قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حکایت قبله‌ی نمازخانه‌ی دانشگاه ما

    طراحی نمازخانه‌ی دانشگاهمان طوری است که وسط‌ش دو ستون بزرگ قرار دارد و برای همین کسی که از در وارد می‌شود، نمی‌تواند قسمت جلو و ابتدایی نمازخانه را ببیند.

    صف جماعت هم از آن جلو به قسمت آقایان متصل می‌شود؛ فرش‌های نمازخانه هم مدل جانمازی است.

    فرش‌های قسمت ابتدایی را به طرف قبله پهن کرده‌اند( قبله در دانشگاه ما کاملاً مایل به سمت راست است و مستقیم نیست) و حتی نوارهای سبز رنگ مشخص کننده‌ی قبله و صف نماز جماعت هم انداخته‌اند.

    ولی قسمت عقب، که ورودی نمازخانه هم می‌شود، فرش‌ها صاف و مستقیم پهن شده‌اند، یعنی حدود سی درجه‌ای با قبله متفاوت است.

    خیلی از افراد نماز جماعت نمی‌خوانند یا مثلاً بعد از نماز می‌آیند برای نماز و اصولاً همان قسمت ورودی می‌ایستند و نماز را می‌خوانند؛ بر اساس همان فرش‌های جانمازی! خوب اصولاً فرش که مدل جانمازی است، نشان‌دهنده‌ی جهت قبله است، حق دارند که سی درجه متفاوت از قبله نمازشان را بخوانند!

    دو هفته پیش بود که مسئول نمازخانه را پیدا کردم، گفتم قضیه چیست و چه مشکلی در نمازخانه‌ی خانم‌ها وجود دارد و روزانه شاید چندین نفر با قبله‌ی اشتباه نمازشان را بخوانند؛ تشکر کردند و گفتند حتماً درست می‌کنند و یا فرش‌ها را کج می‌کنند یا همه‌جا نوار سبز می‌اندازند برای مشخص شدن قبله.

    دو هفته گذشته است ولی هنوز نه در وضعیت فرش‌ها تغییری ایجاد شده و نه نواری روی زمین پهن و هر روز چندین دانش‌جو می‌آیند و نماز می‌خوانند و می‌روند.

    دانشگاه است،دانش گاه

    شاید باید خود بچه‌ها، بسیج شوند و کاری کنند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۵ ب.ظ روز ۲۸ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۸)

    یار

    گاهی فراموشت می‌کنم؛
    یادم می‌رود که مراقبم هستی ولی خودت می‌دانی که امید اولین و آخرین‌م هستی و دوباره سمت خودت باز می‌گردم؛
    آرام می‌گیرم در آغوشت و های‌های گریه امانم را می‌گیرد.
    تمام امیدم به توست.

    و چقدر سخت است که تمام امید کسی، تنهایش گذارد، رهایش کند.
    دیگر کسی برایش نمی‌ماند.
    اگر تو مرا رها کنی، دیگر چه کسی مرا کمک کند؟

    و ان خذلتنی فمن ذاالذی ینصرنی
    مناجات شعبانیه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۳۷ ب.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱)

    آغاز کلام

    لحظه‌ی شروع و آغاز هرکاری، شاید مهم‌ترین و اصلی‌ترین ارکان آن مسأله باشد و همیشه سعی می‌شود بهترین برنامه‌ریزی‌ها را برای شروع کارها و پروژه‌ها داشته باشند. مثل افتتاحیه‌ی جشنواره‌ها و نمایشگاه‌ها
    چند هفته‌ایست به فکر نوشتن اولین پست این وبلاگ هستم، پستی که اعلام کننده‌ی شروع به‌کار این وبلاگ و ادامه‌ی نوشتن‌های من در اینجا باشد؛ اما چیز خاصی که راضی‌ام کند برای نوشتن، به ذهنم نمی‌آمد؛ تا الان.

    در صحن آزادی حرم “آقا امام رضا” علیه السلام نشسته‌ام. تمام صحن تزئین شده است و مشهد منتظر میلاد است.
    شب جمعه است و زیارتی امام حسین علیه السلام

    مشهد الرضا

    به نظرم رسید، این زمان و موقعیت بهترین است برای نوشتن اولین پست “وادی”؛ این‌جا، در جوار امام رئوف
    می‌نویسم و شب میلادشان ان‌شالله وبلاگ را آغاز می‌کنم.

    امیدوارم آینده‌ی این وبلاگ و نویسنده‌اش ختم به‌خیر گردد.
    باشد که رستگار شویم.

