قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود

    یک نفر داشت از ابلیس حمایت می‌کرد
    وَلَدِ کفر ِ بشر، غصب ولایت می‌کرد

    سایهٔ شب زده‌اش را به جهان می‌پاشید
    زندگی داشت به این فاجعه عادت می‌کرد

    شهر در سلطهٔ تاریکی و وحشت می‌سوخت
    ماه، در هیئت خورشید، وصیت می‌کرد

    به خداوند قسم، معجزه بر شانهٔ ماست
    ذهن ِ مسموم‌ی زمین را پر ِ بعثت می‌کرد

    ذوالفقار از تپش ِ شوق به خود می‌لرزید
    عاشقی باز به این قصه سرایت می‌کرد

    قصدم از عزم سفر، دفع ِخطر، رفع بلاست
    روح ِآزادگی از هاویه صحبت می‌کرد

    پرتگاه‌ست در این فرصت بی‌نور، سکوت
    امر معروف ِخدا، ذکر ِ مصیبت می‌کرد

    حق ِمغصوب خلافت به تن ِ شیطان‌ست
    نهی از منکر ِ بی‌دین ِ سیاست می‌کرد

    این چه دینی ست که لبریز شراب ست و فساد
    نور، از بیعت تزویر، برائت می‌کرد

    می‌روم زنده کنم دین خدا را با خون
    طلب ِ تشنگی از جام ِشهادت می‌کرد

    بیرق ِ سبز خدا در کف ِ اولاد ِ علی ست
    عزم به رفتن و تبیین رسالت می‌کرد

    بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود
    وخدا داشت بر این صحنه نظارت می‌کرد

    تشنگی از لب ِ عطشان حرم می‌بارید
    و عمو، علقمه را غرق ِ رشادت می‌کرد

    وعده دادند که شق القمری در راه ست
    و عمودی به سر ِ عشق اصابت می‌کرد

    مشک سوراخ شد و دست علمدار چکید
    آب از این خبر تلخ، شکایت می‌کرد

    سرو ِ صد پارهٔ عباس به خاک افتاده ست
    نور ِ تنها شده، احساس غرابت می‌کرد

    و اذان گفت کسی روح ِ پیمبر تابید
    علی ِاکبر ِ خورشید، قیامت می‌کرد

    ارباء، ارباء، تن پاکش به حرم بر می‌گشت
    آسمان را به شگفت، اینهمه هیبت می‌کرد

    ظهر تقدیر رسیده‌ست وبلا می‌بارد
    جبرئیل آمده، دعوت به ضیافت می‌کرد

    وقت ِهفتاد و دو پرواز شد و قرآن را
    سر ِ بر نیزهٔ ِ خورشید، تلاوت می‌کرد

    خواهری با دل خون سمت اسارت می‌رفت
    مادری مویه کنان قصد زیارت می‌کرد

    مریم حقیقت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۹ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    آسمان چشم‌ها را، بارانی می‌خواهد

    نویسنده معرفی‌نامه: زیتون

    اول بار که آفتاب در حجاب خواندم دبیرستانی بودم، با خواند‌نش، تصویر محوی که از حوادث کربلا داشتم را با قطرات اشک چشمانم شست و تصویر روشنی از واقعهٔ کربلا را به نمایش گذاشت.
    توصیف؛ از‌‌ همان ابزارهای نویسندگی‌ست که اگر نویسنده نحوه استفاده از آن را به خوبی آموخته باشد، می‌تواند خواننده را لحظه به لحظه با خود همراه کند.

    سید مهدی شجاعی از‌‌ همان دست نویسنده‌هایی است که نشان داده با هنر قلم‌ش و توصیفات‌ش چگونه می‌شود گذشته را به حال آورد.

    کتاب آفتاب در حجاب، روایت‌گر حادثه کربلاست با محوریت حضرت زینب. تمامی اتفاقات کربلا را از دید حضرت زینب بیان می‌کند. در حین خواندن کتاب گاهی احساس می‌کنی که نویسنده باید همهٔ این اتفاقات را به عینه دیده باشد که این گونه جزئیات حادثه را بیان می‌کند.

    سادگی نثر این اثر از دیگر ویژگی‌های مثبت آن است که اجازه می‌دهد نوجوانان نیز به راحتی با کتاب ارتباط برقرار کنند و تصویر واضحی ببیند که شاید برای کمتر کسی با این وضوح اتفاقات کربلا تعریف شده باشد.

