قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سه‌ی سه‌ی هزار و چهارصد

    ده سال گذشت. ده سال از نوشتنِ پست “سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق” گذشت.

    ده سال خیلی زیاده و خیلی کم. تو این ده سال خیلی اتفاقات افتاد و خیلی اتفاقات نیافتاد. خیلی کارها کردم و خیلی کارها نکردم. خیلی حرفها زدم و خیلی حرف‌ها نزدم. زندگی با وجود همه غم‌ها و شادی‌هلش جریان داره. غم و شادی در کنارِ هم.

    امسال ولی اولین سالیه که بابا ندارم … ده سال پیش با بابا و مامان رفتم قم و دفتر آقای وحید و به عقد سیداحمد دراومدم. بابای عزیزم، بابای مهربونم دلم برات تنگه، تنگه، تنگه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ب.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    ده سالِ قمری

    به قمری ده سال تمام شد.
    ده سال
    ده سال
    ده سال

    عمری است برای خودش.
    عمری که رفته است و
    فقط می‌شود مرورش کرد
    و
    حسرت خورد
    از
    رفتنش.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۸ ب.ظ روز ۱۵ بهمن ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    نهِ‌نهِ‌نودونه

    هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

    هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

    حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

    خدایا یک یک یک چطوریه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۱ ب.ظ روز ۰۹ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    داستان ازدواج

    دیروز فیلم marrige story رو دیدم. تولید پارسال بود و جایزه نقش مکمل زن رو در اسکار گرفته بود.

    داستان درباره یک زوج تئاتری بود که بعد گذشت چند سال از ازدواجشون و با داشتن یک پسر حدود ده ساله، میخوان از هم طلاق بگیرند.

    فیلم حدود دو ساعت و نیم بود و ریتم کندی هم داشت. انقدر برای من کند و خسته کننده بود که دو روز طول کشید تا فیلم رو کامل دیدم! یعنی از فیلم‌هایی نبود که میخکوبم کنه و تا تمومش نکرده باشم، دکمه استپ رو نتونم بزنم. ولی داستانش داستان واقعی بود. یعنی زوج‌های زیادی تو جهان وجود دارند که درگیر داستان این فیلم هستند. درک نشدن، نفهمیدن همدیگه، نفهمیدن خواسته‌های همدیگه و دوست داشتن هم در همان لحظه‌ی متنفر بودن! صحنه‌ای که دعواشون شدید شد و مرد رو به زن گفت دوست دارم بمیری و یه کامیون بیاد از روت رد بشه و بعد به گریه افتاد، به نظرم تاثیرگذارترین صحنه‌ی فیلم بود.

    توصیه به دیدنش نمی‌کنم! چون حرف تازه و جدیدی برای زدن نداشت.

    امتیاز پنج از ده بهش دادم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۴۵ ب.ظ روز ۰۲ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    استقلالِ متاهلی

    این اوضاع کرونایی باعث شد چند تا فیلم ببینم و یاد بگیرم چطور روی موبایلم فیلم دانلود کنم.

    قبلا هر فیلمی که می‌خواستم، اسمش رو برای سیداحمد میفرستادم و میگفتم دانلود کنه. احمد هم یا یادش میرفت و و منم یادم میرفت که یادش بیارم، یا یادش می‌موند و دانلود میکرد و اگر مورد علاقه‌اش بود با هم می‌دیدیم، اگر هم موضوعات مورد علاقه من بود، تو هاردش میموند! چون من یادم میرفت ازش بگیرم! یا حوصله نداشتم بگردم دنبال زیرنویسش. نه. بذارید باهاتون صادق باشم. بلد نبودم زیرنویس پیدا کنم. درواقع چون همیشه احمد انجام داده بود این کارها رو، من تلاشی برای یادگیریش نکرده بودم.

    تا چندوقت پیش که کتاب “من پیش از تو” رو خوندم و به احمد گفتم فیلمش رو برام دانلود کنه و بعد خودم زیرنویس براش پیدا کردم. یکروز ظهر کع احمد سرکار بود و حوضله‌ام سر رفته بود، سرچ کردم و زیرنویس براش پیدا کردم. به همین راحتی! نشستم دیدمش و گاهی که زیرنویس جابه‌جا میشد، سعی میکردم درستش کنم. یادم بود احمد یکی از دکمه‌های کیبرد را میزد تا درست میشد. چند دقیقه‌ای کلنجار رفتم تا یاد گرفتم کدوم دکمه است و چطور باید تنظیمش کرد! و این اولین قدم در استقلال فیل دیدنم بود.

    چند روز پیش برای اولین بار روی موبایل فیلم دانلود کردم. یک گیگ هدیه دوشنبه سوری داشتم و بخاطر کرونا، ارتباطم با احمد رو به حداقل رسوندم. احمد همیشه از تورنت فیلم میگیره و من حوصله گشتن تو تورنت و تنظیماتش رو ندارم. ولی اینباراسم فیلمی که میخواستم رو سرچ کردم و با لینک مستقیم دانلودش کردم.

    و خب، باعث شد یاد بگیرم چطوری و از کجا فیلم برای موبایل دانلود کنم. چه اپلیکیشنی برای منیج داشته باشم. و اینها باعث شد مستقل باشم. از این به بعد هر فیلمی خواستم دانلود میکنم و می‌ببینم و اگر خوشم اومد، درباره‌اش می‌نویسم.

