داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مدیرِ مدرسه‌ی ذهن‌م

    چند ماه پیش، مدیرمدرسه را در یک کتاب‌فروشی دیدم و خریدم. به غیر از کتابِ جلال بودنش، نوستالژی دوران مدرسه و زنگِ ادبیات فارسی و حفظ کردنِ نامِ این کتاب بینِ اسامیِ درسِ تاریخ ادبیات ایران و جهان بود و عامل‌ی شد برای خریدن‌ش و خواندن‌ش.

    نثر جلال را دوست داشت‌م، صمیمی و روان؛ قصه‌گویی و ترسیم فضاسازی خوب، همراه کردنِ خواننده با نوشته و شخصیت‌ها و از همه بهتر، تعریفِ جزبه‌جزِ قیافه و ظاهرِ آدم‌های موجود در داستان؛

    بعد از گذشتنِ یک‌ماه از خواندنِ این کتاب، ذهن‌م را مرور می‌کنم تا شخصیت‌های ساخته شده در آن را دوباره زنده کنم؛ یک آقای مدیر قدبلند با کت‌وشلوار مشکی و لباسِ سفید تمییز با کراوات‌ی مشکی، سیبیل‌های سیاهِ مرتب و کوتاه و صورتِ تیغ‌زده؛ چندمعلمِ جوانِ ناپخته که یکی تپل است و سفیدرو، یکی لاغرو باریک است با کت‌وشلوارِ قهوه‌ای روشن و بلوز مردانه‌ی نارنجی، یکی نحیف و قدکوتاه، هیچ‌وقت در ذهن‌م کت‌وشلواری تن‌ش ندیدم، ته‌ریش‌ی هم دارد، فکر کنم معلمِ کلاس چهارم است که فعالیتِ سیاسی داشت و افتاد زندان؛ ناظم ولی قد بلند و رشید و چهارشانه است، ترکه‌اش هم همیشه در دست‌ش است، حتی وقتی مدیر ترکه‌ها را گرفت و همه‌شان را شکست، ترکه‌ها در ذهنِ من نشکست و در دستِ ناظم، ماند. مادرِ ناظم هم در ذهنم یک پیرزنِ نودِ ساله‌ی نود درجه است با چادرِ زمینه مشکی و گل‌های ریزِ سفید. مادرِناظمِ ذهنِ من پیر هست ولی مریض نیست، روی تختِ بیمارستان نیست، باعصا و همانِ کمرِ نود درجه‌اش توی کوچه‌های کاه‌گلی و سقف‌دار آرام آرام قدم می‌زند. یک زنِ تپلِ قدکوتاه با لباس‌و دامنِ قرمزِ تا زانوَش هم در ذهن‌م هست، مادرِ یکی از بچه‌هاست، یک کیفِ کوچکِ دستی قهوه‌ای هم همیشه در دستِ چپ‌ش دارد؛ همیشه رویِ صندلیِ روبروی مدیر نشسته و در ذهن‌م جابه‌جا نمی‌شود و راه نمی‌رود؛ دویست پسر بچه‌ی شیطانِ شر هم در ذهن‌م می‌دوند؛ همه‌شان بلااستثنا سرشان را با ماشین زده‌اند، چه بچه‌هایی که پدرشان کارخانه‌دار و مزرعه‌دار هستند چه بچه‌های رعیت و فقیر؛ همه‌شان هم یونیفرمِ پسرانه‌ی خاکستری تن‌شان است با شلوارهای متفاوت. دو کارگرِ مدرسه هم آمدند، یکی‌شان تپل‌تر است و پیرتر با برق شرارت در چشم و آن یکی چهارشانه‌تر با چشم‌هایی معمولی.

    این کتاب را دوست داشت‌م به خاطرِ شخصیت‌هایش و زبانِ نویسنده، شاید آنچه جلال از شخصیت‌هایش در کتاب نوشته با آنچه الان در ذهنز من زنده شد مطابق نباشد و کمی فرق کند ولی همین که ذهنِ من را زنده و بیدار کرد، دوست‌ش دارم.

    هنوز برای‌م سؤال است که مدیرِ مدرسه، خودِ جلال بود یا نه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۰ ب.ظ روز ۳۰ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)

    عامل وحشت و هراس

    ناگاه در وحشت و هراس در خواهد افتاد،
    آنکه با دنیا سخت انس گیرد.

