قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چهلم

    آنهایی که “داغ” دیده‌اند خوب می‌دانند و می‌فهمند که داغ سرد نمی‌شود، از یاد نمی‌رود. حتی وقتی مدتی می‌گذرد، سوزناک‌تر می‌شود.

    این پست را به بهانه‌ی چهلمین روز رفتن پدرم می‌نویسم؛ چند توصیه از روایات و بزرگان که برای رفتگان چه بخوانیم و چه کنیم. رسم دنیا بر همین است و چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی این روزها را برایمان دارد.
    خدا همگی‌مان را بیامرزد.

    🥀حضرت علی ع: اموات خود را زیارت کنید که آن‌ها به زیارت شما خوشحال می‌شوند، سپس حاجت خود را نزد قبر پدر و مادر بخواهید، خدا به احترام آنها دعای شما را اجابت میکند.

    👌 آداب زیارت اهل قبور:
    داشتن وضو، رو به قبله بودن هنگام زیارت، وارد شدن از سمت پای میت، قرائت قرآن رو به قبله، دعا کردن و درخواست مغفرت الهى براى اموات، خواستن حاجت خویش از خداوند نزد قبر پدر و مادر، دادن صدقه برای اموات، ریختن آب پاک بر روی قبر. دست گذاشتن روی قبر

    ⏱ بهترین زمان زیارت اموات
    از بهترین مواقع زیارت، بعدازظهر روز پنج‌شنبه تا غروب، صبح شنبه و صبح جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب. بعد از غروب مکروه است.

    🏴 چه کارهایی کنیم بهتر است؟
    ثواب اعمال خود را به همه اموات خود و اموات قبرستان هدیه کنید. با این کار از ثواب اعمال شما برای میت خود کم نمی‌شود، چه بسا خیرات بیشتری به او می‌رسد. چه بهتر که ثواب اعمال خود را به یک معصوم هدیه کنید و از ایشان بخواهید تا به اموات تقدیم کنند تا ارزش چند برابری پیدا کند.
    از امیرمؤمنان (ع) نقل شده که هر کس داخل قبرستان شود و زیارت اهل قبور را بخواند، خداوند ثواب بسیار براى او و پدر ومادرش مى‌نویسد.

    📖آنچه خوب است خوانده شود:
    وقتی بر سر مزار عزیزتان می‌روید، منقول است این موارد را بخوانید:
    یازده مرتبه سوره «قل هو الله»
    «انا انزلناه» هفت مرتبه
    سوره‌های «یس» «مُلک» «واقعه» «صافات» و «احزاب»
    از قول ایت ا.. بهجت: خواندن یک مرتبه حمد و یک مرتبه چهار قل و هفت بار سوره قدر و سه مرتبه آیه الکرسی گنجی است برای میت و گره از کار قرائت‌کننده باز می‌کند.

    🕋نماز هدیه به اموات:
    دو رکعت است. در هر رکعت یک بار حمد و سوره کافرون و توحید قرائت شود و بگوید: «اللّهمّ، إنّى قد وهبت ثوابها لأهل المقابر من المؤمنین.»

    🙏 ممنون میشوم روح پدرم را به صلوات یا فاتحه‌ای مهمان کنید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۳ ب.ظ روز ۲۳ فروردین ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    یا کاشف‌الکرب


