قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • طهران – تهران

    هفت و نیم صبح است.
    ساعت هشت میدان ولیعصر با رویا قرار گذاشته ام.
    مسیرها را گذری در ذهنم مرور میکنم تا بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کنم.

    – مترو؛ ایستگاه انقلاب، سواری تا ولیعصر
    – مترو؛ ایستگاه هفت تیر، سواری تا ولیعصر
    – اتوبوس تندرو، چهارراه ولیعصر، اتوبوس راه اهن – ولیعصر
    – میدان بهارستان، اتوبوس ولیعصر

    شلوغ ترین ساعت مترو است پس بی خیالش میشوم و اتوبوس تندرو را به خاطر سرعت و حرکت در خط ویژه اش انتخاب میکنم.
    مدیریت زمان که میکنم ان شالله هشت و ربع میدان هستم.

    به حساب خودم بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کرده ام ولی … زهی خیال باطل

    اتوبوس های تندرو، سریع و تند! می آیند و در ایستگاه توقف میکنند، مسافر پیاده میشود و دو برابر تعداد پیاده شده سوار !!!
    مانده ام چطور افراد جدید در فضایی که آدم ها از در سرازیر شده اند، جا میشوند

    نیم ساعت است در ایستگاه ایستاده ام و هنوز دوازده نفر جلوتر از من ایستاده اند.
    حساب میکنم اگر در هر سه دقیقه یک اتوبوس بیاید و دو نفر سوار شوند تا هجده دقیقه ی دیگر نوبت من میشود و به عبارتی چهل و هشت دقیقه که در ایستگاه ایستاده ام.

    بی خیال اتوبوس شوم و ادامه ی راه !!! را با مترو بروم؟
    باز هم حساب میکنم …
    تعوض خط مترو رفتن تا ایستگاه انقلاب و دوباره اتوبوس و … بعلاوه ی شلوغی زیاد مترو
    بی خیال مترو میشوم و به انتظار در ایستگاه اتوبوس ادامه میدهم.

    وقتی موفق به سوار شدن میشوم، احساس فاتح پیروزی را دارم که به هر سختی به مطلوبش رسیده.

    ساعت نه است که به میدان ولیعصر میرسم.
    یعنی چهل و پنج دقیقه تفاوت با زمان مدیریت شده ام.

    به این نتیجه رسیده ام مدیریت زمان در تهران، مخصوصا ساعت های شلوغ و پر رفت و امدش، چندان توفیری ندارد.در تهران این تو نیستی که زمان را مدیریت میکنی، زمان تو را مدیریت میکند.

    رئیس جمهور طرح خروج پنج میلیون  جمعیت شهر تهران را میدهد و تسهیلات وام و یارانه و زمین و شغل را در قبالش بیان میکند ولی همه ی نیاز مردم در شهرستان ها همین است؟
    مردمی که از شهرهای دیگر به تهران می آیند فقط برای مسکن و شغل می آیند؟
    یا برای تسهیلات و امکانات رفاهی بیشتری که در تهران نسبت به شهرهای کوچک تر وجود دارد؟
    برای تبلغات و زرق برق بیشتر

    خانمی در اتوبوس میگفت :”همین تسهیلات تهران را در شهرها بگذارند ما همه به شهرمان برمیگردیم، خیلی هم راحت تر هستیم در شهر خودمان”

    شاید شغل بهتر و حقوق بیشتر علت اول مهاجرت به تهران باشد ولی علت ناقصه است…
    وقتی در شهرستان ها مثلا حقوق ها را پنج برابر کنیم، تقاضای مردم هم بیشتر میشود و اگر عرضه برای رفع تقاضا نباشد همان میشود و دور و تسلسل بیهوده

    من نه اقتصاد دان و شهرساز و جامعه شناس هستم نه آدم سیاسی که بخواهم دولت را نقد کنم.
    یک شهروند که برای شهری که در آن بزرگ شده و زندگی کرده ام و برای مردم کشورم نگرانم.

    – حتی برای مصرف گرایی زیاد جامعه ام که شاید به بحث این پست ربطی نداشته باشد که دارد –


    گاهی خسته میشوی از تهران و دلت برای طهران تنگ میشود

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۳ ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    علی آقا به سربازی میرود

    علی آقا امروز باید برود مهدکودک.

