قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ما بچه نداریم

    ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کُمیت واقعیت لَنگ است. عین کمیت ما.
    چهارده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته‌ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می‌کند؛ و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است.
    و یاد گفتهٔ آن زن می‌افتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمی‌دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: «تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید»
    و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می‌کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر.
    واقعیت یعنی همین!

    #حبه_کتاب از کتاب #سنگی_بر_گوری جلال آل احمد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۶ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خانه‌موزه جلال و سیمین

    “سیدجلال” متولد ۱۳۰۲ بود و “سیمین” متولد ۱۳۰۰
    جلال از خانواده‌ای کاملا مذهبی و روحانی بود و سیمین از پدری پزشک و مادری نقاش؛ و دختری بود به قول جلال “مکشوفه” *

    «من با سیمین تفاوت‌های اساسی داشتیم هم در رگ و ریشه هم در خاستگاه و فرهنگ اما چه می‌شود کرد بادلی که او را جدا می‌خواست؟»

    سال۱۳۳۱ که سیمین برای تحصیل به آمریکا می‌رود، جلال خانه‌ای می‌سازد بر زمینی که در محله تجریش و همسایگی نیما خریده بود. خانه‌ای با طراحی خودش.

    «سیمین تو کم خندیده‌ای. این خانه را بنا می‌کنم تا صدای خنده‌های تو از آجرهای این خانه بلند شود.»

    «وقتی فکر می‌‌کنم که تو ‌داری برای استقرار خودمان خانه می‌‌سازی، هم دلم می‌گیرد و هم دلم از لذت آب می‌شود. خانه‌ای که تو می‌سازی هر خشتش با عشق روی خشت دیگر گذاشته می‌شود و برای من از هر قصری مجلل‌تر است و می‌دانم که این عشق روح خانه خواهد بود و در خانه پراکنده خواهد شد»

    آشپزخانه، اتاق نشیمن، ناهارخوری، اتاق کار جلال و اتاق خواب که در طبقه اولند و اتاق کار سیمین که در طبقه دوم است به همراه حیاطی کوچک ولی زیبا، قسمت‌های خانه سیمین و جلال را تشکیل می‌دهند. خانه‌ای بدون اتاق بچه!

    خانه‌ای که بعد از فوت سیمین (سال نود)، خواهرش ویکتوریا ساکنش می‌شود و بعد شهرداری آن را می‌خرد و بازسازی و مرمت می‌کند و می‌شود یکی از «خانه‌موزه» های تهران؛ خانه موزه‌ای که روح زندگی بشدت در آن جاریست.

    هنوز حسِ‌خوش دیدن این خانه بعد از گذشت یکروز با من است؛ مگر می‌شود به خانه نویسنده مورد علاقه‌ات بروی و در اتاق‌هایی که آقای‌نویسنده با روح هنرمندش طراحی کرده قدم بزنی به پرده‌ها و پنجره‌هایی که جلال در نامه‌اش به سیمین از زخم شدن دست‌هایش موقع جاگذاری پنجره در چارچوب نوشته نگاه کنی، وسائل شخصی‌شان از مبل و چرخ خیاطی و دمپایی گرفته تا کارت ملی و دفترچه بیمه و حلقه ازدواجشان را ببینی و حالت خوش نشود؟
    بیاستی روبرو کتابخانه جلال و کتاب‌های شخصی آقای “مدیر مدرسه” را مرور کنی و لبخند نزنی؟ مگر می‌شود اتاق کار جلال با آن منظره روبه حیاط و درخت اقاقیا که جلال جایی می‌گوید محل ملاقاتش با آیت‌الله طالقانی بوده، و نردبان و کتابخانه را ببینی و تصور نکنی آقای نویسنده همینجا نشسته و سیگار میکشد و نوشابه میخورد و با آن سبک خاصش برای تو می‌نویسد؛ خسی در میقات را، زن زیادی را، غرب‌زدگی را

    روحش شاد

    آدرس: تجریش، دزاشیب، خیابان شهید رمضانی، کوچه رهبری، کوچه پسندیده، بن‌بست ارض


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۹ ب.ظ روز ۱۷ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    پارک طناب


    تهران پارک‌های جالبی داره مثل پارک مهرگان که ما بهش میگیم پارک طناب ؛ چرا طناب؟ چون وسائل بازیش طنابهای محکی‌ه برای بالا رفتن و خالی شدن هیجان بچه‌ها و حتی بزرگ‌ترها! :)) مخصوصاً بزرگ‌ترهایی که کودک‌درونشون حسابی زنده است، اینجا با خیال راحت می‌تونن رهاش کنن و قدرت تمرکز و حفظ تعادلشون رو محک بزنن.

