قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

مغازه خودکشی

ایده کتاب عالی. واقعا از ایده داستان و وجود یک مغازه خودکشی که کمک کنه به خودکشی کردن کیف کردم و همچنین از دیالوگ‌هایی که رد و بدل میشد بین اعضای خانواده
ولی خط آخر کتاب، بهت زده‌ام کرد! اول فکر کردم اشتباه شنیدم، برگشتم و دوباره گوش دادم ولی درست شنیده بودم
آخه چرا؟
خیلی به این “آخه چرا” فکر کردم. خسته شده بود از امید دادن به بقیه؟ از درون داغون شده بود و دیگه نمیتونست تحمل کنه؟ وظیفه‌اش رو انجام داده بود و دیگه رفت؟
چرا کاری رو انجام داد که بقیه رو منع میکرد؟ چرا نویسنده هیچ توضیحی درباره انگیزه پسرک از این کار بهون نگفت؟ حتی اشاره‌ای هم نکرد
و هنوز نتونستم پاسخی پیدا کنم! و البته هدف نویسنده احتمالا همین بوده! رها کردن مخاطب در دنیای خودش با یکسری چرا، چرا، چرا

موضوع کتاب:خانواده‌ پنج نفره‌ای مغازه ای دارند که در آن ابزار خودکشی میفروشند. از تیر تفنگ تا طناب دار تا قرص و …. اما خودشان نباید خودکشی کنند، حتی با وجود افسردگی و بی‌میلی به زندگی و دنیا. چرا؟ چون اگر آنها بمیرند دیگر چه کسی به مردم کمک کند تا خودشان را بکشند؟
از بین سه فرزند خانواده، یکیشان بر خلاف دیگران امید به زندگی دارد، شاد است، آهنگ گوش میدهد، میخندد، بازی میکند و خیلی خودش را در فروش مغازه دخالت نمیدهد و همین یک نفر متفاوت باعث تغییراتی در مغازه میشود.

من نسخه صوتی کتاب رو خریداری کردم. با صدای هوتن شکیبا. خوانش خوبی داشت واقعا

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

تولدت مبارک رفیق

از صبح هربار نگاهم به تاریخ امروز افتاد، ذهنم گفت “هفت مهر، تولد کی بود؟” و مدام بین رفقای مهری گشت و گشت و گشت. زهرا‌سادات؟ نه زهرا دهم بود. سارا؟ نه بیست‌چهارم بود. هدی؟ نه اون هفت آذر بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد و نیامد.

یک ساعت پیش، گروه واتس دوستان دانشگاه را باز کردم. فاطمه عکسی فرستاده بود. دانلودش کردم. تصویر را که دیدم چند ثانیه احساس کردم قلبم در حالت انقباض ماند. عکس سنگ قبر “منور” بود و تاریخ تولدش؛ هفت مهر شصت و چهار …

تولدت مبارک رفیق

ببخشید که یادم نبودی …
ببخشید که دنیا انقدر بی‌رحمه

آه …

حرف زدن

‏”حرف زدن” خاصتا حرف دل و خواسته رو زدن، از سخت‌ترین کارهای دنیاست.
به مهارتی نیاز داره که اکثر ماها بلدش نیستیم.
نمی‌تونیم گفتگو کنیم. خوب حرف بزنیم و خوب گوش بدیم.

کاش مهارت گفتگو و ضرورت گفتگو رو به نسل‌های جدید یاد بدیم.

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عروس رفته گل بچینه!

    هرکداممان یا این صحنه را حضوری یا از طریق تلویزیون دیدیم یا اینکه شنیدیم که سر سفره عقد، وقتی عاقد داره خطبه میخونه و میخواد از عروس خانم وکالت بگیره، بعد از خوندن دفعه ی اول، حضار گرامی با هم میگند “عروس رفته گل بچینه” و بعد از بار دوم هم میگند “عروس رفته گلاب بیاره” (چند هفته پیش هم صداوسیما یک گزارش از بین الحرمین پخش کرد و یک سفره عقدی که در آنجا انداخته بودند! و حضار بعد از دفعه اول با هم گفتند :”عروس رفته زیارت!!” و نوع جدیدی از این تعارف و دروغ را نشون دادند)

