داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عذاب خفت‌بار برای کافران

    «ولا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما ولهم عذاب مهین  ما کان الله لیذر المومنین علی مآ انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب»

    و کافران نپندارند  اگر به آنها مهلت می‌دهیم، به نفعشان است.
    به آنها مهلت می‌دهیم  که بار گناهشان را سنگین کنند و در آخر، عذابی خفت‌بار بچشند.
    خدا را بنا این است که پاک و ناپاکان را از هم جدا کند و شما را در هم رها نکند.

    آیات ۱۷۸ و ۱۷۹ سوره مبارکه آل‌عمران

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ روز ۲۹ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    کتاب آه

    کتاب خوب، حتماً نباید بزرگ باشد، قطور باشد، سنگین باشد یا حتی گران!
    بعضی از کتاب‌های خوب هم هستند که خواندنشان کمی سخت است، آنقدر کلمات سنگین و سخت در آنها نوشته شده‌ است که از فهم عمومی خارج است که جتی خواننده، گاه می‌ترسد که به سراغ این کتاب برود.

    وقتی این نوع کتاب‌ها به زبان امروزی و قابل فهم برای عموم در می‌آیند، استقبال از آنها هم بیشتر می‌شود و آن کلمات و نوشته‌های سخت و باارزش، خوانده می‌شوند.
    “نفس‌المهموم” یکی از آن کتاب‌هایی است که “عباس قمی” نوشته و ترجمه‌های مختلفی هم از آن شده است ولی به خاطر ترجمه‌های سنگین همراه با روایت‌های مختلف‌ی که امده و گاهاً خواننده را گیج می‌کند، خواننده را شاید فقط به خاطر موضوعش که مصیبت حضرت اباعبدالله علیه‌السلام و حوادث عاشورا و بعد از آن است، به سمت خود می‌کشد.(حداقل من که اینطور هستم)

    “کتاب آه” کتابی است که توسط “یاسین حجازی” ویراستاری و توسط نشر “جام طهور” منتشر شده و به قول خود ویراستار، “بازخوانده” ای از کتاب نفس‌المهموم است؛ یعنی کتابی کاملاً متفاوت از نفس‌المهموم شیخ عباس قمی است و از حالت کتب علمائی و محققی در آمده است.

    آقای حجازی در مقدمه کتاب می‌نویسد: « در بازخوانی، خط حادثه را پررنگ‌تر کردم و به ترتیب و توالی وقوع حادثه‌ها دقت کردم … و رد نقل‌هایی را که با هم نمی‌خواندند در کتاب‌های دیگر گرفتم تا نقل معروف‌تر و مشهورتر را بیاورم … و رجزهایی را که ترجمه نشده بود یا ترجمه‌اش واضح نبود را دوباره ترجمه کردمو رسم‌الخط را یکدست کردم و نقطه‌گذاری کردم و اعراب گذاشتم … و بعد تازه کار اصلی‌ام شروع شد، پاراگراف‌ها را نگاتیوهایی فرض کردم که با حفظ ترتیب و ضرباهنگ و تعلیق بایست به هم می‌چسباندم و همهٔ فکر و ذهنم این بود که صفحات برای خواننده راحت و بی‌وفقه ورق بخورد و یکبار برای همیشه معلوم شود “اتفاق” چگونه افتاده است.»

    کتاب از مرگ معاویه شروع می‌شود و تا وقایع بعد از عاشورا ادامه پیدا می‌کند.
    روایت‌های کوتاه کوتاه و زبان ساده و قابل فهم این کتاب، از مزیت‌های بزرگ آن است که خواننده ترجیح می‌دهد به جای خواندن دمع السجوم و نفس‌المهموم، این کتاب را بخواند و با روایت‌های آن همراه شود.

