قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ماهی در آب*

    روحم آرامش می‌خواهد؛ خسته است از هجوم افکار و کارهایم. آرامشی از جنسِ ایستادن در مسجد گوهرشاد و تکیه زدن به دیوار ایوان مقصوره و زل زدن به زردیِ گنبد؛ آرامشی از جنسِ نشستن روی ساحل تبدارِ دم غروب و نگاه کردن به موج‌ها و گوش دادن به صدای دریا… می‌روم مسجد؛
    دعای بین دو نماز کمی آرامم می‌کند ولی هنوز پر از التهابم، پر از تشویش
    نماز دوم که تمام می‌شود، تکیه میدهم به صندلی‌هایی که کنار مسجد گذاشته‌اند، سرم پایین است و آرام در خلوت خودم اشک میریزم. از بلندگو اعلام میکنند صفحه پانصد‌و‌سی‌چهار قرآن را می‌خواهند بخوانند.
    خانمی می‌آید و صندلی کناری می‌نشیند. سرم را بلند میکنم؛ زنی پنجاه ساله است. می‌گوید بیا بالا بشین دخترم!
    تشکر میکنم
    و می‌گویم روی زمین راحت‌ترم. لبخند می‌زند و قرآنش را باز میکند و من غرق در دنیای خودم میشوم؛ اشک می‌ریزم و سعی میکنم آرام شوم.
    چند دقیقه نگذشته که زنی صندلی به دست به سمتم می‌آید. صندلی را کنار من و روبروی زن پنجاه ساله می‌گذارد و میگوید «پاتو دراز کن خانم طلوعی» و خودش می‌رود کمی آنطرف‌تر می‌نشیند.
    خانم طلوعی تشکر میکند
    و پایش را که ظاهراً درد میکند، روی صندلی دراز میکند.
    چای می‌آورند! چایِ مسجد؛ برمیدارم و دنبال جایی امن برای گذاشتنش هستم وفکر میکنم چند سال است چایِ مسجد نخورده‌ام که “خانم طلوعی” به سطح روی صندلی اشاره میکند و رو به من میگوید «بذار اینجا لیوانت رو اگه میخوای»
    تشکر می‌کنم.
    پشت‌بلندگو اعلام میکنند دعای آل‌یاسین میخواهند بخوانند؛ خانم طلوعی به سختی پایش را روی زمین می‌گذارد و به سمتی می‌رود؛ غرق در خودم هستم که کتاب دعایی سمتم گرفته می‌شود. خانم طلوعی است؛ برای خودش و من کتاب دعا آورده.
    تشکر میکنم
    و کتاب را باز میکنم و میخوانم
    «…فاشهَد على ما اشهدتک علیه و انا ولی لک بری من عدوک…» دعا تمام میشود و مسجد کم‌کم خالی میشود؛ التماس‌دعا میگویند، دست میدهند و میروند.
    حالم خوب شده؛ آرامش مسجد و صدای دلنشین دعا آرامم کرده و مهربانی آدم‌های مسجد؛ #آدم‌هایِ_مسجدی که نمیدانم همه‌جا همین‌قدر مهربانند یا محیطِ مسجد “مهربان‌ترشان” کرده.
    .
    خدایا “مهربان‌مان” کن

    • عنوان گرفته شده از حدیثی از پیامبر است که می‌فرمایند مومن در مسجد، مانند ماهی در آب است

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۴ ق.ظ روز ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    آدم‎های خوب شهر

