قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یا کاشف‌الکرب


    آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانه‌ی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا می‌گذرد، می‌گویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
    از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
    ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمه‌ی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدسته‌های کاشی مشکی‌دار را مقابلم تصور می‌کردم. از جانِ دل می‌خواستم سیصد و سیزده بار قسم‌شان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
    نمی‌دانم قسم چندم بودم که زمزمه‌ی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لب‌های بابا بود. لب‌های بابا بود که داشت تکان می‌خورد و همراه با من ذکر را تکرار می‌کرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشوره‌ی دلم را به خیالِ ضریح‌شان گره زدم.
    ‌‌
    حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کرب‌ش، گرفتاری‌اش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ ان‌شاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیه‌السلام و برادر بزرگوارشان باشد.

    آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیه‌السلام
    میلادتان بر ما مبارک
    الحمدلله که محب شماییم
    الحمدلله که شما را داریم
    الحمدلله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۶ ب.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    خداحافظ ب‌ا‌ب‌ا

    سلام عمه جان
    سلام اسوه‌ی صبر
    سلام خواهر حسین علیه‌السلام

    می‌دانید، من امروز بالای سر بابا بودم؛ دستشان در دستم بود که یکدفعه …
    عمه جان
    من امروز سعی کردم قوی باشم. سعی کردم بر مصیبت صبر کنم. مدام ذکر “رضابرضاک تسلیما لقضائک” گفتم؛ اما قوی بودن خیلی سخت است عمه جان؛ خیلی
    خودم و پدر و مادرم به فدایتان، شما چطور آنقدر قوی بودید؟ چطور توانستید بعد از آن مصیبت‌ها که مصیبت ما در برابر کوهِ بزرگی‌شان، کاهی بیش نیست، آنقدر صبور و قوی باشید.
    غم چندین عزیز ببینید، اسارت بکشید، یتیم‌داری کنید و حتی بروید خطبه بخوانید؟ آن هم چنان خطبه‌ای؟
    یا الله، یا الله
    لا یوم کیومک یا اباعبدالله

    عمه جان، عمه جان، عمه جان
    مال و جانم فدای شما و پدرانم
    پدرم را امشب به شما می‌سپارم. امید دارم مُحب‌تان و یکی از نوادگانِ برادرتان مهمان خانِ کرم خاندان‌تان باشد.

    الحمدلله که شیعه‌تان هستیم.
    الحمدلله که شما را داریم.
    الحمدلله که حسین علیه‌السلام را داریم.
    الحمدلله

    رضا برضاک، تسلیما بقضائک

    نیمه‌شب ۱۳ دوازده ۹۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۲۲ ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ما به اصل‌مان برمی‌گردیم

    به شهر که می‌رسیدیم، قسمت سخت ماجرا شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی راه، شوق وصال، خیابان‌های شبیه به هم، کوچه‌های بدون نام، همه و همه باری میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول می‌کشید.
    یادم است یک سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخ‌دستی‌مان درآمد. اعصاب و دست و پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچه‌ها، همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کم‌توان شده بودیم که بعد از هر ده متر، می‌نشستیم. می‌نشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه راه رفتن!
    یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد می‌پرسیدم چرا می‌آییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل می‌کنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمی‌کردم جز “چرا نیاییم؟”
    ما نمی‌رفتیم؛ ما “بر می‌گشتیم”. ما به خودمان، به اصل‌مان، به کربلا، برمی‌گشتیم.

    حسین علیه‌السلام مایه‌ی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
    الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلام‌الله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیه‌السلام) هستیم.
    الحمدلله الحمدلله الحمدلله‌
    کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیه‌السلام) و
    برای حسین.
    پ‌ن: جسم‌مان هر کجا که باشد، باشد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۹ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دلم هوای حرم کرده است میدانی

    به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
    بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

    فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
    که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

    قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
    که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

    نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
    به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

    سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
    به سرسرای خداوند می‌روم با سر

    هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
    مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

    همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
    جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

    سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
    که یک به یک، همه بودن سروران را سر

    زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
    حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

    سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
    درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

    بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
    برو به معرکه با سر ولی میا با سر

    خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
    گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

    چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
    به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

    در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
    همان سری است که برده برای لیلا سر

    همان که احمد و محمود بود سر تا پا
    همان سری که خداوند بود، پا تا سر

    پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
    پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

    میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
    میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

    حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
    چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

    تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
    به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

    جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
    جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

    صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
    بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

    بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
    که آفتاب درآورد از کلیسا سر

    عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
    به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

    دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
    دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


    دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۷ ب.ظ روز ۱۰ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دخترِ حسینم من

