قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پایان

    خبر آرام در صدایت ریخت، ناگهان شانه‌هات لرزیدند
    شاخه‌های گیاهی آهسته، بر گلوی اتاق پیچیدند

    پلک‌ها را کلافه و مبهوت، پشت هم باز و بسته می‌کردی
    روی مرطوب گونه‌ات آرام، قطره‌های درشت غلتیدند

    صبح تاریک و سرد بهمن ماه، از دهان‌ها بخار می‌آمد
    مرده‌ها را به نوبت انگاری، توی غسال‌خانه می‌چیدند

    دست بی‌اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته‌ای می‌شست
    چشم‌های غریب و غمگینت، پشت دیوارها نمی‌دیدند

    مادرم هم نگفت :«فاطی جان» قسمم هم نداد برگردم
    مثل تازه عروس‌ها وقتی، پیکرم را سپید پوشیدند

    بعد از آن دست دیگری آمد، پلک سنگین و خیس من را بست
    چشم‌های تو دیگر از امروز، گریه‌های مرا نمی‌دیدند

    زیر سنگینی لحد انگار، دلم از ترس و غصه می‌ترکید
    مشتی از خاک‌های بی‌وقفه، توی آغوش باد رقصیدند

    هی سرت داد می‌زدم «برگرد! من از این گور سرد می‌ترسم»
    گوش‌هایت عجیب کر شده بود، حرف‌های مرا نفهمیدند

    گریهٔ تو کلافه‌ام می‌کرد، ناله‌هایم بلند‌تر شده بود
    اسکلت‌های پیش‌کسوت‌تر، به من و ناله‌هام خندیدند

    هق‌هق تو شدیدتر می‌شد، بدنت مثل بید می‌لرزید
    مثل سریال‌های تکراری، ابرها بی‌دلیل باریدند

    چون روال همیشگی هرکس، سوره‌ای خواند و دور شد از من
    دست‌هایی فشرد دستت را، صورتت را سه بار بوسیدند

    توی پیراهن سیاه خودت، مثل یک تکه ماه می‌ماندی
    مردمک‌های خیس و براق‌ت، مثل الماس می‌درخشیدند

    هم دلم تنگ می‌شود بی تو، هم از این گور سرد می‌ترسم
    چه‌کسی گفته مرگ آزادی است؟ زیر این خاک که نخوابیدند

    ظهر متروک و سرد بهمن ماه، سایه‌ای روی سنگ می‌لرزید
    عقربک‌ها هزار و چندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند

    مثل هر پنج‌شنبه می‌آیی من به پایان رسیده‌ام کم‌کم
    شانه‌های تکیده‌ام این‌جا، زیر باران و باد پوسیدند

    فاطمه حق‌وردیان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۴۱ ب.ظ روز ۳۰ دی ۱۳۸۹ | دیدگاه (۳)

    قصه

    یکی بود، همیشه هم بود؛
    اما،
    یکی، هیچ‌وقت نبود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز | دیدگاه (۴)

    مهمانِ سفید

    امروز یا بهتر بگویم دیروز، یعنی بیست و پنجم دی ماه، تهران حسابی برف بارید. از بعد از ظهر شروع شد بارش برف تا همین الان که حدود سه نیمه شب است و ادامه داره.

    عصر که از محل کارم زدم بیرون، برف خیلی ریز و تند و قشنگی داشت می‌بارید. دلم نیومد سوار اتوبوس بشم و با اینکه بار و کیف‌م هم خیلی سنگین بود، راه افتادم توی پیاده‌رو و زیر برف، راه رفتن. حس خیلی قشنگی‌ه دونه‌های سفید برف بباره و بی‌افته روی چادر مشکی‌ات و بعد یا همون موقع آب بشه یا از بین تا و شیارهای چادر قل بخوره و برسه به زمین و آنجا آب بشه. (باید برف خیلی بزرگ و مستحکم‌ی باشه که بعد از این مراحل، هنوز زنده مونده باشه)
    سه چهار ایستگاهی را پیاده رفتم در خیابان‌ها و محلات منطقه شش تهران.
    برف می‌بارید، آدم‌ها زیر برف راه می‌رفتند، خیابان ترافیک بود، دست‌فروش‌ها کنار خیابان در زیر برف، جنس می‌فروختند، مغازه‌های رنگاوارنگ و مردمی که زیر برف راه می‌رفتند تا برسند به خانه‌شان.

