قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • نمایشگاه بیست و هشت

    نمایشگاه کتاب امسال رو هم مثل سالهای قبل با یک لیست کتاب (که در طول سال قبل یادداشت کردم) و یک کیف کوچیک و یک ساک خرید شروع کردم؛ به همراه یک بیسکوئیت که حکم ناهار رو برام داشت. با این تفاوت که از قبل آدرس تمام کتابها و انتشاراتی که می‌خواستم رو از سایت نمایشگاه درآوردم و دیگه لازم نبود تو صف اطلاعات نمایشگاه صبر کنم و دونه دونه کتاب‌هام رو برای متصدی بخونم و آدرس‌ غرفه رو بدست بیارم.

    IMG_۲۰۱۵۰۵۱۷_۲۱۱۴۲۷

    طول خرید و گشتن‌م در شبستان یک ساعت و نیم طول کشید و تو این زمان شانزده کتابی که می‌خواستم رو خریدم. از نظر زمانی و خسته نشدن خیلی راضی بودم ولی دوست داشتم زمان بیشتری میذاشتم و بیشتر بین غرفه‌ها و ناشرها میگشتم و کتاب‌ها رو نگاه میکردم و فقط بر اساس لیستم جلو نمیرفتم؛ ولی نشد.

    تو چندسال اخیر خیلی میشنوم یا می‌خونم که میگن “ما نمایشگاه دیگه نمیریم چون بدرد نمیخوره، تو طول سال کتاب میخریم یا کتاب نخونده زیاد داریم”، ولی من همون‌قدر که تو طول سال دوست دارم برم خیابون انقلاب و بین کتابفروشی‌ها بگردم و قفسه‌ها رو نگاه کنم و کتاب بخرم، دوست دارم هرسال نمایشگاه رو برم و با وجود همه شلوغی و گاها بی‌نظمی‌هاش، بین راهروها راه برم و کتابهای مختلف و موضوعات و حتی طیف‌ و مردمی که به نمایشگاه میان رو ببینم. گاهی با ناشرها و نویسنده‌ها، که تو طول سال به راحتی نمیشه باهاشون ارتباط داشت، صحبت کنم و نظراتم رو درباره کتاب‌هاشون بگم.

    هر سال هم کتاب‌های خوبی که میبینم یا یادداشت کردم رو میخرم، حتی اگه تو طول سال بعد فرصت خوندنشون رو پیدا نکنم، یا کتابهای نخونده تو کتابخونه‌ام داشته باشم، چون میدونم بالاخره یکروز به آن کتاب احتیاج پیدا میکنم و سراغ‌ش میرم. از طرف دیگه بعضی از کتاب‌ها چاپ مجدد نمیشن و پیدا کردنشون سخت میشه ( دو تا کتاب از کتابهایی که امسال میخواستم بخرم، انتشاراتی گفت دیگه چاپ نمیکنیم و من پشیمون شدم چرا سال قبل نخریدم) یا بعضی از کتابها به دلایل مختلف ممنوع چاپ میشن و باز هم پشیمونی از نخریدنش میمونه برام ( دوتا از کتاب‌های لیستم هم ممنوع چاپ شده بودن امسال)

    خلاصه اینکه من نمایشگاه کتاب رو دوست دارم، حتی اگه فقط حدود دوساعت بتونم براش وقت بذارم.

    vaadi.ir

    نسبت به پارسال خیلی کمتر خرید کردم

    اسم کتاب‌ها و موضوع‌شون رو تو ادامه مطلب آوردم. شاید سال بعد نوشتم که از این شانزده تا چند تا خونده شده

    (بیشتر…)

