قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • شطحی بر اخراجیهای دو

    پیش از این آقای ده نمکی را با اخراجی‌های یک شناخته بودم. با همه ضعف‌هایی که در فیلم بود اما آینده روشنی را برای این مسیر، یعنی نشان دادن جلوه‌های طنز در ادبیات دفاع مقدس پیش بینی می‌کردم.
    به همین جهت با همه ضعف‌ها و انتقاداتی که در اخراجی‌های یک دیده بودم حاضر به دیدن نسخه جدید آن شدم.
    اما انچه در آن روز بهاری ذهن من را به خزان نزدیک کرد مفهوم و نتایج فوق العاده ضعیف و پیش پا افتاده‌ای بود که کار را از یک نسخه فاخر هنری و واقعی به یک بدل پیش پا افتاده و لوده تبدیل می‌کرد.

    حرفهای من از مقوله تکنیک و فنون و حقه‌های سینمایی و تصویری نیست که به لطف بازیگران سر‌شناس سینمای ایران و جمع شدن سوپراستار‌ها فیلم در حد قابل قبولی بود. اما همه تکه‌های طنز انتخابی از کل دوران هشت ساله جنگ که در اخراجی‌های یک تبدیل به پیامِ تا حدود پذیرفته شده‌ای از دفاع جانانه بسیجیان و از طرفی مظلومیت ملت ما شده بود، لودگی‌های بیجا، اصرارهای بی‌مورد و فاصله گرفتن از ارزش‌های رزمندگان و آزادگان حتی در مقوله طنز کار را رفته رفته از اصالت اولیه و مورد انتظار خارج نمود.

    آنهایی که مثل خود آقای ده نمکی در جنگ حضور داشتند برخی قطعه‌های نمایش داده شده در این فیلم همانند تسلیم آسان رزمندگان در محاصره، اصرار بر شوخ طبعی‌ها و لودگی جمعی از رزمندگان در سخت‌ترین شرایط و ادامه ان تا اخر اسارت و از همه متعجب‌تر پیدا شدن موضوع بحث هواپیما ربایی و تسلیم ساده و بدون مقاومت انان و ختم کلام با سرود حماسی‌ای ایران که اتفاقا از محسنات فیلم به حساب می‌‌اید، چیز غریبی به نظر می‌آید.

    این سوال همچنان در ذهن من خطاب به اقای ده نمکی مانده است که: ان گونه که ایشان هر دو فیلم را واقعیت‌های جنگ دانسته‌اند ایا می‌توان نسخه دوم را حتی با تساهل و تسامح بالا، واقعیت‌هایی از جنگی دانست که ما بسیار قطعه‌هایی نورانی از صحنه‌های ان سراغ داریم.

    کافیست سری به کتابخانه و ادبیات طنز دفاع مقدس که این سال‌ها رشد و رونق خوبی داشته بزنیم ان وقت فاصله خود را تا انتظارات و واقعیت‌های موجود درک خواهیم کرد حتی کارهایی از این قبیل که طنزپردازان صاحب نام غربی از جمله چالی چاپلین و سینمای فرانسه و انگلیس در مورد جنگ جهانی اول و دوم ساخته‌اند می‌توانند محک و مقایسه خوبی باشد.

    در مجموع اگر منظور از این فیلم زمینی کردن ارزش‌های حتی شوخ طبعی و طنز جبهه‌ها و یا کشاندن اوقات فراغت ان به وادی اگر نگوییم ابتذال سطحی نگری بوده است، می‌توان گفت فیلم موفق بوده است اما در شگفتم که چرا در سرتاسر فیلم برای خنداندن اکثریت انانی که جنگ را ندیده‌اند این گونه به هرزگی گفتار و لودگی رفتار‌هایمان اصرار ورزیده‌ایم مگر کم است ان همه شیرین گفتاریهای رزمندگان در اخرین لحظات زندگیشان که بخش‌هایی از ان در فرهنگ عظیم جبهه به ثبت رسیده است

    داستانهایی از اخرین لحظات اصحاب امام حسین علیه السلام همچون مسلم ابن عوسجه در تاریخ نقل شده است، اما ایا کسی پیدا می‌شود که با جسارت تمام ان همه عظمت حادثه عاشورا را به یکی دو تلخند و لبخند عشاق الحسین اینگونه تعبیر نماید؟

    بیشتر فکر می‌کنم عجله و نبود وقت کافی، کارگردان محترم را از پرداختن به قطعه‌های نورانی از خوشی‌ها و شوخی‌های دفاع مقدس که خود نیز از ان خاطرات زیادی دارد، باز داشته است.

    می‌اندیشم که اگر در ادامه این مسیر ما بخواهیم قسمت سوم و چهارمی هم از این کار شاهد باشیم با ادامه این مسیر به کدام وادی خواهیم رسید؟

    بنده نگاه خشک و مکانیکی به موضوع هنر و حتی جنگ ندارم تا حدودی هم به ظرایف و الزامات وادی هنر آشنایم، از طرفی رعایت اولویت‌ها و ضرورت‌های جامعه پس از جنگ به نسل سوم نیز معترفم با این حال انتظار داشتم اگر بناست در پایان دهه سوم انقلاب و پایان دهه دوم جنگ یکی از همین رزمندگان فیلمی از ان دوران بسازد با احترام به همهٔ ارزش‌ها و هنجار‌ها دور از تعریفات و تحریفات و جدای از سطحی نگری و قشری نگری کاری تحویل دهد که با حداقلی‌هایی که ما ان را پذیرفته‌ایم برابری نماید.

