قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پدر، عشق و پسر

    دوبار با خودم بردم‌ش کربلا، میرفتم حرم، روبروی ضریح اباعبدالله، قسمتِ شش گوشه ضریح می‌شستم و می‌گفتم: «آقا، بابا، می‌خوام براتون روضه بخونم، روضه پسرتان را، علی اکبرتان را، اجازه میدید؟» بعد کتاب را باز می‌کردم، شروع می‌کردم به خوندن؛ می‌خوندم و اشک می‌ریختم؛ اشک میریختم و ضجه می‌زدم ….. از بهترین روضه‌های عمرم بود سطر سطر این کتاب؛ پدر عشق، پسر

    کتاب از زبانِ اسبِ علی اکبر “عقاب” برای “لیلا” مادرِ ایشان ماجرای کربلا را تعریف می‌کند.

    در کتاب اینگونه نوشته شده که “عقاب” را “سیف بن ذی‌یزن” وقتی پیامبر صل الله علیه و آله پنج ساله بودند، به ایشان داده است و بعد از پیامبر این اسب به امام علی سپس امام حسن و بعد از ایشان به امام حسین علیه السلام رسیده و امام چون ذوالجناح را داشتند، عقاب را علی اکبر می‌سپارند. «یعنی دوباره پیامبر، چراکه شبیه‌ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود»

    در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودم … انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید و من در همه‌ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم. در این چند صباح پس از عاشورا عمرِ همه اسبهای تاریخ را بر دوش می‌کشم. این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته‌ام و فکر می‌کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

    کتاب در ده مجلس نوشته شده و عقاب قدم به قدم، وقایع روز عاشورا و اتفاقاتی که بر اهل حرم و علی اکبرِ لیلا افتاده را برای لیلای غایب در صحرای کربلا، تعریف می‌کند.از عشقِ پدر و پسر به هم، از به میدان فرستادنِ اکبر، از رابطه ی بین این محب و محبوب، از جنگیدن و رجز خواندن‌های سوارش، از حلقه سپاهیان دشمن، از فروآمدن رگبار تیرها به آنها، از اربا اربا شدن … از امام بر بالای پیکرِ پسرش …

    یادت هست لیلا ! یکی از این شبها را که گفتم : ” به گمانم امام ، دل از علی اکبر (ع) نکنده بود . ” به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود !
    اگر علی اکبر (ع) این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی اکبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند ، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود .
    پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد ؟! نمی شود . و این بود که نمی شد . و … حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند .
    امام برای التیام خاطر علی اکبر (ع) ، جمله ای گفت . جمله ای که علی اکبر (ع) را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد : “پسرم! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول الله در چندقدمی است. چشم بپوش از این چشمه!”
    این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟کدام کلام بود که باید حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
    باز هم خودِ او و باز هم کلامِ خود او: «به زودی من نیز به شما می پیوندم.»

    کتاب، روضه‌ی خوبی است برای این روزها … گوشه‌ای بشینی، کتاب را بخوانی…

    پدر از سر جنازه پسر برخاست، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می‌کشید … امام با خود زمزمه می‌کرد و چون کبوتر پرو بال شکسته‌ای به سمت خیام می‌رفت. من امام جرات نکردم به خیمه‌ها نزدیک شوم. جوابی برای زینب نداشتم. به سکینه چه باید می‌گفتم؟ اگر رقیه ی کوچک به پای من می‌آویخت و از من برادر می‌خواست من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم میمانم تا با پشت خالی و یالِ خونین‌آلودم قاصد شهادتِ سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشتِ خمیده‌ی امام حاملِ این پیام باشدیگذار واقعه را چشم های گریان او بیان کند. هرچه باشد او مظهرِ سکینه و آرامش است.

    نمی‌دانم امام چه گفت و چه کرد فقط دیدم در حلقه ای از جوانانِ بنی‌هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می‌آید. اگر پیکر تکه تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ … این قرانی که ورق ورق شده بود و شیرازه‌اش از هم دریده بود به هم‌برآمدنی نبود. چه تلاش عبثی می کردند این جوانان که می‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌ای یکپارچه و به هم پیوسته به نمایش بگذارند. اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم! دلیلِ من قطعه قطعه و چاک چاک بر روی دست‌های هاشمیین پیش می رفت و به خیمه‌ها نزدیک می‌شد. سنگینی خبر اکنون نه بر دوشِ من که بر دوشِ جوانانِ هاشمی بود.

    کتاب را سید مهدی شجاعی نوشته و انتشارات نیستان چاپ کرده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۳۰ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)

    ما اهل کوفه هستیم؟!

