قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ق د ر

    شب قدر، فرصتی برای مغفرت و عذرخواهی‌ست.

    حال که خدا به من و شما میدان داده که به سوی او برگردیم، مغفرت بطلبیم و از او عذر بخواهیم.
    و الا خدای ناکرده در قیامت به ما اجازهٔ عذرخواهی نمی‌دهند.

    رهبر‌معظم‌انقلاب‌آیه‌الله‌خامنه‌ای
    بیست‌و‌شش‌دی‌هفتاد‌و‌شش

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۷ ق.ظ روز ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    مکالمه خدا و شیطان

    إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ
    به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گل می‌آفرینم»

    فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ
    هنگامى که آن را نظام بخشیدم، و از روح خود در آن دمیدم براى او به سجده افتید.

    فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
    در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند.

    (بیشتر…)

    بیچاره حجاب که بین دعواهای سیاسی، قربانی می‌شود

    چند پست قبلی، درباره‌ی حجاب و پوشش و رنگ و زیبایی آن نوشته بودم + و + که بازتاب‌ها و نظرات مختلفی داشت.
    چند شب قبل، طی وب‌گردی‌ها و گودرخوانی‌هام به این لینک رسیدم.

    بعضی از نکاتی که نوشته بود شاید همان ذهنیات من برای نوشتن پست‌های قبل بود، مثل:
    تمیز بودن و اتو داشتن چادر
    استفاده از تلق (به اصطلاح فیکساتور) برای لبه روسری
    با سلیقه و متین نگه داشتن چادر ، رفتار سنگین و متین

    ولی غم‌انگیز بود وقتی دیدم برای بهتر پوشیدن چادر از نگاه نویسنده‌ی آن وبلاگ چه نکاتی نوشته شده:
    داشتن پوست صاف و یکدست (یا به صورت طبیعی یا با کرم پودر و پنکک ، ولی افراطی نباشه)
    یه آرایش ملایم (در حد یه پنکک رنگ خود پوست، یه رژ تقریبا همرنگ لب ، یه ریمل خیلی سبک)
    ناخن های مرتب و تمیز ، ترجیحا یه نیم سانتی بلند شده باشه ولی لاک با چادر زیاد جالب نیست
    استفاده از یک یا نهایتا دو تا انگشتر ظریف

    البته وقتی نکاتش را خواندم، با خودم گفتم کاش من هم در نوشته‌ی قبلی‌ام مصداق‌هایم را درباره‌ی “زیبا” بودن حجاب می‌نوشتم تا نوشته‌ام مورد سوبرداشت و کج‌فهمی بعضی از دوستان نشده بود و فکر نکنند “زیبا” بودن حجاب به معنای جلب‌توجه کردنِ گناه آلود و گذشتن از حد شرع و این طور مسائل است.

     هر روز که سوار مترو یا اتوبوس می شوم یا در جمع‌های زنانه حضور پیدا می‌کنم، به نظرم تعداد زنانی که پوشش اسلامی را به درستی رعایت می‌کنند، کمتر می‌شود. (پوشش اسلامی را هم که می‌دانید الزاماً چادر نیست) گرایش‌ها و محیط‌هایی که افراد در آن هستند روز به روز فرد را به کمتر و کمتر رعایت کردن پوشش اسلامی ترغیب می‌کند. محیط‌ها جای دوری نیستند، مطمئن باشید؛ همین مجالس مهمانی خانوادگی، دانشگاه، کلاس درس، تلویزیون، خیابان، جمع دوستان، کلاس تابستانه، کلاس ورزش و فلان و بهمان … می‌بینید هیچ‌کدام‌شان راه دوری نیستند؛ حتی اینترنت و سایت‌های گوناگون و ماهواره و هزار شبکه‌اش را هم نگفتم که شاید در دسترس همه و عمومی نباشد ولی دخترخاله و دختر فلان فامیل و دوست و همان‌بالایی‌هایی که نوشتم، دمِ دست‌ترین ارتباط‌های یک دختر جوان و الگوسازترین‌ها برایش هستند و بیشترین تاثیر را بر روی هم می گذارند.

    هر روز هجمه‌ها برای کم‌تر کردن پوشش، بیش‌تر می‌شود، آرام‌آرام و خیلی با احتیاط و زیرکانه و می‌شود وضع فعلی دانشگاه‌ها، وضع فعلی دخترانمان در خیابان. قصد سیاه‌نمایی ندارم و دارم آنچه در خیابان و شهر دیده می‌شود را می‌نویسم و هجمه‌های فراوانی که هر روز مثل یک پیچک دور پای یک دخترِ جوانِ مسلمان را می‌گیرد و می‌پیچد و می‌پیچد و می‌پیچد تا بالاخره خفه‌اش کند. تربیت خانوادگی، نوع تفکرِ شخص، گروه دوستان‌ش و ارتباط‌هایش همه و همه در مبارزه و ندید گرفتنِ این تشویق‌ها و هجمه‌ها تاثیر دارد و کم نیستند دختران و خانم‌هایی که در این مبارزه موفق هستند ولی کمی اگر واقع‌بین باشیم و به دور و اطراف نگاه کنیم، غلبه ی آنور بیش‌تر است.

