داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

هویج‌پلو

هویج‌پلو از غذاهایی‌ه که تو دو سال اخیر باهاشون آشنا شدم و دو سه باری توفیق دست داده و درستش کردم.
باعث آشنایی‌مون هم خواهرزاده‌ی تازه ازدواج‌کرده‌ام بود.
یه‌روز گفت “یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو، دوست بشه” گفتم بیجا کرده! با خودم باید دوست بشه. خلاصه اینکه سارا جان منو با جناب هویج‌پلو آشنا کرد. دوستیمون البته عمیق نیست، یعنی از اون دوست جون‌جونی‌ها نیستیم که هر هفته دلمون برای هم تنگ بشه و برم جلو گاز و بگم ” بذار یه زنگ بزنم به هویج‌پلو، دلم براش تنگ شده” دوست معمولی‌ایم، از اونا که دو سه ماه یکبار حال همو می‌پرسن.

خلاصه شما هم اگه دوست دارید با دوست من که دوست داره با دوست شما، دوست بشه، دوست بشید، شماره تلفنش (همون رسپی) این پایین می‌نویسم.


مرغ رو میشه ریش ریش کرد، میشه مکعب کوچیک؛ فرقی نداره. با پیاز داغ فراوان، تف میدید، به همراه ادویه‌های دلخواه. من کاری، زردچوبه، نمک، تخم گشنیز و در آخر دم‌کرده زعفرون می‌زنم.
هویج رو رنده درشت می‌کنید، رنده ریز نکنید که تو پخت، آب میشه کلا یه نقاط نارنجی میمونه فقط! با کره یا روغن تفت میدید و یک کوچولو شکر بهش اضافه می‌کنید. بعضی‌ها زرشک و خلال بادوم و پسته هم بهش میزنن که دیگه مجلسی میشه خیلی.
برنج رو آبکش می‌کنید.
کف دیگ من چیزی نذاشتم و ته‌دیگ خود برنج رو دوست داشتم، یه مقدار برنج، یکمقدار هویج و مرغ؛ آروم با هم مخلوط می‌کنیم و روغن می‌ریزیم و میذاریم دم بکشه و تمام!

با دوستم مهربون باشین😉

  • مرداد ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • داستان قرآنم (قسمت دوم)

    ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

    با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
    یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
    آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۶ ب.ظ روز ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    فاستقم کما امرت

    ماشین که ایستاد، همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه ضبط را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌ی ماشین، از جای پراندش.

    از بیروت حرکت کرده بودند به سمت شهرها و روستاهای جنوبی. نبطیه، خیام، کفرکلا، حولا، صور و صیدا. برای او که از نوجوانی پیگیر اخبار لبنان و سرودها و شهدایش بود، پای گذاشتن بر آن زمین‌ها مانند رویا بود؛ رویایی شیرین.

    ماشین، روستا به روستا جلو میرفت؛ شهر به شهر؛ منطقه به منطقه تا جایی که فاصله‌ی جاده‌ تا سیم خاردارهای مرز به کمتر از ده قدم می‌رسید؛ منطقه “کفرکلا”
    فاصله‌ی جاده تا سیم‌ها گلکاری شده بود. وسط سبزه و گل‌ها دو ستون سنگی ساخته بودند؛ شبیه ستون‌های شیطان در مکه. یکی بزرگتر و دیگری کوچکتر. نمادی از شیطان بزرگ و کوچکِ روزگار. پشت ستون‌ها سیم خاردار بود و پشت سیم‌های خاردار، سنگری کوچک که سرباز اسرائیلی در آن نگهبانی میداد. چند متر آنورتر ساختمان بزرگ سازمان ملل بود و چندین سرباز بر روی بام و کنارش در حال راه رفتن و نگهبانی. همگی مسلح. ماشین روبروی ستون‌ها ایستاد.