    این نوشته، روایت دو روز «ماشین‌نشینی» من است؛ ماشین‌نشینی همان خطی سوار شدن است، همان تاکسی نشستن شاید.
    روایت‌های واقعی از شهر؛
    از #آدمهای_خوب_شهر و مهربانی‌هایشان
    🌸
    فاصله مدرسه تا خانه، زیاد نیست؛ از مدرسه، پنج دقیقه‌ پیاده‌ می‌روم تا به اتوبان برسم؛ کنار اتوبان می‌ایستم و یک کورس می‌نشینم و بعد مجدد کمی پیاده‌ میروم؛ زمانی اگر بخواهم حساب کنم، بیست دقیقه تا نیم ساعت می‌شود؛ بنابر اینکه ماشین زود گیر بیاید یا نه.
    کرایه آن یک کورس، دو هزار تومان است.
    شنبه گذشته، راننده‌ ماشین مردجاافتاده‌ شصت‌‌ساله‌ای بود. نزدیک‌های مقصد، کیف پولم را درآوردم تا حساب کنم؛ دو ده تومانی در کیفم بود. یکی‌شان را به سمت راننده بردم و معذرت خواستم که پول خرد ندارم. حرفم هنوز تمام نشده بود که گفت:«صلوات چی؟ صلوات داری بفرستی؟» نفهمیدم منظورش چیست؛ گفتم «بله؟» گفت:« میگم صلوات که بلدی، صلوات بفرست جای پول»
    نمی‌دانستم چه بگویم؛ مجدد عذرخواهی و تشکر کردم و پیاده شدم.
    🌸
    دوشنبه، کنار اتوبان ایستاده بودم و منتظر؛ خانمی سوار بر پژو کمی جلوتر از من ایستاد. به خیال اینکه کاری دارد و مجبور شده کنار اتوبان بیاستد، نگاهم را از ماشینش گرفتم و به سمت ماشین‌هایی که به سمتم می‌آمدند برگرداندم. ثانیه‌ای نگذشته بود که متوجه شدم دنده عقب می‌آید. به سمتش رفتم با این تصور که حتماً سوالی دارد و دنبال آدرسی است. پنجره را که پایین کشید گفت «کجا می‌خوای بری؟» مقصدم را که گفتم، کمی مکث کرد و گفت: «بشین، میبرمت» از مکثَش و واژه “میبرم” مشخص بود که مسیرش نیست و اصلا مسافرکش نیست.
    تشکر کردم و گفتم مزاحم نمی‌شوم. گفت: «سوار شو، اینجا خیلی بد سوار میکنن. خودم چندبار ماشین نداشتم و مجبور شدم اینجا وایستم. خیلی بد مسیره» تشکر کردم و سوار شدم.
    به رسم معمول خانم‌ها، سرصحبت بینمان باز شد؛ من معلمی بودم که به خانه می‌رفت و او زن خانه‌داری که به خانه خواهرش.
    برای رساندن من، مسیرش را تغییر داد و طولانی کرد.
    اواسط راه، تلفنش زنگ خورد و از اینکه گفت «دارم میام. ده دقیقه دیگه میرسم» فهمیدم خواهرش پشت خط است و کمی عجله دارد.
    به مقصد که رسیدیم، تشکر کردم و عذرخواهی. خواستم کرایه بدهم که با لحنی کاملا جدی و دوستانه قبول نکرد و گفت «اصلا».
    چه می‌توانستم کنم؟ مجدد تشکر کردم و آرزوی سلامتی و پیاده شدم.
    🌸
    بیایید از خوبی‌های آدم‌های شهرمان بنویسیم.
    همین مهربانی‌های کوچک، امید تزریق میکند زیر پوستمان؛ زیر پوستِ شهر.
    بیایید مهربان باشیم؛ همین مهربانی‌های کوچکمان، امید تزریق میکند زیر پوست‌مردم‌ِشهر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ روز ۰۸ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۱)

    مردم خوب آن شهر

    رفته بودیم قم؛ وقتی اذان ظهر رو گفتند تو خیابون بودیم و کنارمون یه مسجد بود. گفتیم نماز رو بخونیم اول وقت. اطراف و داخل مسجد هرچی گشتم وضوخونه خواهران رو پیدا نکردم؛ از یکی از خانمهایی که داخل مسجد بود پرسیدم وضوخونه کجاست؟  گفت :برای خانمها نداره اینجا!” هوا هم سرد بود و باد و سوز بدی داشت.

    همون موقع همسرمو دیدم که داشت داخل مسجد میشد. صداش کردم که بیا بریم یه جای دیگه، اینجا برای خانمها وضوخونه نداره. همون لحظه آقای میانسالی که کنار همسرم بود و داشت وارد مسجد میشد برگشت و گفت میخواین وضو بگیرین؟ گفتم بله! دستشو کرد تو جیبش و یه کلید درآورد و داد بهمون و گفت برید همین کوچه بغلی، خونه چهارمی، پلاک چهارده، هیچیکی خونه نیست. برید داخل و وضو بگیرید. چند ثانیه با تعجب به همسرم نگاه کردم. نمی‌توانستم رفتار و حرف آن آقا را هضم کنم. یک نفر کلید خانه‌اش را به یک غریبه بده تا بره وضو بگیره؟! انگار متوجه تردید ما شد، راه افتاد به سمت منزلش و گفت بیاین. در خانه را باز کرد، یک حیاط قدیمی با حوضی کنار حیاط؛ گفت “بفرمائید، داخل آشپزخانه آب گرم است. این کنار هم دسشویی است” و خداحافظی کرد و باعجله رفت تا به نماز جماعت برسد، آنقدر سریع رفت که نشد بپرسم آشپزخانه کدوم سمت ه؟ به خودم اجازه ندادم وارد حریم خونه شون بشم و با شیر کنار حوض وضو گرفتم. به احمد گفتم: “چرا اینکارو کرد؟ چطور اطمینان کرد؟ درک نمیکنم واقعا”  و تنها جوابمون این بود “هنوز آدمهای خوب هستن، هنوز انسانیت زنده است”


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۸ ب.ظ روز ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲۰)

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۷)

    لطفا آدم باشید!

