داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فوق سری

    بهزادپور، بهزادپور، بهزادپور
    چرا دیگر نمینویسی مرد؟ چرا دیگر نمیسازی گرامی؟ چرا گوشه‌نشین شدی؟ چرا، چرا، چرا؟
    کاش و واقعا کاش آقای بهزادپور دوباره به عالم فیلمنامه و کتاب و نوشتن و ساختن برگردند.
    سوژه‌ کتابهایشان عالی، قدرت قلم قوی، گره و طرح داستان‌ها پرقدرت، شخصیت‌سازی خوب، صحنه‌پردازی هنرمندانه
    پس آخر چرا گوشه‌نشینی؟

    گمانم میزان حرصی که میخورم، از بین واژه‌هایم مشخص است.
    اواسط کتاب که بودم، غیر از ناراحتی از غیرفعال بودن سالهای اخیر اقای بهزادپور، از این موضوع ناراحت بودم که فیلمنامه “فوق سری” هم مانند “امپراطور عشق”، ساخته نشده؛ کتاب را که تمام کردم، طبق عادت همیشگی‌ام نامش را در نت جستجو کردم و متوجه شدم اشتباه میکردم؛ در دهه هفتاد فیلم “باشگاه سری” را جمال شورجه بر اساس این فیلمنامه ساخته است. در پلتفرم‌های نمایش فیلم گشتم نبود، لینکی برای خریدش، نبود؛ فقط چند لینکی در سایت‌های ایرانی از خود فیلم یافتم که کیفیت بسیار پایینی داشت، آخر در یوتیوب کیفیت بالایش را پیدا کردم و دیدمش. باید اعتراف کنم بیشتر از آن زمانی که فکر میکردم فیلمی از آن ساخته نشده، حرص خوردم! فیلم به نسبت فیلمنامه بسیار ضعیف و ابتر بود.
    گمانم من هم جای اقای بهزادپور بودم، بعد دیدن این فیلم از آن فیلمنامه عالی حقیقتا کنج عزلت را انتخاب میکردم! (این جمله مزاح است. اینطور برداشت نشود که علت کم‌کاری آقای بهزادپور این دلایل است. یا این برداشت نشود که کل کارهای آقای شورجه را زیر سوال برده‌ام؛ خیر، منظور من فقط همین کارشان است که جزو کارهای ابتدایی بوده و قطعا تجربه کمی در فیلم‌سازی داشته‌اند یا بخاطر کمبود امکانات، مجبور شده‌اند تغییراتی در فیلمنامه بدهند)

    اگه در دهه هفتاد یا بعدتر، فیلم “باشگاه سری” را دیده‌اید، از ذهنتان بشوریدش و این کتاب را بخوانید.

    🚢 داستان درباره یک کشتی باری ایرانی است که از کره شمالی محموله‌ای سری، که ظاهرا اسلحه است، بار میزند (در فیلم کره شمالی را به چین تغییر دادند) اسرائیلی‌ها کاری میکنند که کشتی مجبور به بارگیری در فلیپین می‌شود و یک کانتینر مواد میکروبی وارد کشتی میشود و سعی میکنند به کمک رسانه‌های مختلف جهانی، کشتی را در سنگاپور متوقف و بررسی کنند و با کشف آن کانتینر، در مجامع بین الملل ایران را متهم به ساخت سلاح‌های میکروبی کنند.

    یک سوژه عالی که به نظرم جا دارد با امکانات امروزی، مجدد ساخته شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۹ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    شاگرد ته کلاس
    در یک جمله بخوام بگم کتاب درباره پناهندگان جنگیه
    احمد یک پسر کرد سوری‌ه که بخاطر جنگ از کشورش خارج میشه و با گذشتن از ترکیه و یونان و فرانسه، به انگلیس میرسه. با پدر مادر خواهر و گربه اش از کشور خارج میشه ولی تنها به انگلیس میرسه
    تو اخبار اطلاع میدن انگلیس قراره مرزهاشو به روی پناهنده‌ها ببنده و دوستای احمد به فکر می افتن کاری کنن تا خانواده احمد قبل بسته شدن درهای کشور، بتونن وارد بشن
    چاره چیه؟ درخواست دادن به ملکه تا دستور بده گارد ویژه اش و فرمانبردارهاش دنبال خانواده احمد بگردن
    بله به همین قشنگی و لطافت کودکانه

    چند جای کتاب از زبون بچه ها میشنویم ملکه خیلی قدرت داره و هرکاری بخواد میتونه بکنه
    یک جا، معلمشون بهشون میگه درسته ولی بعضی کارها هست که حتی ملکه هم نمیتونه انجام بده

    و در آخر چی میشه؟ ملکه میتونه! بله ملکه بزرگ بریتانیا به یه کودک آواره سوری کمک میکنه تا والدینش رو پیدا کنن. چقدر انسانی و چقدر قشنگ و چقدر لطیف! حالا اینکه چه کسانی یا چه انگیزه هایی باعث شده تو کشور احمد جنگ بشه و مجبور به مهاجرت و فرار، مهم نیست و لازم نیست به بچه و نوجوون گفته بشه

    بله دوستان! اینطور کتاب مینویسن برای نوجوون هاشون و حکامشون رو بزرگ میکنن

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۱ ب.ظ روز ۲۷ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    بُریم مشد