    چند ساعتی مهمانم بود

    مشغول کارهایم بودم که دیدم تبلتم را برداشته و بازی مورد علاقه‌اش را بازی می‌کند! نگاهش کردم و گفتم اجازه گرفتی؟ تبلت را گذاشت زمین، سرش را انداخت پایین و با لبخندی ملیح گفت اجازه میدی بازی کنم؟ گفتم نه! سرش خم‌تر شد و لبخندش محو … با خودم گفتم نیم ساعت دیگر خودم تبلت را میدهم دستش و میگویم الان اجازه داری بازی کنی. ولی نیم ساعت بعد یادم رفت؛ مادرش آمد دنبالش و رفتند …

    الان یادم افتاد که فراموش کردم تبلت را بدهم تا بازی کند و عذاب وجدان از شکستن دل یک بچه پنج ساله رهایم نمی‌کند … کاش از یادش رفته باشد … یعنی یادش می‌ماند؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۷ ق.ظ روز ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ | دیدگاه (۲)

    مرغ حلزونی

    میتونید از فیله یا سینه مرغ استفاده کنید.
    اگه سینه مرغ دارید، برش طولی بزنیدش و باریک باریک قسمت کنید. اگه فیله دارید هم میتونید هر فیله رو از طول دو قسمت دراز و باریک کنید. (برشهای باریک میکنیم مرغ رو تا موقع پختن، خوب بپزه کلش)
    تیکه های مرغ رو تو مخلوط آبلیمو، نمک، زعفرون، فلفل و پیاز بخوابونید و بذارید چند ساعت تو یخچال بمونه تا خوب به خورد مرغ بره.
    بعد از مزه دار شدن، تیکه ها رو برمیداریم و از یه طرف میپیچیم تا شکل حلزون بشه و با یه خلال دندون محکم میکنیم تا باز نشه و توی ماهیتابه سرخشون میکنید.

    مرغ حلزونی

    * میتونید از سیخ های چوبی مخصوص آشپزی هم استفاده کنید و هر سه چهارتا حلزون! رو به یه سیخ بکشید، فقط باید ماهیتابه تون حتما بزرگ باشه برای سرخ کردنشون؛ سیخ هارو هم از قبل تو آب سرد بذارید تا حین سرخ شدن مرغ ها، سیخ های چوبی نسوزن.

    **  قبل سرخ کردن، میتونید یک کم کنجد روی مرغهاتون بریزید تا بعد سرخ شدن، قشنگتر باشن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۱ ب.ظ روز ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ | دیدگاه (۰)

    ایرانی نیستی، کپی نکنی
    سال‌ها پیش در کتاب‌های مفاتیح و زیارتنامه حرم‌ها و حتی در کوچه‌ها و خیابان‌ها یادداشت‌هایی می‌دیدیم با این مضامین که ائمه به خواب شخصی آمده‌اند و نکته‌ای را متذکر شده‌اند یا تاکید کرده‌اند که چیزی را به مردم منتقل کنید!

    در آخر یادداشت هم از قول ائمه بزرگوار قسم می‌دادند که آن یادداشت را در ۵ یا ۱۰ کتاب دیگر بنویسیم و متذکر می‌شدند که اگر این کار را انجام بدهیم حتما خبر خوشی به ما می‌رسد و اگر آن را تکرار نکنیم، خبر بد و بلایی گریبانگیر ما خواهد شد. اما این روزها پخش نسخه اینترنتی و مجازی همین مضامین را در شبکه‌های اجتماعی شاهد هستیم؛ البته اینگونه پیام‌ها بیشتر مختص شبکه‌های اجتماعی موبایلی است که کاربران آن را قشر زیادی از مردم تشکیل می‌دهند. شما در برخورد با این پیام‌ها چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟ آیا با خودتان می‌اندیشید که این پیام چرا و چگونه و با چه اهدافی ممکن است به شما رسیده باشد یا اینکه فورا احساسات شما غلیان می‌کند و گزینه کپی و ارسال را انتخاب می‌کنید؟