    دیدین تومترو وقتی مسافرا پیاده میشن، برای سوارشدن به  پله برقی صف میشه و چند ثانیه باید آروم پشت باقی مسافرا راه بری و منتظر بشی تا برسی به پله برقی، بعد یکسری به خیال خودشون زرنگی! میکنن و آخر صف نمی‌ایستن و جمعیت رو رها میکنن و میان کنار پله برقی‌ها و خودشونو بین آدم‌ها جا میدن و سوار پله‌ها میشن، اینا همون ماشین سوارهایی هستن که وقتی “آدم‌ها” برای دور زدن توی خیابون و اتوبان پشت چراغ قرمز یا ترافیک منتظرند، صف تشکیل شده رو خط سوم خیابون رو نمیبینن و از خط دوم (یا حتی اول)  میرن جلو و راه همه رو سد میکنن ومیپیچن ! اون همه آدم و ماشین که قبل اون‌ها رسیدن و منتظر هم هیچ!

    ماشالله انگار همه جراح فوق تخصص هستن، بیمارشون داره تو اتاق عمل میمیره که چند ثانیه رعایت کردن حقوق همشهری‌هاشون رو نمی‌تونن بکنن!

    پ.ن: معلومه عصبانی‌ام؟ بله عصبانی هستم!

    🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۴)

    راننده‌ اتوبوسِ خوبِ این شهر

    یکی از روزهای ماه رمضون بود. سر خیابون‌ی که به ایستگاه مترو می‌رسید از تاکسی پیاده شدم. خورشید دقیقا وسط آسمون بود و تشنگیِ روزه را شدیدتر می‌کرد؛ دوست داشتم زودتر از آفتاب داغ‌ش فرار کنم. تصمیم بر پیاده رفتن ده دقیقه‌ای و رسیدن به ایستگاه را مغزم کاملاً رد می‌کرد؛ ایستادم تا شاید ماشین‌ یا تاکسی‌ای رد بشه و از آفتاب خلاص بشم. احساس می‌کردم ملکول‌ها و سلول‌های سر و مغزم در حالِ ذوب شدن هستند و هرلحظه ممکن‌ه با مایع مذاب‌ی روبرو بشم که از بالای  پیشونیم روی چشم‌ها وصورت‌م جاری میشه! اتوبوس‌ی  از خیابون بغلی پیچید و از جلوم رد شد، قسمتِ آخر اتوبوس کامل از جلوی چشمم کنار نرفته بود که اتوبوس ایستاد! راننده‌اش اشاره کرد که سوارشو. سریع از پله‌ها بالا رفتم و با تکون دادنِ سرم از راننده که توی آیینه نگاه میکرد تشکر کردم. صداش آمد که «ماه رمضون‌ه، هوا خیلی گرم‌ه» چندمتر جلوتر باز اتوبوس ایستاد و یک آدمِ گرمازده‌ی منتظر تاکسی، سوار اتوبوس شد.

    آدم‌های خوب این شهر که به فکرِ هم‌شهری‌هاشان هستند، هنوز هستند. خدا زیادشون کنه.

    بازنشر این پست: تاکسی نیوز


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۸)

    آقا اسکاچ‌ی

    سوار اتوبوس که شدم همون مرد اسکاچ‌فروش همیشگی که چند سالی توی همین ایستگاه می‌دیدمش سوار شد و مثل همیشه بسم‌الله گفت و شروع کرد به تبلیغ «اسکاچ خورشیدی ها سه تا هزار، ساده‌ها چهار تا هزار»

    با خودم فکر کردم این چندوقت اکثر مغازه‌ها و فروشنده‌ها حتی اگه جنس‌های خرید قبل و قدیمی‌شان را بخواهند بفروشند، قیمت‌ش را زیاد کرده‌اند به بهانه‌ی دلار! ولی آقا اسکاچ‌ی هنوز سه تا خورشیدی و چهار تا ساده را هزار می‌دهد؛ مثل تمام این سال‌هاش. بدون غم دلار …

    از جنس همین نوشته +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۳ ق.ظ روز ۱۲ مهر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۸)