    این جمله ها شاید بگیم که شایع شده است و دیگه در فرهنگمان جا افتاده ولی اولا من فلسفه اش را اصلا نمیدونم و هرچی هم فکر میکنم نمی‌فهمم که این جملات را  برای چی میگند و هم اینکه گفتن این جملات را درست نمیدونم.
    – ممکنه فلسفه اش را اینطوری تعبیر کنند که عروس باید حیا داشته باشه و همون دفعه اول از ذوقش “بله” نگه، که این هم به نظرم تعبیر مسخره و خیلی سطحی هست که درباره شخصی که حداقل یک هفته فکر کرده و تصمیم گرفته، گفته میشه –

    درست نبودن این جملات را هم از این جهت نوشتم که، وقتی عروس خانم سر سفره عقد نشسته و با حضار و مهمان ها، چند سانتیمتر فقط فاصله داره، چرا باید دروغ گفته بشه؟ چرا باید اول زندگی و نقطه اوج و بهترین لحظه دو نفر، با دروغ و یک حرف و جمله ای که راست نیست، شروع بشه؟
    این سوال هم البته برمیگرده به همان فلسفه این کار و سنت!!!

    در زندگی و عرف امروزه جامعه ی ما، کم سنت و عرف های مسخره و غیراسلامی و بی اساس دیده نمیشه، این هم یکی شان است که به ذهنِ یکی از دوستان رسیده بود و من این‌جا نوشتم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۳ ق.ظ روز ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴۲)

    بحق الحسین

    یا رب الحسین
    ب‌حق الحسین
    اشف صدر الحسین

    بظهور الحجه

    +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۵۸ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    من گُلی را دیدم، بی‌احساسی را می‌فهمید!

    امروز عصر از جلوی دو تا گل‌فروشی رد شدم. اولی را رد کردم و فقط یه نیم نگاهی به‌ گل‌هاش انداختم ولی به دومی که رسیدم نتونستم چند دقیقه جلوی مغازه واینستم و بعد هم نتونستم جلوی خودم را بگیرم و وارد مغازه نشم. همیشه از گل‌فروشی و فضای مطبوع و رقیق‌ی که داره و حسِ خوبِ تنفس‌ی که به آدم میده،‌خوشم می آمد؛ ولی تا وارد این گل‌فروشی شدم، دلم گرفت. نه از آن بوی مطبوع گل‌ها خبری بود نه آن فضای رقیق و مطبوع!

    نمی‌دونم چرا. هیچ حسِ خوبی نبود آن‌جا. هیچ. حتی گل مریم‌هایی که انتخاب کردم‌شون، بویِ خیلی کم‌ی می‌دادند. فضای مطبوع گل‌فروش‌ی نداشت. حسِ خوبِ تنفس نداشت. یه مغازه بود فقط. مثل بقیه مغازه‌ها. حتی سرد‌تر و بی‌روح‌تر.

    به گل‌های توی مغازه نگاه کردم، دل‌م براشون سوخت! برای اینکه توی آن مغازه گرفتار شده بودن و قسمت‌شان این شده که برسند به آن مغازه بی‌روح و خشک و هیچ‌وقت نفهمیدن عطرِ گل‌فروشی چه عطری‌ه، براشون ناراحت شدم. پژمرده بودن و شادابی گل‌های دیگه رو نداشتن.

    گل‌فروشی

    از مغازه که بیرون آمدم، آقایی از کنارم رد شد. عطر زیادی زده بود. عطری که خیلی بیشتر از عطرِ گل‌فروشی بود. باز هم دلم سوخت برای گل‌های آن گل‌فروشی… محروم‌شان کرده بودند!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۶ ب.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵)

    تهرانِ نوروزی

    دو سه سالی‌ میشه که ایام نوروز، هیچ‌جائی نمی‌ریم و تهران می‌مونیم. این روزهای تهران را می‌تونم به‌ترین روزهاش بدونم. نه از ترافیک سنگین اتوبان‌ها و خیابون‌ها خبری هست، نه از هوای کدر و گرفته‌اش و نه از اتوبوس‌های شلوغ و واگن‌های مزدحمِ متروش!