    صلی‌الله‌علیک‌یا‌ابا‌عبدالله‌الحسین‌


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۲ ق.ظ روز | دیدگاه (۵۲)

    این است بهشت

    بهمن هشتاد و پنج بود که با دوستان تصمیم گرفتیم یک کاروان راه بندازیم و بریم کربلا.
    حرکت کاروان اسفند بود و اواسط ماه صفر؛ حدود یک‌ماه فرصت داشتم برای اینکه چیزی بخوانم و بیش‌تر بدانم.
    دقیق یادم نیست که کتاب “یاران شیدای حسین ابن‌علی علیه السلام” را کجا دیدم که آدرس و شماره تلفن داخلش را یادداشت کردم و زنگ زدم.
    آقایی بود از قم، گروه راه رضوان. اصلا اسم گروه برایم آشنا نبود و ظاهرا تازه‌کار بودند یا من اصلاً نمی‌شناختم.
    از چگونگی خرید کتاب در تهران پرسیدم که گفتند تهران نمایندگی نداریم و اگر بخواهید یا باید بیایید قم یا پست کنیم کتاب را تهران.
    یادم است چند روز بعدش قرار بود بروم قم، هماهنگ کردم و رفتم کتاب را حضوری تهیه کردم؛ همان‌موقع آن آقا، دو کتاب دیگر از “مرتضی آقا تهرانی” را معرفی کردند و گفتند کتاب‌های خوبی است و از همین نویسنده و گروه است و ما هم خریدیم.

    “این‌است‌بهشت”
    اسم یکی از آن کتاب‌ها بود. سفرنامه‌ی نویسنده از عتبات عالیات

    ماه بعد که رفتم عتبات، آن کتاب را هم با خودم بردم و شد مونس من، با واژه‌ها و جملاتش زندگی می‌کردم. سعی می‌کردم قبل از رسیدن به هر مکانی، توصیفات آن کتاب را درباره‌ی آن‌جا بخوانم.
    سبک کتاب این‌طور بود که ابتدای هر بخش (شش بخش که شهر‌های زیارتی عراق را شامل می‌شد) توصیف ادبی و حسی نویسنده درباره‌ی آن شهر و افراد و زیارتگاه‌های آنجا بیان می شد و بعد مثل کتاب‌های زیارت‌نامه، کمی اطلاعات تاریخی و اعمال زیارت و این‌ها.

    وقتی در نجف، همراه عبارات کتاب می‌خواندم:
    «این‌جا حرم کلید‌دار جنت است؛
    باورم نمی‌شود من کجا و این‌جا کجا، ما للتراب و رب الارباب
    خاک کجا، افلاک کجا؟ من کجا و والاترین خلق خدا پس از رسول الله کجا؟
    احساس عجیبی دارم، تو گوئی به همراه یتیمان کوفه در پشت در خانه‌ی پدر مهربان کوفه ایستاده‌ام.
    یتیمان کوفه ظرف شیر به دست دارند اما من، با پیاله‌ی اشک آمده‌ام، کاسه خالی گدایی به دست دارم

    های‌های گریه می‌کردم و عجیب روضه‌ای بود عبارات این کتاب برایم.

    یادم است وقتی اتوبوس میرفت به سمت کرب‌لا، برای دوستانم شروع کردم به خواندن کتاب، بچه‌ها دیگر طاقت نیاورند و گفتند دیگر نخوان….
    «آیا تاکنون دیده‌ای؛ آسمان را بر زمین، خورشید را بر خاک، بهشت را در آتش
    آیا تاکنون شنیده‌ای؛ جانسوزترین وداع، غم‌انگیزترین غروب، تنهاترین سردار
    آیا تا به این لحظه بوده‌ای؛ در میان کاروانی که در خون نشست، خیمه‌گاهی که در آتش سوخت و گودالی که معراج آسمانی‌ترین مرد شد.
    اکنون فرودآی
    براین سرزمین، بر آستان این حرم
    قدمهایت را آهسته بردار، چشم از رایت سرخ حرم برمگیر
    چند پله‌ای به زیر بیا، قدم در صحن آسمان بگذار …
    آری این است بهشت
    سلام بر بهشت، سلام بر ضریح شش گوشه
    سلام بر کبوتران وفا، سلام بر مردان آسمان
    سلام بر یاوران حسین علیه السلام
    و سلام بر حسین … السلام علیک یا ابا عبدالله
    »

