داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عمو سبزی‌فروش

    عصری رفتم تا میدان تره‌بار نزدیک خانه تا هم کمی هوای بهاری به سرم بخورد هم کمی خرید کنم. خیار و گوجه و کاهوام را که خریدم، گفتم بروم از گاری‌ای که همیشه چند متر آن‌ورتر از میدان می‌ایستد و سبزی دسته‌ای می‌فروشد چند بسته ریحان و شاهی و تربچه برای افطار بخرم.
    روش این گاری‌ها اینطور است که سبزی‌های مختلف را بدون ساقه بلند و تقریبا پاک‌شده در دسته‌های کوچک بسته‌بندی می‌کنند و دسته‌ای می‌فروشند. تا همین چند سال قبل، دسته‌ای پانصد بود که بعد شد هزار و بعد سه بسته دو هزار و تا الان که بسته‌ای دو هزار تومان شده است و البته ریحان که سرسبد سبزی‌خوردن است سه تومن! این الانی که می‌گویم از حدود بهمن پارسال است و قیمتی است که از چند گاری مختلف در نقاط مختلف شهر پرسیده‌ام.

    الغرض. دو بسته شاهی و دو بسته ریحان و یک تربچه و یک پیازچه و یک شوید و یک گیشنیز برداشتم. وقتی می‌خواستم ریحان‌ بردارم پرسیدم ریحان‌هایتان چند است؟ گفت “مثل بقیه، سه تومن” سه تومن؟ همین چند روز پیش از گاری دیگری دو تومن خریده بودم. حوصله جروبحث نداشتم. دسته‌ها را کم کردم و به چهار بسته رساندم و گفتم بعدا از گاری‌ای که همیشه میخرم و گران‌فروش هم نیست میخرم.

    چهار دسته را به دستش دادم همراه با کارت بانکی‌ام. دسته‌ها را گرفت و با حالتی متاسف گفت “همین؟ فقط چهار تا؟” و در کیسه گذاشت و به دستم داد و دستگاه پوزش را برداشت که دوازده تومن را بکشد. گفتمش “همین را هم چون انتخاب کرده بودم برداشتم وگرنه گران میدهی” گفت “نه قیمت همین است” گفتم “نه، گاری‌های دیگر دو تومن دسته‌ای میدهند و ریحان سه تومن” گفت”آشغال است و خراب است مال آنها” گفتم”ابدا. من هر هفته دارم میخرم” برگشت و گفت “اصلا به شما سبزی نمی‌فروشم” و کارت را به سمتم گرفت و گفت “من جنسم را با منت نمی‌فروشم” طلبکار شده بود مردک! کارت را گرفتم و کیسه سبزی‌ها را گذاشتم روی گاری و گفتم “بیا این هم سبزی‌هات” برگشت و گفت “بیا چیه؟ بگو بفرمائید. مودب باش” خیلی جلوی خودم را گرفتم که چیزی در جوابش نگویم! همان اول که با لحن تحقیرآمیز گفت فقط همین چهار بسته، باید میفهمیدم با چه طرز تفکری مواجه هستم که درکی ندارد که شاید مشتری‌ای داشته باشد که همان دوازده تومن هم برایش سنگین باشد و نباید چنین سوالی با آن لحن تحقیرآمیز بپرسد و حال که به گران‌فروشی‌اش اعتراض شده سودای ادب بگیرد! آن هم با مفرد قرار دادن.

    برای همسر تعریف کردم و گفتم هیچ‌وقت دیگر از این گاری خرید نکن.

    این فرد جامعه‌ی زیر دستش گاری‌اش و مشتری‌هایش، همین فرد یک مغازه بزرگ داشته باشد گران‌فروشی‌های بیشتر و بی‌ادبی‌های بیشتر میکند. وای به حال روزی که افراد شبیه این آدم پست و مقام بگیرند!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۷ ب.ظ روز ۳۰ فروردین ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    سه‌ی سه‌ی هزار و چهارصد

    ده سال گذشت. ده سال از نوشتنِ پست “سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق” گذشت.