    آخرین شب بود؛ آخرین شبی که بابا، در خانه‌ی زمینی خودش بود. سیزده رجب؛ روزِ پدر… الانی که شانزده روز از رفتن بابا می‌گذرد، می‌گویم شب آخر بود، وگرنه آن شب که باورمان نمیشد بابا فقط پنج شبِ دیگر مهمانِ قفسِ این دنیاست…
    از عصرش حالشان ناخوش شد. به دکترشان زنگ زدیم. گفت این کار را کنید و آن کار را کنید. همه را کردیم. شب را تا صبح با خواهرها تقسیم کردیم و بالای سرشان بیدار ماندیم.
    ساعت حوالی دو نیمه شب بود. دستِ بابا را آرام در دستم گرفتم [گرمایِ دستانش، گرمایِ دستانش … آه] و زیر لب شروع به گفتن ذکر “یا کاشف الکرب” کردم. سکوت شب بود و صدای قل قل کپسول اکسیژن و زمزمه‌ی آرام من. چشمانم را بسته بودم و گنبدِ طلایی با گلدسته‌های کاشی مشکی‌دار را مقابلم تصور می‌کردم. از جانِ دل می‌خواستم سیصد و سیزده بار قسم‌شان بدهم “کرب”م را حل کنند؛ پاک کنند.
    نمی‌دانم قسم چندم بودم که زمزمه‌ی آرامی شنیدم. چشمانم را باز کردم. لب‌های بابا بود. لب‌های بابا بود که داشت تکان می‌خورد و همراه با من ذکر را تکرار می‌کرد؛ “یا کاشف الکرب عن وجه الحسین” دستشان را آرام فشردم؛ لبخندی زدم و ادامه دادم “اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام” و دلشوره‌ی دلم را به خیالِ ضریح‌شان گره زدم.
    ‌‌
    حسینِ بن علیِ ما، پنج روز بعد کرب‌ش، گرفتاری‌اش، اندوهش رفع شد و پرواز کرد؛ ان‌شاءالله همنشین حسینِ ابن علی علیه‌السلام و برادر بزرگوارشان باشد.

    آقایان من، پسرانِ امیرم علی علیه‌السلام
    میلادتان بر ما مبارک
    الحمدلله که محب شماییم
    الحمدلله که شما را داریم
    الحمدلله


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۳۶ ب.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    سلام بر محمدِامین

    شما نوزاد بودید؛ شهرتان خشکسالی و قحطی شده بود. پدربزرگتان قنداق‌تان را برداشت و رو به آسمان کرد و از خدای یگانه خواست به برکت وجود شما، خشکسالی را از مکه رفع کند. باران آمد. خشکسالی رفت.
    ما، عبدالمطلب نیستیم، درست؛ ولی شما، شمائید و خدای ما نیز، همان خدای یگانه‌ی عبدالمطلب است. پس قسمش می‌دهیم به وجود نازنین شما، به مولود امروز، به پسرِ عبدالله و آمنه که جانم فدایتان باد، که کمکمان کند؛ نجاتمان دهد از ویروس و خشکسالی! از درماندگی و بیماری.

    میلادتان مبارک عزیزِ ما؛ آقای ما؛ پدرِ ما🌸


    کاش دوباره حلاوت زیارت بارگاه‌تان نصیب‌مان شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ربیعِ سالِ کرونا

    نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
    شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بی‌خبر از اینکه عرب‌های سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم می‌آیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع می‌شوند تا سالِ حسینی‌شان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشه‌ای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلب‌القلوب والابصار می‌خواندیم؛ با دسته‌های عزاداری سینه می‌زدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار می‌خواندیم؛ با نوحه‌های اردویی پاکستانی‌ها اشک می‌ریختیم؛ یا محول الحول والاحوال می‌خواندیم. به گنبد نگاه می‌کردیم و با خانم صحبت می‌کردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
    از روی ساعت مچی‌هایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدم‌هایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمان‌های ویژه‌ی غریب‌شان. سال‌م را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولین‌بار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.

    روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همان‌جایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازی‌ام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظه‌ی تحویلش، تا تابستانِ زخمی‌اش تا زمستانِ بهارش.
    کاش، همه‌ی زمستان‌هایمان، بهار شود؛ کاش.

    🌸 بهارتان، مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ما به اصل‌مان برمی‌گردیم

    به شهر که می‌رسیدیم، قسمت سخت ماجرا شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی راه، شوق وصال، خیابان‌های شبیه به هم، کوچه‌های بدون نام، همه و همه باری میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول می‌کشید.
    یادم است یک سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخ‌دستی‌مان درآمد. اعصاب و دست و پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچه‌ها، همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کم‌توان شده بودیم که بعد از هر ده متر، می‌نشستیم. می‌نشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه راه رفتن!
    یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد می‌پرسیدم چرا می‌آییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل می‌کنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمی‌کردم جز “چرا نیاییم؟”
    ما نمی‌رفتیم؛ ما “بر می‌گشتیم”. ما به خودمان، به اصل‌مان، به کربلا، برمی‌گشتیم.