    چهار ماه و بیست و هشت روزش است.

    باید از مادر جدا شود و هر روز از هفت صبح تا حدود چهار بعد از ظهر، در مهدکودک و با مربی سیر کند.

    شیرخشک، رفتار نچندان مهربانانه و مادرانه مربی، محیط جدید و نا‌آشنا و از همه بد‌تر نبودن مادر کنارش.

    برایش بمیرم…

    زندگی در طهران در قرن بیست و یک… توقع بیشتری هم نمی‌رود.

    لعنت بر فمینیسم‌ها که برای پیدا کردن وجه اجتماعی برای زنان، مهدکودک را ساختند.

    چه گناهی کردند کودکان امروزی…. علی خیلی کوچک است… فقط پنج ماه دارد… ولی…

    کاش لااقل قانون شش ماه مرخصی زایمان، در محل کار خواهرم اجرا می‌شد.

    یعنی من هم روزی مجبور می‌شوم کودک نوزادم را به مهد بفرستم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۷ ب.ظ روز ۲۱ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    روایتی از حاشیه های حضور رهبر در منطقه عملیاتی فتح المبین

    قبل از سفر، خبر امدن آقا را می‌دانستم و شاید یکی از دلیل‌های رفتنم به این سفر، همین دیدار بود. ولی روز و وقتش را نمی‌دانستم و از ابتدای سفر منتظر خبر جدید بودم. روز سوم سفر بود؛ غروب را در شلمچه بودیم و بعد از نماز سوار بر اتوبوس‌ها آمادهٔ حرکت، که مسئول اردو، خبر دیدار فردا با رهبری را داد. خوشحالی و بهت بچه‌ها – مخصوصا کسانی که تا به حال اقا را از نردیک ندیده بودند – برایم زیبا بود.

    گفتند ساعت چهار ونیم باید بیدار شویم و راه بیافتیم و این حرف باعث شد اکثر بچه‌ها فکر کنیم دیدار خصوصی با آقا داریم و خوشحالیمان مضاعف شود. دیدار مقام ره بری با فعالین نت و وبلاگ نویسان.
    چه آرزوی قشنگی ولی صبح وقتی شش و نیم بیدارمان کردند فهمیدیم این چنین دیداری برایمان آرزو خواهد ماند.

    حرکت کردیم به سمت یادمان فتح المبین و منطقهٔ عملیاتی دشت عباس مسئولین اردو چندین بار تذکر دادند که موبایل و دوربین و وسائل غیر ضروری نیاوریم – خودمان و لباس تنمان – از خاطرهٔ دیدار‌های تهران و بیت، حتی خودکار و کاغذ را هم در کیف گذاشتم و راه افتادم سمت یادمان.

    نمی‌دانم چرا هنوز امید داشتم دیدار خصوصی باشد؛ حداقل ما هشتاد نفر باشیم با دو سه کاروان دیگر. ولی جمعیت ورودی گشت را که دیدم کامل امیدم ناامید شد. از دو گشت – که در مقایسه با گشت‌های تهران، آماتور بودند!!! – گذشتیم، ساعت هشت بود و هنوز جمعیت زیادی نیامده بود. با جایگاه فاصلهٔ خیلی زیادی نداشتیم و خوشحال از این قضیه. به خودم می‌گفتم ایندفعه دیگر داستان مهر ماه و دیدار اقا با بانوان تکرار نمی‌شود ولی…

    ***صدای مردانه و با اقتداری از قسمت مردانه می‌آید ولی صحبت‌هایشان مفهوم نیست. سعی می‌کنم بشنوم ولی همهمهٔ جمعیت اجازه نمی‌دهد. جمعیت کم کم زیاد می‌شود. کاروان‌های راهیان نور و بیشتر از انان مردم بومی منطقه در سفرهای اردوئی کمتر فرصت صحبت و دیدن مردمان بومی منطقه پیش می‌‌اید و این فرصت خوبی بود برای آشنائی با مردمان خوزستان. البته بخاطر صبح زود بودن، کمتر حوصلهٔ صحبت داشتند و البته شوق دیدار آقا، اجازهٔ تفکر به چیزهای دیگر را گرفته بود.