    نام: کتاب آه
    ویرایش یاسین حجازی
    نشر: جام طهور
    قیمت: ۵۵۰۰ تومان
    صفحات: ۵۷۹

    روایت‌هایی از این کتاب را می‌توانید در وبلاگ “هل من مغیث یغیثنا لوجه الله” بخوانید.
    روایت‌های عزاداری‌های مجموعهٔ بعثت خون نیز، بعضاً از این کتاب خوانده شده است، گوش دهید.
    این هم  نوحه‌ایست که خیلی دوستش دارم شاید علت‌ش این باشد که در کربلا یکی از دوستانم برایم بلوتوث کرد و آنجا زیاد گوش دادمش.

    جان‌سخت

    شده تا به حال در پیاده رویی، خیابانی، جائی بر خلاف حرکت همهٔ آدم‌ها حرکت کنید؟
    مثلا همه دارند در پیاده‌رو از شمال به جنوب می‌روند و شما، از جنوب به شمال حرکت می‌کنید!
    آن وسط‌ها از افراد مقابل تنه هم می‌خورید، حتی نگاه‌ها بر شما زیاد می‌شود، توجه‌ها به شما جلب می‌شود؛
    سخت است خیلی سخت است؛
    ولی در عین سختی و مرارتی که آدم می‌کشد در این مسیر، یک حس قشنگ آدم را همراهی می‌کند و وقتی به سر خیابان یا مقصد و هدفت میرسی و موفق شده‌ای، حس رضایت است که لبریزت می‌کند.
    «فاستقم کما امرت»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۴۸ ب.ظ روز | دیدگاه (۰)

    این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند

    این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند
    شکرخدا برای شما آتشم زدند

    من جبرئیل سوخته بالم، نگاه کن!
    معراج چشم‌های شما آتشم زدند

    سر تا به پا خلیل گلستان‌نشین شدم
    هر جا که در عزای شما آتشم زدند

    از آن طرف مدینه و هیزم، از این طرف
    با داغ کربلای شما آتشم زدند

    بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
    یک عمر در هوای شما آتشم زدند

    گفتم کجاست خانه خورشید شعله‌ور
    گفتند بوریای شما، آتشم زدند

    دیروز عصر تعزیه‌خوان‌های شهر ما
    همراه خیمه‌های شما آتشم زدند

    امروز نیز، نیر و عمان و محتشم
    با شعر در رثای شما، آتشم زدند

    سید حمید رضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۱۶ ب.ظ روز ۲۸ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    محراب علقمه

    مـشک بـرداشت که سیـراب کـند دریـا را
    رفـت تـا تـشنـگی‌اش آب کـند دریـا را

    آب روشن شد و عکـس قـمر افتاد در آب
    مـاه می‌خواست که مهتاب کند دریا را

    تـشنه می‌خواست ببیند لـب او را دریا
    پس ننوشید که سیراب کند دریا را

    کوفه شد علقمه٬ شق القمری دیگر دید
    ماه افتاد که محراب کند دریا را

    تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهٔ آب
    زخم می خورد که خوناب کند دریا را

    نـاگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
    تـا در آغوش خودش خواب کند دریا را

    آب٬ مهـریه گل بـود والا خـورشید
    در توان داشت که مرداب کند دریـا را

    روی دست تو ندیده است کسی دریا را
    چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

    سید حمید رضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۰ ب.ظ روز ۲۳ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱)

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که رویش
    به درخشندگی ماه که عباس عمویش

    روضه‌خوان گفت که لیلی پسری داشت که مجنون
    پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

    پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت
    روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

    (بیشتر…)

    تیر سه شعبه

    قنداقه‌اش را بست، حالا اصغرآماده است
    سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است

    از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
    از نسل ماهی‌های دریاهای آزاد است

    نه ضربت شمشیر می‌خواهد نه نعل اسب
    شش ماهه خیلی اربا اربا کردن‌اش ساده است

    تیر سه شعبه کار خنجر می‌کند اینجا
    سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است

    از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
    سالار زینب، امتحان را خوب پس داده است

    زهرا بشری موحد