قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • اولین محرمِ یتیم بودن

    داشت دعا میکرد؛ دعاهای آخر مجلس.
    الهی آمین‌گویان، دعاهای خودم را در ذهن مرور می‌کردم.
    رسید به سلامتی؛ در ذهنم گفتم ” پدر و مادرم”
    یادم نبود
    عادت ندارم هنوز
    بهتر بگویم باور ندارم هنوز…
    با بغض تصحیح کردم و فقط گفتم “مادرم”

    می‌دانید، اولین محرمِ یتیم بودن، غمِ عجیبی دارد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۸ ب.ظ روز ۲۸ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    مردی که گورش گم شد

    مجموعه داستان کوتاه ایرانی
    چند داستان آخرش رو دوست نداشتم، شاید چون موضوعشون مرگ بود و تو این روزهای کرونایی که هر روز خبر رفتن یه نفر رو میشنویم، دوست ندارم داستانی که میشنوم هم با این موضوع باشه
    نویسنده رو نمیشناسم ولی از داستان‌هاش، شخصیت‌هاشون و روایتی که در داستان‌هاش جریان داره، میشه حدس زد از بطن جامعه متوسط رو به ضعیف اومده و به خوبی تونسته وقایع و روزمرگی ها رو مکتوب کنه
    و مخاطب رو همراه

    (کپی از گودریدزم)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۸ ب.ظ روز ۲۶ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    محمود و نگار
    اولین کتابی بود که از این نویسنده میخوندم (درواقع شنیدم) چطور این کتاب رو انتخاب کردم؟ تو کتاب‌های صوتیِ فیدی‌پلاس دنبال یه کتاب میگشتم که در زمان‌های پرت بهش گوش بدم، کتاب دندون‌گیری پیدا نکردم، رفتم سراغ کتاب‌هایی که آرمان سلطان‌زاده خونده و این رو انتخاب کردم. و خوب اعتراف میکنم که خوشم اومد. چند داستان کوتاه از یک نویسنده‌ی ترک
    بعضی از داستان‌هاش انگار عینا از فرهنگ کشور ما نوشته شده باشه
    با بعضی‌هاش بلند خندیدم
    و بعضی رو خیلی دوست نداشتم
    در کل از قلم این نویسنده خوشم اومد و البته خوانش عالی آقای سلطان‌زاده


    پ‌ن: تو اکثر داستان‌هاش شخصیت‌ها عضو حزب مختلف بودن. تو ترکیه انقدر حزب مهمه و پررنگ؟ یا تو دهه‌های قبل اینطور بوده؟

    لینک گودریدز کتاب

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۳ ب.ظ روز ۲۵ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    بعد از نوزده ماه

    حسابِ سرانگشتی که کردم، شد نوزده ماه.
    باورش سخت بود که نوزده ماه از آخرین کلاس حضوری‌ام گذشته باشد. از دیدن بچه‌ها؛ تدریس حضوری، صدا کردنشان به اسم، تذکرِ ساکت بودن و گوش دادن، چشم در چشم توضیح دادن، سوال پرسیدن؛ دلم تنگ شده بود برای وسط حرف پریدن‌هایشان، خانم اجازه گفتن‌هایشان، پچ‌پچ کردن‌های دونفره‌شان، سوال‌های بیربط و پرت پرسیدن‌هایشان، دقیق بودنشان، تخیلِ آزاد و زیبایشان…
    کرونا چه خوشی‌های کوچک و نادیده‌ای را از ما گرفتی که کاش بروی و ما قدرشان را بدانیم و بگوئیم “اگر کرونا نبود، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم آنقدر تدریس و بودن با بچه‌ها، برایم حیاتی و روحیه‌دهنده است؛ حتی اگر روزگارِ خوشی نباشد”

    پ‌ن: به وقت بودن با بچه‌ها و کارگاه نگارش‌خلاق بعد از یازده ماه زندگیِ مجازی؛ هرچند کوچک و هرچند محدود و کوتاه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۴ ب.ظ روز ۱۷ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    النور و پارک
    شخصیت‌های اصلی این کتاب، دختر و پسری نوجوان هستند ولی کتاب برای این گروه سنی نیست؛ حداقل در کشور ما
    به عنوان یک کتاب عاشقانه می‌تونید بخونیدش
    عشق بین دختر و پسر نوجوونی که هردو از جهاتی خاص هستند و فکر می‌کنند با بقیه تفاوت دارند
    توضیح دیگه‌ای نمیمونه برای نوشتن
    فقط اینکه کاربرای گودریدز، این کتاب رو بعنوان عاشقانه‌ترین کتاب انتخاب کردند سال پیش؟ چرا واقعا؟ عاشقانه‌ی قشنگی بود ولی بهترین نبود

    کپی از گودریدزم

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۸ ب.ظ روز ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    تاول
    داستان درباره‌ی یه بیماری واگیرداره که از گل‌ولایی در جنگل به چند بچه مدرسه‌ای منتقل میشه و از اونها به بقیه. شهرشون قرنطینه میشه. دو تا از بچه‌ها که گل‌ولای به صورت و چشم‌هاشون خورده، کور میشن. بدن بر اثر تماس باهاش، تاول میزنه ولی دردی نداره، چون عصب‌های درد توسط دشمن میکروبی خورده میشه
    حالا این گل‌و لای چطوری بوجود اومده؟
    چون جمعیت جهان در حال افزایشه و منابع انرژی کمه، دانشمندا سعی کردن یه سلولی بسازن که تکثیر راحتی داره و میشه ازش به‌جای بنزین و سوخت استفاده کرد
    ولی ظاهرا سلول‌ها جهش پیدا میکنن و تو جنگل و سطح شهر پخش میشن و باعث این بیماری میشن

    موقع خوندن کتاب، مدام یاد کرونا می‌افتادم و این روزهایی که دنیا گیر کرده داخلش
    کاش درمان قطعی کرونا هم پیدا بشه بزودی

    نویسنده‌ی کتاب، نویسنده‌ی کتاب محبوب “ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر” یا همون “یه پسر تو دسشویی دختراست” است.شخصیت برادلی چاکلز یکمقدار شبیه شخصیت چاد بود

    کتاب تخلیه و نوجوون‌هایی که از ماجراجویی خوششون میاد، این کتاب رو دوست خواهند داشت

    برای بلندخوانی سرکلاس هم کتاب خوبیه

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۲ ب.ظ روز ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    پاریس من و پدرم
    کاربرهای طاقچه خیلی ازش تعریف کرده بودن؛ خوندم تا ببینم چیه این کتاب پر تعریف و شگفت‌زده شدم
    البته خود کتاب، شگفت‌زده‌ام نکرد! تعریف‌ها شگفت‌زده‌ام کرد

    داستان کتاب آرام و لطیف بود ولی نه پیرنگ درستی داشت نه اوج و فرودی، تنها نقطه‌ای که شاید کمی به داستان اوج میداد، رفتن به مهمانی خانه دوستش بود

    و دوست‌داشتنی قسمت کتاب برای من، آن پاراگراف‌هایی بود که درباره‌ی عینک نزدنِ آدم‌های عینکی میگفت که یکی از ستاره‌ها را برای همان قسمت‌ها به کتاب میدهم، دیگری هم برای تصویرهای آرام و لحن آرام و لطیف داستان

    در دسته‌ی “دوست‌نداشتنی‌ها” نگذاشتمش، شاید باید دسته‌ی جدیدی بسازم با نام “درکش نکردم.

    صفحه گودریدز کتاب