داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • گریه هم اینبار آرامم نکرد

    خوب نگاه کن کرونا!
    با دقت ببین.
    سطر به سطرش را
    کلمه به کلمه‌اش را
    حرف به حرفش را
    بخوان و به حافظه‌ات بسپار.

    این گفتگوی نصفه‌شبانه یک معلم با شاگردش است. مسبب این گفتگو، این شرایط، این حال و غم، تو هستی؛ تو هستی منحوسِ لعنتی.

    کاش میشد یقه‌ات را گرفت، چنگت زد، فحشت داد، با مشت به سینه‌ات کوبید تا کمی آرام شویم.

    کاش لااقل وقتی می‌خواستی از عزیزانمان و علائق‌مان، جدایمان کنی، بهمان میگفتی.
    اینگونه بدون‌خداحافظی، بدون‌وداع، بدونِ بغل‌کردن، بدون دست‌فشردن‌های آخر، بدون خیره شدن‌ چشم‌ها، جدایمان نمی‌کردی.

    بی‌رحمِ لامروت
    کاش زودتر بروی؛
    از بین بروی
    و روزگارمان و جهان و جانمان
    خالی شوند از تو.
    کاش.

    به وقت سحرگاه ۲۸ فروردین ۹۹

    پ‌ن: ادامه گفتگو را منتشر نکردم. گریه کردیم. من و شاگردم. هردو …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۶ ب.ظ روز ۲۸ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    آرزو

    امروز دیدمت.
    دیدار بعدی‌مان باشد
    زیر آفتاب تیزِ تیر.
    آن‌هنگام که زهر رفته باشد
    و تو
    آفتاب‌دیده،
    خجالت‌زده،
    گل‌افشان
    نشسته باشی منتظر.
    مثل قرار هرسال.

    شاتوتِ خانه پدری



    به وقت بیست‌پنج فروردین ۹۹
    روزهای شلوغِ کرونایی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۸ ب.ظ روز ۲۶ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    میلادت مبارک‌مان

    مگر می‌شود میلادتان باشد و شادی نکرد؟
    مگر می‌شود شاد نبود؛ شادی ایجاد نکرد؟

    می‌دانید آقا
    نه اینکه فکر کنید بخاطر اوضاع این روزهای جهان و ترسی که ته‌دلمان رخنه کرده است، امسال شما را بیشتر و رساتر صدا کرده‌ایم؛ نه.
    ما نان به نرخ‌روزخور نیستیم.
    امسال، میلادتان برایمان فرق داشت چون بیشتر شناختیم‌تان؛ بیشتر فهمیدیم “عجل و العجل” ریشه‌شان چیست. امسال دیگر دعای فرج، لقلقه زبان‌مان نبود؛ برآمده از عمق دلمان بود.

    امسال بیشتر به شما نزدیک شدیم آقا
    دلمان بیشتر و بیشتر برای دیدنتان، پرپر زد.
    و امید؛ و امید در دلمان نورانی‌تر شد.

    دوست‌تان داریم آقا
    فدایتان بشویم
    ببخشیدمان …

    نیمه‌شب ۱۶ شعبان ۴۱
    به وقتِ ۲۲ فروردین ۹۹
    سیده‌فاطمه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۷ ب.ظ روز ۲۲ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    مبارزه با کرونا

    از حسرت‌های این روزهایم شده بود کتاب خواندن و ورزش کردن. می‌توانید کیک و شیرینی پختن را هم در پرانتز بگذارید. اگر فرصتی پیدا می‌کردم و اینستا را چک می‌کردم، به تمام استوری و پست‌هایتان که کیک پخته بودید یا کتابی خوانده بودید حسادت می‌کردم.
    امروز اما به خودم گفتم “حق نداری دیگه هیچ کاری کنی مگه بری راه بری” موبایل را برداشتم تا هم قدم‌هایم را بشمارد هم بتوانم کتاب‌های الکترونیکی که بعد از سالها جنگ و وفادار ماندن به کتاب چاپی مغلوب شده بودم و دانلود کرده بودم را، بخوانم. به پشت‌بام رفتم.
    برنامه قدم‌شمار را بر فعالیت پیاده‌روی تنظیم کردم و راه رفتم و راه رفتم. دو کتاب کودک خواندم؛ چهل صفحه رمان بزرگسال خواندم که توصیفات زیادش، پشیمانم کرد و رهایش کردم و یک رمان نوجوان را شروع کردم. راه رفتم و راه رفتم.

    این روزها، احتیاج داریم که خودمان را مجبور کنیم به انجام فعالیت‌هایی، برای بهتر شدن حالمان؛ برای پیدا کردنِ خودمان.
    اگر راه خودتان را پیدا کرده‌اید، اینجا بنویسید، شاید کمکی باشد به آنهایی که هنوز گنگِ این روزها مانده‌اند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۳ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    رنگین‌کمانِ کرونایی

    عصر بود؛ عصرِ یازده فروردین. همان فروردینِ کرونایی. کرونایی که خانه‌نشینمان کرده بود.
    باران باریده بود. باران بهاری. بهاری که محروم شده بودیم از دیدن همه زیبایی‌هایش. زیبایی‌هایی که هرسال می‌دیدیم و قدرش را نمی‌دانستیم.

