داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حسین ابن علیِ ما


    آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانه‌ی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا می‌گذرد، می‌گویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
    از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
    ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمه‌ی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدسته‌های کاشی مشکی‌دار را مقابلم تصور می‌کردم. از جانِ دل می‌خواستم سیصد و سیزده بار قسم‌شان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
    نمی‌دانم قسم چندم بودم که زمزمه‌ی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لب‌های بابا بود. لب‌های بابا بود که داشت تکان می‌خورد و همراه با من ذکر را تکرار می‌کرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشوره‌ی دلم را به خیالِ ضریح‌شان گره زدم.
    ‌‌
    حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کرب‌ش، گرفتاری‌اش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ ان‌شاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیه‌السلام و برادر بزرگوارشان باشد.

    آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیه‌السلام
    میلادتان بر ما مبارک
    الحمدلله که محب شماییم
    الحمدلله که شما را داریم
    الحمدلله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۶ ب.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

    “دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
    می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
    هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

    بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
    هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
    یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
    در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

    اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


    ‌‌



    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۰ ب.ظ روز ۲۵ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    بدون عنوان

    دارم سعی میکنم خودمو با کار مشغول کنم که ثانیه به ثانیه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته پیش جلو چشام نیاد…
    الان رفتم تو اتاق، بهشون سوپ دادم
    الان رفتم، آب سیب دادم
    الان بهشون گفتم چیزی میخواین؟
    الان پاشون رو جا به جا کردم.
    الان دیدم دستاشون داره می لرزه
    الان چشماشون خیره شد بهم
    الان چشماشون سقف و آسمون رو نگاه میکرد و مثل اینکه دنبال چیزی هستن، می‌چرخید
    الان دستشون رو گرفتم تو دستم
    الان رفتم به پرستارهای احمق گفتم حالشون بده
    الان منو از اتاق بیرون کردن
    الان
    الان
    الان

    کاش ساعت دو تا چهارِ دوازده اسفند ۹۹ رو هیچ‌وقت نمی‌دیدم.

    بابا جانم منو ببخش
    بابا جانم حلالم کن
    بابا … بابا … بابا 😭😭😭😭


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۵ ب.ظ روز ۱۹ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

    ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

    “سیدحسین ابن سیدعلی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۹ ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    خداحافظ ب‌ا‌ب‌ا

    سلام عمه جان
    سلام اسوه‌ی صبر
    سلام خواهر حسین علیه‌السلام

    می‌دانید، من امروز بالای سر بابا بودم؛ دستشان در دستم بود که یکدفعه …
    عمه جان
    من امروز سعی کردم قوی باشم. سعی کردم بر مصیبت صبر کنم. مدام ذکر “رضابرضاک تسلیما لقضائک” گفتم؛ اما قوی بودن خیلی سخت است عمه جان؛ خیلی
    خودم و پدر و مادرم به فدایتان، شما چطور آنقدر قوی بودید؟ چطور توانستید بعد از آن مصیبت‌ها که مصیبت ما در برابر کوهِ بزرگی‌شان، کاهی بیش نیست، آنقدر صبور و قوی باشید.
    غم چندین عزیز ببینید، اسارت بکشید، یتیم‌داری کنید و حتی بروید خطبه بخوانید؟ آن هم چنان خطبه‌ای؟
    یا الله، یا الله
    لا یوم کیومک یا اباعبدالله

    عمه جان، عمه جان، عمه جان
    مال و جانم فدای شما و پدرانم
    پدرم را امشب به شما می‌سپارم. امید دارم مُحب‌تان و یکی از نوادگانِ برادرتان مهمان خانِ کرم خاندان‌تان باشد.

    الحمدلله که شیعه‌تان هستیم.
    الحمدلله که شما را داریم.
    الحمدلله که حسین علیه‌السلام را داریم.
    الحمدلله

    رضا برضاک، تسلیما بقضائک

    نیمه‌شب ۱۳ دوازده ۹۹


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۲۲ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    آدمهایم ۲

    باورش داشتم. هرچه برایم می‌گفت را، باور می‌کردم. چه توقعی دارید از دخترکِ هشت ساله؟!

