قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • نزدیک است …

    شب نیمه‌ی شعبان بود.
    برای نماز مغرب، رفته بودم مسجدالنبی.
    کم‌کم صف‌ها بسته میشد، مثل هر شب دیگر.
    آن شب هیچ فرقی با شب قبل و شب‌های قبل‌ترش نداشت.
    خانم‌های سفید و گندمی و سبزه و سیاه می‌آمدند و کنار هم در صف نماز می‌ایستادند.

    منتظر تکبیره‌الاحرام بودم که آمد طرفم.
    چادر مشکی به سر داشت و برقَعی بر صورت.
    نزدیکم شد؛ دستش را از زیر چادر بیرون آورد.
    یک، یک دلاری از کیفش در آورد.
    دستم را گرفت و پول را آرام در دستانم گذاشت.
    سرش را جلو آورد.
    دهانش را مقابل گوشم گرفت و خیلی آرام گفت «لمیلاد امام المهدی»
    دستم را فشار داد، لبخندی زد و رفت.

    پریشب که عطیه از پخش کردن محدود شکلات بین شیعیان در مکه استوری گذاشت، یاد این خاطره افتادم.
    و غصه اینکه ما شیعیان امیرالمومنین، در شهر پیامبرمان، در سرزمین وحی، مجبوریم مخفیانه جشن‌ بگیریم.
    امید داریم به اینکه زودتر روزهایی برسد که در اذان نمازهای مساجد سرزمین وحی «اشهد ان علی ولی الله» طنین انداز شود و جشن‌های غدیرمان را در وادی خم بگیریم.
    و فریاد زنیم #الحمدلله_الذی_جعلنا_من_المتمسکین_بولایت_امیرالمؤمنین_علی_ابن_ابی_طالب_والائمه_المعصومین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۱ ب.ظ روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    ما درون را بنگریم

    پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۱۶ ب.ظ روز ۲۵ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    تنها در مهد

    خاطره دیگری از همان دوران “آمادگی” که دیروز درباره‌اش نوشتم خاطرم آمد.

    ظهر مهد ما تعطیل میشد و مثل همه مهدهای دیگر باید یا والدین یا کسی که مسئولین مهد مطمئن بودند از طرف آنهاست، به دنبال بچه‌ها می‌آمد. مادر من با پنج مادر دیگر که خانه‌هایمان نزدیک هم بود هماهنگ کرده بودند که هر روز هفته یکی‌شان به دنبال بچه‌ها بروند و علاوه بر نوگل خودش، پنج بچه دیگر را هم تحویل بگیرد و به خانه‌شان برساند. هر روز یکی‌شان می‌آمد و فامیل هر شش نفرمان را میگفت و ما هم به دو از مربی‌مان که اسمش را به خاطر ندارم خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم.

    هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که یکروز نوبت مادر حسین بود که به دنبالمان بیاید. آمده بود و ظاهرا دم در یادش رفته بود “مطهری” را بگوید. پنج دوست دیگرم را صدا زدند که بروند و من ماندم! نگذاشتند بروم و گفتند اسمت را نگفته‌اند. هرچه گفتم ما شش نفر هر روز با هم می‌رویم گوش ندادند. آن پنج دوست خوش‌مرام هم یادشان رفت به آن مادر بنده‌خدا که معلوم نبود ذهنش کجای مشکلات مادرانه گیر کرده و من را فراموش کرده بود، یادآوری کنند که فاطمه مطهری جا مانده!

    من ماندم در مهد تا با مادرم تماس بگیرند که به دنبالم بیاید.

    نشسته بودم پیش بچه‌هایی که بخاطر شاغل بودن مادر تا بعدازظهر در مهد می‌ماندند و نهار را همان‌جا می‌خوردند. هنوز هم حس غم و عصبانیتی که از مادرحسین در آن لحظات داشتم در ذهن دارم. کز کرده بودم گوشه دیوار و منتظر شنیدن “مطهری پاشو، مامانت اومده” مربی. که یکی از مربی‌ها آمد و گفت “بچه‌ها بیاین ناهارتون آمده است” گفت بچه‌ها! من هم بچه بودم و همان‌جا نشسته بودم و طبعا گشنه. برای همین بلند شدم و همراه بچه‌ها به سمت اتاق دیگر رفتم که همان مربی جلویم را گرفت و گفت “تو نه. تو بشین همین‌جا تا مامانت بیاد”

    خودتان تصور کنید در آن لحظه چه بر سر قلبِ کوچک من آمد. آنقدر همان یک جمله برایم سنگین بود که بعد از بیست و شش سال که دارم می‌نویسمش، اشکم را جاری کرد و گمانم لحظات بعدش آنقدر برای ذهن شش ساله‌ام غمناک بوده که نتوانسته در خودش نگه دارد و هرچه فکر میکنم مادرم چقدر بعدش رسید و من را نجات داد، یادم نمی‌آید.

