جامعه‌ی ما می‌آید و می‌وزد و بعضی رفتارها را عوض می‌کند، متاثر از موج‌های چندین سالِ قبلِ کشورهای غربی‌ست. در جوامع غربی و آمریکائی چندین سال قبل فساد اخلاقی در خانواده‌ها و جوانان‌شان شکل گرفته و در سال‌های اخیر بسیاری از جوان‌ها و نوجوان‌هایشان از این فساد و بی‌عفتی ناراضی هستند و سعی دارند عفت و پاکی را در زندگی‌شان پیش بگیرند ولی در جامعه‌ی ایران این موج در حال پیش‌روی است و بی‌عفتی و کنار گذاشتنِ توصیه های اخلاقی و رعایت نکردنِ خطِ قرمزهای حیا، نوعی پیشرفت و امروزی بودن محسوب می‌شود و جوانان‌ به این‌ رفتارها، تشویق می‌شوند.

    تجربه‌هایی که در جوامع غیرمسلمان به جائی نرسیده است و حالا، شاید با غلظت کمتر، در جامعه مسلمان در حالِ پیش‌روی است…
    مسلماً توصیه‌هایی که در آن کشورها بوده است (مثلِ تشویقِ جوانان به ارتباط جنسی قبل از ازدواج و تقبیح کسانیکه چنین رابطه‌ای نداشته‌اند) در جامعه‌ی ما “هنوز” وجود ندارد! ولی خیلی از رفتارها و ایدئولوژی‌های دیگر که با فرهنگِ اسلامی و ایرانی و انسانیِ ما ناسازگار است، در حال رشد و بزرگ شدن است.

    اگر وضعِ فرهنگی و اجتماعی بین جوانان و نوجوانانمان به همین‌گونه پیش رود، شاید چند سال بعد کتابی به اسم “جوانان به عفاف روی می آورند” هم برای جامعه‌ی ایران نوشته شود!!

    این دو مورد را هفته پیش در مترو دیدم:

    • روی صندلی‌های ایستگاه مترو نشسته بودم؛ کنارم زنی با دختر نوجوان‌ش نشسته بود. مادر چادر سرش بود و حدود حجاب را رعایت کرده بود ولی دخترک مانتویی کوتاه داشت و موهایی که از روسری بیرون زده بود. داشتند درباره دخترکان خیابان حرف می‌زدند؛ دختر گفت: «آن دختره بود مانتو تنگ پوشیده بود با آرایش غلیظ، به نظرم باید اینارو بگیرن، واقعاً طرز لباس پوشیدنش زشت بود» مادرِ چادر به سر :«نه برا چی بگیرنش؟ هرکس باید خودش انتخاب کنه که چطوری بگرده و چی بپوشه. آن دختره هم دوست داشت آنطور مانتویی بپوشه، کسی نباید بهش کار داشته باشه دخترم» … تربیت می‌کرد و آموزش می‌داد دخترِ نوجوانش را
    • توی واگنِ سومِ مخصوص بانوان نشسته بودم، نصفِ واگن را آقایان پر کرده بودند. سه خانمِ چادری وارد واگن شدند؛ از نگاه‌های هر سه مشخص بود که تصور کرده‌اند وارد واگن آقایان شده اند؛ یکی‌شان گفت: «بیاین بریم واگن بانوان، اینجا خوب نیست» دوستش گفت: «نه، همین‌جا وایستیم. یه ذره روشنفکر باش. خانم و آقا نداره که»

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۰۲ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)