    این وبلاگ راست می‌گوید داشتن یک آرایش ملایم همراه با چادر،‌ به زیباتر شدن چادر کمک می‌کند!! و چقدر زیاد شده‌اند زنانی که اینگونه تفکری دارند.
    چقدر زیاد شده است دختران‌ی که موقع صحبت با نامحرم (از مغازه‌دار و راننده تاکسی بگیر تا هرکه خودت می‌خواهی) برای اینکه چادری بودن‌شان نشانه‌ی اُمُل بودنش‌ان نباشد، خنده می‌کنند و …
    در نظرات همان وبلاگ، مریم نامی نوشته است: «منم محجبه ام و به نظرم ایشون حرف بدی نزده اند» و مریم نام‌ها کم نیستند اگر زیاد نباشند.

    بگذریم از سیاه‌نمایی!!! بیایید فرض کنیم دختر نوجوان یا جوانی را که در خانواده‌ای معمولی بزرگ شده، معمولی یعنی نه به شدت مذهبی و نه به قول معروف ولنگ و باز، چیزی که اکثریت خانواده‌های ایرانی هستند، و می‌خواهد حجاب‌ِ شرعی‌اش را حفظ کند. جوان است و به اقتضای جوانی‌اش نشاط می‌خواهد. باید چه کند؟ چه الگویی دارد برای جوانی کردن در عینِ داشتن حجاب و آراستگی؟ به کجا می‌تواند رجوع کند برای گرفتن و دانستن سبک زندگی؟ در برابر انواع و اقسامِ تبلیغات برای از دست دادنِ عفت و حجابش.

    آموزش‌هایی که در مدرسه دیده! یا مفاهیمی که یادش داده‌اند و برایش درونی کرده‌اند می‌تواند کمک‌ش کند یا فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی که حجاب را برایش معنا و تفسیر کرده‌اند!!! یا مجلات و روزنامه‌ها؟ ارگان یا سازمانی برنامه‌ای برایش داشته؟ برنامه مقصود نه یک اردو یا همایش است، برنامه‌ای طولانی مدت و ذهنیت‌بخش و مفید. به راستی کجا و کدامیک از اینها می‌توانند در برابر هجمه‌ها و تبلیغات مخرب‌ی که در برابرش هستند، به او کمک کنند؟ اگر بدکمکی نکنند!!

    وسطِ این همه کمبود و بی‌برنامگی برای موضوع حجاب، یک روزنامه می‌آید و می‌نویسد و طرح دغدغه می‌کند و یک‌عده‌ی دیگر می آیند بر علیه‌اش می‌نوسند و دعواهای سیاسی‌شان شروع می‌شود و این وسط همان حجاب و پوششِ بیچاره است که باز له می‌شود و دست‌مایه‌ی بازی‌ها و دعواهای سیاسی آقایون.

    لطفا کمی چشم هایتان را باز کنید، دنیای زنان فقط همین خواهر و همسر و زن و مادربزرگ شما نیست. در دعواهای سیاسیِ شما چادر از سرِ زنان ما می‌کشند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۸ ق.ظ روز ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    همه‌ی حرف همین است

    عالم و آدم بسیج شده‌اند که دین شما را از چنگتان در بیاورند.
    این، همه‌ٔ حرف است و حرف جز این نیست.

    همه چیز برای شیطان قابل تحمل است الا ارتباط با خدا.
    غرب با همه چیز می‌تواند کنار بیاید الا دین؛ اما کدام دین؟

    مگر مسیحیت دین نیست و غرب، خود اولین مروج کلیسا نیست؟
    مگر عربستان سعودی و شیوخ منطقه، مدعی دین‌داری نیست؟
    مگر این همه دین و مکتب و عقیده توسط خود غرب در جهان راه‌اندازی نشده؟

    مشکل بر سر اسم دین نیست.
    مشکل، تشیع است؛ دینی که اتصال به ولایت دارد.
    دینی که توسط غرب، شناسنامۀ بنیادگرایی برای آن صادر شده.
    دینی که دشمن نمی‌تواند سر از کنه آن در بیاورد؛
    اما به درستی آن را بزرگترین مزاحم و سرسخت‌ترین دشمن خود تلقی می‌کند.