    ده سال خیلی زیاده و خیلی کم. تو این ده سال خیلی اتفاقات افتاد و خیلی اتفاقات نیافتاد. خیلی کارها کردم و خیلی کارها نکردم. خیلی حرفها زدم و خیلی حرف‌ها نزدم. زندگی با وجود همه غم‌ها و شادی‌هلش جریان داره. غم و شادی در کنارِ هم.

    امسال ولی اولین سالیه که بابا ندارم … ده سال پیش با بابا و مامان رفتم قم و دفتر آقای وحید و به عقد سیداحمد دراومدم. بابای عزیزم، بابای مهربونم دلم برات تنگه، تنگه، تنگه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ب.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    ده سالِ قمری

    به قمری ده سال تمام شد.
    ده سال
    ده سال
    ده سال

    عمری است برای خودش.
    عمری که رفته است و
    فقط می‌شود مرورش کرد
    و
    حسرت خورد
    از
    رفتنش.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۸ ب.ظ روز ۱۵ بهمن ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    نهِ‌نهِ‌نودونه

    هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

    هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

    حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

    خدایا یک یک یک چطوریه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۱ ب.ظ روز ۰۹ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    داستان ازدواج

    دیروز فیلم marrige story رو دیدم. تولید پارسال بود و جایزه نقش مکمل زن رو در اسکار گرفته بود.

    داستان درباره یک زوج تئاتری بود که بعد گذشت چند سال از ازدواجشون و با داشتن یک پسر حدود ده ساله، میخوان از هم طلاق بگیرند.

    فیلم حدود دو ساعت و نیم بود و ریتم کندی هم داشت. انقدر برای من کند و خسته کننده بود که دو روز طول کشید تا فیلم رو کامل دیدم! یعنی از فیلم‌هایی نبود که میخکوبم کنه و تا تمومش نکرده باشم، دکمه استپ رو نتونم بزنم. ولی داستانش داستان واقعی بود. یعنی زوج‌های زیادی تو جهان وجود دارند که درگیر داستان این فیلم هستند. درک نشدن، نفهمیدن همدیگه، نفهمیدن خواسته‌های همدیگه و دوست داشتن هم در همان لحظه‌ی متنفر بودن! صحنه‌ای که دعواشون شدید شد و مرد رو به زن گفت دوست دارم بمیری و یه کامیون بیاد از روت رد بشه و بعد به گریه افتاد، به نظرم تاثیرگذارترین صحنه‌ی فیلم بود.

    توصیه به دیدنش نمی‌کنم! چون حرف تازه و جدیدی برای زدن نداشت.

    امتیاز پنج از ده بهش دادم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۴۵ ب.ظ روز ۰۲ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    استقلالِ متاهلی

    این اوضاع کرونایی باعث شد چند تا فیلم ببینم و یاد بگیرم چطور روی موبایلم فیلم دانلود کنم.

    قبلا هر فیلمی که می‌خواستم، اسمش رو برای سیداحمد میفرستادم و میگفتم دانلود کنه. احمد هم یا یادش میرفت و و منم یادم میرفت که یادش بیارم، یا یادش می‌موند و دانلود میکرد و اگر مورد علاقه‌اش بود با هم می‌دیدیم، اگر هم موضوعات مورد علاقه من بود، تو هاردش میموند! چون من یادم میرفت ازش بگیرم! یا حوصله نداشتم بگردم دنبال زیرنویسش. نه. بذارید باهاتون صادق باشم. بلد نبودم زیرنویس پیدا کنم. درواقع چون همیشه احمد انجام داده بود این کارها رو، من تلاشی برای یادگیریش نکرده بودم.