    ***ساعت می‌گذشت و انتظار مردم منتظر بیشتر می‌شد.

    هوا خنک است و اذیت نمی‌کند و نم نم بارانی که برای لحظاتی آمد، مطبوع ترش می‌کند. یاد مازندران افتادم و سخنرانی آقا، که هنوز هم وقتی گوش می‌دهم بدنم می‌لرزد.

    ***خادمین خانم اصرار دارند که همه باید بنشینند و هیچ کس ایستاده نباشد تا نظم جمعیت حفظ شود. فکر می‌کنم کاش موقع ورود آقا هم بتوان نظم را کنترل کنند. زن پا به سن گذاشته‌ای وسط جمعیت ایستاده و ارتوروز پایش را بهانه کرده برای ننشستن. بندهٔ خدا را مجبور می‌کنند کنار می‌له‌ها بیاید و آنجا بنشیند. معلوم است ناراحت است و ناراضی.

    ***در قسمت خانم‌ها یک جایگاه برای فیلمبردار تعبیه شده و در قسمت آقایان تا جائی که دیدم دو جایگاه؛ فیلمبردار‌ها که در جایشان مسقر می‌شوند، امیدوار می‌شویم که به زودی آقا می‌آیند. ولی یعد از گذشت یک ساعت، فیلمبردار هم بر مکان چوبی تعبیه شده برایش می‌نشیند تا خستگی در کند.

    ***فردی پشت جایگاه می‌‌اید و شروع به خواندن قران می‌کند و بعد از آن سخنرانی نیم ساعته سردار محبی دربارهٔ منطقه و عملیات فتح المبین و روایت‌گری از زمان جنگ و خاطرات ان زمان.

    ***خورشید خوزستان خودش را حسابی نشان داده و تحمل مردم منتظر – البته مسافران وگرنه مردم خونگرم خوزستان که عادت دارند و مثل ما کم طاقت نیستند – با گرمای زیاد هوا دیگر سر امده. همه منتظر اعلام ورود ره بر هستند.

    ***نمیدانم چه می‌شود که جمعیت تصور می‌کند اقا آمده‌اند، جمعیت از عقب بلند می‌شوند و موج وار سرریز می‌شوند به قسمت جلو. مجبور می‌شویم برای له نشدن زیر دست و پا بلند شوم. اصرار‌ها برای اینکه جمعیت جلو نیاید و جای نشستن باقی بگذارند بی‌فایده است. گردباد‌هایی هستند که به غیرت درآمده‌اند حتما.

    ***نمیتوانم رفتار مردم را در ذهنم هضم کنم. از طرفی این هول دادن‌ها حق الناس است و غیر اخلاقی و از طرف دیگر شوق دیدن آقا برای مردم – که خیلی‌ها بار اولشان بود –… پارادوکسی که هیچ وقت برایم حل نمی‌شود.

    دخترکی پانزده شانزده ساله سعی می‌کند خودش را از بین جمعیت به ردیف‌های جلو برساند. صدای اعتراض چند نفر بلند شد و از همه قاطع‌تر خانمی که یک ضربهٔ دست به پشت دخترک می‌زند و می‌گوید، مثلا امده‌ای زیارت، اخلاقت را درست کن.

    ***برای آرام کردن جمعیت، لیدر از پشت بلندگو شعار می‌دهد و خانم‌ها و آقایان تکرار. از اقایانی که از می‌له بالا رفته‌اند و به بلندگو‌ها تکیه داده‌اند، می‌خواهند که پائین باییند تا خدائی نکرده، برای سیستم صوتی مشکلی پیش نیاید.

    ***نمیدانم استرس بود یا کلافگی و گرما که هر نیم ساعت یکبار از دوستم ساعت را می‌پرسم؟ آخرین بار ولی حدود یازده و نیم بود که چهار هلیکوپ‌تر از سمت راست آسمان دیده شدند و در منتهی الیه شمال از دید ناپدید. حساب کردم زمان پیاده شدن از هلیکوپ‌تر و سوار بر ماشین از آن نقطه تا اینجا آمدن، حدود یک ربعی حتما طول می‌کشد. دختر سیاه چرده کنار دستم پرسید: یعنی از تهران با هلیکوپ‌تر می‌ان؟ خیلی طول می‌کشه که.