    قسمتی از کتاب:

    همه عالم فدای یک تار مویت حسین جان! برگرد! این سر و پیشانی بستن می‌خواهد، این کلاه و عمامه عوض کردن و… این چشم خون گرفته بوسیدن. تا دشمن به خود مشغول است بیا تا خواهرت این زخم را با پاره جگر مرهم بگذارد. بیا که خون گونه‌ات را با اشک چشم بروبد. بیا که جانش را کف دست بگیرد و دور سرت بگرداند. تا دشمن کشته‌های شمشیر تو را از میانه میدان جمع کند مجالی است تا خواهرت یک بار دیگر خدا را در آیینه چشم‌هایت ببیند و گرمای دست خدا را با تمام رگ‌هایش بنوشد…

    کتاب در ۱۸ فصل و یا به تعبیر نویسنده، در ۱۸ پرتو نوشته شده است و توسط انتشارات نیستان در ۲۳۸ صفحه منتشر شده است.

    قرار ناگذاشتهٔ میان تو و حسین این است که تو در خیام از سجاد و زن‌ها و بچه‌ها حراست کنی، و او با رمزی، رجزی، ترنم شعری، آوای دعایی و فریاد لا حولی، سلامتی‌اش را پیوسته با تو در میان بگذارد و این رمز را چه خوش با رجز آغاز کرده است. و تو احساس می‌کنی که این نه رجز که ضربان قلب توست و آرزو می‌کنی که تا قیام قیامت، این صدا در گوش آسمان و زمین طنین انداز بیندازد.

    سجاد و همه اهل خیام نیز به این صدا دلخوشند، احساس می‌کنند که ضربان قلب هستی هنوز مستدام است و زندگی هنوز در رگهای عالم جریان دارد. برای تو اما این صدا پیش از آنکه یک اطلاع و آگاهی باشد، یک نیاز عاطفی است. هیچ پرده‌ای حایل میان میدان و چشم‌های تو نیست.

    این یک نجوای لطیف و عارفانه است که دو سو دارد. او باید در محاصرهٔ دشمن، بجنگد، شمشیر بزند و بگوید:
    ـ الله اکبر
    و از زبان دل تو بشنود:
    ـ جانم!
    بگوید:
    ـ لا اله الّا الله
    و بشنود:
    ـ همه هستی‌ام.
    بگوید:
    ـ لا حول و لا قوت الّا بالله!
    و بشنود:
    ـ قوت پا‌هایم، سوی چشمم، گرمای دلم، بهانه‏‌ی ماندنم!

    تو او را از ورای پرده‌ها ببینی و او صدای تو را از ورای فاصله‌ها بشنود. تو نفس بکشی و او قوت بگیرد. تو سجده کنی و او بایستد، تو آب شوی و او روشنی ببخشد و او… او تنها با اشارت مژگانش زندگی را برای تو معنا کند و…
    ناگهان میدان از نفس می‌افتد، صدا قطع می‌شود و قلب تو می‌ایستد

    آفتاب در حجاب، آسمان چشم‌ها را بارانی می‌خواهد….

    دانلود کتاب به صورت پی‌دی‌اف


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    شیعه‌تان هستیم

    یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُوْلَئِکَ یَقْرَؤُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلًا
    به یاد آورید روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می‌‏خوانیم، آن‌ها که نامه عمل‌شان به دست راست‌شان است آن را (با شادی و سرور) می‌‏خوانند و سر سوزنی به آن‌ها ظلم و ستم نمی‌‏شود.

    سوره مبارکه اسرا (بنی اسرائیل) آیه ۷۱

    در تفسیر این آیه از ابن عباس نقل شده است: هنگامی که روز قیامت فرا می‌رسد خداوند پیشوایان هدایت، چراغ‌های ظلمت‌ها و نشانه‌های تقوا و پرهیزکاری امیرالمؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام را فرا می‌خواند، آن‌گاه به آن‌ها گفته می‌شود: شما و شیعیان‌تان از صراط عبور کنید و بی‌حساب داخل بهشت شوید. آن‌گاه پیشوایان فسق را فرا می‌خواند و به آن‌ها گفته می‌شود: دست شیعیانتان را بگیرید و بدون حساب وارد جهنم شوید.

    شام غریبان

    ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
    تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

    از خار، گرچه گرد حرم پاک کرده‌ای
    تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو…

    خون گوشواره‌ها زده بر گوش‌هایمان
    صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

    تن‌ها گذاشتیم تنت را و می‌رویم
    اما سر تو همسفر ماست کو به کو

    بی‌تاب نیستیم… خداحافظت پدر!
    بی‌آب نیستیم… خداحافظت عمو!

    محمدمهدی سیار


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۲ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    نامه پنجم

    جهان یکسره فریاد می‌شد
    اگر روضه‌خوان‌ها
    حرف‌هایت را می‌شمردند
    نه زخم‌هایت را

    سعید بیابانکی

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۹ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    آنکه اطاعت کند از خدا و پیامبر

    وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا
    و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده؛ از پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان، و آنها رفیق‌های خوبی هستند!