    زیرا دنیا مانند مار زیبا و خوش‌رنگی است که چشم را می‌فریبد،
    اما زهری کشنده دارد.

    نامه‌ی ۶۸ نهج‌البلاغه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۸ ب.ظ روز ۲۵ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    سرش …

    قلب‌ت که می‌زند، سر من درد می‌کند
    این‌روزها سراسر من درد می‌کند

    قلب‌ت که … نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
    تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

     تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را
    چشمی که در برابر من درد می‌کند

     شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
    جای تو روی پیکر من درد می‌کند

     هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
    هی دست‌های مسگر من درد می‌کند

     دیر است ، پس چرا متولد نمی‌شوی
    شعر تو روی دفتر من درد می‌کند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۵۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    من از مترو بدم میاد!

    همه‌ش تقصیر متروئه؛ از وقتی مسیرم متروخور شده و اکثر رفت‌و‌آمدهام با متروست، خیابونا برام غریبه شدن، اسم‌هاشون برام آشنا نیست، مسیری را که روزی دوبار از آن عبور می‌کنم را، فقط از زیرزمین می‌شناسم با تونل‌های تاریک و ایستگاه‌های مختلف و صدای آن خانم‌ که ایستگاه بعد را اعلام میکنه؛ نه نور خورشید داره نه مغازه‌های رنگابرنگ نه آدم‌های مختلف نه ماشین نه خیابون نه کوچه؛ وقتی هر روز از مسیری رد میشدم به مغازه‌هاش، خیابوناش، کوچه‌ها و آدم‌هاش حس تعلق پیدا می‌کردم، حس نزدیکی، حسِ دوست داشتن، ولی مترونشینی! فقط تاریکی‌ست و تاریکی و ایستگاه‌های شبیه هم و یکسان؛
    وقتی برحسب اتفاق مسیری که همیشه با مترو میروم را، با ماشین و در خیابان طی می‌کنم، مثل غریبه‌ها به خیابان نگاه می‌کنم، اعصاب‌م خورد می‌شود که چرا اسم کوچه‌ها برایم آشنا نیست، مغازه‌ها برایم تازگی دارند، جای پمپ‌بنزین و ادارات را نمی‌دانم … مگر من هر روز از این مسیر رد نشده‌ام؟ همه‌اش تقصیر متروست ….


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ روز ۲۳ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    ‫کد کیدک، اسع سعیک، والله لا تمحو ذکرنا‬

    فاصبر … ان وعد الله حق …‬


    ‫ریحانه بمان و زینبی باش …‬


    ‫در مقابل شلاق‌های ابالهب و روچیلد …‬


    ‫بمان … که وعدۀ نابودی از خدای بود و نبود برای آنان آمده است

    معنای تیتر: حیله‌ات را به کار گیر و تلاشت را بکن، که به خدا نمی‌توانی نام ما را محو کنی.
    جملۀ حضرت زینب (سلام‌الله علیها) خطاب به یزید بن معاویه‬


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۶ ق.ظ روز ۱۲ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    خود کرده

    وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ
    و هر مصیبتى که به شما رسد به سبب کارهایى -خطاها و گناهانى- است که خود کسب کرده‌‏اید، و خدا از بسیارى -گناهان‏- می‌گذرد.

    سوره مبارکه شوری/ آیه ۳۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۵ ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    سوالی از بانوان

    تصور کنید برای گزینش و صحبت برای انجام کاری به شرکت یا موسسه‌ای رفته‌اید، ساعتی آنجا می‌نشینید و با کارفرما درباره چگونگی کار و شرایطش و درباره خودتان و استعدادها و فعالیت‌هایتان صحبت می‌کنید و به نتیجه مطلوب برای شروع کار می‌رسید، ولی کارفرما هیچ سوالی درباره‌ی میزان حقوق و دستمزد شما نمی‌کند و قرار می‌شود از روز بعد شروع به انجام کارتان کنید؛ آیا شما درباره‌ی مقدار و چگونگی دستمزدتان سوال می‌کنید یا به خاطر هر علتی این سوال را نکرده و از روز بعد مشغول به کار می‌شوید و منتظرِ دریافت اولین حقوق‌تان می‌مانید؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۸ ق.ظ روز | دیدگاه (۳۵)