    ***جمعیت دیگر حتی با شعار‌ها هم آرام نمی‌شود و صبر چند ساعته‌شان با دیدن هلیکوپ‌تر‌ها تمام شده است. ساعت نزدیک دوازده است که پردهٔ پشت سن کنار می‌رود و مقام معظم ره بری در جایگاه ظاهر شدند. همراه امام جمعهٔ اهواز اقای جزائری، سردار رحیم صفوی، سردار عزیز جعفری و سردار سید محمد باقرزاده!!! و چند نفر دیگر که نمی‌شناختمشان.

    جمعیت شور گرفته. یکی شعار می‌دهد یکی گریه می‌کند. یکی دست تکان می‌دهد. دیگری سعی می‌کند از بین جمعیت راهی پیدا کند و چند لحظه آقا را ببیند. بعد از ده دقیقه‌ای شعار دادن و شروع صحبت‌های آقا سعی کردیم جمعیت را بنشانیم ولی… ازدحام در ردیف‌های جلو آنقدر زیاد بود که جای نشستنی باقی نگذاشته بود. جمعیت روی پا ایستاده و سعی می‌کردند! به صحبت‌ها گوش دهند.

    ***در ردیف‌های عقب جائی برای نشستن پیدا کردم و روی سنگ‌های کمی باران خورده نشستم و سعی کردم از بین همهمه‌ای که هنوز کم و بیش در بین جمعیت بود به سخنان گوش دهم. باز هم پارادوکس سراغم امد. بعضی از مردم که فقط به فکر دیدن چند لحظه‌ای آقا بودند و از بقیه می‌خواستند کنار بروند تا ان‌ها هم آقا را ببینند، ولی زمان صحبت‌های آقا شروع کردند به صحبت باخودشان. فقط دیدن شخص مهم است یا شنیدن حرف‌هایش هم مهم است؟ شنیدن فقط و نه حتی گوش دادن

    *** «آن کسى که کشور شما را نجات داد، همین جوانهاى فداکار و مبارز بودند؛ همین بسیج، همین ارتش، همین سپاه، همین رزمندگان فداکار، که امروز هم بازماندگان آن‌ها در مناطق گوناگونى از کشور حضور دارند؛ بعضى از آن‌ها هم به شهادت رسیده‌اند؛ «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا.» شنیدن آیهٔ مورد علاقه‌ام در بین سخنرانی آقا، آرامش خاصی برایم داشت. آرامشی که همیشه با شنیدن این آیه احساس می‌کنم و البته شنیدنش از زبان ره بر حس دیگری داشت.

    ***وقتی آقا فرمودند: «ملت ایران نشان داد که در جنگ عرصه‌هاى سیاسى و امنیتى، بصیرتش و ایستادگى‌اش از ایستادگى در جنگ نظامى کمتر نیست. لذا جوانهاى ما بحمداللَّه جوانهاى لایق، ساخته و پرداخته‌اى هستند که باید به این مقدار هم اکتفا نکنند؛ همت مضاعف، کار مضاعف. همتتان را بلند کنید. ملت ایران باید عقب‌افتادگى‌هاى دورانهاى طولانى استبداد در این کشور و دخالت خارجى و نفوذ خارجى را جبران کند. بنده اطمینان راسخ دارم به اینکه جوان امروزِ کشور عزیزِ ما در سطح عالم، کم‌نظیر یا بى‌نظیر است. و این، نوید آینده‌ى کشور است» می‌دانستم خطاب مستقیم به ماست و با خودم فکر کردم کاش دیدار خصوصی بود.