    چهارده‌بدر! امسال ما اینجا گذشت؛ با یه خاطره هیجان‌انگیز!

    پ‌ن: مهرگان شمال‌ِشرق تهرانه؛ بالاتر از اتوبان ارتش. بین آجودانیه و شهرک محلاتی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۲ ب.ظ روز ۱۶ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دهکده خاک بر سر

    هر دو کتاب، سفرنامه‌طور!
    هر دو نوشته شده توسط نویسنده زن.
    هر دو خاطراتِ نزدیک دو سال زندگی در کشوری اروپایی؛
    اولی، یک سال و چند ماه زندگی در لوزانِ سوئیس بخاطر درس، دومی سی ماه اقامتِ کاری در پراگِ چک.
    نویسنده “دهکده” خانمی با فوق‌لیسانس زیست‌دریایی، نویسنده “کوچه‌ها” خانمی با فوق‌لیسانس ادبیات‌فارسی
    #دهکده_خاک_بر_سر آنقدر روان و خوش‌خوان نوشته شده بود که خواندنش چند روز هم طول نکشید ولی #در_کوچه_های_پراگ چند ماه همراهِ کیف و وسایلم بود تا در فرصت‌های مُرده مترو و اتوبوس تمام شود و آخر هم فصل‌های آخر خوانده نشده رهایش کردم!
    دهکده، همان‌قدر که از لوزان و جغرافیا و فروشگاه‌ها و مردمش میگفت، از خود نویسنده و حال و هوا و زندگی‌اش نیز خواننده را مطلع میکرد و شاید همین باعث صمیمیت کتاب می‌شد؛ صمیمیتی که قلمِ روان و بی‌تکلفِ نویسنده، آن را بیشتر میکرد.
    کوچه‌ها، بنابر شغلِ نویسنده و معاشرتش با مردم مختلف در پراگ، بیشتر از حال و هوای آنها می‌گفت. فصل‌هایی بدون زمان. انگار نویسنده بعد از برگشت آنچه در خاطرتش مانده از شهر و مردمان نوشته. برعکس دهکده که خواننده انگار دارد دفتر خاطرات می‌خواند و ماه به ماه با فائضه قصه و علیرضایش همراه می‌شود.
    .
    در کوچه‌های پراگ مشاهداتِ اجتماعی، زنانه و ادیبانه زنی است با چمدانی از #زبان_فارسی که سی ماه در دانشگاه چارلز پراگ “ظاهراً” فارسی درس می‌دهد و خواننده را با مردمی سرد، مودب، محافظه‌کار و آرام آشنا میکند. اما آنقدر خواننده را محرم نمی‌داند که حتی دقیق بگوید سفر کاری‌اش برای چیست؟ همسرش کجاست؟ و تا آخر خواننده می‌ماند صدرایی که گاهی در سطور کتاب می‌آید تنهاست یا حورایی که یکبار سروکله‌اش معلوم نیست از کجا پیدا میشود، خواهرش است!

    دهکده خاک‌برسر اما عالی است. زنی که برای همراهی همسرش با پسر سه‌ساله‌شان عازم سوئیس می‌شود به همراه مهمانی یک ماهه در شکم.
    خواننده آنقدر محرم است که حتی با همسایه‌ها، دکتر زنان، مهدکودک‌ها و مراکز فعال برای زنان در لوزان، آشنا می‌شود. آنقدر که ممکن است شب تمام کردن کتاب، تا صبح خوابِ لوزان‌گردی ببیند.

