قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فاطمیه‌ام، محرم شده

    این روزها همه از فاطمیه و مادر میگویند و مینویسند ولی من این روزها مدام با خودم میگم :
    ” ای وای از دل رباب”

    فاطمه سادات و علی؛ شش ماهه شده اند.

    نوزاد شش ماهه


    وقتی با چشمان معصومشان به آدم خیره میشوند.
    وقتی کودکانه و ملیح میخندند.
    وقتی …

    وقتی گرسنه هستند و گریه میکنند.
    وقتی از شدت گرسنگی انگشتشان را میمکند.
    وقتی بی تابی میکنند.
    وقتی ضجه میزنند.

    وقتی زیر گلویشان را بوس ه میزنم.
    وقتی نرمی و نازکی پوستشان را لمس میکنم.
    وقتی مادرانشان را میبینم که چه عاشقانه کودکشان را بغل میکنند.
    وقتی میبینم مادر و پدرانشان برای کوچک ترین ناراحتی نوزاد، غمگین میشوند.

    وقتی … وقتی … وقتی

    لا یوم کیومک یا ابا عبدالله (علیه السلام)

    گوش کنید

    سهم لب آفتاب را باید داد
    تاوان دل رباب را باید داد
    لب تشنه و چشم بسته و دست جدا
    این گونه جواب آب را باید داد


    پ. ن: این روزها خیلی پیامک می آید که روزهای شهادت مادرت است، برایمان دعا کن.
    و من به این می اندیشم که فرزند رو سفیدی هستم یا خیر.

    برایم دعا کنید

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۸ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    فرصتی برای خرید ندانسته ها و نداشته ها

    خنک ترین مانتوام را انتخاب میکنم، شلوار پارچه ای و روسری نخی، چادر لبنانی ام را سرم میکنم و کتانی هایم را میپوشم.
    یک بیسکوئیت و چند کاکائو میذارم تو کیفم و قمقمه آب.
    عازم نمایشگاه کتاب هستم.

    لیست خریدی که نوشتم و آگاهی از وضعیت نمایشگاه، باعث شده با تجهیزات و پیش بینی به این اردو!!! بروم.

    ساعت ده و نیم است و از شروع کار نمایشگاه، نیم ساعتی بیشتر نگذشته ولی مترو شلوغ است. (البته نه خیلی زیاد) منتظر ون نمیشوم و پیاده راه می افتم سمت ساختمان مصلی.
    لیست کتاب ها و انتشاراتی هایی که میخواهم بروم و دیشب نوشته ام را از کیفم در می اورم و حدود یک ربع نیم ساعتی طول می کشد تا همه را از خانم های سرچ پیدا میکنم و البته چند کتاب و انتشارات هم در سیستم ثبت نشده یا در نمایشگاه شرکت نکرده اند.
    در نمایشگاه کتاب، اگر ندانی دنبال چه کتابی هستی و چه میخواهی، بیشتر سردرگم و خسته میشوی تا اینکه لذت ببری.

    با یکی از دوستان مجازی ام، جلوی درب ورودی ناشران عمومی قرار گذاشتم، تا بحال همدیگر را ندیدیم. پیدا کردن افراد آشنا هم در آن شلوغی سخت است چه رسد به فردی که تنها اطلاعاتی که ازش داری، چادر عربی سرش و عینک به چشمش است.

    میخواهم کارت الکترونیکی خرید کتاب را بگیرم ولی با دیدن صف طولانی دانشجویانی که برای گرفتن بن چهل هزار تومانی ایستاده اند، پشمان میشوم. به نظرم وقت خودم و دوستم از بیست هزار تومن بیشتر می ارزد.

    راهی ناشران عمومی میشویم. اولین غرفه ای که میرویم راهرو پنج، نهاد کتابخانه های عمومی است. شنیده بودم عضویت طرح مطالعاتی کتب شهید مطهری[۱] دارند، عضو میشم به این امید که شاید با گروه و با برنامه، این کتب را بخوانم. امید دارم !!!

    میرویم غرفه نشر علم. میخواهم “امینه”[۲] را بخرم ولی هرچه سعی میکنم نمیتوانم راضی شوم و پولم را برای کتاب این شخص بدهم، مثل بقیه ی کتاب هایی که از بهنود خوانده ام، این را هم امانت میگیرم. به تر است.

