داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تکیه بر کعبه

    جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
    ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

    بی‌تو چندی‌ست که در کار زمین حیران‌م
    مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟

    شاید این باغچه دَه قرن به استقبالت
    فرش گسترده و در دست گلایل دارد

    یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
    یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

    جمکران نقطه‌ی امید جهان شد که در آن
    هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

    هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
    تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۴ ب.ظ روز ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    این المنتقم

    گفت: در می زنند مهمان است
    گفت: آیا صدای سلمان است؟
    این صدا، نه صدای طوفان است
    مزن این خانه ی مسلمان است
    مادرم رفت پشت در، اما

    گفت: آرام ما خدا داریم
    ما کجا کار با شما داریم
    و اگر روضه ای به پا داریم
    پدرم رفته ما عزاداریم
    پشت در سوخت بال و پر، اما

    آسمان را به ریسمان بردند
    آسمان را کشان کشان بردند
    پیش چشمان دیگران بردند
    مادرم داد زد بمان! بردند
    بازوی مادرم سپر، اما

    بین آن کوچه چند بار افتاد
    اشک از چشم روزگار افتاد
    پدرم در دلش شرار افتاد
    تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
    گفت: یک روز یک نفر اما…

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۰۶ ق.ظ روز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    من‌ی که “من” نبود

    گاهی اوقات آدم یه حرفایی درباره خودش میزنه و یه نظراتی درباره خودش و شخصیت خودش داره که به نظر خودش خیلی درست‌ و واقعی‌ه و میگه من خودم را خوب می شناسم و می‌دونم این خصوصیت را دارم. مثلا فکر میکنه آدم خونسردیه یا مثلا خیلی شجاع و نترسه، ولی وقتی در موقعیتی قرار میگیره می‌بینه خیلی هم آنجوری‌ که فکر میکرده نیست و آن خصوصیات را نداره و خلاصه‌اش اینکه از حرف و تفکرش تا مقام عمل‌ش تفاوت وجود داره.

    چند وقت پیش به اتفاق خانواده، رفته بودیم رستوران و داشتیم شام می‌خوردیم.
    من همیشه خودم را یک آدم خونسرد و مطمئن‌القلب می‌دونستم و فکر می‌کردم در موقعیت‌های حساس، می‌تونم به خودم مسلط باشم و آرامش‌م را از دست ندم، ولی آن‌شب وقتی قلب‌م شروع کرد به تندتند تپیدن، فهمیدم خیلی نتونستم آرامش‌م را حفظ کنم.

    نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و شام می‌خوردیم که یک صدایی از طرف درب ورودی رستوران بلند گفت: «آقا شما چند لحظه بیاین دم در» این صدا چندبار تکرار شد و ما هم فقط شنیدیم و به غذا خوردنمان ادامه دادیم. پیش‌خدمت‌های رستوران یکی‌یکی به جلوی درب رستوران می‌رفتن و اینطور مشخص بود که با یکی از همان‌ها کار دارد ولی باز هم صدای مرد شنیده میشد که میگفت «باشما هستم، چند لحظه بیاین دم در» فکر میکردم حتما اختلافی با این رستوران دارد یا ماموری، چیزی است که یکی از همراهان‌مان گفت: «دارم شام می‌خورم، نمی‌یام. برای چی باید بیام؟» و تازه فهمیدیم که منظور آن شخص، که بوده است. قلب‌م شروع کرد به تپیدن، صدای مرد هنوز می‌آمد و من تقریبا در حالت بهت که به ما چه‌کار دارد، مردی مسن با موهایی بلند و …. بود.

    اصرارهایش برای رفتن “فامیل” ما به دم‌درب و جمع شدن همه پیش‌خدمت‌ها و حتی رئیس رستوران در جلوی درب و احتمالا مانع ورودش به رستوران شدن، آگاه نبودن از قصد آن شخص و اصرارش بر قصدی که داشت در آن ساعت از شب و ترس اینکه هر لحظه ممکن است وارد رستوران شود و بالای میز ما بیاید و … همه باعث شده بود استرسِ بدی داشته باشم. هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم دقیقا دارد چه اتفاقی می‌افتد و چه شده و فقط به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم چی شده؟ چی میگه؟

    ولی دلِ من آشوب شده بود و آرامش‌م رفته بود. صدای تندتند زدن قلب‌م را می‌شنیدم و نمی‌دونستم باید چه کنم و چه می‌شود. اعتراف می‌کنم ترسیده بودم، نفس‌م را به سختی بیرون می‌دادم و سعی می‌کردم آثار این پریشانی‌خاطر در چهره‌ام مشخص نباشه و بقیه از حال‌م خبردار نشن. بعدا وقتی یاد حالِ خودم در آن دقایق افتادم، برام سوال بود و مایه ناراحتی که من چرا آنقدر استرس گرفتم و ترسیدم. من که همیشه سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم و خودم را آدمِ خونسردی می‌دانم. ولی حالات آن فرد و موقعیت‌ی که در آن قرار گرفته بودم، حالاتی از خودم را متوجه شدم که فکر نمی‌کردم این‌طور باشم. آنچه فکر می‌کردم هستم، نبودم.

    این‌ها بماند این‌جا، برای خودم یادگاری و یادآوری …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز | دیدگاه (۷)

    این‌روزها

    ظاهرا این یک قاعده‌ی کلی‌ ِ نانوشته‌ست که همه‌کارهای سخت، با هم به سراغت میاد.

    همه هم مهم و غیرقابل حذف

    خدایا کمک‌م کن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۲ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    لحظه‌های ابری

    هوای لحظه‌هایم ابری‌اند و پشت هم رگبار
    دوباره بغض سردی در گلوی شب شکست انگار

    صدای گرمِ شعرم می‌رسد تا پایِ رویایت
    به خود گفتم: «کمی آهسته، نه! محکم قدم بردار»

    غزل هم‌صحبت دیرینه‌ام، تنها شریک غم
    من از دیوانه ماندن خسته‌ام، دست از سرم بردار

    غلط کردم اگر یکشب نباشی این دل کوچک
    شبیه تکه‌سنگی می‌شود بر سینه‌ی دیوار

    اگرچه کفر محض است این، گناهش هم قبول اما
    خدایا چند ساعت هم خودت را جای من بگذار

    امید صباغ نو


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۲ ب.ظ روز ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    زرنگ باش. خنگ نباش.

    پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
    خودش هم رفت پشت پرده.
    از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

    یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
    یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
    یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم
    اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
    می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
    هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
    توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

    آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
    وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد
    ….
    ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد.
    او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
    زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
    شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
    نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
    خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

    “باران خلاف نیست” کورش علیانی
    برگرفته از سبک صحبت‌های مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۷ ق.ظ روز ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵)

    بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

    ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

    ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

    تعز من تشاء و تذل من تشاء
    بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
    جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۱ ق.ظ روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)