قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دیدار طلاب

    ساعت چهار و ربع به کوچه اشکبوس رسیدم. حدود سی چهل خانم پشت اولین ایست بازرسی ایستاده و منتظر بودند تا به نوبت رد بشوند. با خودم گفتم “چه خوب زود رسیدم! هنوز شلوغ نشده.” چند دختر جوان جلوتر از من در صف بودند و برخلاف بقیه خانم‌ها که آرام با هم حرف میزدند، بلند صحبت میکردند و می‌خندیدند و شوخی میکردند. ازشان پرسیدم از کجا آمدید؟ آنکه از بقیه قدبلندتر و شیطان‌تر به نظر میرسید گفت “از تهران. من از حوزه چیذرم، ایشون مشکات و این یکی دوستمون از حوزه فاطمه الزهرا.” حرفش تمام نشده بود که آن یکی گفت: “اینا جزو چهار درصدی هان! بالاشهری هستن” و چند دقیقه‌ای با شوخی و خنده درباره این موضوع با هم کل‌کل کردند.

    به گشت سوم رسیده بودیم. کناره دیوارها کاغذ و قلم‌هایی دیده میشد که صاحبانشان نتوانسته بودند با خود به حسینیه ببرند. یکی از همان طلبه‌های تهرانی گفت: اینها رو میتونیم برداریم؟ مال بدون صاحب محسوب میشن؟ و بحث طلبگی بینشان شروع شد. یکی گفت می‌شود چون قیمتش کمتر از پانزده تومان است. یکی دیگر گفت نمیشود، مال گمشده که نیستند، صاحب دارند.گذاشته‌اند اینجا که شب موقع برگشت بردارند. لقطه نیستند. طلبه تهرانی گفت: لقطه چیه؟ من هنوز اینا رو نخوندم. پرسیدم سطح چندی؟ خندید و با همان شیطنت گفت: جوجه‌ام من هنوز. یکساله شروع کردم.

    خانم‌های حفاظت و گشت، نامه‌هایی که برای آقا آورده‌اند را جمع میکنند. دختر جوانی پاکتی که در دست دارد را می‌دهد و با نگرانی میپرسد: نامه‌هامون رو میخونن آقا واقعا؟ خانم محافظ می‌گوید: نامه ها رو میدیم دفتر، اونجا خونده میشه. دختر دوباره میپرسد یعنی خود آقا نمیخونن؟ خانم طلبه دیگری میگوید: توقع داری آقا بشینه همه این نامه ها رو بخونه؟ پس کی به کارهای کشور برسن؟ دختر جوان دیگر چیزی نمیگوید و به خانم محافظ که دور میشود نگاه میکند. از پشت سر صدایی میشنوم که میگوید: خوشبحال اینایی که تو بیت کار میکنن. آقا رو همیشه میبینن. برنمی‌گردم. صدای دیگری را میشنوم که می‌گوید: نه اتفاقا خوب نیست، عادی میشه! من حوزه شاه‌عبدالعظیم درس میخونم. گاهی اوقات زیارت رفتن برام شوق همیشگی رو نداره و عادی میشه.

    ساعت حدود پنج و نیم است که وارد حسینیه میشوم. چه خیال خامی داشتم که زود آمده‌ام! حسینیه پر است و طلاب جوان ایستاده‌اند و شعار می‌دهند. دنبال جایی برای نشستن میگردم که نگاهم به جایگاه می‌افتد و آقا را میبینم که روی صندلی نشسته‌اند! با تعجب به دوستم میگویم: آقا هم که آمدن داخل! چقدر زود رسیدیم ما. تازه آن موقع بود که توجهم به چشمهای قرمز و گونه های خیس شده از اشک خانم ها جلب شد. طلبه های تهرانی را میبینم، بینی و چشم هایشان کاملا سرخ شده و گونه‌هایشان غرق اشک است. دیگر اثری از آن شر و شیطانی نیم ساعت پیش ندارند، با دیدن آقا آرام شده‌اند.

    شعارها که تمام میشود هرکس سعی میکند جایی بنشند که بتواند رهبر را ببیند. ستون های بزرگ حسینیه دید خیلی ها را میگیرد. به خانم های طلبه نگاه میکنم. چادرها اکثرا ساده و روسری ها اکثرا رنگ‌های تیره دارند. تک و توک خانم هایی با روسری رنگی دیده میشوند. برعکس دیدار دانشجوها که چادرها یا لبنانی هستند یا دانشجویی با روسری های رنگی و گل‌گلی. تفاوت جو حاکم بر این دو قشر جامعه برایم جالب است.