    پ‌ن: البته تفاوت این دو کتاب فقط اطلاعات شخصی دادنِ دهکده نیست! همه بعدی بودن دهکده است و اینکه بعد تمام شدن کتاب، از لوزان اطلاعات خوبی نصیب خواننده می‌شود، ولی بعد از اتمامِ کوچه‌ها، پراگ هنوز ناشناخته در ذهن خواننده می‌ماند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۰ ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بی همه چیز

    قصه از چهار سال پیش شروع شد؛ از روزی که معصومه کتاب تاجیک را معرفی کرد و خواندمش.
    نویسنده‌اش را نمی‌شناختم؛ «تاجیک» اولین تجربه‌اش بود ظاهراً. در اینستا به دنبال صفحه‌اش گشتم و یافتمش! پدرِ تاجیک را یافتم. پست‌هایش کمی خاص بود؛ مثلِ تاجیک
    دنیای خودش را داشت، ظاهر شاد و درونی متلاطم؛ مثل تاجیک
    سنگ می‌تراشید و روی در و دیوار شهر نقاشی می‌کشید. نقاشی نه! آدم‌ها را نقش می‌زد بر دیوارها. جان میداد به دیوارِ خرابه‌ها با نقش‌ها. اسمشان را گذاشته بود #نقش_هایی_که_پیدا_کردم
    نقش‌ها اصولاً جایی زده می‌شدند که حرفِ گفتنی‌شان بیشتر درک شود؛ جایی زده می‌شدند که بتوانند لبخندی شوند بر لبِ پرغصه‌ای… حتی به خرابه‌های سوریه و خرمشهر هم رسیدند و سرگرمی شدند برای بچه‌های آن دیار.
    چند نقش رفتند و زده شدند به دیوار‌های خرابه #عودلاجان؛ یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تهران. قبل از عید، ظاهراً شهرداری از نقش‌ها خوشش آمده و خرابه را مرتب کرده و نقش‌ها را فعلا نگه داشته و خلاصه گالری جالبی شده از طرح‌های میرزاحمید.

    تا کل دیوارها خراب نشده و نقش‌ها تکه‌تکه نشده‌اند، اگر گذرتان به بهارستان می‌خورد، پیشنهاد میکنم این نمایشگاه که بدون هماهنگی بین نقاش و شهرداری برپاشده را ببینید؛ نقش‌هایی که هرکدام قصه دارند و راوی هر قصه شمائید!

    آدرس نمایشگاه “بی‌همه‌چیز” تهران، پایین‌تر از میدان بهارستان، خ مصطفی خمینی، پایین‌تر از سرچشمه، روبرو پمپ بنزین، بن‌بست برازجان

    عکس‌ها را در اینجا ببینید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۴۵ ب.ظ روز ۱۲ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    گزارش سال نود و هفت

    فروردین پارسال، مطلبی نوشتم درباره تعداد فیلم و کتاب‌هایی که سال قبل دیده و خوانده بودم و نوشتم سعی میکنم هر سال این آمار را ثبت کنم تا بتوانم یک ارزیابی از خودم داشته باشم.

    سال نود و هفت، پنجاه و شش کتاب خواندم که به نسبت سال قبلش که سی و شش کتاب خوانده بودم، آمار بسیار خوبی است. البته بخش اعظم مطالعه‌ام، کتاب‌های نوجوان بود که بخاطر کتابخانه مدرسه و طرح درس‌های کلاس های نگارشم، مطالعه‌شان کردم.

    از بین کتب بزرگسالی که خواندم، شاید فقط بتوانم بگویم از “چای نعنا” خوشم آمد و کتاب شعر “شاید به جا آوردی” و البته “دهکده خاک برسر”. از رستخیز، روزنامه پاکستان، هرس، در کوچه‌های پراگ، آذر بود باران میبارید، حیفا خوشم نیامد.

    از بین کتب نوجوان ولی دوست‌داشتنی‌های زیادی داشتم. مثل “خطای ستارگان بخت ما” “یعقوب را دوست داشتم” “یکی برای خانواده مورفی” “قبرستان عمودی” “بیرون ذهن من” و از بین کتب کودک نیز از “آب‌چال” “بچه گروفالو” و “لیلالونا” خوشم آمد.

    و اما درباره فیلم‌ها

    تعداد فیلم‌های سال نود و هفت دقیقا مساوی با فیلم‌های سال نود و شش بود. یعنی پنجاه و دو عدد

    انیمیشن کوکو را بسیار دوست داشتم. شش ابر قهرمان

    از بین فیلم‌های خارجی نیز لیون، خطای ستارگان بخت ما، اریوال را دوست داشتم و بین فیلم‌های ایرانی “مادری” “تنگه ابوقریب” و آذر را دوستس داشتم. سریال “آیینه سیاه یا بلک میرور را هم امسال دیدیم که بسیار برایم جذاب بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۹ ب.ظ روز ۰۵ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)