    از مترو که پیاده شدم، هنوز برف می‌بارید و باز هم یکی دو ایستگاه پیاده رفتم و این بار در منطقه دوازده
    دست‌فروش‌ها کنار خیابان مشغول دست‌فروشی بودند، مغازه‌ها با چراغ و سردرهای مختلف و رنگارنگ مردم را به طرف خود دعوت می‌کردند و مردم زیر برف راه می‌رفتند تا برسند به خانه‌شان.

    زندگی بود، جریان داشت و حرکت می‌کرد
    همه خوشحال بودند، فرقی نمی کرد منطقه یک باشی یا دو یا هرچه دیگر
    خدا نعمتش را به همه داده بود.

    خدایا شکرت (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    آدم‌های خوب این شهر

    تصور کن؛ مثلا بیست تا یا سی تا یا حتی صد تا دوست داری.
    از این صد تا، نود تاشون اذیتت می‌کنن، به حرف‌ت گوش نمی‌دن، حق دوستی‌ات را به‌جا نمی‌یارن … بهشان هم تذکر دادی‌ها
    بعد مثلا می‌خواهی شام بدهی به دوستات، نمیشه هم جدایشان کرد، از آن نود تا دلخوری، ولی به‌خاطر آن ده تا هم که شده، همه را دعوت می‌کنی؛ یعنی آنقدر آن ده تا برات عزیزن و دوست‌شان داری که به‌خاطر آن‌ها به آن نود تا هم شام میدی.
    نمی‌دونم؛ یه حسی تو این مایه‌ها


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۴ ق.ظ روز ۲۶ دی ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱)

    حسبی الله

    الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ
    فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَهٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ

    اینها کسانی بودند که (بعضی از) مردم، به آنها گفتند: «مردم (لشکر دشمن) برای حمله به شما اجتماع کرده‏اند؛ از آنها بترسید!» اما این سخن بر ایمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را کافی است و بهترین حامی ما است.»

    به همین جهت، آنها (از این میدان) با نعمت و فضل پروردگار بازگشتند، در حالی که هیچ ناراحتی به آنها نرسید، و از رضای خدا پیروی کردند، و خداوند دارای فضل و بخشش بزرگی است.
    سوره مبارکه آل عمران آیات ۱۷۳ و ۱۷۴


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۰۸ ب.ظ روز ۲۵ دی ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    گم می شوند کوچه به کوچه شهیدها

    مرزی نمانده بین عزاها و عیدها
    نابودی است سهم تمام امیدها

    در عصر رسم نقشهٔ از نیل تا فرات
    در عصرِ شومِ حرمله‌ها و یزیدها

    در فصل انزوای غم انگیـز سروها
    افتاده باغ سبز جهان دست بیدها

    سرها به نیزه رفته و در چرخشند باز
    تسبیح‌های بی ثمرِ بوسعید‌ها

    در فصل روزمرگی شهر کوچکم
    گم می‌شوند کوچه به کوچه، شهیدها

    خالی مباد دفترتان از خروش و موج
    طوفان به پا کنید غزل‌ها! سپیدها!

    سید محمدمهدی شفیعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۲ ب.ظ روز ۱۶ دی ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)


    سیدی؛
    انا صغیر الذی ربیته              من همان کودکم که تو پرورده‌ای و بزرگش کردی.
    و انا جاهل الذی علمته        من همان نادانم که تو آموزشش دادی و دانائی‌اش بخشیدی.
    و انا الضال الذی هدیته         من همان گمراهم که تو به راهش آوردی و هدایتش کردی.
    و انا الوضیع الذی رفعته     من همان پست بی‌مقدارم که تو از زمین بلندش کردی و رفعتش بخشیدی.
    و انا الخائف الذی امنته       من همان ترسوی بیم‌آکنده‌ام که تو امانش دادی و خاطرش را آسوده کرده‌ای. (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۱ ب.ظ روز ۱۲ دی ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)