    همه پیاده شدند. او اما در ماشین ماند. نه تنها در را باز نکرد، حتی پنجره را هم پایین نکشید. دوربین فیلمبرداری را از کیف درآورد و آرام به سمت صورتش برد. ترسیده بود؛ که اگر ترسی در وجودش نبود، آنطور در ماشین خود را پنهان نمی‌کرد. دکمه را زد و از پشت شیشه شروع به فیلمبرداری کرد. ناگهان تقه‌ای به شیشه‌‌، از جای پراندش. آب دهانش را قورت داد. دوربین را از چشمانش دور کرد و به بیرون از پنجره نگاه کرد.

    یکی از بچه‌های مقاومت که آنجا بود، با تعجب نگاهش کرد. پنجره را پایین داد و در جوابِ سوالی که چه میکنی گفت “از اسراییلی‌ها فیلم میگیرم” مَرد تعجبش بیشتر شد و گفت “چرا از داخل ماشین؟” با خجالت گفت “میترسم” و نگاهی به سمت سنگرِ آن سوی سیم‌ها انداخت. مرد لبخندی زد؛ در ماشین را باز کرد و گفت “بیا بیرون، محکم بیاست و فیلمت را بگیر، ابدا نترس” اطاعت کرد. در حالیکه از ترس و زبونی خودش شرمگین بود و از صلابت و محکمی بچه‌های مقاومت، شاد و یاد گرفت نترسد و بیاستد، همانطور که امر شده است. “فاستقم کما امرت

    پ‌ن: خاطره مربوط به قبل از جنگ تموز است. دو ستون شیطان احتمالا در روزهای جنگ سی و سه روزه خراب شده‌اند و چند سالی‌است کل مرز لبنان و فلسطین توسط رژیم غاصب، دیوارکشی شده است.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۵۵ ب.ظ روز | دیدگاه (۰)

    خدای ما بچه آدم‌ها

    ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

    خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

    پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۳ ق.ظ روز ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    ملکه بطحا

    ۱. بیست سال پس از عام‌الفیل بود. برخی از جوانمردان قریش دور هم جمع شدند. دست در آب زمزم کردند و باهم پیمان بستند که اگر بر کسی از اهالی مکه یا بیگانه‌ای در این شهر ستمی رود، او را یاری کنند تا حق خود را از ظالم بگیرد. پیمان “حلف‌الفضول” از شریف‌ترین پیمان‌های میان عربها بود.
    “اسد بن عبدالعزی بن قصی” یکی از آن جوانمردان حاضر در پیمان بود؛ پدربزرگِ خدیجه

    ۲. حاکم یمن آمده بود مکه. می‌خواست حجرالاسود را با خود به یمن ببرد. خویلد بن اسد که از طرفداران آئین ابراهیمی بود، جلوی او ایستاد و نگذاشت دستی به حجرالاسود بزنند. ایمان او آنقدر بالا بود که باعث شد از سپاه بزرگ یمن نترسد. خویلد پدرِ خدیجه بود.

    ۳. برخی تاریخ‌نویسان نوشته‌اند سه سال قبل از عام‌الفیل بدنیا آمد، برخی نیز می‌گویند ده یا پانزده سال. در آن روزگار جاهلیت آنقدر پاکدامن و درستکار بود که “طاهره” خطابش می‌کردند.

    ۴. از ثروتمندترین زنان قریش بود و با مالش تجارت میکرد. روزی ابوطالب به نزدش آمد و درخواست کرد، مقداری از مالش را به برادرزاده‌اش بدهد تا با آن سرمایه به صورت مضاربه برایش کار کند. نام “محمدامین” را به نیکی زیاد شنیده بود. قبول کرد.

    ۵. غلامش “میسره” را در سفر تجاری به شام، همراه “محمدامین” فرستاد. در آن سفر، از همیشه بیشتر سود کرده بود. میسره برایش از کرامات محمد در سفر تعریف کرد. بیش از قبل شیفته‌ی محمد شد‌.

    ۶. زیبا بود. ثروت فراوان داشت. زیرک و باهوش بود. خواستگاران فراوانی از طبقه ثروتمند داشت. اما دلش با “محمدامین” بود. جوانی یتیم و بدون‌مال، اما درستکار و بااصالت. آنقدر شیفته‌اش بود که برخلاف رسم و رسوم خودش پا پیش گذاشت و از محمد خواستگاری کرد.