    روایت فتح. انتشاراتی که واجب است هرسال بروم. ولی تنها خریدم جلد چهاردهم نیمه پنهان ماه[۵] است وسی دی انفجار خاموش[۶].
    کتاب “زندگی ام برای لبنان” را میبینم و داغ دلم تازه میشود که نمیدانم این کتابم را به چه کسی امانت داده ام.
    توقع داشتم در روایت فتح کتاب جدید چاپی مثل کاپوچینو در رام الله ببینم ولی … کتاب جدید درباره ی حزب الله لبنان و تشکلاتش بود که برایم زیاد تازه و جذاب نبود.
    برعکس هر سال که با دست پر و چندین کتاب از روایت فتح خارج میشدم، سهم امسالم فقط یک کتاب بود.
    حقیقتا دپرس شدم.

    به کانون اندیشه جوان هم سری میزنم و تصمیم میگیرم بعداز ظهر دوباره برگردم.

    راهرو سی … نشر مرکز، نگاه، نشر شهر . سه انتشاراتی که دنبالشان هستم.

    مرکز شلوغ است و البته چیز عجیبی نیست. وسط غرفه ایستاده ام و به دیوار ها و پوستر های روی دیوار نگاه میکنم. “احمد شاه مسعود[۷] پوستر را میبینم و از فاصله ی دومتری از فروشنده کتاب را درخواست میکنم. معرفی اش را در “اشا” خوانده بودم و همان موقع در لیست خرید نوشته بودمش.
    بیگانه آلبرت کامو را میبینم ولی نه ترجمه ای که من دنبالش هستم.
    شلوغی و ازدحام جمعیت اجازه ی دیدن کتب دیگر “مرکز” را نمیدهد و از غرفه بیرون می آییم.

    برای خرید “بیگانه”[۸] به غرفه انتشارات نگاه میروم. ترجمه ی جلال آل احمد را میخرم. گیله مرد بزرگ علوی را میبینم، پرتاب میشوم به دوران دبیرستان و روزهای مدرسه و زنگ های ادبیات.

    موسسه مطالعات تاریخ معاصر (نشر شهر) دنبال کتاب تاریخ تحولات سیاسی که با یکی از اساتید قرار بر خواندنش گذاشته ایم، میگردم. در بین کتاب ها چشمم افتاد به “۲۷ ساعت در فرودگاه جان اف کندی”[۹] . اسم کتاب را که دیدم ناخوادگاه یاد بی و تن امیرخانی افتادم و ورود ارمیا به این فرودگاه و سیلورمن و صدای بلندگوها.
    آدم کتاب خوب که میبیند، میخردش، خریدمش چون من هم آدم هستم.

    انتشارات نیلوفر میروم برای خرید “خانواده تیبو” البته هنوز دودل هستم برای خریدش. وقتی چهارجلدش و قطوری شان را میبینم و پولی که باید بابتش پرداخت کنم، خریدش را در حالت استندبای قرار میدهم تا بعد.

    با دوستم میرویم بخش فعالیت های جنبی؛ خانه ی کتاب اشا. ولی کسی در غرفه نیست و همان اطراف کمی مینشینیم و استراحت میکنیم. کتاب هایی که خریده ام را در میآورم و نگاهی میکنم. قیمت هایشان را یادداشت میکنم تا فراموش نکنم.

    دوستم خداحافظی میکند و میرود و من برای خواندن نماز به روبروی درب های شرقی میروم.
    نمازخانه … خبری نیست !!! همان جا موکت انداخته اند و مردم زیر آفتاب داغ نماز میخوانند آن هم به جماعت. الحق که آفرین دارند. من بخاطر سردرد گرفتن سریع از زیر آفتاب ماندن مجبور میشوم نماز عصر را فرادا بخوانم و از زیر آن افتاب داغ فرار کنم.
    حتما باید گفت نمایشگاه کتاب است. کتاب مهم است … نماز را میشود هر جا خواند. حتی روبروی درب های ورودی، زیر آفتاب داغ، کنار غرفه رادیو ( که هر لحظه صدایی از ان بلند میشود ) بله . اینجا مهم کتاب است. تغذیه روح . اصلا شاید نیاز به نماز هم نداشته باشی!!!

    حوصله خوردن هیچ چیزی ندارم. گذرم به بخش کارت اعتباری میخورد و شانسم را امتحان می‌کنم و خوشبختانه در کمتر از یک ربع میتوانم کارت اعتباری را بگیرم.
    هنوز هم نفهمیدم چرا باید همه دانشجویان از این تسهیلات بطور یکسان برخوردار باشند؟ دانشجو لیسانس، فوق و حتی دکترا در هر رشته و دانشگاهی همگی بیست هزار تومن. این هم حتما عدالت است.