    پ‌ن: تا چندماه از مادرحسین بدم می‌آمد و دوست داشتم یکروز مادر من یادش برود اسم حسین را بگوید و جا بماند در مهد 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۲ ق.ظ روز ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۳)

    کسبِ آمادگی

    نمی‌دانم از کجا حرفمان رسید به دوران “آمادگی” من. همان یک سال قبل از اول دبستان که الان مهد یا پیش می‌گویند. آن زمان تازه داشت متداول میشد که یک سال قبل از اول دبستان، بچه‌ها را به مهد بفرستند تا برای مدرسه و جدایی از والدین “آمادگی” کسب کنند.

    آمادگی ما دو اتاق بزرگ داشت که یکی برای دخترها و دیگری برای پسرها بود. سفال و نقاشی و قران و نمایش و آهنگ داشتیم. بین این دو کلاس آشپزخانه بزرگی بود که دو خانمی که مسئول امورات تمیزی و آماده کردن تغذیه بین روز و اینها بودند، در آنجا مستقر بودند. البته آن اتاق وسط یک جای دیگر هم بود! یعنی کنار این اتاق بزرگ که آشپزخانه مهد محسوب میشد، دستشویی بچه‌ها بود، بدون هیچ دیوار و حفاظی. بله! تصور کنید یک اتاق بزرگ که البته شاید خیلی هم بزرگ نبود و در ذهن منِ شش ساله بزرگ می‌نمود داشته باشید که کنار یکی از دیوارهایش یک سنگ دسشویی و شلنگ و مخلفاتش کار گذاشته باشند و بچه‌های طفلک شش ساله مجبور باشند همانجا مشغول شوند.

    تصورش هم سخت است.

    اینکه چرا مهد ما در آن زمان چنین تصمیمی گرفته بود و چنین قانونی را گذاشته بود، نمیدانم. فقط اضطراب خودم و دوستانم با دلپیچه‌هایمان را به یاد دارم که بعد از مدتی به خود پیچیدن وقتی مجبور میشدیم به آشپزخانه برویم و در بزنیم و اجازه بگیریم که دسشویی برویم، چه استرسی داشتیم. از یک طرف استرس برگشت آن دو خانم و دیدنمان و از طرف دیگر استرس باز شدن در و ورود یکی دیگر از هم‌مهدی‌هایمان.

    چه دورانی را گذرانده‌ایم ما دهه شصتی‌ها


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۶ ق.ظ روز ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    شهید منا

    آقا محسن حاجی حسنی کارگر
    سلام
    چهارسال پیش، چنین شبی آخرین شب زندگی دنیایی‌ت بود. فردا روزی در حال احرام، خدا بردت پیش خودش
    امروز داشتم کتاب زندگیت رو می‌خوندم. خیلی خوب بودی تو.
    خواستم بهت بگم داغ شماها، داغ اون عیدی که برامون عزا شد، هنوز برامون تازه است و گمونم همیشه تازه بمونه.
    سرشب تلویزیون داشت عرفات رو نشون میداد. خبرنگار هم داشت توضیح میداد که فردا صبح بعد نماز حاجی‌ها باید برن سمت جمره و بعد برگردن منا تا برن قربونی کنن. به اینجا که رسید، بغضم ترکید. میدونی، برام هنوز باورپذیر نیست. آخه مگه میشه؟ ….
    آه
    یوسفِ داوودِ ملیحه، دعا کن برامون


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ روز ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دیلماج

    شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
    داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
    خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

    از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

    کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۱۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بهشتِ ناشناخته

    یکم: پنج سال پیش برای اولین‌بار سفری به زاهدان داشتم. البته اگر سفرهای دوران کودکی که چیزی از آنها در خاطرم نمانده را ندید بگیریم. یادم است در اینستا وقتی پستی از آنجا گذاشتم، چند نفر از دوستان پیام دادند «چرا زاهدان؟» «چطور جرأت کردی بری اونجا» «امنیت داره؟» و سوالاتی از این دست که نه انگار به شهری در کشور خودمان رفته، که انگار در اوج روزهای حمله طالبان به کابل رفته‌ام!
    و البته اعتراف می‌کنم آرامش و امنیت جاری در شهر از تصور خودم در قبل از سفر، بیشتر بود.

    دوم: حدود یکماه پیش که دوباره قصد سفر به زاهدان و البته کل استان را داشتم، از تهران که حرکت کردم در اینستاگرام استوری‌ای گذاشتم و با گزاره «گرمای زیاد» از مقصدم سوال پرسیدم.
    جواب‌ها اکثرا شهرهای کویری و جنوبی کشورمان بود. آن وسط چند نفری چابهار را نوشته بودند و یکی دو نفر «زاهدان» را؛ یعنی اگر از جواب‌ها درصد می‌گرفتم کمتر از پنج درصد ذهن و حدس‌شان به استان جنوب‌شرقی‌مان که از قضا دومین استان پهناور کشور است، رفته بود.

    الغرض اینکه #سیستان_بلوچستان ناشناخته است و آنقدر طبیعت بکر برای دیدن دارد که حیف است یکبار در عمرمان نبینیمش. کاش هم مسئولان یادشان باشد کشورمان چنین استانی دارد هم ما مردم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۵ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)