قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • روزی دست اوست …

    وَفِی السَّمَاء رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ
    روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده می‏‌شود.

    vaadi.ir

    سوره مبارکه ذاریات آیه ۲۲


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲)

    میوه خشک

    من میوه خشک را خیلی دوست دارم ولی چه الان که قیمت‌ها بالا رفته چه قبلا، دلم نمی‌یومد پول بدم و بخرم! چون بنظرم پول زور بود 🙂

    ماما‌نم همیشه زمستون ها سیب و موز روی بخاری خشک می‌کردند، یه ماهیتابه روی بخاری میذاشتند و میوه‌های تیکه تیکه شده را توی ماهیتابه قرار می‌دادند. من هم امسال روی شوفاژ‌های خونه‌ام میوه خشک کردم و به گفته آقای همسر، دقیقا مثل میوه‌خشک‌های بیرون شده! (البته مسلماً بهتر از بیرونی‌هاست) درست کردنش هم اصلا سخت نیست و اکثر میوه‌ها یک‌روزه خشک می‌شند.

    روی شوفاژ‌هاتان را آلمینیوم بکشید (اگه آلمینیوم ندارید میتونید پوست پفک، چیپسی که خوردید را بشورید و چندتیکه کنید و روی شوفاژتان بذارید! افتصاد مقاومتی‌ه دیگه) من سیب، پرتغال، کیوی و لبو و نارنگی خشک کردم. پرتغال را اول خیلی آروم پوست کردم و بعد با یه چاقوی خیلی تیز برش برش دادم، خیلی‌ها با پوست برش می‌دند برای اینکه بدون پوست اگه چاقو تیز نباشه، پرتغال له میشه و دیگه نمیشه خشک‌ش کرد. می‌تونید هم اول برش بدید و اگه از پوست‌ش خوشتان نمی‌یاد (چون مزه تلخی داره بعد خشک شدن) تک تک پوست برش زده‌ها را بکنید. برای نارنگی‌ها، روش دوم را پیشنهاد می‌کنم چون نارنگی خیلی لطیف‌تر و آبکی تره!vaadi.ir (1)

     عکس از هانیه

    سیب‌ها و کیوی‌ها را هم کاملا پوست‌شان را گرفتم و نیم سانت نیم سانت برش دادم؛ نکته‌اش اینه که اگه خیلی نازک بگیرید، زیادی خشک میشه و موقع خوردن خوب نمیشه، کیوی‌ها و سیب‌های من ۲۴ ساعته خشک شدند، و پرتغال‌ها یک روز و نیم‌ه.

    حتما هر چند ساعت یکبار بهشون سر بزنید و پشت و رو کنید میوه‌ها را و اگه خشک شده‌ بودند از رو شوفاژ بردارید.

     vaadi.ir (2)

    بفرمائید، این هم میوه خشک‌هایی که درست شدند. اگه تونستید جلوی خودتان را بگیرید و همه‌شان را نخورید، پذیرائی خوبی برای ایام عید می‌تونه باشه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    نرگس او که طبیب دل بیمار من است

    شاید یک ماه پیش بود؛ می‌خواستم سوار مترو بشم که دیدم مرد گل‌فروش مثل اکثر شب‌هایی که از کنار مترو رد شدم، بساطش را جلوی درب مترو پهن کرده؛ دفعه قبل بنساهای کوچیک و قشنگی داشت، من هم یکی‌شان را انتخاب کردم که بخرم ولی وقتی دست توی کیف‌م کردم که پولش را بدم، دیدم فقط دو هزار تومن تو کیف‌م دارم و کارتم هم همراه‌م نبود! این‌بار نگاه کردم تا اگه باز هم بنسای داشت، بخرم ولی نداشت و آقای فروشنده گفت این دفعه اگه بیارم گرون‌تره، چون دلار رفته بالا!! گل رز داشت و نرگس؛ نرگس گلِ زمستونی قشنگ … شاخه‌ای هزار و پانصد می‌داد، دو شاخه خریدم و به فروشنده دیگه‌ای فکر کردم که آن هم دمِ یه ایستگاه مترو دیگه گل می‌فروخت و دسته‌های نرگس‌ش را دو هزار تومن می‌داد!