    دوم دبستان بودم. هم‌شاگردی جدیدی به کلاسمان اضافه شده بود. خانه‌شان برخلافِ اکثریت ما، اطراف مدرسه نبود و از راهی دورتر می‌آمد. کمی عجیب بود. خاطرات محوی یادم مانده. مثلا یکبار پوست‌های سختِ کرم رنگ پسته را هم قرچ قروچ‌کنان گاز زد و خورد. حرف‌های عجیبی می‌زد و برای من که دنیای اطرافم یکدست بود، پدیده‌ی جالبی بود.

    یکبار تعریف کرد که نزدیک خانه‌شان جسد مرد جوانی پیدا شده. بچه‌های محل تیغ‌های گل رز را کنده‌ بودند و به طرف جسد پرت می‌کردند. آنقدر دردناک و عجیب بود قصه‌اش که بعد از بیست و شش سال انگار همین یک ساعت پیش برایم تعریف کرده است.

    با اینکه حرف‌هایش عجیب بود ولی همه‌شان را باور می‌کردم. دلیلی نمی‌دیدم که دروغ بگوید. حتی وقتی با آب و تاب حرف‌های شنیده را برای مادر و خواهرم تعریف کردم و آنها گفتند باور نکن اینها را، جلویشان درآمدم که “نه! دوستم دروغ نمی‌گوید. واقعا اینها را دیده.”
    چه توقعی دارید از دخترک هشت ساله؟

    آدم‌ها… آدم‌ها … آه، آدم‌های زندگی‌ام


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ روز ۰۴ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    آدم‌هایم ۱

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شده… لحن کلامش و حالتِ دستوری و بدونِ محبت‌ش هنوز در گوشم و در جانم زنده است.

    پنج نفر بودیم؛ پنج بچه‌ی شش ساله.
    مادرهایمان همسایه و دوست بودند. با هم قرار گذاشته بودند؛ قرار برای برگرداندن طفلک‌های شش ساله‌شان از مهدکودک. برنامه‌شان اینطور بود که هر روز هفته، یکی‌شان بیاید و طفلک خودش و چهار طفلک دیگر را از مهد بگیرد و به خانه‌شان برساند.

    آنروز مادرِحسین مرا فراموش کرد. چرایش را نمی‌دانم. فقط یادم است حسین و رقیه و مجید و آن یکی حسین رفتند و من ماندم. روی صندلی‌های رنگارنگ مهد که سردترین و سخت‌ترین صندلی‌ها شده بودند برایم، ماندم. چون مادرِ حسین نامم را نگفته بود، اجازه خروج به من ندادند. بگذریم… اینها مقدمه بود، برای رسیدن به صدا. صدایِ ماندگارِ در قلبم.

    روی صندلی‌ها نشسته بودم و بغضم را می‌خوردم. سعی می‌کردم نشان ندهم چقدر ناراحتم و چقدر از مادرِ حسین متنفر شده‌ام که آمد؛ صدایش آمد. بلند گفت “بچه‌ها بیاین ناهار” و من، منِ شش‌ساله‌ی بغض‌کرده‌ی جامانده، که به جای اینکه کنار مادرم سر سفره ناهار باشم، روی صندلیِ مهد منتظر آمدنش بودم و قلبم مثل گنجشک میزد، نیز بلند شدم. همراهِ بچه‌هایی که هر روز تا بعدازظهر در مهد بودند تا پدرومادرِ شاغل‌شان دنبال‌شان بروند، به سمت غذاخوری‌شان رفتم که شنیدمش…
    ‌صدایی که نفهمید تا سال‌ها در قلب و روحِ فاطمه‌ی شش ساله، می‌ماند و نمی‌رود. حک می‌شود؛ نه با لذت و حالِ خوش؛ با درد، با رنج، با ملال. باغمِ دخترکی شش ساله… ” تو نه؛ تو بشین همون‌جا. تا مامانت بیاد”

    چهره‌اش یادم نمانده ولی صدایش روی قلبم حک شد.

    آدم‌ها… آدم‌ها… آه، آدم‌هایِ زندگی‌ام…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)