قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عنوان ندارد؛ باور کن

    حوادثی که اتفاق می‌‌افتد، نتیجه‌ی کارهای ماست که بر سر ما می‌آید.

    و ما اصابکم من مصیبه بما کسبت ایدیکم
    هر مصیبتی به شما می‌رسد، به واسطه‌ی اعمال شماست.

    آیا نباید به فکر باشیم و از گناهان گذشته که باعث این همه بلاها و مصیبت‌ها شده است، توبه کنیم؟
    ولی، ما توبه نمی‌کنیم، چون کارهای خود را بد نمی‌دانیم و به خود و کارهای خویش خوش‌بین هستیم!

    آیا در این حوادث و گرفتاری‌ها که از هزار سال پیش به ما خبر داده‌اند نباید شرح‌صدر پیدا کنیم و همان‌طور که دستور داده‌اند باشیم؟ که فرموده‌اند: “تمسکوا بالامر الاول

    یعنی این‌که، به یقینیات اعتقاد داشته باشیم و به واضحات و ضروریات دینی عمل کنیم و در موارد شک و تردید احتیاط نماییم.

    در این زمانه که اهل ایمان به بلاهای فراوان مبتلا هستند، چنان که دستور داده‌اند، دعای فرج را زیاد بخوانیم.

    آیه الله بهجت (رحمت الله علیه)


    * نگاه که می‌کنم به پشت سرم، می‌بینم گاهی خطا رفته‌ام. باید بیش‌تر مراقب بود.

    * قرائت‌های مختلف و برداشت‌های شخصی از دین، خیلی زیاد شده است. زیاد بود البته؛ یا دارد بیشتر می شود یا توجه من جدیدا بیش‌تر جلب شده است.

    * به‌هم کمک کنیم.
    بی‌غرضانه و دوستانه، اگر دیدیدم کسی دارد پایش می‌لغزد -حتی کمی- که شاید از نظر خیلی‌ها مهم نباشد، ولی مسلما خیلی! مهم است، بگوئیم. همه‌مان به تلنگر احتیاج داریم.
    گاهی غرق دنیایی می‌شویم و خودمان هم نمی‌فهمیم.
    به‌هم کمک کنیم و غریق نجات هم باشیم نه کمک در غرق بیش‌تر

    * چشم هوشی باز شد، آیینه‌ی حیران شدیم
    یک سحر آیینه گم کردیم، سرگردان شدیم

      اشک در چشمان ما پُر شد، پری‌ها پَر زدند
    شیشه از دست پری افتاد، ما انسان شدیم

      غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود
    هر‌چه دنیا قدر پیدا کرد، ما ارزان شدیم

      ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه کن
    ما که عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۶ ب.ظ روز ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    زیرا که در این وادی بس بیم خطر باشد

    چند روز قبل، در بین گوگل‌ریدر خواندن‌هایم به وبلاگی رسیدم که با ادبیاتی صمیمانه !!! بیست‌و‌چهارم تیر را به آقای خامنه‌ای تبریک گفته بود.
    صمیمانه اش در حدی بود که اگر در چند خط پائین‌تر ننوشته بود “امام خامنه‌ای” فکر می کردم پستش را برای تولد پسرخاله یا برادرش نوشته است.

    لا یری الجاهل الا مفرطا او مفرطا

     ظاهرا چند سالیست، علاقمندان به “آقا” روز تولد شناسنامه‌ای ایشان را جشن می‌گیرند؛ یکبار خود ایشان فرمودند:

    “اولاً، مولود این حقیر در تیرماه نیست و ثانیاً؛ من و روز تولدم ارزش این محبت ها را نداریم و اینها موجب شرمندگی من است، در عین حال لازم است از همه آنها تشکر شود”

    “این کار غلط است، این تولد و امثال آن هیچ جشنی ندارد، برگزارکنندگان مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می شود. من از کسی که برای تولد من جشن می گیرد به هیچ وجه متشکر نمی شوم و او را مسئول زیان های این کار هم می شناسم”

    امسال هم ظاهرا حرکت وبلاگی! راه افتاده برای تبریک این روز در وبلاگ‌ها و ما نیز دعوت شده‌ایم.
    شاید وبلاگ‌نویسان این روز را بهانه‌ای کرده اند برای عرض ارادت مجدد به ره‌بری و این فی‌نفسه خوب است ولی یادمان نرود ادب و احترام را در صحبت‌ها و نوشته‌هایمان

    هر صمیمیتی در هرجائی، شایسته نیست.
    گاهی بعضی مسائل را برای دیگران بد میدانیم و وقتی نوبت به خودمان رسید، با تحلیل و چه و چه، خوب جلوه می‌دهیم و ادامه‌ی ماجرا

    الحمدلله مسلمانیم و در نوشته‌ها ودستورات دینی‌مان آنقدر توصیه و دستور داریم که جای توجیه نداشته باشیم، مگر …


    *همیشه وقتی چیزی می‌نویسم اول با خودم هستم. کاش “ناسی” بودن از وجودمان کم شود.

    * فمن اشعر التقوی قلبه برز مهله و فاز عمله، فاهتبلوا هبلها و اعملوا للجنه عملها

    *اینجا +

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۳ ب.ظ روز ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    ایستگاه خدا

    انسان پس از آمدن‌ها و دیدن‌ها، ناچار به حالتی می‌رسد که خسته می‌شود و احساس می‌کند که رها شده و تنهایش گذاشته اند …
    نمازش خالیست و روحش بی‌جواب و صدایش محروم

    اما بعضی ها که می‌توانند از بدها، خوب استفاده کنند از همان حالت ها به حرکت بیشتری می‌رسند.
    اینها، این حال را، این خستگی را با دوست در میان می‌گذارند به جای اینکه در زیر آوار خستگی بمیرند.

    آن را با یار می‌گویند نه با اغیار

    ” الهم اشغلنا بذکرک
    اللهم تب علی حتی لا اعصیک و الهمنی الخیر و العمل و و خشیتک بالیل و النهار ما ابقیتنی “

    گاهی دلت تنگ می‌شود برای خدا و خسته می‌شوی از همه‌ی دلبستگی‌ها
    دلخوش می‌کنی به سه روزی که میتوانی بی‌خیال از همه چیزها، برای خودت باشی

    ولی … گیر می‌کنی در تصمیم‌گیری

    یکطرف خودت هستی و سه روز بی‌خیال همه چیز و خودت و خودت و خدا
    طرف دیگر افرادی هستند که مسئولیت و وظیفه داری نسبت بهشان

    تصمیم‌گیری همیشه برایم سخت بوده در این موارد
    سبک سنگین کردن کارها و شرایط، گاهی کفه را به‌نفع نفسم بالا برده و گاهی بر‌عکس

    نفس این وسط بازی می‌کند … به‌ترین وقت برای قلقلک دادنت …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    عند ربهم یرزقون

    کربلای هشت با هم بودیم.
    از بچه های دبیرستان سپاه بود.
    هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
    حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

    مدتی ازش خبری نداشتم .
    من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
    آخرای جنگ بود.
    یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

    تو شلمچه شهید شده بود .

    اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
    گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
    تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
    یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
    یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
    حالم گرفته شد.

    کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
    خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
    گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

    راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
    نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

    حال نوشت:
    چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
    اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
    دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
    جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
    سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

    دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


    این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
    حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

    من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

    ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
    ….

    برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
    خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

    تابستان رسید