    کرونا این فایده مستقل شدن رو برام داشت 🙂

    پ‌ن: هفته پیش اکانت دیجی ساختم و یکسری چیزهایی که میخواستم سفارش دادم. تا حالا هرچی میخواستم، لینکشو میقرستادم برای احمد تا به سفارش‌های خودش اضافه‌شون کنه 🙂 دقیقا همینقدر وابسته و حال بهمزن :))


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۹ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    سبزِ سبزم

    نمی‌دانم چند نفرتان “کلروفیل” را یادتان باشد. کارتون‌ی که اوایل دهه هفتاد پخش میشد و گمانم دیگر تکرار نشد. کلروفیل یکی از کارتون‌های مورد علاقه‌ام بود. عاشق آن گیاه سبز کوچک بودم که اگر درست یادم باشد از سفینه‌ای فضایی آمده بود. خانه‌ و بالکن آن آقای شبه‌دانشمند، خانه‌ی رویایی من بود؛ سبز و پر از گل و گلدان.
    خانه‌ی خودمان هم البته به لطف و سلیقه‌ و حوصله‌ی مادرم، چیزی کمتر از خانه‌ی درون کارتون نداشت. یادم است یکی از دیوارهای هال خانه، کاملا با پتوس‌هایی که مامان تا سقف کشیده بودند، پوشیده شده بود، طوری که دیوار سفید پشتش دیده نمیشد و من در تخیلات کودکی، پشت پتوس‌ها دری ساخته بودم که به سرزمین نارنیا باز میشد.

    خانه‌ی خودم، هم از ارث مادری هم از عشقِ کودکی سبز است؛ در این نه سال، برای خانه‌مان گل‌های زیادی خریدم؛ بعضی خشک شدند و بعضی از من و سیداحمد و خانه خوششان آمد و ماندند و بزرگ شدند.
    امروزم کامل برای گل‌هایم صرف شد؛ بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم جابه‌جا و مرتب و تمیزشان کنم؛ یکروز کامل، با کلی خستگی. گاهی با خودم می‌گویم تعدادشان را کم کنم تا وقتم را کمتر بگیرند ولی فاطمه‌ی شش هفت ساله‌ای که با ذوق جلوی تلویزیون نشسته و دوست دارد کلروفیلی مثل آنکه در صفحه تلویزیون می‌بیند داشته باشد، جلوی چشمم می‌آید؛ نمی‌توانم ذوقش را و برق چشمان معصومش را نادیده بگیرم. شاید دارم کودکی‌‌ام را زندگی می‌کنم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۰ ب.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    پروانه‌ی چمران

    سلام آقا مصطفی
    شهادَتت مبارک

    می‌دانی خیلی وقت‌ها بعد از خواندن درباره‌ی شما، به تامسن‌خانم فکر کردم. اینکه اگر من جای او بودم و شوهر دکترم تصمیم می‌گرفت درس و زندگی‌اش را رها کند و به کشور دیگری برود تا بجنگد و به مردمش کمک کند، چه می‌کردم؟ آن هم کشوری که شاید به من و زندگی‌مان ارتباطی نداشت؛ کیلومترها از ما دور بود؛ حتی هم‌قاره‌ای هم نبود و من اسمش را هم تا بحال نشنیده بودم. در این شرایط تا آخر با همسرم همراهی می‌کردم؟ یا من هم مانند تامسن، چهار بچه‌ام را زیر بغلم می‌زدم و به کشورم بر‌میگشتم؟
    به دوستانم و خانواده‌ام چه می‌گفتم؟ همسفر زندگی‌ام را چگونه برایشان توصیف می‌کردم؟ یک آدمِ بی‌مسئولیت در برابر خانواده و زن و بچه‌؟ یک مرد بی‌عاطفه که از چهار بچه‌ی خودش میگذرد و بچه‌های بقیه را بزرگ میکند؟ یک آدمِ متظاهر به عطوفت و مهربانی که حتی به گل‌های کنار جاده محبت میکند ولی همسر خود را رها میکند؟
    وای از آن روزی که جمال‌ت در استخر غرق شد. بارها و بارها تصور روزهای بعد فوت فرزند چهارساله‌تان را کرده‌ام و روزهایی که بر تامسن گذشته است. مثلا وقتی جایی خوانده تو گفته‌ای کفش‌های کوچکش را هر شب کنار تختت می‌گذاری، لجش گرفته؟ فحشت داده؟ علت مرگ جمال را، نبودن تو دانسته؟
    بچه‌ها که بزرگ شده‌اند درباره پدرشان به آنها چه گفته که هیچ‌کدام‌شان هیچ‌وقت به سرزمین پدری‌شان نیامدند و از پدر و خانواده‌اش سراغی نگرفته‌اند؟
    پدری که در سرزمینش قهرمان است؛ ابرمرد است.

    آه دکتر؛ دکتر مصطفی
    زندگی‌ات را از آن طرف خواندن، سخت است؛ ترسناک است. حتی بعضی قسمت‌هایش گیج‌کننده است. احساس زنانه به راحتی با آن صاف نمی‌شود. حق را کامل به تو نمی‌دهد.
    ولی تو، برای من تا همیشه #ابرمرد خواهی ماند؛ قهرمان قلب و عقل و دنیایم خواهی ماند. هرچند دلِ زنانه‌ام با بعضی پرده‌ها و قسمت‌های زندگی‌ات همچنان صاف نشده و ابهام دارد.

    دعا کن برایم؛ دعا کن برایمان. دعا کن اگر روزی “پروانه” شدیم، به “تامسن” شدن برنگردیم.

    شاگرد کوچک شما: سیده‌فاطمه
    سی‌‌ویک خرداد ۹۹
    سی و نهمین سالگرد شهادت‌تان

    پ‌ن: “تامسن‌هیمن” زن آمریکایی شهید چمران بود که بعد از رفتن چمران به بیروت، نتوانست شرایط آنجا را تحمل کند و به همراه چهار فرزندش به کالیفرنیا برگشت. چمران، بعد از ازدواج‌شان، نام “پروانه” را برای همسرش انتخاب کرده بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۹ ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)