    چیزی عوض نشده
    فقط تقویم‌ها شیک‌تر شده‌اند
    و سال‌هاست دو روز پشت سر هم سرخ‌اند

    می‌گویی نه

    مسلمی بفرست
    تا از بلندترین برج پایتخت
    پرتش کنیم!

    سعیدبیابانکی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    تعقل

    وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ
    و گویند: اگر شنیده (و پذیرفته‌) بودیم یا تعقل کرده بودیم، در (میان‌) دوزخیان نبودیم.

    سوره ملک  آیه۱۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱)

    شلغم بخارپز

    یکی از خوردنی‌های مورد علاقه‌ی من از بچگی، شلغم بوده؛ بچه که بودم، بابام همیشه برام شلغم می‌پختن و یه شعر خاص هم وقتی می‌خواستن شلغم‌ها را بدن بهم برام میخوندن “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نبات‌ه بلبلی” هنوز هم وقتی می‌خوام شلغم بخورم، این شعر بابا میاد تو ذهن‌م.

    علاقه زیادم به شلغم باعث شده وقتی یکی از شلغم بد بگه! عصبانی بشم 🙂 مثلا اگه کسی به شلغم بگه بدمزه، یا بی‌مزه، یا بگه آخه این چیه میخوری، چطوری می‌خوریش، خیلی بی‌مزه و آبکی‌ه ناراحت بشم! و به همه این افراد هم میگم اگه شلغم را بخارپز بپزید، مطمئن باشید شما هم دوست‌ش خواهید داشت مگر اینکه واقعا بدتون بیاد ازش.

    اکثر افراد را دیدم که شلغم را آب‌پز می‌کنند، یعنی دیگ را از آب پر می‌کنند، شلغم‌ها را داخلش میذارن و روی شعله میذارن چند ساعت باشه تا بپزه، این روش باعث میشه آب کاملا داخلِ شلغم بشه و باعثِ آبکی و سستی بافت‌های نرم شلغم بشه و مزه‌ی بی‌مزه‌ای بهش بده!

    من همیشه شلغم را بخارپز می‌کنم؛ نه با دستگاه‌های برقی بخارپز، روی گاز و با همون قابلمه ولی با بخار و بوسیله ظرفِ مخصوص بخارپز؛ ظرف‌هایی که اکثر مغازه‌های پلاستیک یا آلمینیوم‌فروشی دارند و قیمت‌ش هم حدود دو یا سه هزار تومن هست.

    توی قابلمه‌ای که می‌خواهید شلغم‌ها را بپزید کمی آب بریزید، در حدود دو بند انگشت که دو سه ساعت روی حرارت کم، باقی بمونه.

    ظرف را داخل قابلمه میذارید و شلغم‌ها را روش می‌چینید و میذارید روی شعله زیاد تا آب جوش بیاد و بعدِ جوش آمدنِ آب، شعله را کمِ کم میکنید و در قابلمه را هم می‌بندید و می‌ذارید دو سه ساعتی شلغم‌ها کاملاً سونای بخار بگیرند و خوب مغزپخت بشند.

    بخارپز کردنِ شلغم باعث میشه، مغزپخت و خوشمزه و بامزه! بشه و چون هیچ آبی به بافت‌هاش نفوذ نکرده، شل و آبکی نمیشه؛ با یک مقدار آویشن یا آبلیمو هم، خیلی خوشمزه میشه.

    البته نکته دیگه‌ای هم که کمک میکنه برای داشتن یک شلغمِ خوشمزه به نظر من اینه که سر و ته شلغم‌ها، موقع پخته شدن بهشون باشه و جدا نشه. اکثر اوقات شلغم‌های کوچیک و نقلی شیرین‌تر و خوشمزه‌تر از شلغم‌های درشت هستن، همینطور شلغم‌های سفیدِ سفید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۲۶ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۵)

    برای رهایی از ترافیک تهران

    فکر کنم پارسال بود که برنامه تهران ترافیک را روی گوشی‌م نصب کردم؛ برنامه خوبی بود که هروقت می‌خواستیم با ماشین از خونه بریم بیرون، قبل از بیرون آمدن، آپدیت‌ش می‌کردم و مسیرهای ترافیک‌ی تهران را می‌دیدم و بنابر زیادی و کمی ترافیک، مسیر را انتخاب می‌کردیم و می‌تونستیم، خلوت‌ترین و نزدیک‌ترین مسیر را برای رسیدن به مقصد انتخاب کنیم.

    این برنامه، کمکِ خیلی خوبی بود برای فرار از ترافیک‌های وحشتناک تهران؛ هرجا که مسیر را قرمز نشان می‌داد مسیر را عوض می‌کردیم و خیابان‌هایی با رنگ سبز را انتخاب می‌کردیم؛ خطاهای سیستم هم شاید یک به بیست بود. علاوه بر سیستم ترافیک شهری، محدوده طرح زوج و فرد و طرح ترافیک را هم نشان می‌داد و کمک خوبی بود.