    ۷. محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) که از حرا برگشت و شرح آنچه گذشته بود را گفت، خدیجه بی‌درنگ به او و دینِ جدید ایمان آورد. اولین بانوی مسلمان.

    ۸. یکی از ثروتمندترین افراد جزیره‌العرب بود. هشتاد هزار شتر داشت در چندین کاروان‌ تجاری. همه‌شان را در اختیار پیامبر گذاشت. تمام ثروتش در راه اسلام صرف شد. خاصتا سالهای محاصره‌ی اقتصادی در شعب ابیطالب. پیامبر جایی گفت “اسلام جز به شمشیر علی علیه السلام و ثروت خدیجه سلام الله علیها برپا نشد”

    ۹. ده سال از بعثت می‌گذشت. فاطمه‌اش پنج ساله بود. در محاصره‌ی اقتصادی شعب ابیطالب بودند که از دنیا رفت. رفتنش آنقدر بر محمد صل الله علیه‌و آله سخت بود که نام آن سال را عام‌الحزن گذاشت. (ابوطالب نیز چند ماه قبل فوت کرده بود) پیامبر با ردایی که از بهشت آمده بود، خدیجه همسرعزیزش را کفن کرد و در قبرستان معلاه مکه به خاک سپرد.

    این مطلب را برای مجله اینترنتی واو نوشته‌ام.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۰ ق.ظ روز ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    زنی که دوست نداشت منفعل باشد

    🔻در کاظمین متولد شد، دو سالش بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن او مانده بود و دو برادرش، سیدمحمدباقر و سیداسماعیل. آمنه اسم‌اش بود. وقتی یازده ساله شد، همراه برادران‌ش به نجف رفت. او هم می‌خواست درس دین بخواند. آن‌سال‌ها حوزه نجف قسمت خواهران نداشت، این بهانه باعث شد که استاد اصلی آمنه، برادرش سیدمحمدباقر شود. آمنه حیدر صدر، مشهور به بنت‌الهدی آن‌قدر با جدیت و تلاش درس خواند که تا درجه اجتهاد پیش رفت.

    🔹درس خوانده بود و فعال وقتش را گذاشته بود برای کار فرهنگی، از کلاس قرآن و امور دینی برای دختران جوان گرفته تا نوشتن داستان و رمان برای مجله‌ی الاضواء. شمشیر بسته بود که دخترها در مورد الگوها و غربی‌ها اصل ماجرا را بدانند و زود خودشان را نبازند. مدارس الزهرا(س) در شهرهای بغداد شعبه‌های مختلفی داشت. این مدارس وابسته به صندوق خیریه اسلامی بود. بنت‌الهدی سرپرست این مدارس شد. او برای آموزش بیشتر معلمان کلاس برگزار می‌کرد، چیزی شبیه به همین دوره‌های ضمن خدمتی که این روزها ما داریم. اما او در سال‌های ۱۳۵۰ یعنی ۱۳۱۰ شمسی، در روزهایی که رضا پهلوی تلاش می‌کرد به بهانه‌های مختلف بین نمد جمهوری و دیکتاتوری برای خودش کلاه جذابی بدوزد، این کار را انجام داد.

    🔸️به دانشجوها اهمیت می‌داد. برایشان وقت مشخص می‌گذاشت و سوالات‌شان را بی‌جواب نمی‌گذاشت. بهانه‌ای شد و مدارس را تحویل وزارت تعلیم و تربیت عراق داد. اما اسحله‌اش را زمین نگذاشت. نوشتن، وسیله‌ و ابزارش بود.