    بعد از صحبت‌های اقای اعرافی، یازده طلبه‌ به نیابت از باقی طلاب به نوبت به جایگاه می‌آیند برای صحبت کردن. جایگاه از انتهای حسینیه دیده نمیشود و فقط میتوانیم صدایشان را بشنویم. صحبت هرکس که تمام میشود، نزدیک آقا میرود تا چند ثانیه ای صحبتی خصوصی کند. همین زمان است که سرهای ما آخرنشینان کشیده میشود تا چهره سخنران را ببینیم. دختری در کنارم آمار سید یا شیخ بودن طلبه‌هایی که صحبت کردند را می‌گوید. ظاهرا موضوع مهمی است برایش. به جمعیت آقایان نگاه میکنم. اکثر عمامه ها سفید است و خیلی کم عمامه سیاه دیده میشود.

    دوبار طلاب با احسنت و تکبیر حرف های نمایندگانشان را تائید میکنند. یکبار وقتی حرف از اشتغال طلاب میشود و اینکه اگر طلبه ای شغلی داشته باشد، شهریه‌اش قطع میشود و در این اوضاع اقتصادی با شهریه های کم نمیشود زندگی را چرخاند؛ یکبار دیگر هم وقتی از دیدارهای هرساله آقا با دانشجویان گلایه میشود و اینکه با طلاب به اندازه دانشجویان دیدار برگزار نمیشود. انگار این دو نماینده حرف دل خیلی ها را زده بودند.

    از یازده سخنران، پنج نفر خانم بودند. بعد از صحبت‌هایشان مانند اقایان کنار آقا میرفتند با این تفاوت که همان پایین جایگاه می ایستادند و از پله ها بالا نمیرفتند. خانمی از جلو برگشت و به دوستش که کنار من نشسته بود گفت: “ببین خانم‌ها بالا نرفتن، یادمه پارسال تو دیدار دانشجوها خانمها هم از جایگاه رفتن بالا و کنار آقا نشستن”. تفاوت بین دانشجوها و طلبه ها غیر از نوع پوشش در این موارد هم خودش را نشان میدهد.

     یکی از سخنرانان انتقادی به سیستم جدید آموزشی در حوزه داشت. خانم سمت چپم طوری که انگار با خودش نجوا میکند ولی رو به من گفت: راست میگه! گفتم چی؟ گفت “هم اینکه سیستم بیشتر نمره‌ای شده. عمقی درس‌ها رو کار نمیکنن. برای نمره آوردن و پاس کردن فقط درس میخونیم. خیلی بد شده”. سری به تائید برایش تکان دادم.  بغض فروخورده‌ای از سیستم نمره‌ای داشت.

    طلبه‌ای دیگر درباره فضای مجازی و حضور و فعالیت طلاب صحبت کرد. دوست داشتم بدانم خانم‌های اطرافم در چه شبکه هایی عضو هستند. اکثرا اگر حضوری داشتند در شبکه های اجتماعی داخلی بود. از همان طلبه‌های تهرانی پرشروشور که جلویم نشسته‌اند می‌پرسم اینستاگرام ندارید؟ هر سه نفر جوابشان منفی است. خانم شاکی از سیستم نمره‌ای هم میگوید قبلا داشتم، ولی پاکش کردم. الان تو سروش و تگرام فعالم. از چرایی حذف اینستا که میپرسم می‌گوید “فضایش بد بود. هرچیزی را برای آدم می‌آورد. خیلی تصویرها هست که آدم نمیخواهد حتی چند لحظه چشمش به آنها بیافتد و گناه کند و اینستا آنها را داشت. اکثر طلبه ها بخاطر همین وارد این فضاها نمی‌شوند که آلوده نشوند.” با خود میگویم کاش حوزه ها از فعالین و آشنایان فضای مجازی بیشتر استفاده کنند تا به طلاب آموزش دهند چطور می‌توانند با کمترین مشکل در این فضاها حضور داشته باشند.

