قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • برای شیخ احمد خسروی

    یکروز است که می‌خواهم بنویسم؛ ولی نمی‌توانم.
    نه ذهنم جمع می‌شود نه تحمل سنگینی این کلمات را دارم.
    آخر، از چه بنویسم؟
    از اربعین نود و یک و شکل‌گیری چله؟ چله‌ای که دو سال بعد باعث شکل‌گیری”فرشتگان” شد. فرشتگانی که همسرانشان، زیر ایوان نجف برادر شده بودند.
    از گاهی دور هم جمع شدن‌هایمان؟
    از پیام‌های شیخ‌احمد به سیداحمد که رفته سر مزار مادرش و برایش فاتحه خوانده؟
    از اربعین که دعوت کردند متاهلی با مدارس صدرا برویم و کنسل شد؟
    از پولی که چند روز قبل از خبر بستری‌شان کسی فرستاد تا به دست‌شان برسانم برای قربانی در زابل و هنوز در دستم مانده؟

    از چه بنویسم؟

    یکروز است که اینستا را شخم زده‌ام؛
    پست‌های جدید و قدیم خودشان و چله‌ای‌ها را؛
    هر پست و عکسی که به ایشان ربط دارد را؛
    توئیت‌ها را.
    می‌بینم و می‌خوانم و هنوز مبهوتم.

    مدام فکرم پیش “فرشته” ایست که تنها شده. فرشته‌ای که مردِچله‌ای‌اش دیگر نیست. فرشته‌ای با سه یادگار.
    فرشته‌ای که حتی اجازه دیدار حضوری و در آغوش گرفتنش و تسلی دادنش را ندارم.
    نخ تسبیح ما فرشتگان، همسرانِ چله‌ای‌مان بودند و نخ تسبیح چله، حسین علیه‌السلام است.
    حسین
    حسین
    حسین
    و چه خوب پیوند‌دهنده‌ای

    کاش میشد دور هم جمع میشدیم و روضه امام را می‌خواندیم. مویه می‌کردیم برای رباب‌ش. زار می‌زدیم برای لیلایش. برای خانم زینب سلام‌الله.
    شاید کمی آرام می‌شدیم.

    تسلیت می‌گویم به صاحبان تگِ #برادری_زیر_ایوان_نجف
    خدا صبرتان دهد.
    خدا حفظتان کند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۸ ب.ظ روز ۱۶ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    کرونا؛ لعنت به تو

    می‌توانستم همان وسط ایستگاه بنشینم و زار زار گریه کنم.
    گریه کنم به حال این روزهای شهرم، کشورم، جهانم.
    ساعت نه صبحِ روز وسط هفته‌ی اسفند ماه و ایستگاه انقلاب به این خلوتی؟

    زیرگذر چهارراه ولیعصر و بدون دست‌فروش؟
    بدون ازدحامِ مردمی که همیشه‌ی خدا تندتند راه می‌رفتند تا زودتر برسند به آنجایی که باید برسند؟

    شهر در سکوتی مبهم، نشسته است؛ نشسته‌است به انتظار روزهای خوب.
    روزهای خوبی که شکوفه‌های روی درختان، نویدش را می‌دهند.

    شهر خسته است ولی ناامید نیست؛
    نگران است ولی ترسو نیست؛
    غمگین است ولی ضعیف نیست.

    این روزهایمان هم تمام می‌شود.
    یادگاری که از این روزها برایمان می‌ماند محبت‌های قرنطینه‌ایست. باهم بودنمان در عینِ دور از هم بودن. مهربانی کردنمان در عینِ ممنوع‌البغل بودن.

    کشورمان، شهرمان، خودمان دوباره زنده‌ی زنده می‌شویم. اما از همین امروز باید به فکر روزهای زنده‌شدن شهرمان باشیم. به فکر روانِ بچه‌هایمان، روحِ خودمان، زندگی آدمهای شهرمان.


    به #بحران_های_بعد_از_کورونا حواسمان باشد.

    پ‌ن: دوباره که متن را خواندم دیدم چقدر مشوش است. پایان سریع، پاراگراف‌هایی با ارتباط‌هایی نادرست به هم. مثل وقت‌هایی که کلی حرف داری ولی نمی‌دانی کدام را بگویی.
    عذرخواهی میکنم اگر وقتتان بابت خواندن این مشوش‌نامه گذشت. بگذارید پایِ شلوغی و خستگی این روزهایم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۱ ب.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    غریبه‌ شده‌ای برایم اینستا

