داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • آدم‌های خوب این شهر ۴

    از دور که داشتم نزدیک ایستگاه اتوبوس می‌شدم دیدم اتوبوس ایستاده، قدم‌هام را تندتر کردم تا قبل از حرکت‌ش بهش برسم، قبل از سوار شدن، در ایستگاه شنیدم دو نفر با هم “جدل” می‌کنند؛ راننده اتوبوس و مسئولِ کرایه گرفتن آن ایستگاه
    سوار اتوبوس شدم و از مسافرا پرسیدم «چه خبره؟ چی شده؟» گفتن «مسئول توی ایستگاه به جای اینکه صد تومن کرایه بگیره، دویست تومن می‌گیره» راننده هم پیاده شده و داره اعتراض می‌کنه بهش.

    چند دقیقه بعد راننده سوار شد و رو به خانم‌های مسافر گفت «یه استشهاد بنویسید و امضا کنید که این آقا داره الکی پول بیش‌تر می‌گیره از مسافرا» و بعد هم تاکید کرد به ۱۸۱۱۸ زنگ بزنید و به شهرداری اطلاع بدید. راننده شاکی بود که چرا آقای مسئولِ گرفتن کرایه، از “مردم” دوبرابر کرایه می‌گیره و بهش اعتراض کرده بود و تذکر داد و می‌گفت چنین حقی نداره و داره الکی از مردم پولِ اضافه می گیره.

    راننده بدون اینکه وظیفه‌اش باشه و مسئولیتی دراین‌باره داشته باشه، اعتراض کرده بود و دلش برای مردم و مسافرا سوخته بود، بگذریم که خودِ مسافرا هیچ‌کدامشان به رئیس ایستگاه اعتراض نکرده بودند که هیچ! حتی هیچ کدوم حوصله پیدا کردن کاغذ و قلم از کیف‌شان و نوشتن استشهادیه و امضا کردن برای رسیدگی به امور مرتبط با خودشون را نداشتن و فقط غرغر و فحش را یاد گرفته بودند!

    هنوز آدم‌های دل‌سوز و به فکر مردم در این مملکت کم نشده، حتی اگر فقط در مقام یک راننده باشه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    عباد الرحمن ۱

    و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما
    بندگان خاص خدا کسانی هستند که آرام و بی‌تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام می‌گویند

    والذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما
    کسانی که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می‌کنند

    و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها کان غراماً
    کسانی که می‌گویند: «پروردگارا عذاب جهنم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پردوام است»

    سوره مبارکه فرقان آیات ۶۳ تا ۶۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲)

    آنچه برای خودت نمی‌پسندی برای دیگران بپسند!

    امروز صبح باید می‌رفتم دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید و تمدید پایان‌نامه! سر خیابان دانشگاه سوار تاکسی شدم تا مسیر پنج دقیقه ای را یک دقیقه با ماشین طی کنم و زودتر برسم، همان اول چهارصد تومن از کیف‌م درآوردم و به راننده گفتم: «روبروی دانشگاه پیاده میشم» هم زمان با من مسافر دیگری هم سوار تاکسی شد و کمی قبل‌تر از من پیاده شد (تنبل‌تر از خودم را هم دیدم!) و دویست تومن به راننده داد، راننده گفت: «کرایه سیصد تومن‌ه» و صد تومنِ دیگه از مسافر گرفت ولی به من هیچی نگفت و صد تومنِ اضافه‌ی پول‌م را پس نداد، انگار که کرایه چهارصد تومن است! وقتی موقع پیاده شدن گفتم «کرایه سیصد تومن مگه نیست؟» با اکراه صد تومن بهم داد … پیاده شدم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۸ ق.ظ روز ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    بنی اسرائیل

    – تو می گویی آینده قوم بین اسرائیل را یوسف رقم خواهد زد یا یهودا؟
    + خب معلوم است یوسف!
    – نه شمعون نه! آیندگان خواهند دید که بنی اسرائیل را یهودی خواهند خواند نه یوسفی …

    دیالوگی از سریال یوسف پیامبر

    ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دل‌خوش

    ما که هستیم به ایمان پر از شک دل‌خوش
    طفل طبعیم و به بازی و عروسک دل‌خوش

    پایمان بر لب گور است و حریص‌یم هنوز
    با همان هلهله شادیم که کودک دل‌خوش

    ماهی تنگ در اندیشه دریا دل‌تنگ !
    ما نهنگ‌یم و به یک برکه‌ی کوچک دل‌خوش!