    واقعا این روزهای تهران را دوست دارم و تازه شهرم را می‌تونم در این چند روز ببینم و بفهمم.
    همش با خودم میگم که کاش طهران مثل قدیم‌هاش دروازه داشت و میشد رفت درِ دروازه‌هاشو بست و نذاشت مردم وارد بشن :). بعد همین‌طوری و با همین جمعیت برای همیشهٔ سال می‌موند. (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۶ ب.ظ روز | دیدگاه (۰)

    روزهای از دست رفته‌ی خوب

    گاهی اوقات، آدم دنبال یه فرصت چند روزه‌ی آزاد می‌گرده تا بتونه بشینه و تمام عقب‌افتادگی‌هایی که توی کارها و برنامه‌هاش داره را، جبران کنه.

    وقتی این موقعیت‌ه را پیدا می‌کنه کلی خوشحال میشه و حتی میشینه کلی فکر میکنه که چه کنم و چه نکنم و چطور استفاده کنم از این روزها و وقت‌ها. دقیقا یه چیزی مثل همین تعطیلات عید. از چند روز قبل‌ش کلی خوشحالی که چند روز فرصت داری برای “خودت بودن” و رسیدگی و سروسامون دادن به کارهات و برنامه هایی که دوست داشتی انجامشون بدی ولی نتونستی.

    ولی گاهی انقدر خسته‌ای یا انقدر تنبلی‌ات میاد که دوست داری فقط بخوابی یا اینکه کار غیر مفید انجام بدی، خودت را درگیر آن کارهای مونده‌ات نکنی. اصلا به بی‌خیالی بزنی. گاهی هم آنقدر کارهای مهم‌تر و جدیدتر به سراغت میاد که کلاً فراموش می‌کنی که برنامه‌هایی هم برای این روزهات داشتی. می‌خواستی جبران کنی برای خودت.

    بعد که تمام می‌شود این روزها، تو می‌مانی و همان کارهای نکرده که یا دیگر برایت اهمیت شان کم شده یا حسرت می‌خوری به رفتن روزها یا اگر خیلی به خودت! امید داشته باشی، می شینی فکر می‌کنی تا فرصت خالی برایشان پیدا کنی.

    تعطیلات‌م تمام شد و از فردا صبح باید بروم سرکار. بعد الان نشسته‌ام روی تخت‌م و به اطرافم نگاه می‌کنم و به کارهای نکرده و آرزو!های دست نیافته. ولی، این روزها، برایم روزهای خوبی بود. روزهای جدید. شاید بعد‌تر، درباره‌شان نوشتم… شاید!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۴۷ ب.ظ روز ۰۵ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    خدای عشق

    ایــن داغ دوری در جـــوانی پـــیـــرمــان کـــرد
    از زنــدگـــی بــاور کن آقــــا ســـیرمــان کــرد

    این قسمـــت مـــا بود و تقــدیری غــم‌انگیز
    با قـــصهٔ هجـــرت، خــــدا درگیــــرمـــان کــرد

    از بس خدای عــشق خـواندیـمت شنـیدی
    نیـش زبـــان عــدّه‌ای تــکـــفیرمــــان کــرد

    بس ناسپــاسی‌هــــا که در ایّام هجــــران
    پیـــش بزرگــــی‌های تو تحـــقیرمـان کــــرد

    تنـــگ غُـــــروب جُـــمعه این هفـــته هم باز
    بدجور جــای خـالی‌اَت دلگـــیرمان کــرد

    یک جمعه‌ی دیگر بود، امروز …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۹ ب.ظ روز | دیدگاه (۰)

    دوستانِ خدا

    الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لاهم یحزنون / الذین آمنوا و کانوا یتقون / لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک الفوز العظیم

    آگاه باشید ! یقیناً دوستان خدا نه بیمى بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند. آنان که ایمان آورده‏اند و همواره پرهیزکارى دارند. قطعاً آنان را در زندگى دنیا وآخرت بشارت است [در دنیا به وسیله وحى و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان] در کلمات خدا [که وعده‏ها و بشارت‏هاى اوست] هیچ دگرگونى نیست؛ این است کامیابى بزرگ.

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)