    پنج سالم بود، شاید هم شش سال؛ خوب یادم است که سواد نداشتم و مدرسه نرفته بودم.
    رفته بودیم خوانسار. دوست بابا دعوتمان کرده بود، روزهای آخر صفر برویم روستایشان تعزیه ببینیم.
    آنجا بود که فهمیدم امام حسین علیه‌السلام دختری داشتند به نام فاطمه؛ فاطمه‌ی‌صغری که گمانم بخاطر بیماری مانده بود مدینه و با کاروان همراه نشده بود.
    یادم است فاطمه پیش مردِعربی که می‌خواست به کربلا برود، می‌رفت و از او می‌خواست گل‌ها و امانتی‌هایی به خانواده‌اش برساند.
    وقتی مردعرب از فاطمه می‌خواست خودش را معرفی کند، شبیه‌خوان می‌گفت: «ای عرب، ای عرب، خدا مرا بکُشد دختر حسینم من» و داستان من و فاطمه‌صغری از همین‌جا شروع شد.
    منِ پنج ساله که فاطمه نامم گذاشته بودند و نام پدرم هم حسین بود، در خیالم میشدم فاطمه‌ی‌حسین علیه‌السلام. فاطمه‌ای که داغ دوری پدر دارد، دوری حسین.
    یادم است تا سال‌ها آن جمله‌ی «خدا مرا بکشد دختر حسینم من» را در خانه تکرار میکردم و کیف می‌کردم. دخترِحسین، دخترِحسین
    و در خیالم فاطمه‌ای می‌شدم در هزاران سال پیش که میدویدم و خودم را در آغوش بابایم حسین علیه‌السلام جا میدادم. مریض میشدم و در خانه می‌ماندم. کاروان می‌رفت و مریض‌تر میشدم. مرد عرب می‌آمد و دسته گل‌ها را میدادم تا به خانواده‌ام برساند و دوباره و صدباره می‌خواندم «دختر حسینم من»
    نمی‌دانم کِی بزرگ شدم که دیگر یادم رفت؛ شعر را، تعزیه را، فاطمه‌ی‌صغری را و دختر حسین علیه‌السلام بودن را.
    دیشب، نمی‌دانم چه شد که یادش افتادم. یادِ فاطمه بنت حسین سلام‌الله علیها که بعضی می‌گویند در مدینه ماند و بعضی می‌گویند همراه کاروان بود و اسیر شد.
    گفتم اینجا درباره‌اش بنویسم تا هم خودم بروم بیشتر درباره‌اش بخوانم، هم شما

    کاش دوباره بر زبانم بیفتد «دختر حسینم من» و مدام با خود تکرارش کنم.

    پ‌ن: قول مشهورتر می‌گوید فاطمه بزرگترین دختر امام که همسر پسرعمویش حسن‌مثنی بود، در کربلا حضور داشت و با کاروان اسیران به شام رفت و آنجا همراه عمه‌اش زینب خطبه خواند و بعدها یکی از راویان کربلا بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۶ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    الهی بالحسین

    شب بیست و سوم ماه مبارک افتاده بود به شب جمعه.
    حرم غلغله بود.
    به سختی بین خانم‌های عرب جایی پیدا کردم و نشستم. یکربع نگذشته بود که پاهایم خواب رفتند. حق داشتند طفلکی‌ها؛ جایی که نشسته بودم کمتر از سی سانت بود و هر لحظه فشرده‌تر هم میشد.
    بلند شدم؛ به امید پیدا کردن جایی دیگر.
    نیم ساعتی رواق پادشاهان و رواق ابراهیم مجاب را چرخیدم ولی حتی اندازه همان جایِ سی‌سانتی‌ هم، جایی پیدا نکردم. کلافه شده بودم. شبِ قدرم داشت می‌رفت. آن هم چه شب قدری! شب بیست و سومی که شب جمعه هم بود و آمده بودم کربلا در حرم خودشان.
    نگاهم افتاد به ضریح. مستأصل بودم. گفتم «آقا ببین! شب زیارتی‌ات، داخل حرمت آواره شدم. حتی جایی ندارم بیاستم و دعا بخوانم، نشستن که هیچ.»
    ناامیدانه به سمت حرم رفتم. وقتی در صحن جایی برای نشستن نباشد، قطعا در حرم و نزدیک ضریح هم جایی نیست؛ ولی رفتم.
    اتاقک‌های داخل کیپ‌تر و شلوغ‌تر از بیرون بود.
    خسته شده بودم دیگر.
    به سمت اتاقک ضریح رفتم. گفتم تا اینجا که آمده‌ام حداقل سلامی دهم و برگردم هتل؛ حالا مگر حتما در حرم باید باشم؟ در همان اتاق هتل دعا می‌خوانم و قرآن به سر می‌گیرم.
    سلامم را که دادم خواستم برگردم که دیدم به فاصله یک متری از ضریح، جایی خالی است! یک متری ضریح؟ شب قدر؟ مگر می‌شود؟
    اشک بود که از چشمانم جاری میشد. سرم را بالا آوردم. نگاهم را به ضریح طلایی‌اش دوختم و گفتم «ممنونم آقا. ممنونم که کوچک‌ترین خواسته‌هایمان را هم جواب می‌دهید. ممنونم که مراقب زائرتان هستید. ممنونم آقا»
    قرآنم را به سر گرفتم.
    «الهی بالحسینِ بالحسینِ بالحسین»

    پ‌ن: خاطره برای رمضان هشتاد و نه است. آن زمان هنوز حرم نظم و برنامه مشخصی نداشت. نه مراسم هماهنگ احیایی، نه دیوارکشی کنار ضریحی. تا نزدیک ضریح، زائرها نشسته بودند و دعا می‌خواندند.

    بنویسیم از کرامتشان، لطفشان، امام بودنشان. گاهی باید نوشت تا فراموش نکرد. باید نوشت تا بقیه بشناسند علت عاشقی‌مان را.
    #ولی_نعمت_ما_شمائید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    پایان چهار روز زندگی در موکب

    سیداحمد، بلند شو برویم؛ دیگر فضای موکب را نمیتوانم تحمل کنم، انگار غمِ عالم نشسته باشد روی دلم.

    امشب اینجا، شب اربعین است. حجم زائرین پیاده کم و کمتر شده است؛ همه رفته اند و رسیده اند به مقصد، به کربلا، به حسین …

    موکب در حال جمع شدن است. از جمع خانمها، همه رفته اند و فقط من مانده‌ام. تحمل دیدن پتو و تشک‌های جمع شده و موکب خالی از زائر را ندارم؛ کاش میشد گوشه ای بنشینم و گریه کنم.
    سید احمد، بلند شو برویم. برویم کربلا، شاید این بغض بترکد و آرام شوم.