    ساعت نزدیک هفت و نیم است که مجری مراسم نام طلبه دیگری را برای رفتن به جایگاه و ارائه صحبت‌هایش می‌خواند. صدای اعتراض از طلاب بلند میشود. یکی از خانم‌هایی که نزدیکم نشسته و مشخص است از دو ساعت نشستن خسته شده است می‌گوید: بذارن خود اقا صحبت کنن دیگه! ما این همه راه نیومدین حرفای بقیه رو گوش کنیم، اومدیم رهبر برامون حرف بزنه. یکی دیگر از ساعت میپرسد. نگران است اذان شود و آقا صحبت نکرده باشند. خیالش را راحت میکنم که نیم ساعتی صحبت خواهند کرد. یکی از آقایان از آخر حسینه فریاد میزند ” ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم” کسی همراهی‌اش نمی‌کند البته و آخرین سخنران شروع به صحبت می‌کند.

    بیست دقیقه به هشت است که نوبت به رئیس جلسه میرسد. جمعیت بلند می‌شوند و شعار می‌دهند. همان کسانیکه تا چند دقیقه پیش از چهره‌هایشان مشخص بود خستگی راه یا سختی روزه رمق و توانی برایشان نگذاشته، انگار با شنیدن صدای آقا شارژ شدند. بلند شده بودند و با تمام توان شعار می‌دادند. سی و پنج دقیقه ای که رهبر صحبت کردند، سکوت مطلق در حسینیه بود. اگر کسی آرام با دوستش صحبت میکرد، صدای هیس و نگاه اطرافیان به سکوت دعوتش میکرد.

    اذان شده بود که صحبت‌های آقا تمام شد. سریع اذان گفته شد و صف‌های نماز تشکیل شد. رکعت دوم نماز عشا که تمام شد و آقا بلند شدند برای رکعت سوم، میشد نسبت تعداد طلبه های تهرانی را به تعداد طلبه‌های شهرهای دیگر تخمین زد. آنها که برای رکعت سوم بلند شدند از تهران بودند و آنها که همچنان نشسته بودند تا نمازشان را سلام دهند، از شهرهای دیگر. نسبتشان چقدر بود؟ شاید مساوی. یعنی تهران به اندازه کل کشور طلبه دارد؟ یا سهیمه مدارس ناعادلانه تقسیم شده بود؟

    نماز که تمام شد خانم‌ها برای صرف افطار به طبقه بالا هدایت شدند. چای، نان و پنیر و سبزی و خرما و یک بسته غذای گرم؛ زرشک‌پلو با مرغ. بیست دقیقه‌ای که میگذرد، صدا زدن‌ها شروع میشود. خانم‌های کرمانشاه، خانم‌های مشهد، خانم‌های مازندران … هرکس دنبال گروهش میگردد تا برای برگشت مهیا شوند.

    بعضی به کنار نرده‌ها میروند تا شاید برای بار آخر چهره ولی‌شان را ببینند و با قطرات اشک حسینیه را ترک کنند. طلبه‌هایی که می‌روند تا هرکدام در شهر و حوزه‌شان به تحصیل بپردازند و برای اعتلای اسلام تلاش کنند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۳)

    معجزه‌ای به نام معلمی

    معلمی معجزه است
    اگر معجزه نیست، چطور می‌شود روزهایی که با غم و ناراحتی به مدرسه می‌روم همه چیز فراموشم بشود؟ همان لحظه‌ای که تک پله‌ی ورودی مدرسه را بالا میروم، زنگ را میزنم و در برایم باز می‌شود، همه نگرانی و ناراحتی‌ها تمام می‌شوند. می‌مانند پشتِ در، توی خیابان تا بعدازظهر که مدرسه تمام می‌شود و می‌خواهم برگردم.

    اغراق نمی‌کنم؛ اصلا؛ باور کنید! همین دوشنبه گذشته بود که با ذهنی پر سوال و غم‌زده، پایم را گذاشتم روی تک‌پله ورودی مدرسه، بغض کرده بودم. زنگ را زدم. به اینکه چه باید کنم فکر میکردم. در باز شد. قلبم سنگین بود. وارد مدرسه شدم. بچه‌های هفتم روی راه‌پله‌ها ایستاده بودند. هنوز در فکر بودم که صداهایی پرانرژی سلام کردند. لبخند زدم و جوابشان را دادم و “معجزه” اتفاق افتاد. بعدازظهر که از در مدرسه بیرون آمدم و پایم را روی تک‌پله ورودی مدرسه گذاشتم و همان فکرها و غم‌های صبح یادم آمد، فهمیدم معجزه‌ای رخ داده؛ معجزه‌ای که متوجهش نبودم. مدرسه و بچه‌ها سِحْرَم کرده بودند. من بودم و بچه‌ها و کلاسم…
    معلمی معجزه است؛ معلمی عشق است…
    خوشا به حال ما که معجزه را می‌بینیم، خوشا به حالِ ما که عاشقیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    رقعه