    • تو رأی بده به نفع من

    مطمئنا اگر شما حتی یک‌روز کاربر یکی از شبکه‌ها و گروه‌های اجتماعی موبایلی باشید، پیام رای‌گیری گوگل برای تغییر نام خلیج‌فارس برایتان آمده و از شما خواسته شده به لینکی بروید و به نام خلیج‌فارس در برابر خلیج عربی رأی بدهید. متأسفانه اکثر کاربران تحت‌تأثیر جملاتی قرار می‌گیرند که احساسات ملی را نشانه گرفته است. به همین دلیل علاوه بر رأی دادن در سایت مذکور، لینک آن را برای سایر دوستان خود هم می‌فرستند تا آنها هم به خلیج‌فارس رأی دهند و از اعراب در این رای‌گیری عقب نمانند. درصورتی که نمی‌دانند گوگل اگر بخواهد رای‌گیری انجام دهد یا در سایت خودش آن را قرار می‌دهد یا خبر یا لینکی از آن را در سایت خود می‌گذارد.

    پشت پرده
    طبق بررسی‌ها این سایت توسط یک جوان غیرایرانی ایجاد شده و هدفی جز کسب درآمد از این راه نداشته است. هرکدام از ما با کلیک کردن روی این لینک و رأی دادن در آن سایت، به بالا رفتن رتبه این سایت در اینترنت و بیشتر شدن اعتبار آن کمک می‌کنیم، بدون اینکه این نظرسنجی نفع یا ضرری برای خلیج‌فارس داشته باشد. علاوه بر این، بررسی‌های آماری این سایت نشان می‌دهد بیشتر شرکت‌کننده‌های آن از کشورهای ایران، آمریکا، انگلستان و آلمان هستند و در واقع از کشورهای عربی تقریبا هیچ شرکت کننده‌ای وجود ندارد. این یعنی تمام موضوع این نظرسنجی دروغ و فقط برای سوءاستفاده از احساسات وطن‌دوستی ایرانیان است.

    vaadi.ir

    • بچرخ تا بچرخیم!

    چرخیدن‌ماه به دور کعبه یکی دیگر از یادداشت‌های کپی شده بود که بین کاربران فضای مجازی چندین‌ماه دست به‌دست می‌شد. در این پیام آمده است که راس ساعت ۹ امشب، ‌ماه به بالای خانه کعبه می‌آید و آن را طواف می‌کند. اگر در این ساعت این دعاها و این نمازهای یادشده را بخوانید هر حاجتی داشته باشید مستجاب خواهد شد. این مطلب در هیچ منبع دینی و حتی کتب نجومی به این صورت نیامده است ولی کاربران بدون توجه به منبع و صحت داشتن یا نداشتن این خبر، آن را برای هم ارسال می‌کنند. اصلا هم به این نکته دقت نمی‌کنند که حتی اگر اصل موضوع هم صحیح باشد، امشبی که در خبر آمده ممکن است همین امشب نباشد و چندین شب و حتی چند‌ماه قبل باشد که این پیام تازه به‌دست ما رسیده. توجه کنید که غالبا زمان‌های خاص استجابت دعا به‌طور ویژه در مفاتیح آمده است. حالا بگذریم از این موضوع که برای ارتباط گرفتن با خدا و عرض حاجت نزد او نیازی به طواف‌ماه دور کعبه نیست. او همه جا و همه وقت حاضر و ناظر است.

    • شعر جدید حافظ رسید

    این جریان مضحک به عرصه شعر و ادبیات هم رسیده است. گاهی اوقات پیام‌هایی از قول شاعران یا نویسندگان و افراد مشهور و معروف و رئیس بیمارستان‌های کذایی و… در گروه‌های مجازی منتشر و دست به‌دست می‌شود که در هیچ کدام از دیوان اشعار و کتاب‌های آنها پیدا نمی‌شود. هیچ سندی هم برای تأیید آن مطلب وجود ندارد. اینگونه یادداشت‌ها معمولا یا هویت ایرانی بودن ما را به سخره می‌گیرند یا دلیلی بر نقد مسائل دینی می‌آورند یا به بهانه حمایت از حقوق زنان با هویت و اعتقادات آدم‌ها بازی می‌کنند. ممکن است بگویید آن فردی که مطالب از قول او نقل شده، باید با یک تکذیبیه آن را رد کند. اما از کجا می‌دانید که او این کار را نکرده؟ ضمن اینکه اگر متن پیامک از قول شخصی باشد که فوت شده است، راهی برای مرحوم محترم وجود ندارد.