     دوباره راهی خانه اشا میشوم. از دور میبینم مشغول ناهار خوردن هستند، جلو نمیروم گوشه ای مینشینم و مشغول خواندن “۲۷ ساعت در…” میشوم.
    بعد از چند دقیقه ای!!! در خانه اشا، با خانم شانه راهی شبستان میشوم و با کمک و راهنمایی های ایشان، کتاب “دو قرن سکوت” [۱۰]عبدالحسین زرین کوب را میخرم.

    چند غرفه ی دیگر را هم با مهربانو(شانه) میچرخیم و کتاب ها را نگاه میکنیم.
    مهربانو به اشا باز میگردد و من میروم به غرفه صسدرا. برای خرید چند کتاب هدیه ( این را هم در پرانتز بگویم که نمیدانم چرا اشا را مدام با کسره تلفظ میکردم و هربار مهربانو درستش را میگفت ولی من باز با همان تلفظ میگفتم)

    بیست گفتار[۱۱] و دوسری داستان راستان . خرید من از غرفه صدرا بود که همگی برای اهدا به دوستان بود.

    سوره مهر؛ انتشاراتی که هر سال حداقل سه ربع، یکساعت زمان میبرد تا از ان خارج شوی. تعداد زیاد کتاب های این غرفه و تنوع شان و سبک و سیاق هزار خان رستمی پرداخت مبلغ و تحویل کتاب و همچنین تعداد زیاد مراجعین به این غرفه، علت این تایم تقریبا طولانی میشود.
    شبیه اسماعیل، اقلیت، گریه های امپراطور و شطرنج با ماشین قیامت . هفت خان رستم هم در برابر انتشارات سوره مهر کم می اورد مسلما.

    بیست تومن هدیه این اعتماد بنفس را داد تا “خانواده تیبو” را بخرم. رمانی چهار جلدی از نویسنده ای فرانسوی

    اخرین غرفه ای که میروم، باز کانون اندیشه است. اشو از “واقعیت تا خلسه” و “حقوق زن”  را میخرم. غرفه شلوغ شده، نگاه میکنم و تازه متوجه میشوم صفارهرندی و وحید جلیلی در غرفه هستند. خریدهایم را میکنم و از غرفه بیرون میآیم.

    باز به اشا میروم. کمی مینشینم، کتاب هایم را در غرفه میگذارم و با شانه به غرفه های کودک و نوجوان میرویم.
    جمعیت موج میزند. شاید اگر بگویم نصف جمعیت هیچ پلاستیکی در دست نداشتند، دروغ نگفته ام.
    بلاخره نمایشگاه است و فرصت پر کردن اوقات فراغت و ساندویچ خوردن و با رفقا بودن.
    معضلی است در کشور ما اوقات فراغت جوانان

    این پست را نوشتم بدون هیچ برداشت مثبت یا منفی از نمایشگاه.
    بخواهم منفی بنویسم کم نیست مطالب. از عدم تهویه مناسب و راهروهای باریک و ازدحام جمعیت و ون های رایگان و غرفه های خوراکی و سرانه ی مطالعه و … چه و چه و چه
    به همین راضی ام شاید که با یک سرچ یک ربعی توانستم در یک مکان همه ی کتاب هایی که میخواستم را تهیه کنم.
    شاید به قول دوستی، نمایشگاه کتاب بیشتر از فوایدی که دارد مضرات دارد.

    هر سال به امید نمایشگاه سال بعد و بهتر شدن نحوه برگزاری آن است.
    نمیدانم شاید باید گفت سال به سال دریغ از پارسال

    نوشته طولانی شد و اصلا نمیخواستم اینگونه شود. و حتی تصمیم به پاک کردنش داشتم، ولی دلم نیامد این همه کلمات را نادیده بگیرم. حداقل اینجا باشد تا تجربهی سال بعد

    برویم کتاب بخوانیم.


    1. طرح بدین گونه است که با انتخاب خود، یکساله، پنج ساله یا هفت ساله عضو میشوید و اگر بخواهید با پرداخت سالیانه پنج هزار تومن، چهل عدد از کتب استاد به ادرستان فرستاده میشود و شما میتوانید بعد از مطالعه کتاب، در مسابقه آن شرکت کنید.
    2. رمانی تاریخی از مسعود بهنود . نویسنده  ای با قلم عالی ولی ذهن و تفکری ناسالم ( از دید من)
    3. مجموعه چهل جلدی بر مبنای دیدگاه های شهید مطهری. هر جلد با یک نویسنده و قلم خاص

    4. کتب تاریخی از رسول جعفریان  با عناوین “از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی” “از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان” “از یورش مغولان تا زوال ترکمانان” “صفویه از ظهور تا زوال”

