قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • من یک قاتل هستم

    برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت‌تیر  بردارد و تق‌تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم.
    انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

    درخت زیبای من؛ نوشته خوزه ماردو واسکونسلوس
    وقتی “ززه” پسرک پنج ساله‌ی داستان، میخواست پدرش را بکشد و چگونگی کشتن پدرش را برای مرد پرتغالی شرح می‌داد.

    چه کسی حضور اجتماعی زنان را نادیده می‌گیرد؟

    چند ماه قبل، محدثه پیرهادی در پستی از وبلاگش درباره‌ی حضور اجتماعی خانم‌ها در جامعه و نگرش آقایان به این حضور و میزان علاقه‌مندی و اجازه‌ی کار و فعالیت دادن به خانم‌ها نوشته بود و از پارادوکسی که “برادران جبهه انقلاب اسلامی” درباره با حضور خانمها در جامعه به آن دچار شده‌اند گفته بود؛ “جمهوری اسلامی و به تعبیر دقیق تر برادرانِ‌جبهه ی انقلاب،‌ باید تکلیف خود را با حضور اجتماعی بانوان مشخص کنند و پارادوکسیکالیته ی این موضوع مهم را برای خود رفع و رجوع کنند. این که از سویی در مواقع خاص و وی‍ژه (مانند انتخابات یا برخی حضور های رسانه ایِ خانم فرهمندی!) بر طبل حضور اجتماعی خانم ها بکوبند یا پزِ حضور خانم ها در تحصیلات تکمیلی را بدهند و از سوی دیگر آنان را از امکانات و فضای رشد و استفاده ی آزادانه از توانایی ها و استعداد هایشان در حوزه هایی که می خواهند و می توانند محروم کنند،‌ پارادوکسی است که باید حل شود.”
    محدثه در قسمت دوم نوشته‌اش به تفاوت کارها و نگاه‌هایی که به فعالیتهای بانوان و آقایان می‌شود پرداخته:
    آنچه امروز تمایز اثرگذاری خواهران و برادران جبهه ی فکری-فرهنگی انقلاب را رقم زده است نه متن کارها و توانمندی های آنان که فرامتنی است که برادران (و گاهی خود ِ خواهران این جبهه ) برای آنان ساخته اند.کارهای کم مایه،‌سست و بعضا اشتباه برادران در حدّ ‌و قواره ی هزینه هایی است برای رشد جوانان جبهه ی انقلاب و در مورد خواهران فاجعه ای است که باید بارها بابت آن عذر خواست. چرا برخی اصرار دارند جبهه ی انقلاب را از نیمی از پتانسیل و استعداد بالقوه اش محروم کنند؟

    به نظر من یکی از مشکلات زنان در حضور اجتماعی‌شان، علاوه بر جدی نگرفتن‌شان! از سوی آقایان، جدی نگرفتن‌شان از سوی خود خانم‌ها و حتی خودشان است، یعنی یک خانم اعتماد به نفس کافی برای انجام کار و مدیریت آن را مخصوصاً در فضایی که نیازمند همکاری و هم‌فکری با آقایان است را ندارد، در فضاها و جلساتِ مختلط بسیاری از خانم‌ها عضو مسکوتِ جلسه یا عضوِ ممتنع و تائیدکننده را دارند و اگر خود دارای رأی و نظر خاص باشند، کمتر موفق به اثبات آن می‌شوند. (اکثریت زنان منظورم بود و زنانی که با اعتماد به نفس کافی به تحلیل و تبیین نظراتشان در هر جمعی می‌پردازند از این قاعده مستثنی هستند، چنانکه کلاً مستثنی هستند)

    نادیده‌گرفتن خانم‌ها بین هم‌جنس‌های خودشان و عدم همکاری با هم برای پیش‌برد هدف‌های مهم، نیز از نظر من یکی از مشکلات این مسیر است. این مشکل را من به شخصه هم در فضای حقیقی و گروه‌های دانشجویی و فرهنگی دیده‌ام و هم در فضای مجازی و سایت‌ها و شبکه‌های مجازی.