    وقتی رسیدم خونه یکی از لیوان آبی‌هایی که خاله داده بودن را آب کردم و گل‌ها را گذاشتم تو آب … تا شب، بوی گل‌ها توی خونه پیچیده بود و تا چند روز گل‌های نازنین مهمان ما بودند؛ بعد از یه هفته که گل‌ها خشک شدند، همه شان را از ساقه جدا کردم و چسبوندم به بالای سردر ورودی اشپزخونه‌ام… ولی نصفِ سمت چپ را فقط پوشوند؛ با خودم گفتم یادم باشه دو تا دسته دیگه بخرم تا سمت دیگه را هم نرگس بزنم؛ ولی دقیقا از همان روز یا از خونه نرفتم بیرون یا هیچ گل‌فروشی به پست م نخورد تا ازش گل بخرم … و هنوز سمت راستِ دالبری ورودی آشپزخونه خالی‌ه و میترسم از اینکه نرگس‌ها تموم بشند و من هنوز … بی حوصله بمانم …

    3d72fa00647611e284c322000a1fbca9_7

    * عنوان پست، مصرع یست از حافظ


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    بگو از کجا آمدی!

    برای اکثر وبلاگ‌نویس‌ها میزان بازدید و آمار وبلاگ‌شان خیلی مهم است و سعی می‌کنند از طرق مختلف بازدید وبلاگشان را بالا ببرند؛  سرچ یکی از ابزارهاییست که برای وبلاگ‌ها و سایت‌ها بوسیله کلماتی که وبلاگ‌نویس در نوشته‌هایش بکار برده است، بازدیدکننده می‌‌آورد.

    خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها هر روز علاوه بر چک کردنِ میزان و تعداد بازدید روزانه وبلاگ‌شان، کلماتی را که بازدیدکننده بوسیله سرچ آنها، به وبلاگ رسیده‌‌ است را نیز چک می‌کنند؛ کلمات و جملات بعضا جالب، خنده‌دار و حتی تعجب‌برانگیز!

    از حدود یکی دو  ماه قبل، هرزمان که کلمات سرچ شده را نگاه می کردم، آنها را یادداشت و جمع آوری می کردم. به نظرم کنار هم قرار گرفتن بعضی از این کلمات جالب باشد و نشان دهنده‌ی خیلی کوچکی از کلماتی که مردم هرروز سرچ می کنند و به دنبال یافتن مطالبی درباره آن هستند. این کلمات راکمی مرتب کردم و در این پست گذاشتم؛

    چند نکته:

    1. کلمات نامناسب و بی اخلاقی گاها در سرچ ها بود که از لیست حذف کردم.
    2. کلماتی که چندین بار در طول این دو ماه سرچ شده بودند را یک‌بار نوشتم و میزان سرچ‌شان را در جلویشان نوشتم.
    3. این کلمات، تعداد محدودی از کلمات سرچ شده‌ایست که شاید در هر دو سه روز یکبار چک کردن آمار سایت به آنها برخورده‌ام. قطعا آدم بیکاری نیستم که وقت زیادی برای ثبت لحظه به لحظه کلمات سرچ شده بگذارم.
    4. هرگونه استفاده تحقیقی و رصدی از این کلمات برای هر شخص حقیقی و حقوقی که نیت شوم‌ی ندارد، آزاد است! 🙂
    5. ادامه مطلب را کلیک کنید برای دیدن همه‌ی کلمات.

    وادی (۷۳ مورد)

    vaadi. ir  (دوازده مورد)

    راحیل (۶ مورد)

    فاطمه مطهری (۵ مورد)

    سیده فاطمه (۵ مورد)

    سیده راحیل و وادی

    دعای وادی

    فحش (۲۴ مورد)

    مجازات فحش (۱۰ مورد)

    حکم فحش ناموسی (۸ مورد)

    مجازات فحش دادن (۸ مورد)

    حکم فحش دادن (۷ مورد)

    مجازات فحش وناسزا (۵ مورد)

    حکم فحش (۵ مورد)

    حکم قضایی فحش دادن (۴مورد)

    مجازات فحش ناموسی (۴مورد)

    قانون فحش (۳مورد)

    فحش دادن (۲مورد)  (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۰ ق.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳۸)

    اسراف نکنیم

    یَا بَنِی آدَمَ خُذُواْ زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ وکُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ
    ای فرزندان آدم! زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست نمی‏دارد.

    vaadi.ir-quran (3)

    سوره مبارکه اعراف آیه ۳۱


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    دوبیتی
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زورِ قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    جلیل صفربیگی

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۸ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    غفلت

    وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَهٍ کَذَلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ
    و روزی که قیامت بر پا شود گنهکاران سوگند یاد می‌‏کنند که جز ساعتی درنگ نکردند! این‌چنین آن‌ها از درک حقیقت محروم می‌‏شدند!

    روم55

    سوره مبارکه روم آیه ۵۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)