    5. اصغری خواه به روایت همسر شهید … هیچ شناختی به شهید اصغری خواه ندارم و تا بحال اسمشان را هم نشنیدم. خوب است که روایت فتح سراغ شهیدان و سرداران غیر بولد و خانواده هایشان رفته است

    6. مجموعه دو قسمتی درباره عوارض بمباران شیمیایی روستاهای کرد نشین مرزی ایران

    7. روایت همسر مسعود از زندگی همسرش و به قول اشا مردی که در عینِ لطافتِ و طبعِ شاعرانه، در نبرد استوار، فکور و شجاع بوده است

    8. این کتاب را سفارش یکی از دوستان خریدم و هیچ اطلاع خاصی از موضوع کتاب ندارم . اینوم هه

    9. کتابی به قلم سوسن صفاوردی در مورد سفر جمعی از زنان ایرانی به نیویورک و شرکت در کمیسیون سالانه رفع تبعیض علیه زنان و مشکلات انها برای ورود به سرزمین آزادی

    10. کتابی تاریخی درباره سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اول اسلام. امیدوار هستم بتوانم با سبک نوشتاری زرین کوب پیش بروم.

    11. عدالت، شداید و گرفتاری ها، آثار ایمان، نظر دین درباره ی دنیا، عقل و دین، دعا بعضی از موضوعاتی که در این کتاب پرداخته شده

     

    دنیای مسئولیت ها و وظایف

    فاطمه سادات و علی ؛ میشناسیدشان . قبلا نوشته بودم

    چند روز قبل، برای چند ساعتی نگهداری شان به من سپرده شده بود و مادرهایشان برای انجام کاری بیرون رفته بودند.
    ساعت اول خواب بودند و من هم با آرامش به کارهایم میرسیدم.

    ولی بعد از چند ساعت که بیدار شدند همه ی کارها را کنار گذاشتم و  رفتم کنارشان
    یکی را بغل میکردم تا گریه نکند، ان یکی را در کالسکه تکان میدادم.
    شیر خشک را در شیشه برای یکی تکان میدادم و آن یکی را تمییز !!! میکردم.
    برای یکی لالایی میخوندم و برای دیگری شکلک در می اوردم تا بخندد

    نفهمیدم چطور چند ساعت گذشت و من فرصت نکردم هیچ کار کنم غیر از مواظبت از این دو

    ————————————————–

    مجردانه

    – دانشگاه میرویم و تحقیق و درس و این جور صحبت ها
    – هر روز صبح با خیال آسوده میرویم سرکار و عصر برمیگردیم خانه بدون هیچ دغدغه
    – در کلاس های فوق برنامه ای که دوست داریم ثبت نام میکنیم و وقتمان را میگذرانیم
    – چند وقت یکبار با دوستان قدیمی دوره میگذاریم و چند ساعتی با هم و دور هم هستیم.
    – بازار میرویم و خرید میکنیم. نه فقط ضروریات. آنچه دل ! بخواهد .
    – شب ها تا دیروقت بیداریم و کتاب میخوانیم.
    – هر زمان که بخواهیم سراغ کامپیوتر میرویم و ساعت ها پای آن مینشینیم    

    دنیای مجردانه ما پر شده است از انواع این کارها بدون داشتن مسئولیت و دغدغه خاصی
    دغدغه ای اگر باشد، که هست، نه در حد آنچه بزرگتر ها و والدین دارند.

    پ.ن : همه ی این مجردانه ها، برای من نیست. انچه به ذهنم میرسید را نوشتم.

    ————————————————

    وقتی آن چند ساعت گذشت و نفهمیدم من !!! و کارهایش چه شدند، این فکر را میکردم که یک مادر و یک زن، وظیفه اش چیست و تا چه حد باید از خود گذشتگی و از من!گذشتگی داشته باشد؟

    آزادی یک زن یا یک مرد بعد از ازدواج و مسئولیت های جدید تا کجا معنا میشود؟
    مسئولیت های جدید، چقدر مانع کارها و فعالیت های قبل میشود؟
    اولویت بندی کارها و مسئولیت ها چگونه است؟

    و چرا در دنیای امروز، سخت است این از خود گذشتگی ها ؟!؟

    باید هر زمان و در هر موقعیتی که هستیم به این فکر کنیم که حال وظیفه مان چیست و باید چه کنیم.
    زمان توقف نمیکند و شرایط یکسان نیست.

    برای من. برای تو


    پ.ن : آمده ایم در این دنیا برای به دوش کشیدن مسئولیت ها. از دیروز تا فردا
    هیچ گاه توقف نکن

    شاید بهانه ی اصلی برای نوشتن این پست، صحبت کوتاهی بود که با یکی از دوستانم، امروز داشتم.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)