    اگر الان دست‌ت را گذاشته‌ای روی سینه‌ات و سلام می‌دهی به آقا، برای همه‌ی دوستان دعا کن.
    …..
    صفحه‌ی اول کتاب نوشته‌ام: خرید بیست‌وهفت بهمن هشتاد و پنج
    مشخصات کتاب:
    این است بهشت
    اسم: این است بهشت
    تألیف: مرتضی‌ آقا‌تهرانی
    چاپ: قم، نشر باقیات
    تعداد صفحات: ۱۲۸ صفحه
    جلد شومیز و قطع رقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز ۲۵ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۳)

    در دلم ترسم بماند

    در سرم پیچیده باری، های وهوی کربلا
    می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

    میروم افتان و خیزان از دل بن‌بست‌ها
    جاده‌ای پیداکنم تا جست وجوی کربلا

    تشنگی می‌بارد از ابر سترون، می‌روم
    تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

    ترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند
    “بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا”

    من نمی‌دانم کی ام یا از کجایم، هرچه هست
    آب رو می آورم از خاک کوی کربلا

    مانده در گوشم صدای پای “هل من ناصر”ی
    می‌رود تا حشر در من گفت وگوی کربلا

    بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
    باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

    در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
    “بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

    امید مهدی نژاد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ روز ۱۷ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    امتداد راهتان، ادامه دارد

    مطلب بازنشری از وبلاگ قبلی‌ام

    اسفند هشتاد و چهار بود که با بچه‌های دانشگاه رفته بودم جنوب.دقیق یادم نیست کدام یادمان بود که غرفه‌ای بنا کرده بودند و سردرش نوشته بودند “امتداد”

    امتداد یک مجله‌ی نوپا بود که یکی‌دو شماره‌اش درآمده بود و برای اولین‌بار داشت خودش را معرفی می‌کرد. مشترک شدم و اردیبهشت بود که شماره‌ی جدید برایم آمد. با عکس آقا در منطقه‌ی دهلاویه بر روی جلد.
    امتداد خط‌ی بی‌پایان تا ملکوت شهیدان

    دوستش داشتم؛ هر‌چند تمام صفحاتش –آن اوایل- سفید و سیاه بود، حتی عکس‌هایش.
    دوستش داشتم؛ هرچند دیر می‌آمد و باید زنگ می‌زدیم و پیگیری که چه شده و در پست مانده و فلان.
    دوستش داشتم؛ هرچند بعضی از مطالبش آنقدر طولانی و سنگین بود که برای منِ جوانِ تنبلِ بی‌حوصله، جذاب نبود.
    (همه‌ی این‌ها در یک‌ی دو‌سال اخیر درست شده، هم سر وقت می‌رسد هم صفحاتش رنگی شده و هم مطالب جذاب‌تر)

    آنقدر دوستش داشتم که هر‌سال وقتی با دانشگاه جنوب می‌رفتیم چند شماره‌ی مجله را با خود می‌بردم و در طول سفر برای بچه‌ها تبلیغ‌ش را می‌کردم تا بچه‌ها ببینند و بخوانند و مشترک‌ش شوند.
    آنقدر دوستش داشتم که هروقت در دانشگاه، نمایشگاه کتاب برگزار می‌شد، تمام شماره‌هایی که داشتم را با خودم می‌بردم دانشگاه و در یک میز جداگانه کنار کتاب‌ها می‌گذاشتم و تبلیغ‌ش می‌کردم. (یادم است، بچه‌ها فکر می‌کردند من برای امتداد کار می‌کنم ولی من فقط یک امتدادی بودم؛ می‌خواستم بقیه هم با این مجله آشنا بشوند و بخوانند.)
    آنقدر دوستش داشتم که در همین محیط مجازی، سعی می‌کردم افراد را با امتداد آشنا کنم، حتی شده فقط اسمش.

    هیچ‌وقت یادم نمی‌رود بیست‌و‌یکم دی هشتاد‌و‌پنج را. اولین همایش مشترکین امتداد.
    با اتوبوس رفتم قم و از آنجا جمکران؛ سالن مهدیه‌ی ‌مسجد. همه انجا، امتدادی بودیم و چقدر حس خوبی بود؛ همین که همه عاشق یک چیز بودیم.

    این چند ماه آنقدر سرم شلوغ بود که فقط فرصت می‌کردم امتداد را ورق بزنم و یک‌ی دو مطلبی که از تیتر و عنوان‌ش خوشم می‌آمد را بخوانم، ولی هر ماه منتظر بودم تا امتداد برسد. همین که هر ماه این مجله وارد خانه و اتاقم می‌شد و حتی برای چند لحظه یادآوری یک‌چیزهایی برایم، غنیمت بود.