    سوره مبارکه نسا آیه ۶۹

    مالک بن انس روایت کرده است که مراد از شهدا در این آیه، علی و جعفر و حمزه و حسن و حسین علیهم السلام است که اینها سرور شهداء هستند.
    و در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلام نقل شده است که مراد از “شهداء” امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    سقط الفن

    ماکتبت الشعر فی أروقه القصور طالباً للأجور، عندما تنفجر الدماء أو تثور تکتب السطور
    شعرم را در اوراق قصرها ننوشتم تا اجری دریافت کنم، هنگامی که خون‌ها منفجر می‌شوند و انقلاب می‌کنند، سطرها به نگارش در می‌آیند

    تقلع السجاده الحمرا من الجذور عندما تفور، ثمن الحریه الحمرا دم النحور فی مدى العصور
    فرش قرمز از ریشه متلاشی می‌شود وقتی که می‌جوشد، هزینۀ آزاده‌گی سرخ، خون گلوهاست ، در طول قرون

    أنت وعی وخط ممانع، یاحسین، لم تکن للطواغیت خاضع، یاحسین
    تو راه و منش (صحیحی) و خط بازدارندۀ ظلم، یا حسین تو برای طاغوت‌ها سر فرود نیاوردی

    حیاتنا حسین مماتنا حسین
    حیات ما حسین است … ممات ما حسین است

    زمجر الصوت من الطف کما الرعید والصدى یعید، وعلى قیثاره النحر مع الورید هتف الشهید
    از کربلا صدائی غرید که مثل رعد پژواک داشت و بر گیتار گلو بر روی رگ، شهید صدا بر آورد

    قائلا کلا وکلا لک یا یزید لست کالعبید، ورمى الحدید یوم الطف بالحدید واعتلى اللشید
    و می‌گفت، هرگز و هرگز ای یزید، من همانند بردگان نیستم، و روز طف (عاشورا)، آهن را با آهن پاسخ گفت …

    قلت کلا وکلا أمیه، یاحسین، إننی لاابیع القضیه
    گفت هرگز و هرگز امیه، من بر سر اصول معامله نمی کنم؛ یا حسین

    مطلق أنت فلا تعرفک القیود لا ولا اللحود، فمحوت الموت من خارطه الوجود یشهد الخلود
    تو مطلقی و هیچ قید و بندی و مرزی تو را نمی شناسد، و مرگ را از نقشۀ وجود محو کردی، و جاودانگی را نظاره کردی

    تاره تکون فی الجنوب کالرعود تلهم الصمود، تاره تکون کف الطفل إذ تعود ترجم الیهود
    یک مرتبه در جنوب “لبنان” مثل رعد ، ایستادگی را الهام می کنی،  یک مرتبه در کف دست یک کودک بازگشته، به یهود سنگ می‌زنی “فلسطین”

    أنت فی الروح والقلب حاضر، کل وقت کبث مباشر
    تو در قلب و روح حاضری، مثل “پخش زنده” در همۀ اوقات

    سقط الفن واحرى بک أن تکون سید الفنون وهوى المسرح أرضا والممثلون عنک عاجزون
    هنر سقوط کرد و به تو آویخت تا تو آقای هنرها باشی، تئاتر هم زمین‌گیر شد و بازی‌گرها از وجود تو عاجز شدند

    ماعلى مصرع إبداعک مبدعون فی مدى القرون، إن إبداعک لاتدرکه العیون لا ولا الظنون
    در صحنۀ ابتکار، در طول قرنها کسی مثل تو خلاقیت ندارد، ابتکار تو را نه چشم‌ها و نه حدسیات نمی‌توانند درک کنند

    أنت أخرجت فلم الشهاده، ثم اتقنت فن القیاده
    تو فیلم شهادت را کارگردانی کردی،  سپس هنر رهبری را به نمایش گذاشتی

    عبقری أنت فی هندسه الکفاح وخطى النجاح، هکذا دمک إن ضج من الجراح کان کاللقاح
    تو در مهندسی مبارزه و گام‌های موفقیت خبره‌ترین هستی، خون تو که از زخم بیرون می‌ریزد ، شفای دردهاست ( مثل سرم است)

    وسلاما عسکریا لحنه النیاح یمتطی الریاح، ونشیدا داعیا حیا على الفلاح وعلى السلاح
    و سلامی نظامی با لحن نوحه، که بر بادها سوار می‌شود، بر تو باد، سرودی که به رستگاری دعوت می‌کند و به سلاح

    وتحیاتنا عسکریه، لدماء تجارت طریه
    و درودهای نظامی ما، به خون‌هائی که پر طراوت، ریخته شدن

    از ابتدای شروع ایام محرم، در صفحه اول وادی، نوحه‌ای عربی گذاشته بودم که گروه‌ی بحرینی آن را خوانده بودند. این پست متن شعر و هم‌چنین ترجمه‌ی عبارت‌هایش به فارسی است. می‌توانید از اینجا + گوش دهید.

    با تشکر از نویسنده وبلاگ روزنوشت بابت ترجمه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۵ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)