قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • کتابهایی با موضوع انقلاب

    داستان‌های انقلاب

    نادر ابراهیمی نویسنده‌ای معروف است که کتابهای زیادی نیز در حوزه کودک و نوجوان نوشته است. در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی، ابراهیمی چند جلد کتاب با موضوع انقلاب و مبارزات مردم علیه رژیم شاه برای نوجوانان نوشت و اولین‌بار در سال ۵۸ این کتابها منتشر شدند و در سالهای اخیر توسط انتشارات سوره مهر تجدید چاپ و نسخه الکترونیکی آنها نیز منتشر شد.

    «نیروی هوایی»، «پدر چرا توی خانه مانده است»، «برادرت را صدا کن»، «جای او خالی»، «سحرگاهان همافران اعدام می‌شوند» پنج عنوان کتاب داستان نادر ابراهیمی هستند که وقایع انقلاب را با زبان داستان برای نوجوانان تعریف میکند. یکی از مزیت‌های مهم این کتابها نسبت به کتابهای مشابه نثر موزون و خاص ابراهیمی است که بخاطر آشنایی دقیقش با دنیای نوجوانان و توانایی بالایش در قصه نویسی، توانسته از خاطرات واقعی آن دوران داستانهایی خواندنی برای مخاطب نوجوان بنویسد. این کتابها برای نوجوانان دهه پنجاه و شصت نوشته شده است ولی برا نسل چهارم و پنجم انقلاب نیز جذاب و خواندنی است و آنها را با زمان و حال و هوای انقلاب آشنا می‌کند.

    “نیروی هوایی” درباره پسر بچه ایست که در جریان حمله سربازهای رژیم به نیروی هوایی به آنها و نیروهای مردمی کمک می‌کند و در نهایت میتوانند بر سربازهای شاه پیروز شوند.

    “پدر چرا توی خانه مانده است” درباره پسربچه‌ای است که پدر تمام دوستان محله‌شان توسط ساواک دستگیر شده‌اند جز پدر او. دوستانش به او نیش و کنایه میزنند و پسر گمان می‌کند پدرش خائن است تا روزی که ماموران به خانه آنها میریزند و پدر او را نیز می‌برند و پسر قصه از اینکه می‌فهمد پدر او نیز یک مبارز است، خوشحال می‌شود.

    “برادرت را صدا کن” از زبان معصومه یک دختر نوجوان است و وقایع انقلاب در شهر جهرم را روایت می‌کند. معصومه به همراه پدرش در تظاهرات شرکت می‌کند که پدرش زخمی می‌شود و در نهایت مردم شهر می‌توانند بر شهربانی و فرماندهی شهر پیروز شوند.

    “جای او خالی” درباره منصور دانش‌آموز سیزده ساله ایست که از طرف مدرسه و بالاجبار در مراسماتی که برای شاه برگزار میشد، شرکت میکند ولی از این کار راضی نیست، تا روزی که می‌تواند در تظاهرات ضدشاه شرکت کند و شهید می‌شود.

    زندگی مصور امام خمینی

    موسسه نشر و چاپ عروج در هشت جلد زندگی امام خمینی را برای کودکان چاپ کرده است.

    این کتابها در عین بیان و ادبیاتی قابل فهم برای مخاطب کودک، به شیوه تصویری و مصور کار شده‌اند و کودکان با این تصاویر در کنار توضیحات کتاب به خوبی ارتباط برقرار می‌کنند. هر جلد از این هشت جلد به مقطعی از زندگی امام خمینی می‌پردازد و از کودکی ایشان تا مبارزات و پیروزی انقلاب را برای کودکان تعریف می‌کند.

    جلد اول و دوم و سوم این مجموعه درباره تولد و ایام کودکی ایشان است.
    جلد چهارم که فصل دانایی نام دارد به اوایل طلبگی و جوانی امام و ازدواجشان و ورودشان به مسائل سیاسی می‌پردازد.
    در جلد پنجم با نام آغازگر فریاد، کودکان با شروع فعالیت ها و چرایی قیام امام ضد شاه آشنا می‌شوند.
    جلد ششم مجموعه نیز که دور از وطن نام دارد، درباره تبعید امام به ترکیه و عراق و فعالیت‌های ایشان در زمان تبعید می‌باشد.
    جلد هفتم نیز با نام روزگار تبعید، داستان و سرگذشت امام و یارانشان در عراق و فرانسه را با زبان کودکانه و تصاویری زیبا، برای مخاطب کودک شرح می‌دهد.
    در جلد پایانی نیز که با نام رسول صبح چاپ شده است، کودک با حوادث زمان انقلاب و بازگشت امام به کشور و تشکیل دولت و اتفاقاتی مثل تسخیر لانه جاسوسی آمریکا آشنا می‌شود.

    همانطور که اشاره کردیم این مجموعه هشت جلدی توسط انتشارات عروج که وابسته به موسسه حفظ آثار امام خمینی است،برای مخاطب کودک بصورت مصور چاپ شده است.