    یکی دیگر از کمبودهای خانم‌ها در فعالیت‌های اجتماعی، نداشتن بلندگو و تریبون‌ی برای حرف زدن و ارائه فعالیت‌هایشان است. گروه‌ها و زنان بسیاری هستند که چه در غالب فردی و گروهی در حوزه مسائل خاص زنان مشغول فعالیت هستند و چه در فعالیت‌های مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در کنار مردان مشغول هستند ولی بخاطر نداشتن بلندگویی خاص، فعالیت‌ها و کارهایشان دیده نمی‌شود و حتی نادیده و مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. به نظر من اگر خانم‌ها بتوانند فعالیت‌ها، تولیدات و کارهایی را که انجام می‌دهند از طریق رسانه منتشر کنند، هم فعالیت هایشان بیشتر دیده میشد و مورد بی‌مهری قرار نمی‌گرفت و هم‌چنین خانم‌های دیگر با دیدن، شنیدن یا خواندن اینگونه فعالیت‌ها و آشنایی با این افراد و گروه‌ها به هم‌کاری و هم‌یاری و هم‌فکری با این گروه‌ها می‌پرداختند.

    به نظر من قبل از هرکس و هر حرکتی، خود زنان باید فعالیت‌ها و حضور خودشان و زنان دیگر را جدی بگیرند و با تشخیص اولویت‌ها و دغدغه‌های‌شان به فعالیت در آن زمینه بپردازند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ روز ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲۴)

    والا پیام‌دار، محمد

    وقتی از کوه بالا می‌رفتیم و پامون رو روی سنگ‌ها و شن‌ها می‌گذاشتیم، وقتی برای رسیدن به غار مجبور بودیم از بین دو تخته سنگ بزرگ که کنار هم بودند و بینشان فقط جای عبور یک نفر بود، رد شویم و شانه و بازوها به کناره‌ی دیواره‌ی سنگ‌ها میخورد، همه‌ی بدنم می‌لرزید، میدانستم جائی پا گذاشتم که روزی شما آنجا راه رفته بودید، به سنگ‌هایی بازوان‌م می‌خورند که روزی دست شما به آن خورده … در غاری نماز خواندم که روزی شما آنجا به عبادت خدا مشغول بودید … همان‌جائی که صدا آمد “اقرا”
    چه حسِ خوبی بود … چه لحظات خوبی بود …

    همه‌ی افتخارم این‌ه که خونِ شما در بدنِ من جاری‌ه … پدربزرگِ مهربان‌م


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    درختِ زیبای ززه

    قدیم‌ترها، یعنی سه چهار سال پیش خیلی کتاب می‌خوندم، وقتی کتابی شروع میکردم، انقدر منو درگیر خودش می‌کرد که وقت و بی‌وقت دست‌م بود و ازم جداش نمی‌کردم تا تموم بشه، بعد از تموم شدن‌ش هم اگه خیلی دوست‌ش داشتم، غصه می‌خوردم که چرا تموم شد و تا مدت‌ها توی عالَمِ کتاب، سیر می‌کردم؛ ولی چند سالی‌ه که هیچ کتاب‌‌ی را درست حسابی نخوندم، یا نصفه نیمه رهاش کردم، یا سه چهار ماه طول کشیده تا تموم‌ش کنم؛ ولی …

    قبل از نمایشگاه کتاب بود که در یکی از شبکه‌های اجتماعی، یکی از بچه‌ها کتاب‌های خوبی که خونده بود را نوشته بود، منم اسم چنتاشون را یادداشت کردم تا نمایشگاه بخرم، “درخت زیبای من” یکی از آنها بود؛ کتاب‌ی که حسِ خوبِ کتاب‌خوندن را بهم برگرداند.

    ززه پسرکِ پنج، نه! شش ساله‌ی داستان باعث شد تو اتوبوس، مترو، خونه، محل کار، نشسته، ایستاده، حتی در حال راه رفتن تو پیاده رو و خیابون، پا‌به پای شیطنت‌ها و آتیش سوزوندن‌هاش پیش برم.

    شخصیت ززه با خیال‌پردازی‌هاش، شیطنت‌هاش، مهربون‌ی‌هاش همه و همه من را دیوونه کرد … وقتی با لوئیس خیال‌پردازی می‌کردن و به باغ‌وحش توی حیاط می‌رفتن، وقتی با چتری کوچولو حرف می‌زد و همه اتفاقات را براش تعریف می‌کرد، وقتی سه‌شنبه‌ها مدرسه نمی‌رفت تا با آریوالدو در خیابان‌ها راه برود و شعر بخواند و کتابچه‌ تصنیف بفروشد و در عوض این همه فعالیت، هیچ مزدی نگیرد جز یک کتابچه تصنیف که آن را برای گلوریا ببرد، وقتی کتک می‌خورد از پدرش، خواهرش، برادرش، وقتی هر روز برای خانم معلم‌ش که یک لک سفید در چشم‌ش داشت و هیچ‌کدام از بچه‌ها برای‌ش گل نمی‌آوردند، از باغچه همسایه گل می‌کند، وقتی شمع‌های کلیسا را گرفت و چربی همه‌ی آنها را به سنگ‌فرش پیاده‌رو مالید و باعث شد خانم کورینا سخت زمین بخورد و داد و فریاد کند، یا وقتی تصمیم گرفت با ماشین مرد پرتقالی فلدرماوس بازی کند …. وقتی با هم دوست شدند، وقتی فهمید مهر و دوست داشتن و محبت کردن بی‌دریغ چیست و وقتی آن قطار لعنتی، آن قطار لعنتی …. لعنت به آن قطار که پورتوکا را از ززه گرفت.