    جز دورویی و ریا سکه نیاندوخته‌ایم
    کودکان‌یم و به سنگینی قلک دل‌خوش

    باد، حیثیت این مزرعه را با خود برد
    ما کماکان به همان چند مترسک دل‌خوش!!

    محمد حسین نعمتی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۹ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    مادرشوهرهای لولو، عروس‌های اخمالو

    چند روز قبل، یکی از شبکه‌های صدا و سیما فیلم‌ی پخش کرد که داستان‌ش بر این اساس پیش می‌رفت که دو عروس خانواده از همسران‌شان می‌خواستند تا اموالِ مادرشان را بگیرند و مادر را که برای آنها نقشِ مادرشوهر داشت، به خانه سالمندان بسپارند، پسرها هم بینِ نقشِ همسری و فرزندی‌شان مانده بودند و نمی‌دانستند باید چه کنند، هربار هم که کمی با همسران‌شان مخالفت می‌کردند و خواسته آنها کمی به تعویق می‌افتاد! زن‌ها از خانه‌شان قهر می‌کردند و به خانه مادرشان می‌رفتند. فیلم‌ی که از نظرِ من کاملا یک خط قرمزِ بزرگ بین عروس‌ها و مادرشوهر کشیده بود و رابطه‌ی پنبه و آتش بین آنها را نمایش می داد، عروس‌هایی که چشمِ دیدنِ مادرشوهر را نداشتند و به راحتی قهر کرده و به خانه‌ی مادرشان می‌رفتند!

    نمونه‌ی این‌گونه مضمون در فیلم‌ها و سریال‌های صداو سیما و سینما و شبکه خانگی کم نیست، فیلم‌هایی که نشان می‌دهد عروس، چشمِ دیدن مادرشوهر را ندارد، یا مادرشوهر چشمِ دیدن عروس را ندارد و دشمنانِ خونی هم هستند یا یکی از این دو عنصر بسیار بدجنس و خودخواه است و درصدد حذفِ طرفِ دیگر از چشمِ عنصرِ مذکر داستان است؛ یا داستان‌هایی که روابطِ خانوادگی را خیلی راحت و سرِ مسائل گاه بی‌اهمیت به تشنج (هرچند خیلی کم و در ظاهر) می‌کشاند.

    این‌گونه تصویرسازی و روایتِ داستان در فیلم‌ها و سریال‌های ما کاملا این دید را در جامعه و مخاطبان القا می‌کند که این رابطه‌ها و خراب بودن و خصمانه بودن‌شان یک مساله‌ی طبیعی‌ست و بینِ همه ی خانواده‌ها وجود دارد و حتی باید داشته باشد! البته در فرهنگِ ایرانی و حتی فراتر، فرهنگِ خیلی از کشورها همیشه رابطه‌ی عروس و مادرشوهر یا داماد و مادرزن رابطه‌ای غیرصمیمی یاد می‌شود ولی به نظرِ من پافشاری بر این موضوع و روایت‌کردن آن در فیلم ها و سریال‌ها و رسانه های تاثیرگذار در زندگی مردم و فرهنگ‌ساز، کار صحیحی نیست؛ راست یا غلط بودنِ ناصمیمی بودنِ این رابطه هم جای بحث دارد و به نظر من بیشتر همین القا و توهم است که در کودکی در ذهنِ افراد خوانده می‌شود و باعث می‌شود ذهنیت‌شان اینگونه شکل بگیرد و در بزرگ‌سالی و نقش خودشان هم، رفتارهایشان را بر این باور بسازند.