    به سمت اتاق می‌رفتم. نگاهی به سمت پنجره کردم. فکر کردم روی پرده‌ی توری اتاق، لکی افتاده. بعد دیدم انگار لک بزرگی است. دقیق‌تر که شدم، فریاد زدم “احمد! احمد! آسمون رو نگا” و به سمت پنجره، دویدم. پرده را که کنار زدم، از آن همه زیبایی و شکوه درماندم. مطمئنم چشمانم گردِ گرد شده بود و دهانم نیمه باز. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که روسری و چادر به سر، روی پشت‌بام ایستاده بودم؛ غرق آن همه زیبایی.

    تابحال رنگین‌کمانی به آن تماشایی ندیده بودم؛ یک قوس کامل؛ مسحورکننده و هیجان‌انگیز.
    آن سوی دیگرِ آسمان، ابرها در غلیان و آماده به باریدن. انگار نه انگار کمی آن‌طرف‌تر، خورشید مهمانی هفت‌رنگ گرفته است.
    آنقدر غرق آسمانِ یازده فروردینِ کرونایی شده بودم که حتی سرمایی که باعث شده بود دندان‌هایم به هم بخورند، نتوانست کاری از پیش ببرد که دیدن این هدیه‌ی خداوند را رها کنم و به خانه برگردم.

    راستش نمی‌دانم آسمان واقعا آنقدر شگفت‌انگیز بود یا چندین هفته در خانه ماندن باعث شده بود آنقدر شگفت‌انگیز ببینمش. زیبا، زیبا، زیبا.



    باید اینجا ثبت میشد، یازده فروردینِ کرونا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۴ ب.ظ روز ۱۲ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان

    حال این روزهایمان را می‌بینی؟

    نمی‌دانم تابحال اشرف‌مخلوقاتت را در چنین موقعیتی قرار داده بودی یا نه. موقعیت خوبی نیست. منظورم از “خوب نبودن” بد بودن هم نیست، چون خیلی بدتر از بد بودن است.
    نه می‌توانیم عزیزان‌مان را در آغوش بگیریم؛ نه می‌توانیم دوستانمان را ببینیم؛ نه دستی با مهر بگیریم نه بوسه‌ای بدهیم، نه جایی برویم… دستانمان چروک شده بس که می‌شوریمشان. می‌گویند بیرون اگر رفتید ماسک و دستکش داشته باشیم. آن وسط هم هر روز خبر فوت و رفتن عزیزی، آشنایی، رفیقی را می‌شنویم. موقعیت‌مان شبیه فیلم‌‌ترسناک‌هایی شده که خودمان ساخته بودیم. ترسناک و دلهره‌آور.

    مگر چه کرده‌ایم ما، فرزندان آدم، در این روزها که همه‌مان را کیفر می‌کنی؟ همه‌مان را باهم … ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان

    وَ اتَّقُوا فِتْنَهً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّهً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
    از فتنه‏‌هایی که تنها به ستمکاران شما نمی‌رسد بترسید و بدانید که خدا سخت‏‌کیفر است.



    پ‌ن: تصویر پست، تصویری آشناست برای همه‌مان در این #روزهای_کرونایی.
    می‌شوریم و تعجب می‌کنیم از کارمان و غصه می‌خوریم بر حالمان.

    آیه، از سوره مبارکه انفال است؛ آیه‌ی بیست و پنجمش


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۳ ب.ظ روز ۰۷ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    کجا میریم بابا

    بچه اولش که دنیا آمد، فهمید پدرِ یک بچه معلول شده است. نه فقط معلول جسمی؛ معلول جسمی و ذهنی.
    دو سال بعد، پسر دوم‌شان دنیا آمد. با همه‌ی استرس و نگرانی‌شان بعد به دنیا آمدن بچه، نقص خاصی در ظاهرش نداشت ولی بعد مدتی مشخص شد، پسر دومش هم معلول است؛ هم ذهنی و هم جسمی.
    پسرانش رشد خاصی نمی‌کردند. حرف نمی‌زدند. راه نمی‌رفتند. خودشان به تنهایی نمی‌توانستند هیچ کاری انجام دهند. حتی متوجه حرف والدین‌شان نمی‌شدند. فقط یکی‌شان چند جمله می‌گفت که یکی‌شان “کجا میریم بابا” بود.

    خودش کمدین و نویسنده بود. تصور کن! کمدین و طنزنویس باشی و دنیا یکی از سخت‌ترین بازی‌هایش را با تو کند؛ پدرِ دو پسرِ معلولِ جسمی و ذهنی.
    #ژان_لویی_فورنیه بچه‌هایش که از دنیا می‌روند، سرگذشتشان را با قلمِ جدی و طنز سیاه می‌نویسد و می‌شود کتاب خوش‌خوان و شاد و غمگین #کجا_میریم_بابا

    ‌‌از کتاب: “برخی اوقات برخی از مادرها بالای گهواره بچه‌هایشان می‌ایستند و می‌گویند: اصلا دلم نمی‌خواهد که بزرگ بشی، دوست دارم همین.طور بمونی. مادرهای بچه.های معلول خیلی خوش‌شانس‌ترند، آنها مدت زمان بیشتری عروسک بازی می‌کنند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۹ ب.ظ روز ۰۳ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)