    امروز خریدمش و لاجرعه سر کشیدم!
    غزل غزل خوندم و رفتم جلو
    دیدم نمیشه فقط خوند
    مدادو برداشتم و مثل چند سال پیش، شروع کردم به نوشتن بیت‌های ناب تو فضای خالی صفحات

    به دریا میزنم، دریا ضریح توست غرقم کن
    در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم

    شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسویی‌ست
    سپیدی‌ها، سیاهی‌ها چه درهم برهم خوبی

    بگو چه شد که من انقدر دوستت دارم
    بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

    سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
    منم من روزبه اما، پس از این با تو سلمانم

    گاهی اوقات فکر میکنم ابیات و واژه‌ها به #سید_حمیدرضا_برقعی وحی میشه! انقدر که ناب هستند و زلال؛
    خداقوت سیدِ شاعر

    پ‌ن: حتماً یادتونه دوران مدرسه، باید یک یا دو شعر برای درس ادبیات حفظ می‌کردیم.
    امسال کتاب‌های #فاضل_نظری و برقعی رو بردم سرکلاس و بین بچه‌ها پخش کردم؛ گفتم بخونید و بعد باهم کتاب‌ها رو جابه‌جا کنید، هر کدوم یه شعری که خوشتون اومد رو انتخاب کنید و بهم بگید؛ حدود شصت دقیقه بچه‌ها آروم شعر خوندن، کتابارو جابجا کردن و هرکس یه شعر انتخاب کرد و اون شعر شد، شعر حفظی‌شون
    شعری که دوسش داشتن و خودشون انتخابش کردن و قطعاً تا سال‌ها تو ذهنشون می‌مونه و فراموشش نمی‌کنن.
    .
    پ‌ن۲: کتابی که امشب خوندم #رقعه آقای برقعی بود.

    به تاریخ شبِ اول ماه مبارک هزاروچهارصدوچهل مصادف با شانزده اردیبهشت نود و هشت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۱ ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    کوچه گردی

    آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
    حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست

    #کوچه_گردی و کشف خونه‌های جالب رو همیشه دوست داشتم. نوجوون که بودم، گاهی که از مدرسه پیاده برمیگشتم خونه، هردفعه سعی میکردم از یه خیابون جدید برم و کوچه‌ها رو ببینم. دیروز هم که از “مدرسه” برگشتم به نیت پیدا کردن و دیدن #خانه_موزه_شهید که تابلوهاش رو نزدیک خونه دیده بودم، کوچه‌ها چرخیدم و “زندگی” دیدم

    عکس‌ها اینجاست


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۵ ب.ظ روز ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    مهمانی عزیزانم

    روزهای بعدِ روز مهمانی، روزهای تلخی هستند؛ سنگینند و افسرده.
    هر طرف خانه را که نگاه میکنی، خاطره‌ای از دیروز دارد. یادآوری‌ات می‌کند که خانه دیروز چه شلوغ بود و امروز تویی و تو. مغزت گوشه به گوشه خانه را می‌چرخد و می‌گوید فلان‌جا آن عزیزت نشسته بود و بهمان‌جا، آن یکی.
    مدام ساعت را نگاه می‌کنی و با خودت میگویی دیروز همین ساعت داشتیم چه می‌کردیم…
    دلت تنگ می‌شود برای همه شیطنت‌ها و شلوغی بچه‌ها.
    همه محبت‌ها.
    دور هم بودن‌ها.
    آری زندگی همین است؛ شادی و غم شانه‌به‌شانه هم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۸ ب.ظ روز ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    و من مُردم

    یه پوشه‌ی قرمز دستش بود. وقتی اتفاق افتاد، پرت شد از دستش و افتاد کنار درخت؛ دیدم یکسری برگه‌ آچار که انگار روش یه چیزایی نوشته شده، ازش ریخت بیرون. گمونم معلمی، چیزی بود. چون رفتم جمِشون کردم، سوال و جواب و نمره بود.