    ولی چند روزی میشه که خطاهای این برنامه خیلی زیاد شده؛ این موضوع که اتوبان‌ یا خیابون را سبز نشون میده و به اعتماد این برنامه واردش میشیم ولی باترافیکِ خیلی زیادی مواجه می‌شیم، چندوقته خیلی زیاد باهاش مواجه می‌شیم و ما را بدجور تو ترافیک انداخته.

    امیدوارم آپدیت این برنامه دوباره مثل قبل، به‌ثانیه و دقیقه بشه تا اعتمادمون بهش برگرده! شاید هم این چند هفته ترافیک تهران، ثانیه به ثانیه تغییر میکنه!!

    این برنامه را بر روی شبکه اینترنت از اینجا می‌تونید ببیند؛ افرادی هم که سیستم عامل اندروید دارند، میتونند از اینجا برای سیستمشون دانلود کنند

    بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»

    مرا شبیه خودت مبتلا نکن لطفاً
    و پشت پنجره من را صدا نکن لطفاً

    برای شادی من بادبادکی کافی‌ست
    برای شادی من، دل هوا نکن لطفآً

    نه! عشق سنگ بزرگی‌ست، نه! زمین بگذار
    بیا و یاد بگیر؛ ادعا نکن لطفاً

    بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»
    دروغ نیست، ولی تو ریا نکن لطفاً

    تمام حرف دلم را زدم، کسی نشنید
    تو نیز گوش به این ماجرا نکن لطفاً

    شاعرش را نمی‌دانم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    زمین سوخته

    این هفته مطلب معرفی کتاب را دوست خوبم شکوفه نوشته است:

    چند سالی است که با فاطمه و زهرا و مرضیه دوست هستم و هر سال بعنوان کادوی تولدم کتاب هدیه می‌دهند.
    امسال اما، جنس کتاب فرق داشت؛ نه اسم کتاب را شنیده بودم و نه اسم نویسنده را. بعد از چند مدت که رفتم سراغ کتاب و شروع کردم به خواندن‌ش، لذتی بردم وصف‌ناشدنی! از آن دست کتاب‌هایی بود که هم موضوعش هیچ کتابی نخوانده و ندیده بودم.

    موضوع کتاب «جنگ پیش از شروع رسمی» یعنی از حدود ماه‌های خرداد- تیر ۱۳۵۹ آن هم به سبک رمان و داستان بود که برای من که کتاب‌های با موضوع دفاع مقدس زیاد خوانده بودم، جدید بود.
    «زمین سوخته» روایت ِ زندگی یک خانوادهٔ اهوازی است.

    آغاز کتاب از چند روز پیش از شروع اولین حملات عراق است. یک زندگی ِ خوب و بدون دغدغهٔ جنگ! اما ناگهان اولین حملات شروع می‌شود؛ مردم زندگی را به زیر زمین‌ها منتقل می‌کنند و هر روز شاهد کشته شدن همسایگان و بستگانشان هستند.
    یکی از ویژگی‌های خوب ِ کتاب، نوشتن ِ مکالمات و حرکات و رفتارهای همسایگان و کاسب‌ها و هم‌محلی‌های خانواده است و یا حتی بخشی از صحبت‌های رادیوهای آن زمان.

    بخشی از کتاب: (صفحه ۸۴)

    بدجوریه؛ ماندن تو شهر خطر کردنه. شوخی نیست. هر لحظه انتظار ترکیدن گلولهٔ توپ هست. تا امروز باورم نمی‌شد. انگار همه چیز شوخی بود. طیاره‌ها که می‌ومدن می‌رفتم پشت‌بام نگاشون می‌کردم. پریروز که به کمک مردم جسدا را از زیر آوار بیرون می‌کشیدم، باز باورم نشده بود؛ چون هیچ‌کدومشونو نمی‌شناختم… اما امروز که مهندس کشته شد… هر پنج تاشونو می‌شناختم. مش تقی با اون قیافهٔ مهربونش…
    احمد زیر لب زمزمه می‌کند.
    -کاش با وامش موافقت کرده بودم.
    خالد ادامه می‌دهد:
    -… با اون صدای پیر و آرامش… حالا… حالا دیگه باورم شده که هر لحظه انتظار کشته شدن هست!… بیچاره مهندس. می‌خواست مرخصی بگیره بره دنبال زن و بچه‌ش جابجاشون کنه… همهٔ فکرش همین بود… پاییز. دربدی. غربت

    کتاب ِ «زمین سوخته» نوشتهٔ «احمد محمود» ناشر: انتشارات معین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)