    این مطلب در تاریخ هفده بهمن در روزنامه همشهری چاپ شده است.

    جنگ چهره زنانه ندارد

    با خوندن چند پاراگراف از کتاب در یک کانال تلگرامی، تشویق شدم “جنگ چهره زنانه ندارد” را بخرم. موضوع کتاب درباره زنان روسی است که در جنگ جهانی دوم در جبهه حضور داشتند و با آلمانها جنگیدند.
    قبل از خواندن این کتاب، حضور زن برایم در جبهه و خط مقدم، با توجه به کتابها و فیلمهایی که خوانده و دیده بودم در نقش پرستار و امدادگر خلاصه میشد ولی این کتاب زنانی را برایم تعریف کرد که اسلحه دست گرفتند و در خط مقدم مثل یک سرباز به دشمن حمله کردند، تک‌تیرانداز بودند، پارتیزان بودند و در جنگل زندگی می‌کردند، مین‌روب بودند، حتی فرمانده شدند و سربازان مرد را فرماندهی می‌کردند. یکعده دیگر هم در نقش پرستار و پزشک و آشپز و حتی خواننده! به جبهه خدمت می‌کردند.

    نکته‌ای که در حین خواندن کتاب و صحبت درباره موضوع و مطالب آن با دیگران برایم روشن شد این بود که در درجه اول افراد مثل هم نیستند و همانطور که در کتاب چندین‌بار ذکر شده بود خیلی از زنان حاضر به ترک عادات زنانگی و خانه نبودند و در شرایط بد جنگی، مثل ج ج دوم که تعداد مردان روس زنده کم شده بود، توانایی حضور در جبهه و جنگیدن را نداشتند و حتی بعد از اتمام جنگ زنانی را که به جنگ رفته بودند سرزنش میکردند، ولی بعضی از زنان چنین توانایی داشتند و وظیفه خودشان می‌دانستند به کشور و مردمشان، اینگونه کمک کنند، حتی اگر بعد از جنگ همان مردان همرزمشان که در جنگ آنها را تحسین و تشویق میکردند، بعد از اتمام جنگ بخاطر روحیه جنگی که آنها پیدا کرده بودند، حاضر به ازدواج با آنان نمیشدند.

    نکته دوم هم برای من این بود که شرایط زنان روس در کتاب را با زنان سرزمین و دین خودم مقایسه نکنم؛ هم بخاطر تفاوتی که در جنگ کشور آنها و تعداد کشته‌ها و وسعت جغرافیایی و شرایط جنگی با جنگ‌های معاصر منطقه ما دارد و هم بخاطر نوع تربیت متفاوت (کمونیسم) آنها با ما.

    کتاب در عین جذاب بودن و تازگی شنیده‌ها، تلخ است. مخصوصا اگر خواننده زن باشد، با تک‌تک راویان کتاب هم‌زادپنداری میکند ولی گاهی نمی‌تواند آنها را درک کند؛ مثلا یکی از راویان مادریست بیسیم‌چی که با نوزاد چند روزه‌اش به خطمقدم رفته، نوزاد گرسنه است و مادر شیر ندارد تا او را آرام کند، گریه نوزاد ممکن است محل نیروها را لو بدهد، مادر سر نوزاد را درون دریاچه می‌کند و نگه می‌دارد!!! …

    یکی از نکات منفی کتاب، مرتب نبودن کامل روایت‌هاست؛ با وجودیکه کتاب به هفت بخش تقسیم شده ولی خواننده گاهی بین راوی‌های مختلف که هرکدام یک مسئولیت داشتند و قصه هرکدام زمان مختلفی از جنگ را بازگو می‌کند، گم می‌شود و نبود یک دسته‌بندی دقیق برای یادداشت‌ها و خاطرات را حس می‌کند. این سردرگمی وقتی بیشتر می‌شود که در قسمت‌هایی از کتاب اسم و نقش راوی‌ها که بعد از هر خاطره می‌آمد حذف می‌شود و خواننده فقط با باز و بسته شدن پوتیشن‌ها متوجه تغییر در داستان و راوی می‌شود.

    یکی دیگر از نکاتی که در طی خواندن کتاب مخاطب را اذیت می‌کرد، تاکید چندباره در خاطرات راویان  مختلف بر این موضوع بود که روسها انسانهای خوب و مهربانی بودند و آلمانها متجاوز و وحشی؛ برای مثال در صفحه ۲۶۰ از زبان یک پزشک می‌خوانیم:

    یا در صفحه ۳۳۶

    و اینها نشان می‌دهد از کتاب نباید توقع بی‌طرفی یا صرفا گفتن واقعیات را داشت.