    عالم و آدم بسیج شده‌اند که آن را از چنگ‌تان دربیاورند، این همۀ حرف است و حرف جز این نیست.

    منبع: “حرف‌هایی که کهنه نمی‌شوند” – سیدمهدی شجاعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۵ ب.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    ذکرِ دائمی

    دل و جانِ ما در برخورد با حوادث روزمره دائماً در حال فرسایش است.
    باید حساب این فرسایش ها را کرد و جبرانِ آن را پیش‌بینی نمود والا انسان از نظر معنوی، نابود می‌شود.

    ذکر دائمی، برای همین است.

    آیه‌الله‌خامنه‌ای
    هفده‌مهر‌هشتادویک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۷ ق.ظ روز ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

    هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
    نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

    نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
    “اذا تنفس ِ” باران هوای شبنم تو

    تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
    شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

    توئی دوباره پیمبر، محمدی دیگر
    چنان که عایشهء دیگری است مَحرم تو

    به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
    به راز  عِزّهُ للّه  نقش خاتم تو

    من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
    که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

    تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
    نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

    چقدر جمله‌ی “احلی من العسل” زیباست
    و سالهاست همین جمله است مرهم تو

    هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
    میان دفتر من می‌نویسد از غم تو

    گریز می‌زند از ماتمت به عاشورا
    گریز می‌زند از کربلا به ماتم تو

    فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
    نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو.

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ روز ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    این مخلوقات کوچک

    بچه که بودم، هروقت توی حوض یا گودالِ آب، می‌دیدم که مورچه یا حشره‌ای افتاده، احساس نجات‌غریقی بهم دست می‌داد و یه چوب بر‌میداشتم و باهاش مورچه بیچاره را نجات میدادم و کنار حوض میذاشتم. خیلی وقت‌ها دیر رسیده بودم و حشره‌ی بنده‌خدا جونی براش نمونده بود و مرده بود، گاهی اوقات هم بعد از سی چهل ثانیه زیر آفتاب موندن، شاخک‌هاشو تکون می‌داد و خوشحال میشدم از نجات غریق بودنم.

    گاهی اوقات هم که حوض و گودال‌ی نبود تا حسِ کمک‌دوستی‌م را اقناع کنه، اگه مورچه ای را می دیدم که توی حیاط داره راه میره، یه لیوان آب میگرفتم دستم و دور تا دور مورچه زبون‌بسته را یه دایره مانند آب می‌ریختم تا نتونه از زندان‌ی که دیوارهای آبی داره عبور کنه؛ مورچه بخت‌برگشته هی دور تا دور این زندان‌ِ آبی می‌چرخید تا راه فرار پیدا کنه ولی موفق نمیشد؛ و همیشه هم برام جالب بود که خسته نمیشه و باز میچرخید و می‌چرخید تا بالاخره انگشتم را می‌بردم سمت‌ش و آروم از دستم بالا می‌آمد و من می‌شدم فرشته‌ی نجاتش.

    مورچه‌ها همیشه برام دوست‌داشتنی بودن و دوتسشون داشتم البته غیر از زمانی‌که اتاقِ منو مناسب برای لانه‌سازی می‌دونستن!

    چند روز پیش یکی از دوستام برام فیلمی فرستاده بود از لانه مورچه‌ها. ظاهرا یک گروه پژوهشگر، برای اینکه بدانند خونه‌ی مورچه‌ها در زیر زمین دقیقا چه مدل و شکلی داره، سیمان آب شده را داخل یکی از لانه‌های مورچه‌ها می‌کنند و بعد از مدتی که سیمان سفت میشه شروع می‌کنند به کندن زمین و بعد از ساعت‌ها کندن، بزرگی و عظمت و پیچیدگی لانه مورچه‌ها از زیر زمین بیرون میاد.

    دیدن این ویدئو خیلی برام لذت‌بخش و زیبا بود و یه‌جورایی برام باورپذیر نبود که مورچه به آن کوچولوی بتونه هم‌چین لانه‌ای بسازه. گشتم در نت و این نسخه‌اش را در سایت یوتیوپ پیدا کردم. اگر فیلترشکن دارید، حتما ببینید، مسلما شما هم مثل من از دیدن این خلقت خدا به شگفت میاین. خانه‌ی مورچه‌ها

    این هم عکسِ صحنه‌ی آخر فیلم برای دوستانی که نمی‌تونن وارد سایتِ یوتیوپ بشن (آن سفیدها آدم هستند و صحنه ی وسط، لانه ی مورچه‌ها)

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۱ ق.ظ روز | دیدگاه (۱)