    ***صحبت‌ها که تمام شد دوباره‌‌ همان شور و شعار‌های بیست دقیقهٔ قبل شروع شد. همه می‌خواستند ره برشان را بدرقه کنند. آقا مثل همیشه دستشان را بلند کردند و رو به جمعیت با خنده‌ای بر لب، نگاه می‌کردند. دستم را بلند کردم تا من هم خداحافظی کنم… ره برم خوش آمدی

    آقا که رفتند نگاه کردم به دور و برم. خیلی‌ها نشسته بودند و برای اقا نامه می‌نوشتند. خیلی دوست داشتم نامه‌ها را بخوانم. نامه‌هایی که همه از دل‌های پاک نوشته می‌شد. چند نفری هنوز گریه می‌کردند و در بهت دیدار آقا بودند. چند نفری دنبال لنگه کفش و دمپائی و حتی جورابشان بودند که در فشار جمعیت از پایشان در امده و گم شده بود. قالب‌های یخ به اندازهٔ کف دست، در دست بعضی‌ها بود و از شدت گرما آن را بر دهانشان گذاشته بودند.

    جمعیت شرکت کننده انقدر زیاد بود که ماشین‌ها در ترافیک خارج شدن از منطقه مانده بودند. ظهر بود و اذان تصمیم بر ماندن در منطقه و خواندن نماز و خوردن ناهار در حسینیه شد. ولی بعد از پرس و جو و حتی پیگیری با مسئولین، پلمپ درهای حسینیه باز نشد و مه‌مان هشت شهید گمنام شدیم. زیارتمان قبول

    ۱- آخرین باری که آقا به خوزستان و مناطق جنگی سفر کرده بودند فروردین هشتاد و پنج بود که در دهلاویه سخنرانی کردند، چهار سال قبلش نیز فروردین هشتاد و یک در دوکوهه و سه سال قبل‌تر فروردین هفتاد و هشت در شلمچه و نخستین بار اسفند هفتاد و پنج در هویزه
    ولی هیچ وقت توفیق زیارت اقا در مناطق دست نداده بود که امسال قسمت شد.

    ۲- اگر هنوز صحبت های آقا را نخوانده اید از اینجا و اگر میخواهید بشنوید اینجا و اگر میخواهید ببینید اینجا میتوانید پیدا کنید

     

    خاطرات جبهه

    عراقی ها، مین های ضد تانک را با انواع مین های ضد نفر محافظت می کردند تا اگر کسی برای خنثی سازی ضد تانک ها نزدیک شود بر روی مین ضد نفر برود و منفجر شود.

    منطقه ای بین قصر شیرین و گیلان غرب بود که دو سالی از آزاد سازی آن جا گذشته بود و باران ، مین ها را در زمین فرو برده بود؛ لذا کشف مین به کمک سرنیزه در آن زمین سخت، بسی دشوار بود.
    برای هر مین ضد تانک سه مین ضد نفر گوجه ای  به صورت مثلثی کار گذاشته بودند.
    من و شهید حسن ترانه از بچه های بسیجی منطقه تبریز در حال خنثی سازی  این نوار مین بودیم که  به یک مین ضد تانک رسیدیم که دو مین محافظش را پیدا کرده و خنثی کردیم . اما در فاصله معمول هرقدر بر زمین سیخک می زدیم از مین سومی خبری نبود.

    تا  به خودمان آمدیم متوجه شدیم که مساحتی حدود دو متر مربع را شخم زده ایم ولی از مین خبری نبود.
    تقریبا احتمال دادیم که در این سطح بعید است مینی مانده باشد .
    مع الوصف دلمان راضی نشد که سالها بعد پای کشاورز یا چوپانی فدای خستگی ما شود.

    این بار بیل نظامی را برداشتیم و به کمک آن این سطح را در عمق بیشتری کندیم،اما از مین خبری نبود . حسن که همیشه به کار های خارق العاده معروف بود گفت : اصلا در این عمق اگر مینی هم مانده باشد دیگر منفجر نمی شود . و برای اثبات ادعای خود یکی از مین های گوجه ای را بدون چاشنی در آن عمق کاشت و خاکها را بر روی آن ریخت و با پا روی آن پرید تا ببیند آیا در این عمق خاک ماسوره مین عمل می کند یا نه ؟
    وقتی مشغول در آوردن مین شد، با کمال تعجب به مین اصلی رسید که این همه ما
    را دردسر داده بود و مسلح بود ،و بعد مین خود را پیدا کرد .
    ولی خدا نخواست که لطمه ای بر ما وارد شود.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ب.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)