    حتی گاهی از اوقات سریال‌ها و فیلم‌ها این رابطه‌ها و دعواها را بسیار گسترده و داغ می‌کنند و مخاطب هم به نوعی از آن الگو می‌گیرد و بی‌توجه به اینکه آنچه دیده فقط یک سریال و فیلم بوده نه زندگی واقعی و حقیقی، مشابه آن رفتار را در زندگی و رابطه‌های خود اعمال می‌کند؛ بدونِ شک رسانه‌ی ملی ما یکی از بزرگترین الگودهنده‌ها در کشورمان است و به راحتی در سبکِ زندگی و روابط آدم‌ها تاثیرگذار است و به هیچ‌وجه نمی‌توانیم منکر این تاثیرگذاری شویم.

    به نظرِ من، سازندگانِ فیلم‌ها و سریال‌ها می‌توانند نقشِ زیادی در کم شدنِ حساسیت‌ها بین خانواده‌ها داشته باشند، یعنی به جایِ نشان دادن هرچه بیشترِ رابطه‌های بد و غیردوستانه و صمیمی بینِ اعضای خانواده و عروس و مادرشوهر و جاری و خواهرشوهر و پدرزن و مادرزن و باجناق، با نشان دادنِ زندگی‌های ساده و روابط‌ی صمیمی یا حتی معمولی و متعارف، این فرهنگِ اشتباه را کمی در جامعه کم کنند، یا حداقل اگر هیچ فعالیت‌ی در جهتِ کم شدن این حساسیت‌ها نمی‌کنند، با نشان دادنِ بیش از حد این روابط و عادی سازی‌شان، هر روز آتشِ آن را فوت نکنند تا شعله‌ورتر شود.

    وقتی در رسانه‌های ما چنین رفتارهایی کاملا عادی و بدونِ هیچ بارِ منفی نمایش داده یا گفته می‌شود، نمی‌توان از مردم بخواهیم زندگی و خانواده‌ی سالم و آرام‌ی داشته باشند و با داشتنِ زندگی آرام، جامعه و جوش را هم به آرامش برسانند و جامعه‌ای بدونِ تنش و آزار بسازند.

    این عکسِ را در سرچ‌هایم پیدا کردم، جالب بود که در فرهنگ‌های دیگر هم این رابطه به این شدت وجود دارد 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۷ ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    این پست، هیچ مطلب‌ خاصی برای گفتن ندارد!

    زمان را دوست دارم، خیلی وقت ها به زمان فکر می‌کنم از ثانیه تا دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال …
    همیشه فکر کردن به زمان برام جالب‌ه، اینکه الان در این ثانیه بیدارم، چند دقیقه بعد خوابم، الان می‌تونم هرچیز حلالی را بخورم و چند ثانیه بعد که اذان گفتن، هیچی نمی‌تونم بخورم یا لحظه افطار به فاصله‌ی یک یا چند ثانیه می‌تونیم بخوریم، بنوشیم؛
    با یکی دوست‌یم ولی ممکنه در عرض چند دقیقه با هم بحث کنیم و دعوامون بشه و کل رابطه به هم بخوره، فقط در چند ثانیه و چند دقیقه …

    یا اینکه مثلا نماز ظهر را در مشهد می‌خونم و نماز عشا را در تهران و نماز صبح را در مکه، در کابل، در آلمان … این زمان و مکان‌ی که با هم قاطی میشه و فکر منو مشغول می‌کنه

    یا لحظه‌ی عقد یا طلاق دو زوج. در عرض چند ثانیه و با خوندن چند کلمه دو نفر که کاملا به هم نامحرم هستند به هم محرم می‌شند و از هر محرم‌ی، محرم‌تر یا در عرض چند ثانیه و چند کلمه یه زن و شوهر باهم نامحرم می شن … زمان و کلمات …

    یا حتی لحظه به دنیا آمدن نوزاد، زمان سال تحویل، زمانِ بیدار شدن از خواب …
    همیشه با زمان درگیر بودم و لذت می‌بردم از این موجود!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ روز | دیدگاه (۴)