    تا چندوقت پیش که کتاب “من پیش از تو” رو خوندم و به احمد گفتم فیلمش رو برام دانلود کنه و بعد خودم زیرنویس براش پیدا کردم. یکروز ظهر کع احمد سرکار بود و حوضله‌ام سر رفته بود، سرچ کردم و زیرنویس براش پیدا کردم. به همین راحتی! نشستم دیدمش و گاهی که زیرنویس جابه‌جا میشد، سعی میکردم درستش کنم. یادم بود احمد یکی از دکمه‌های کیبرد را میزد تا درست میشد. چند دقیقه‌ای کلنجار رفتم تا یاد گرفتم کدوم دکمه است و چطور باید تنظیمش کرد! و این اولین قدم در استقلال فیل دیدنم بود.

    چند روز پیش برای اولین بار روی موبایل فیلم دانلود کردم. یک گیگ هدیه دوشنبه سوری داشتم و بخاطر کرونا، ارتباطم با احمد رو به حداقل رسوندم. احمد همیشه از تورنت فیلم میگیره و من حوصله گشتن تو تورنت و تنظیماتش رو ندارم. ولی اینباراسم فیلمی که میخواستم رو سرچ کردم و با لینک مستقیم دانلودش کردم.

    و خب، باعث شد یاد بگیرم چطوری و از کجا فیلم برای موبایل دانلود کنم. چه اپلیکیشنی برای منیج داشته باشم. و اینها باعث شد مستقل باشم. از این به بعد هر فیلمی خواستم دانلود میکنم و می‌ببینم و اگر خوشم اومد، درباره‌اش می‌نویسم.

    کرونا این فایده مستقل شدن رو برام داشت 🙂

    پ‌ن: هفته پیش اکانت دیجی ساختم و یکسری چیزهایی که میخواستم سفارش دادم. تا حالا هرچی میخواستم، لینکشو میقرستادم برای احمد تا به سفارش‌های خودش اضافه‌شون کنه 🙂 دقیقا همینقدر وابسته و حال بهمزن :))


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۹ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    سبزِ سبزم

    نمی‌دانم چند نفرتان “کلروفیل” را یادتان باشد. کارتون‌ی که اوایل دهه هفتاد پخش میشد و گمانم دیگر تکرار نشد. کلروفیل یکی از کارتون‌های مورد علاقه‌ام بود. عاشق آن گیاه سبز کوچک بودم که اگر درست یادم باشد از سفینه‌ای فضایی آمده بود. خانه‌ و بالکن آن آقای شبه‌دانشمند، خانه‌ی رویایی من بود؛ سبز و پر از گل و گلدان.
    خانه‌ی خودمان هم البته به لطف و سلیقه‌ و حوصله‌ی مادرم، چیزی کمتر از خانه‌ی درون کارتون نداشت. یادم است یکی از دیوارهای هال خانه، کاملا با پتوس‌هایی که مامان تا سقف کشیده بودند، پوشیده شده بود، طوری که دیوار سفید پشتش دیده نمیشد و من در تخیلات کودکی، پشت پتوس‌ها دری ساخته بودم که به سرزمین نارنیا باز میشد.

    خانه‌ی خودم، هم از ارث مادری هم از عشقِ کودکی سبز است؛ در این نه سال، برای خانه‌مان گل‌های زیادی خریدم؛ بعضی خشک شدند و بعضی از من و سیداحمد و خانه خوششان آمد و ماندند و بزرگ شدند.
    امروزم کامل برای گل‌هایم صرف شد؛ بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم جابه‌جا و مرتب و تمیزشان کنم؛ یکروز کامل، با کلی خستگی. گاهی با خودم می‌گویم تعدادشان را کم کنم تا وقتم را کمتر بگیرند ولی فاطمه‌ی شش هفت ساله‌ای که با ذوق جلوی تلویزیون نشسته و دوست دارد کلروفیلی مثل آنکه در صفحه تلویزیون می‌بیند داشته باشد، جلوی چشمم می‌آید؛ نمی‌توانم ذوقش را و برق چشمان معصومش را نادیده بگیرم. شاید دارم کودکی‌‌ام را زندگی می‌کنم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۰ ب.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)