    🔹️زنان و دختران عراق را رها نکرد. اولین زن شیعه‌ای بود که برای دختران نوجوان داستان نوشت. او آن‌ها را ناخواسته وادار به تفکر می‌کرد. فعالیت سیاسی و روشنگری را با استاد، برادر، یار غارش، محمدباقر دنبال می‌کرد. قطعا شما هم تعجب کردید که در آن دوره از خفقان حزب بعث چنین روحیه‌ای چطور فعال مانده بود. برادرش را دستگیر کرده بودند. او هم زینب‌وار برای حسین‌ش سخنرانی و روشنگری کرد.

    🔸️بنت‌الهدی به حرم امیرالمومنین(ع) رفت و در خطابه‌ای غرا در خصوص دستگیری سیدمحمدباقر صحبت کرد. او با این سخنرانی آتشی روشن کرد که دامنه‌ آن از نجف شروع شد و تا بغداد، کاظمین، فهود، نعمانیه، حتی لبنان و بحرین و ایران … کشیده شد.

    🔹️دولت بعث برای خاموشی این آتش دست به کار شد و او را دستگیر کرد و به شهادت رساند؛ آمنه به برادرش رسید. این خواهر و برادر طاقت دوری هم را نداشتند و هر دو در ۲۴جمادی‌الاول ۱۴۰۰ قمری به دست رژیم بعث عراق به شهادت رسیدند.

    این مطلب را برای مجله واو به مناسبت سالروز شهادت بنت‌الهدی صدر نوشته‌ام.

    سفره رمضانی

    امسال در شبکه‌های اجتماعی انداختن سفره رمضانیه بیشتر از سال‌های قبل باب شده است. سفره هایی که نشانه‌هایی از رمضان داشته باشد و در بخشی از خانه‌مان جای داده شود به منزله آمدن رمضان در خانه و شادی اهل منزل برای قرار گرفتن در این ماه. برای خانواده هایی که بچه دارند، روش خوبی برای آشنا کردن فرزندان با این ماه و شاد بودن و متمایز بودنش با ماه‌های دیگر میتواند باشد.

    قسمتی از اپن آشپزخانه ما، با تغییر هر فصل تزئیناتش تغییر میکند. مثلا با شروع زمستان، تم برگ کاج و شمع می‌گذارم، شروع پائیز میوه کاج و شمع زرد و اینها، بهار سفره هفت سین

    امسال سیزدهم فروردین که سفره هفت‌سین را جمع کردم، این سفره رمضانی را به جایش پهن کردم.



    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ق.ظ روز ۱۴ فروردین ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    لمیلاد امامنا المهدی

    برای نماز ظهر رفته بودم مسجدالنبی. تعداد ایرانی‌ها آن سال خیلی کم بود. گفته بودند در عربستان بیماری‌ای آمده و خیلی‌ها از ترسشان سفر را کنسل کرده بودند. آخرین کاروان‌ها هم هفته دوم شعبان آمده بودند و دیگر اعزامی از ایران نبود.

    نشسته بودم در صف جماعت و منتظر تکبیر. از چهره و پوشش خانم‌های اطرافم مشخص بود اکثرا اهل‌سنت هستند و پوشش من نیز مشخص می‌کرد ایرانی‌ام. امامشان که آمد و بلند شدیم برای قامت بستن، خانمی با چادر عربی و پوشیه به صورت آمد جلویم. دستم را گرفت. چیزی در دستم گذاشت و آرام و سریع در گوشم با لهجه فصیح گفت “لمیلاد امامنا المهدی” و رفت. آنقدر سریع رفت که نتوانستم “شکرا” در جوابش بگویم. دستم را نگاه کردم. اسکناس یک دلاری بود.
    شیعه‌ی مظلومِ حجازی، در روز میلادِ آقا، در مسجد پیامبرش، هم‌کیشی پیدا کرده و شادی‌اش را با ترس و سریع برایش ابراز کرده بود. اسکناس تا شده را در دستم نگه داشته بودم و در عینِ شادی، غمگین بودم. غمگین برای آن غریبه‌ی آشنا و همگی شیعیانِ غریب.

    امشب در دعاهایمان، همه شیعیان را یاد کنیم🌸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۶ ب.ظ روز ۲۶ اسفند ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)