    حسین علیه‌السلام مایه‌ی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
    الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلام‌الله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیه‌السلام) هستیم.
    الحمدلله الحمدلله الحمدلله‌
    کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیه‌السلام) و
    برای حسین.
    پ‌ن: جسم‌مان هر کجا که باشد، باشد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۹ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    به یاد اربعین نود و یک

    از خواب می‌پرم.
    ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه‌شب اربعین نود و نه. در خانه‌ام. در تهران. چند سال است که چنین شبی، در خانه و اتاق خودم نبوده‌ام؟ مهم نیست. مهم این است که خواب از سرم پریده. با صدای طبل و روضه از خواب می‌پرم. ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه شب اربعین نود و یک. چند ثانیه منگم. چرا انقدر صدا نزدیک است؟ چراغ‌های اتاق خاموش است و نوری قرمز از پنجره‌ی روبرویم داخل اتاق افتاده. کنار پنجره میروم. زیرپایم موج سیاه‌پوش است که وارد حرم می‌شوند. طبل میزنند. سنج می‌زنند. عربی می‌خوانند‌ اردو می‌خوانند. فارسی می‌خوانند؛ نوبت به نوبت.ساعت سه نیمه‌شب اربعین است. اینجا حرم سقا و من، منگ و خواب‌زده و بغض‌کرده، نشسته‌ام وسط اتاق “رادیو الکفیل” غروب که به کربلا رسیدیم، گفتند برای من جایی ندارند. تنها خانم گروه بودم و فقط توانسته بودند برای آقایان جایی جور کنند. سرماخورده بودم و خسته. به چند جایی که گفتند محل اسکان خانم‌هاست سر زدم ولی حتی برای نشستن هم جایی نیافتم. ویروس لعنتی لحظه به لحظه توانم را کمتر می‌کرد. زمستان بود و سوز سرما از بیرون، آتش درونم را شعله‌ور می‌کرد. تب و تهوع و لرز و درد همه باهم دست به یکی کرده بودند. سیداحمد گفت برویم پتو بگیریم و در بین‌الحرمین بخوابیم. نگاهم به گنبد افتاد. در دلم گلایه‌ای کردم. دقیقه‌ای نگذشته، دوستش گفت”برویم؛ جایی جور شده” داشتم فکر میکردم حتما اینجا هم جایم نمی‌شود که دیدم از درب خروج حرم، وارد صحن شدیم. بدون گشتن، بدون معطل شدن. از کناره‌ی دیوار حرکت کردیم. خادمی درب یکی از اتاق‌های حرم را برایمان باز کرد. پلکانی روبرویمان بود. بالا رفتیم. به راهرویی رسیدیم که پر از اتاق بود. بر روی درب یکی از اتاق‌ها نوشته بود “رادیو الکفیل صوت المرء المسلمه” درب را زدند. دختر جوانی در را باز کرد و من وارد شدم؛ وارد جمعِ دخترکان جوان رادیو حرم. صدای طبل و سنج می‌آمد. پنجره‌ی اتاق را نشانم داد و گفت، این پنجره را باز کنی، صحن پایین پایت است و روبرویت ضریح. پتو آورد و متکایی تمیز. گفت استراحت کن. شب اربعین بود. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای روضه‌خوانی آهنگران. صدای نوحه‌خوانی باسم. و صدای قلب من؛ که از شرم دوست داشت بیاستد. از این همه کرم سقا، می‌خواست آب شود؛ محو شوم. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای “عمو عباس بی‌تو قلب حرم میمیره” صدای “یا عباس جی بالمای لسکینه” صدای زنی تنها. صدای دخترکانی وحشت‌زده. صدای سم اسبان. صدای سوختن خیمه‌ها. صدای پاره شدن گوش‌ها … از خواب می‌پرم. شب اربعین است.
    تهران را سکوت و رخوت در بغل گرفته.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۵ ب.ظ روز ۱۷ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    رمضان دیگری تمام شد

    مستِ حمدخوانی پرندگانت میشدیم؛ هر روز صبح؛ آنگاه که خورشید آرام آرام بر افق نمایان میشد و زمین بیدار.
    کاش لطافتِ بین‌الطلوعینت را، همیشه‌ی سال همراه داشتم نه فقط سی روز.
    ‌لطافت و شکوه خلقتِ تو گسترده است همیشه، من، میوه‌چین خوبی نیستم‌.
    که کاش بودم.
    ‌می‌شود میوه‌چینِ خوبم کنی؟


    دلتنگ صدای گنجشکان خواهم ماند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۲ ب.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)