    نویسنده کتاب خانم سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ است و  اولین نویسنده تاریخی است که به خاطر نوشته‌هایش در ژانر مستندنگاری، جایزه ادبی نوبل را دریافت کرده است. کتاب به زبان‌های مختلفی ترجمه شده است و در سرچی که در این زمینه داشتم، متوجه شدم کتاب به زبان‌های آلمانی، ایتالیایی و ژاپنی یعنی سه کشوری که در جنگ جهانی دوم ضد روسیه میجنگیدند، ترجمه نشده است. در ایران هم عبدالمجید احمدی آن را ترجمه کرده و توسط نشر چشمه، منتشر شده است. قیمت کتاب در سال نود و پنج بیست و شش هزار تومان است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۰ ب.ظ روز ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    خانم فرمانده

    من رو به دسته‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»

    یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اون‌جایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برف‌ها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهم‌تر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.

     

    صفحه ۲۵۰
    کتاب جنگ چهره زنانه ندارد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۶ ب.ظ روز ۱۰ بهمن ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    دو پیازه

    یه شب تصمیم گرفتم برای شام پوره بذارم. سیب‌زمینی ها رو گذاشتم پخت و بعد رنده کردن، متوجه شدم شیر تو یخچال نداریم!!
    مونده بودم حالا چه کنم با سیب زمینی ها که دوستام تو گروه تلگرام، یه غذای خیلی خوشمزه پیشنهاد دادن😋

    یه مقدار روغن کرمونشاهی تو ماهیتابه ریختم و پیاز ریختم و بهش نمک و زردچوبه و زعفرون زدم و پیازها رو خوب تفت دادم. شوید خشک بهشون اضافه کردم و مواد رو کف ماهیتابه خوب پخش کردم و سیب زمینی های رنده شده رو اضافه کردم و هم زدم. خوب هم زدم تا پیاز و شوید کاملا با سیب زمینی ها قاطی بشن و به خوردش برن.
    واقعا طعمش عالیه، عالیه👌

    دفعه دوم به جای شوید، بهش جعفری تازه ی ریز ریز شده زدم، اون هم طعمش فوق العاده بود.

    اگه روغن حیوونی یا کرمانشاهی دارید، توصیه میکنم حتما با این روغن درست کنید، اگه ندارید کره رو امتحان کنید، در کل با هر روغنی که دارید درست کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ روز ۰۹ بهمن ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    بازی با جلدها!

    یکی از سایت‌هایی که از ده سال پیش عضوش هستم و  نه بعد از چندین سال، آن سایت بسته شده و نه اکانت من غیرفعال، گودریدز است. سایتی که مربوط به کتاب و کتابخوانی است و هر عضو می‌تواند کتابهایی که میخواند را در آن سایت ثبت کند و نظر و نمره‌اش را به آن کتاب بدهد؛ هم برای خود فرد یک آرشیو خوب و مرتب از کتاب‌های خوانده شده بوجود می‌آید، هم دیگران میتوانند با کتاب‌هایی که بقیه اعضا خوانده‌اند آشنا شوند و اگر از موضوع آن خوششان آمد، آن را در لیست کتاب‌هایی که تصمیم دارند بخوانند بگذارند.

    هر کتابی که در گودریدز ثبت شده باشد، یک صفحه مخصوص به خود دارد و اگر چاپ‌های مختلف یا ترجمه‌های مختلفی از یک کتاب وجود داشته باشد، همگی با هم تجمیع شده‌اند و در هر صفحه از هرکدام از چاپها، بقیه نیز قابل دسترس هستند.

    یکی از علاقمندی‌های من در این سایت این است که جلد کتاب‌هایی که به زبان‌های مختلف چاپ شده است را باهم مقایسه کنم! هرچه آن کتاب به زبانهای بیشتری ترجمه شده باشد، بازی قشنگ‌تر و جذاب‌تر است؛ مثل کتابی که در حال خواندن ترجمه فارسی آن هستم به اسم “جنگ چهره زنانه ندارد” و در گودریدز  به چاپ‌های مختلف از آن و به هجده زبان‌ برخوردم.

    سرگرمی قشنگی است نگاه کردن به طرح جلدهای مختلف از یک کتاب و مقایسه کردن آنها با هم؛ شما هم همراه شوید در این بازی!

    پ ن۱: گودریدز امکانات زیاد دیگری هم دارد که در این متن، لزومی به مطرح کردن آنها نبود؛ فقط به هر کتاب‌خواری توصیه میکنم در این سایت یا سایت‌های مشابه آن عضو شود.

    پ ن۲: موضوع کتاب درباره زنان و دخترانِ روسی است که در جبهه های جنگ جهانی دوم حضور داشتند. بعد از اتمام کتاب ان شالله مفصل درباره اش خواهم نوشت.

    طرح جلد ترجمه فارسی کتاب
    از نشر چشمه

    توجه کنید که این کتاب به زبان های آلمانی، ایتالیایی و ژاپنی ترجمه نشده است. یعنی سه کشور جبهه مخالف روسیه در جنگ جهانی دوم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۸ ق.ظ روز ۰۴ بهمن ۱۳۹۵ | دیدگاه (۱۰)