    شما که غریبه نیستید؛ بعد از حذف اکانتم انگار اینستا برایم غریبه شده است.
    نوشته‌ها در ذهنم می‌آیند و می‌روند ولی رغبتی برای نوشتن ندارم. حرف خاصی در استوری ندارم مگر همین عکس‌های والپیپری که شب‌ها وسط حال خراب و پریشانم، دنبالشان می‌گردم تا در این روزهای کورونا یی کمی امید و شادی بپراکنم؛ برای شما. برای خودم
    ولی اینستا هنوز برایم غریب است. انگار نه انگار هشت سال دفتر خاطراتم بود و دوست می‌داشتمش.
    فکر می‌کردم غریبه‌گی‌ام چونان طفلی دو ساله است که قهر کرده و ناراحت است که چرا اسباب‌بازی‌اش را گرفته‌اند.
    گمان می‌کردم بخاطر حذف شدن اکانت و دور بودن پنجاه روزه از محیط، غریبگی می‌کنم؛ اما این نبود.
    کودکانه بود اگر این بود.
    چه اینکه اگر حذفی برای خودم نبود، این غریبگی باز هم بود؛ این عُلقه نداشتن به محیط؛ این گوشه‌ای در مجلس نشستن و وارد نشدن در گود.

    خود اینستا برایم غریب است. تنگ است. آزاردهنده است.
    گذاشتن عکسی از “او” و نوشتن و تگ کردن نامش، اینجا جرم است. محکوم به حذف است.
    تروریست می‌خوانند سردارِ ما را؛ سید ما را؛ عماد ما را.
    نباید غریبگی کنم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۵ ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    منحوسی به نام کرونا

    ماشین‌لباسشویی را روشن میکنم تا لباس‌ها را بشوید.
    می‌خواهم یک پیمانه برنج برای ناهار فردای سیداحمد درست کنم، ولی سینک پر ظرف است و جایی برای شستن برنج نیست.
    ماشین ظرفشویی که پر است از ظرف‌های شسته شده را خالی می‌کنم تا ظرف‌های کثیف را بگذارم؛ ماشین که خالی می‌شود، دست میبرم سمت اسکاچ، مایع ظرفشویی را میریزم رویش و شروع میکنم به شستن. حسی شبیه به نیاز؛ نیاز به ظرف شستن دارم. یا شاید محتاجِ خَلقِ تمیزی با دستان خودم شده‌ام.
    سینک که خالی می‌شود، نوبت برنج‌ها می‌شود. شسته می‌شوند و داخل پلوپز می‌روند. بسته نمک و برنج متبرک حرم را که چند ماهی است نگه داشته‌ام باز میکنم و در ظرف نمک خالی میکنم. یک قاشقش را داخل ظرف برنج می‌ریزم.
    به ماشین نگاه می‌کنم. چهل و پنج دقیقه تا اتمام زمان دارد.
    باید بیدار بمانم. تا ماشین تمام شود و برنج بپزد.
    موبایل را چک می‌کنم.
    اولین خبر در همه شبکه‌ها و گروه‌ها #کرونا ست.
    در گروهی تصمیم گرفته‌اند دور هم حدیث‌کسا بخوانند. هرکس سهم روزانه‌اش را که خواند، می‌آید و در گروه تیک می‌زند.
    گروهی دیگر سر شوخی را باز کرده‌اند تا روحیه بگیرند و انرژی‌های منفی را دور کنند، گروه پر شده از عکس‌ها و جوک‌های مرتبط با کرونا.
    گروه دیگری بحث است بین تفاوت ایران و دیگر کشورها در مقابله با کرونا.
    گروهی دیگر پر شده از انواع و اقسام شیوه‌ها و راه‌های پیشگیری و درمان و اسکرین‌شات از پست و استوری فلان دکتر یا فوروارد مطالب و فیلم بسمان دکتر.
    یکی از گروه‌ها نیز چند مطلبی فوروارد شده از سیاسی بودن ماجرا و ساخته شدن ویروس توسط آمریکا.
    روزهای سختی است؛ روزهای پر از ابهام؛ روزهای عجیب
    کرونا برای من ترسناک نیست، عجیب است. هم خودش، هم حواشی‌اش.
    این وقت‌ها دوست دارم، زندگی داستانی شود در کتابی و من، راویِ دانای‌کل. همانکه در کلاس‌های داستان‌نویسی می‌گفتند از همه جزئیات و شخصیت‌های داستان آگاه است. کی از کجا و چطور بوجود آمده و کجا می‌رود و چه می‌کند و در سرش چه می‌گذرد و چه می‌گوید و در آخر چه می‌شود…

    ماشین بوق می‌زند. کارش تمام شده. می‌روم آشپزخانه.
    نگاهم به سینک و رنگ‌های ظرف‌هایم که می‌افتد، زندگی دوباره شره می‌کند به قلبم.
    با خودم می‌گویم “فاطمه؛ نه وحشت و استرس داشته باش، نه بی‌خیال باش. زندگی‌ات را ادامه بده و مراقبت و پیشگیری بیشتری کن. سرانجام هرچه 《او》بخواهد، همان می‌شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ اسفند ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)