    فقرِ خانواده‌ی ززه و شیطنت‌های مردم‌آزارگونه‌اش چیزهایی بودند که  نتوانستم با آنها خوب ارتباط برقرار کنم ولی با این حال ززه بخشی از کودکی همه‌ی ماست، با تمام شیطنت‌هاش و خیال‌پردازی‌هاش.

    “برای ززه هر روز زندگی مثل همان تیله‌هایش که توی دست‌های کثیف‌ش نگه می‌داشت ارزشمند بود. ززه در بزرگی خوزه مارودو واسکونسلوس می‌شود.”

    برای آنها که این کتاب را نخوانده‌اند: اگر هنوز کودک درون‌تان زنده است و اگر شما هم درکودکی با درختان و اشیا صحبت می‌کردید و صدای آنها را هم می‌شنیدید حتماً حتما این کتاب را بخوانید، با ززه همراه شوید، و دو فصل آخر کتاب را بگریید!

    برای آنها که کتاب را خوانده‌اند: می‌دانستید گلوریا فقط ۲۴ سال عمر کرده و لوئیس کوچولوی داستان بیست سال؟

    برای آنها که قصد دارند این کتاب را تهیه کنند: درخت زیبای من، نویسنده خوزه مارودو واسکونسلوس، مترجم مهدی شهشهانی، نشر قو، چهار هزار تومان

    قبل‌تر ها درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند: + +

    وعده ی صادق

    فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لَا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ
    پس صبر کن که وعده خدا حق است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیده اند، تو را بی ثبات و سبکسر گردانند.

    سوره مبارکه روم  آیه ۶۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    عکس من است این عکس

    عکس من است، این عکس، عکاس کم‌هنر نیست
    حتا منِ من از من، این‌گونه باخبر نیست

    عکاس در یقین‌اش یک چهره آفریده است
    شکل منی که در من دیگر از او اثر نیست

    حسی سمج به تکرار، می‌گوید: این خود توست
    لب می‌گزم: نه،وهم است؛ وهم است و بیشتر نیست

    باور کنید از من، شاعرتر است این عکس
    اوهام پیرسالی در دفترش اگر نیست

    من چشم و گوش خود را از یاد برده‌ام، او
    عکس من است یعنی؛ عکسی که کور و کر نیست

    روشن‌ترین دلیل‌ام در قاب بودن اوست
    من دربِدرترینم، این قاب دربدر نیست

    درگیر خویش کرده است ذهن مشوشم را
    این عکس، شرح‌اش اما آسان و مختصر نیست

    محمدعلی بهمنی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۳ ب.ظ روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲)

    همه‌جا پای “تربیت” در میان است

    دیروز سوار مترو که شدم، دو تا خانم همراه با یه پسر بچه‌ی پنج ساله کنارم نشستند. دست پسر بچه یه کتاب بود که همیشه دست‌فروش‌های مترو می‌فروشن و معلوم بود تازه خریدند.

    یکی از خانم‌ها برگشت به پسرک گفت: «دانیال، این کتاب را از کجا خریدی؟ اگه مریم ازت پرسید کتابت را از کجا خریدی، چی میگی بهش؟» پسربچه سرگرم کتاب جادوئی‌اش! بود که خانم‌ه تاکید کرد «به مریم میگی کتاب را از کرج خریدم، خوب؟ از میدون کرج؛ باشه؟» پسر هم سرش را به علامت تائید تکون داد. چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «دانیال این رو از کجا خریدی؟» «از میدون کرج» «آفرین پسر خوب، از کرج خریدی»

    آینده‌ی بچه‌ها به نوع تربیت ما و رفتار خودمان و الگوگیری آنها از ما، بستگی داره … وقتی به بچه آموزش راست نگفتن! می‌دیم باید منتظر باشیم چندسال دیگه بچه‌مون آن آموزش را در برابر خودمان اعمال کنه! و چند سال بعد برابر معلم، مدرسه، دانشگاه، استاد، محل کار، همسر، فرزند، جامعه، جهان … و این قصه ادامه دارد.