    بیشتر من این برادرمان را دعا می‌کنم تا ان شاالله در این مسیر موفق بدارد.

    به فرموده امام راحل «تاریخ نگران ماست تا ببیند که چه می‌کنیم»
    و به بیان مقام معظم رهبری «هیچ حادثه‌ای در تاریخ ثبت نمی‌شود مگر انکه در قالب زبان هنر بیان شود»
    اما باید توجه داشت در موضوعی چون جنگ که ما ان را دفاعی مقدس می‌دانیم و لحظه لحظه ان با عطر دعا و مناجات و جان فشانی‌های بهترین‌های عالم اکنده است، هیچ‌گاه لحظه‌های زودگذر شهرت را فدای قداست‌ها و واقعیت‌های این حادثه عظیم که امام راحل بار‌ها ان را فوق طبیعت و عادت بشری تعبیر نموده بود لکه دار نکنیم.

    تاریخ نگران گفتار و اعمال ماست.

    تمامی دشمنان و بدخواهان بر علیه ما قلم‌هایشان را به کار گرفته‌اند. در این میان انان که از سر صدق بنابر تکلیفی پای در دایره عمل می‌نهند باید هشیار و اگاه باشند تا ناخواسته خود به استقبال ناکارامدی و ضعیف جلوه دادن فرهنگ پایداری و مقاومتی که دنیا را به تعظیم واداشته است نروند.

    به قول شفق (ایه الله بهجتی)

    می‌خورم حسرت خوش بختی گلگون کفنان
    که فشاندند سر و فیض دو دنیا بردند.

    بال و پر سوختگان با همه بی‌بال و پری
    رخت خود بر‌تر از اینجا بردند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۳ ق.ظ روز ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات سفر کربلا ۴

    آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد.
    بعد از سفر خاطرات سه روز اول را نوشتم ولی دیگه نتونستم بنویسم تا امروز
    سفرنامه بهشت

    پنج شنبه ۱۶ آبان هفتم ذیقعده

    قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم.
    برای آخرین زیارت رفتم حرم و با مولا خداحافظی کردم و برای نماز برگشتم هتل که حق الناسی بر گردنم نماند.

    «تو گوئی پا‌هایمان قصد رفتن ندارند
    دل داده‌ایم، دلداده‌ایم»

    به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و‌‌ همان شد که راننده از صبح هشدار می‌داد؛ نگه داشتن‌های فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خنده‌اش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و…‌‌ همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم.

    بغداد که فاصله‌اش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی. معنی واقعی اشغال را می‌شد به راحتی در بغداد مشاهده کرد.
    ماشین‌های جنگی امریکایی که رد می‌شدند هیچ ماشینی حق حرکت نداشت، چه ماشین‌هایی که در جهت ان‌ها بودند و چه ماشین‌های خلاف جهتشان، زمانی هم که از کنار اتوبوس‌ها می‌گذشتند تمام موبایل‌ها و حتی بلندگو مداح از کار می‌افتاد!!!

    «چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما می‌گذرد.
    لذت حضور در صحن دیگری از آسمان بهشت
    در سایه سار دو گنبد زرین همجوار
    جلوه جانانه دیگری است از هزار جلوه عشق در سرزمین آفتاب
    السلام علیکما یا حجتی الله فی ارضه و سمائه
    عبدکما و ولیکما زائر کما»

    متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار.
    یادم می‌آمد در کودکی چندبار خواب حرم کاظمین را دیده بودم و حال حضور در این حرم برایم لذت دیگری داشت ولی افسوس فرصت کوتاه بود و…

    شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام
    راننده می‌گفت دو مسیر برای رفتن به کربلا داریم، یکی مستقیم به کربلا می‌رود و کوتاه‌تر است و دیگری از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم می‌گذرد و کمی طولانی‌تر است، به اتفاق همه همسفران مسیر اول را انتخاب کردیم تا حداقل زود‌تر به کربلا برسیم ولی نفهمیدیم چه شد که راننده با جناب مدیر کاروان تصور کردند همه در انتخابشان اشتباه کرده‌اند و مسیر دوم بهتر است…
    نماز مغرب را در حرم دو طفلان مسلم خواندیم.
    فقط کاروان ما در حرم حضور داشت و شاید این خلوتی کمی در فروکش کردن عصبانیتمان برای نرسیدن به کربلا و خودرایی مدیر، تاثیر داشت.

    تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و…

    «تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته‌اند
    اما در عوض، گوش دلم می‌شنود و چه خوب می‌شنود:
    صدای شیهه اسب‌های نا‌آرام
    صدای کودکی گریان
    نوای مادری محزون
    آوای مولایی غریب…»

    تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سخت‌تر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود (چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمی‌توانستم به حرم بروم)
    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
    دستانم دیگر یارای نوشتن ندارند…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۸ ق.ظ روز ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)