    پشت پرده
    غالبا در اینگونه پیام‌ها محتوا از ادله کافی عقلی برخوردار نیست. به همین دلیل جعل‌کنندگان با آوردن این پیام‌ها از قول افراد معروف و شناخته‌شده، می‌خواهند مستندسازی کنند چون معمولا مردم با دیدن اسامی بزرگان، قول آنها را می‌پذیرند اما اگر نقل قولی در کار نباشد ممکن است مردم درباره آن پیام تفکر و آن را نقد کنند.

    • با این پیام‌ها چکار کنیم؟

    نکته مهم اینجاست که ما باید خودمان را تربیت کنیم که غیراز کپی و ارسال اینگونه پیام‌ها، کارهای دیگر هم می‌توانیم انجام بدهیم.
    برای مثال نخستین کاری که می‌توانیم بکنیم صبر کردن است. چند دقیقه صبر کنیم و به قدرت عقل و تفکرمان اجازه بدهیم که کار خودشان را انجام بدهند. فکر کنیم که چقدر ممکن است این پیام نادرست و غیرمستند و براساس اغراض فرهنگی و سیاسی و اجتماعی دیگران باشد؟
    دوم اینکه به‌خودمان کمی زحمت بدهیم و درباره محتوای پیام مذکور پرس و جو کنیم. حتما در اطرافیان خود انسانی آگاه و متخصص می‌شناسیم که بتواند درباره سند این پیام‌ها به ما یاری بدهد. ضمن اینکه یک جست‌وجوی کوتاه اینترنتی هم می‌تواند در اغلب موارد کمک خوبی باشد.
    ‌ سوم اینکه اگر درباره پیام مورد‌نظر به منبع واقعی و غیرقابل‌قبول نرسیدیم، از زاویه دید یک منتقد آگاه پیام‌ها را بازخوانی کنیم. آن وقت نقطه‌ضعف‌های پیام برای ما بروز پیدا می‌کند.
    ‌ حواسمان باشد که جوگیر نشویم. اگر محتوای پیامی درست و غیرقابل رد کردن باشد نیازی نیست که منتشر‌کننده ما را به مقدساتمان قسم بدهد و التماس کند تا آن را کپی کنیم یا اینکه با جمله‌هایی مثل «ایرانی نیستی اگه کپی نکنی» ما را مجبور به انجام کاری بکند و بر احساسات ما مدیریت کند.
    در اغلب موارد ما احساس می‌کنیم که کپی کردن بهتر از کپی‌نکردن است زیرا ضرر خاصی ندارد اما اینطور نیست. تصور کنید که شخصی با ما شوخی دارد و یک پیام برای شما تهیه می‌کند و در آن به هر نحوی با شما شوخی می‌کند. بعد این پیام را به‌دست ۴ یا ۵ نفر از فامیل و دوستان شما می‌رساند. دوستان و فامیل هم با اینکه می‌دانند آن پیام فقط یک شوخی ساده است، ‌بعد از لبخند زدن آن را برای بقیه کپی می‌کنند. حال خود را تصور کنید که این پیام ساده درباره شما در روز ممکن است به‌دست چند نفر برسد و ممکن است بقیه را درباره شما به چه قضاوت‌هایی برساند؟ آیا شما توان جمع کردن غائله را دارید؟ واقعا چه حالی پیدا می‌کنید؟

    این مطلب برای روزنامه همشهری نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۶ ق.ظ روز ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ | دیدگاه (۴)