    خواب دیدم بلیط قطار دارم برای مشهد. می‌خواستم راه بیفتم ولی بلیط رو پیدا نمی‌کردم. تو کمدها، بین کتاب‌ها، جیب کیف‌ها و مانتوهام، هرجا میگشتم پیداش نمی‌کردم. ناراحت بودم که ممکنه از قطار جا بمونم که مامان بلیطمو پیدا کردن و از خواب پریدم. یک قلوپ آب خوردم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم ولی یک صدایی مدام بهم میگفت “بیدار شو، باید دنبال بلیط مشهد بگردی؛ بلند شو، الان از قطار جا میمونی‌” بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب؛ داشتم از قطار جا می‌موندم…

    ۲۵ آذر ۰۰

    راستی، کی بریم مشهد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۲ ب.ظ روز ۲۶ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    امیر

    پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۰ ب.ظ روز ۲۵ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    وبلاگستانی که نیست

    نشستم تک‌تک پیوندهای وادی رو باز کردم. دامین‌دارها اکثرا نبودن و دامینشون برای فروش گذاشته شده بود. میهن‌بلاگها و پرشین‌بلاگها هم نبودن. فقط بلاگفایی‌ها و بلاگی‌ها بودن که اونا هم نهایت اخرین نوشته‌شون برای سال نود و شش بود. فقط صبح و هابیل و مستطاب بروز بودن و آخرین مطلبشون برای سال دوصفر بود که اونها هم مطالب اینستاشون رو بازنشر داده بودن. چقدر غریب …

    و من مثل پیرزنی نشسته بر خرابه‌ی شهری که دوستش داشت، گاهی هنوز فقط اینجا می‌نویسم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۰ ق.ظ روز ۲۱ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۲)

    یادگاری

    از دوران دبیرستان عادت کردم به روزانه‌نویسی. بعضی روزها ریز ریز کارهایی که کردم می‌نویسم، بعضی روزها با شرح و تفصیل، بعضی روزها خیلی مختصر و سرفصلی، بعضی روزها کوتاه و توئیتری و بعضی روزها هم هیچی!

    چند روز پیش دنبال چند برگه کاغذ بودم که یادداشتی بنویسم، رفتم سر کمد و یه دفترچه برداشتم و صفحات خالی آخرش نوشتم. دفترچه موند رو میز هال. فرداش که داشتم خونه رو مرتب می‌کردم، دفترچه رو برداشتم که بذارم سرجاش، دیدم سررسید چهار سال پیشه، یعنی سال نود و شش. نشستم به خوندن خاطراتم. رفتم فلان‌جا، فلان کار رو کردم، فلانی اومد خونمون. رفتیم خونه فلانی. فلان کتاب رو خوندم. نظرم درباره فلان اتفاق اینه و …. مهم‌ترین نکته از این فلان‌ها این بود که چهار نفر از افرادی که درباره‌شون تو دفترم نوشته بودم و سال نود و شش دیده بودمشون، دیگه نبودم، دیگه نیستن! رفتن. فقط اندازه یه اسم موندن تو سررسید و دیگه نمیشه اون خاطرات رو باهاشون تکرار کرد. یادگاری موندن تو دفتر …

    یه روز هم ما تو دفتر بقیه یادگار میمونیم فقط؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۳ ب.ظ روز ۱۹ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    خورش به

    بچه که بودم، تو حیاطمون یه درخت “به” داشتیم. بزرگ و بلند. هرسال پاییز فقط یک دونه میوه میداد! دقیقا هم روی بلندترین شاخه‌اش. تا جائیکه یادمه همون یکدونه #به خونگی هم سهم پرنده‌ها و کلاغ‌ها میشد. چون هم خیلی بالا بود، هم غیر بابا کسی از خانواده از “به” خوشش نمی‌اومد زیاد.

    گذشت و گذشت تا چند سال اخیر، بخاطر خواص زیاد به برای معده سعی کردم باهاش آشنا بشم! اول با چای به شروع کردم و بعد خورش. البته تو خورش، خود به‌ها رو نمی‌خوردم و فقط آبش رو می‌خوردم، چندماهه خودش رو هم میخورم و آروم آروم باهاش دوست شدم😅 درحدیکه ماهی دوبار حتما درست میکنم.

    👩‍🍳من این مدلی خورش به درست میکنم:

    به‌ها رو حالت شتری برش میدم. خیلی نباید نازک و کوچیک برش بخورن، وگرنه در زمان پخت، له میشن.

    پیاز‌داغ درست می‌کنم و مرغ‌ها رو با کمی نمک،زردچوبه، کاری تفت میدم تا لایه روش طلایی بشه.

    بدون تفت دادن، به‌ها رو به مرغ اضافه میکنم. شما می‌تونید با یک کم کره تفت‌شون بدید قبل اضافه کردن.

    گاهی اوقات آلوها رو هم همین زمان اضافه میکنم تا حسابی نرم بشن، گاهی هم تو آب خیس میکنم و یکربع آخر اضافه‌شون میکنم. تجربه نشون داده از اول اضافه کنم رو بیشتر دوست دارم تا حسابی مزه‌اش به خورش بره و خودش نرم بشه.

    یک مقدار آب گرم به محتویات دیگ اضافه میکنم. آب زیاد نمیریزم، یا اگه زیاد بریزم، آخر پخت شعله رو زیاد میکنم تا اکثر آب تبخیر بشه و کمی ازش بمونه که خیلی هم مایع نیست!

    👌یکربع آخر هم یک کم زعفرون اضافه میکنم



    من یک کمی شکر و یک کمی رب هم به خورش به میزنم. کاملا ذائقه‌ای و سلیقه‌ایه.
    حتی شنیدم بعضی‌ها آبلیمو بهش میزنن، یا گردو، حتی رب‌انار.

    شما اهل #خورش_به_آلو هستید؟
    اگر نیستید، امتحان کنید یکبار 😅


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۲۹ ب.ظ روز ۱۵ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)