    چند روز پیش خبری خواندم که همان عنوانش شوکه‌ام کرد: “تنها شبکه‌ی فرهنگ پایداری، در آستانه‌ی تعطیلی

    سوال بود برایم خیلی. امتدادی ها تازه رفته بودند پیش آقا و آقا فرموده بودند: «این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است.  دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است» چه شد پس یک‌دفعه؟ منتظر بودیم امتداد با تلاش مضاعف ادامه دهد، منتظر بودیم بی‌سیم‌چی دوباره بی‌سیمش را روشن کند.

    یاد یک یادداشت سردبیر در قسمت “التماس دعا” امتداد افتادم. نوشته بود: «دلم‌مان فقط خوش است به اینکه خودمان را به شهیدان می‌چسبانیم و به نامه‌های شما که هر هفته که بازشان می‌کنیم و بازتاب امتداد را می‌بینیم، یا صدای خواننده‌ای را می‌شنویم، روحیه می‌گیریم و می‌گوئیم برویم سنگر امتداد و همان سلاح قلم» پس چه شد؟ ما دل‌مان به چه خوش باشد دیگر؟

    یعنی از بودجه‌های فرهنگی! کشور، نمی‌شود سهمی به امتداد برسد؟ یعنی به همین راحتی؟ ستاد راهیان نور کجاست؟ بنیاد حفظ آثار؟ حتی اگر مجله‌های جدید قرار است جایگزین امتداد شود، کار اشتباهی است، ما با امتداد خو گرفته‌ایم؛ امتداد در این زمانه و بین این همه نشریه رنگ‌وارنگ، نسیم حیات بود برایمان.

    امروز زنگ زدم امتداد و پیغام گذاشتم و اعتراض و این‌ها، عصر از آیدی بی سیم‌چی امتداد پرسیدم این موضع حقیقت دارد که این لینک را برایم فرستادند.

    خیالم راحت شد کمی؛ ظاهراً تعطیلی امتداد یکی از تصمیمات (نمی دانم چه کسانی و برای چه و به چه منظوری) بوده است. نمی‌دانم؛ فقط فکر می‌کنم به آن دختری که در همان همایش قم باهم آشنا شدیم و گفت در یکی از ده‌های اطراف قم زندگی می‌کند و هر سال امتداد را مشترک می‌شود؛ یا آن دخترهایی که من حتی اسم شهرشان به گوشم نخورده بود. این‌ها اگر امتداد به دستشان نرسد و اگر منبع تغذیه روحی‌شان فقط همین امتداد بوده باشد، چه می‌شود؟

    امتداد همیشه بالای همه‌ی صفحاتش می‌نویسد : بار گرانی بر زمین مانده. 

    آری؛ بار گرانی بر زمین مانده

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۷ ب.ظ روز ۱۶ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    فتح بزرگ

    وقتی آیه نازل شد، پیامبر صل‌الله‌علیه‌و‌آله فرمودند: «این آیه از تمام دنیا نزد من محبوب‌تر است” (۱)
    انا فتحنا لک فتحاً مبینا

    خوشحال بودند که بالاخره می‌توانند بروند مکه.
    شش سال بود خانه و زندگی‌شان را رها کرده بودند و آمده بودند مدینه؛ شش سال بود که میزبان مهاجران مکه بودند.

    همه آماده شده بودند تا با پیامبر به مکه بروند و اعمال عمره به‌جا بیاورند؛ یک هزار و چهارصد نفر بودند، احرام بستند.
    بیست کیلومتر مانده به مکه ایستادند، مشرکان اجازه‌ی ورود ندادند.
    سفرای دو گروه رفتند و آمدند و پیغام بردند و آوردند تا قرار شد ده سال جنگ بین آن‌ها قطع شود و مسلمانان به مدینه برگردند و سال بعد بیایند طی سه روز، عمره به‌جا بیاورند.

    پیامبر دستور دادند همان‌جا قربانی کنند و سر بتراشند و از احرام خارج شوند.
    بعضی ناراحت بودند، فکر می‌کردند شکست خورده‌اند، سخت بود برایشان باور برگشت به مدینه؛ که این همه راه آمده‌اند و باید ردون وارد شدن به مکه از احرام خارج شوند و برگردند.
    ولی نمی‌دانستند که آیات‌ی نازل می‌شود که “صلح حدیبیه” را فتح بزرگ می‌نامد، صلح‌ی که زمینه‌ی فتح بزرگ‌تر مکه، دو سال بعد، را فراهم کرد.
    انا فتحنا لک فتحاً مبینا
    سوره‌ی مبارکه فتح. آیه یک

    (۱) مجمع البیان/ جلد ۹/ صفحه ۱۰۸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۰ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)