    _ فکر کنم قبلش خرید بوده. چون یه کیسه پارچه‌ای آبی هم داشت؛ از همین تبلیغاتی‌ها. همونجا کنار دستش افتاد. دو تا مِلون ازش قل خورد و رفت تا کنار باغچه. یکیشو دیدم یکی از همین آدمایی که اومدن تماشا، برداشت و برد. چند تا خیار هم وقتی رفتم بالا سرش، تو کیسه‌اش دیدم. چی شدن؟ نمی‌دونم والا؛ مگه مهمه؟

    _ ما با بچه‌ها زدیم به بدن! حیف میشدن خوب. صلوات هم فرستادیم براش که راضی باشه. خوب چه میکردیم؟ می‌ذاشتیم کف خیابون می‌موندن خراب بشن؟ خانواده‌اش هم که دلِ خوردن اونارو نداشتن. یه ظرف غذا هم بود تو کیسه‌هه.موند همونجا،معصیت داشت دست بزنیم. آره بابا، حیف بود خیارا.اولین خیراتش شد قسمت ما؛ صلوات به روحش.

    _ کیفشو خودم سریع برداشتم که گم‌وگور نشه. از این کیف سنتی قرمزا بود. وقتی شوهره اومد، با کیسه پارچه‌ای دادم دستش. بنده‌خدا مات بود. سخته خدایی؛ کی باورش میشه؟ یهوو وسط خیابون، صاف زنت بیفته بمیره!

    _ من نشسته بودم رو نیمکت پارک. دیدم صحنه رو. یه زن چادری بود. آروم داشت راه می‌رفت. دستش یه کیسه آبی بود و یه پوشه قرمز. یه کیف هم رو دوشش. یهوو باد اومد؛ شدید ها! از اون بادا که شبیه طوفانه. اومدم بلند شم برم خونه که یکی از داربستای بالایی همین خونه نیم‌ساخته‌هه جدا شد! آقا دوثانیه هم نشد! انقدر که باد شدید بود. صاف خورد تو صورتش. با بادبزن که تا حالا خودتو باد زدی؟تندتند حرکت میکنه، این میله‌های سنگین به همون سرعت جدا شدن و صاف خوردن تو صورتش. من که میخکوب شدم سر جام! آخه مگه میشه؟؟ دو ثانیه پیش داشت راه میرفت، الان افتاده باشه کف خیابون؟

    _ من تو مغازه‌ام بودم. باد که اومد، خواستم در رو ببندم تا باد نزنه بشکونتش که دیدم چی شد. دوییدم سمتش، که مثلاً کمک کنم. عمرا فکر نمی‌کردم همون لحظه تموم شده باشه کارش. اجل بود، اجل. باد بیاد، داربست کنده شه،بخوره بهت،در دم بفرستت اون دنیا، اجل‌‌ه دیگه!

    پ‌ن:اینها می‌توانست مکالمات آدم‌های خیابانمان باشد؛ همین امروز عصر؛ وقتی از مدرسه برمی‌گشتم و باد شدید آمد.
    همه این اتفاقات، وقتی باد آمد و ساختمان روبرویم را دیدم در ذهنم گذشت ولی
    «مرگ به همین نزدیکی است»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۰ ب.ظ روز ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    اوف لنا الکیل

    سرشب برای کاری، از خونه رفتیم بیرون. وقتی کارمون تموم شد، گفتیم بریم خیابونا رو بچرخیم و شربت بخوریم!
    نیمه‌شعبان برای من یعنی خ هفده‌شهریور، یعنی میدون خراسون، یعنی خ ایران و قدم به قدم چراغونی و جشن و شربت و شیرینی؛ ولی تو تبعیدگاه غرب تهران هیچ خبری نبود.
    به سیداحمد گفتم بریم باغ‌فیض شاید اونجا اثری از جشن باشه. هیأت بنی‌فاطمه برپا بود و شلوغ. دور زدیم تا برگردیم که دیدیم امامزاده بازه!
    و این شد رزق شب #نیمه_شعبان ما. زیارت امامزادگان و شهدا.
    سهممون از شربت و شیرینی عید هم شد یه دونه شکلات هدیه از شهدای گمنام ِ امام‌زاده.

    🌿💮 عیدتون مبارک 💮🌿


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۳ ب.ظ روز ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)