قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • به سوگ نشسته‌ایم؛ تا ابد

    همیشه از خداحافظی آخر سفر بدم میاد. هروقت مسافرت میرم -مخصوصا مسافرت‌های گروهی و کاروانی-، به روزهای آخر که می‌رسم و یاد لحظه‌های آخر و جدائی از همسفران که می‌افتم، دلم می‌گیره و دوست دارم زمان دیرتر بگذره. خداحافظی آخر، نقطه پایانی سفره و بعد از آن، سفر دیگه ادامه‌ای نداره؛ جدا شدن از دوستان و آدم‌هایی که چند روزی همه ساعات و لحظه‌ها باهاشون بودی و رفتین و چرخیدین، سخته و دلگیر؛ ولی ناگزیری از سپری کردن این لحظه‌ها مثل همه ناگزیرهای سخت و تلخ دیگر زندگی.

    علت دیگه این دلگیری شاید و حتما برای این‌ه که میدونی دوباره زندگی عادی شروع میشه، دوباره باید برگردی به همان روزها و ساعات؛ به صبح سرکار رفتن و عصر به خانه برگشتن؛ به نت‌گردی معتادانه؛ به همان خیابان‌های شلوغ طهران و … و دلت تنگ شود برای صدای مدیر کاروان که اعلام میکند راس ساعت فلان همه جمع شوند در لابی برای رفتن به زیارت، دلت تنگ شود برای رستوران فندق و کنار دوستان غذا خوردن و صحبت کردن، برای هر روز پرتغال و سیب خوردن؛ برای گرمای کلافه کننده عراق؛ برای آب معدنی‌های خنکی که بعد از سوار شدن به اتوبوس، حکم “شراباً طهورا” را داشت؛ و برای حرم مولا و ایوان طلایش، برای ناودان طلایش که تو را یاد مکه و خانه خدا می‌انداخت، برای بین‌الحرمین، برای گلدسته‌ها وگنبد متفاوت حرم سقا، برای میدان مشک، برای پرچم قرمز افراشته بر گنبد، برای کبوتران، … برای ع ش ق، برای حرم مسقف‌ش، برای لرزش پاهایت، برای خیره ماندن‌ها به ضریح شش گوشه‌اش، برای سر بلند کردن زیر قبه و دعا کردن، برای بغض در گلویت … برای گرمی چشم‌هایت … برای ناحیه مقدسه خواندنت …

    برگشته‌ایم به خانه ولی با بغضی در گلو و دل‌ی جامانده
    نقل کرده بودم «سفری که تا ابد در سوگ‌مان خواهد نشاند» به سوگ نشسته‌ایم با دلی خون‌بارتر …

    می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»
    برایمان دعا کنید زائران حرم ارباب {  + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + +‌ + + + + + }

    ۴۷ دیدگاه
    1. بهار گفت:

      خیلی قشنگ نوشتین
      من تاحالا قسمت نشده برم اما این حس رو تجربه کردم
      ایشالا به امید سفر بعدی دلتنگی این لحظه ها کمتر شه
      شما که هنوز زائرین دعا یادتون نره

    2. آسد سعید گفت:

      سلام
      می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»
      برایمان دعا کنید زائران حرم ارباب…
      ارادت

    3. سامیدخت گفت:

      می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»…
      چقدر با این گریه کردم فاطمه..تو هم دلهای خسته مار و دعا کن بانوی ِ اینهمه خوبی!

    4. سمیه گفت:

      چقدر دلمان تنگ است …
      دعای شما را هم چشم براهیم

    5. یاس خاکی گفت:

      دلمان عجیب تنگ شد….
      حتی برای شر شر عرق کردن ها !!!!!
      حتی برای صدای رئیس کاروان …..
      چه رسد به نگاه های طلایی به شش گوشه و قصر امام ها .
      کاش در باقی ۹۰ یک بار دیگر همسفر باشیم

    6. سلام بر زائر دوست
      دعا می کنم خدای مهربان هر چهل روز یک بار یک سفر کربلا نصیبتان کند.
      آنوقت این شمایید که باید برای دل جا مانده ما دعا کنید.

      • سلام علیکم
        ان شالله به زودی زود روزهایی میرسه که برای رفتن به کربلا دیگه نه به ویزا و پاسپورت احتیاجی باشه و نه به هواپیما و ماشین و پول
        ما به امید نفس کشیدن در حکومت مهدوی، زنده ایم.

    7. زیبا بود .
      وداع همیشه تلخ هست ان هم وداع با سر زمین اهل بیت بسیار تلخ تر
      با تشکر

    8. طلبه ضد گفت:

      زیارت قبول.
      دوستی داشتیم که هیچ وقت زیارت وداع نمیخواند. هیچ وقت خداحافظی نمیکرد. تا هیچ وقت نرود که باز بخواهد برگردد..

      • متشکرم؛ ان شالله
        من زیارت وداع را میخونم، چون به نظرم زیارت وداع خوندن مثل اینه که رفتی خونه یکی مهمونی، از در داری میای بیرون، میگی خدافظ دوباره خدمت میرسیم. تعارف هم میکنی که شما هم تشریف بیارید خونه ی ما
        تو خود وداع نامه هم اکثرا آمده که این زیارت را زیارت آخر من قرار نده. یعنی خدافظی میکنم که دوباره برگردم

    9. نیستان گفت:

      سلام، زائر نی نوا…
      التماس دعا
      خدایا این دلهای بهاری را به امانت نزد خود نگه دار که حرفها دارند پنهانی باحضرتت…

    10. از پشت نقابمان عیان کن مارا
      آئیــنه عبــرت جهــان کن ما را
      آقا همــه ادعای یـــاری داریم
      این جمعه بیا و امتحان کن ما را
      این طالب بدم المقتول بکربلا ؟؟؟
      با تشکر

    11. عاشور گفت:

      زیارت قبول کربلایی…

    12. سلام
      به قول شاعر : لب جوی نشین و گذر عمر بین.
      این قافله عمر عجب می گذرد.
      مخصوصا زمانی که انسان نیاز داره تا بیشتر استفاده کنه
      ما رو هم از دعاتون محروم نکنین .
      به سید هم سلام برسونید
      با تشکر

    13. نخود گفت:

      🙁
      دلم کربلااااااااااااااااا می خاد خو

    14. اويس گفت:

      سلام
      پست ها و تصاویر از این سفر آتشی است دوباره بر جانمان
      و التیام نمی یابد با زیارتی مجدد.
      انشاء الله دوباره قسمت و روزی شود.
      نسئلک الدعا

      • شما هم با ما همسفر بودید؟
        ئه !
        خانمید شما یا آقا؟

        • حاج محمد گفت:

          سلامـ
          زیاراتـــ قبول
          شاکرمـ از اینکه کربلا نرفته از دنیا نمیرمـ
          و شاکرمـ بابتــــ اینکه وجود همسفرانی خوبــــ ، باعث شد تا درک بهتری از سفر داشته باشیمـ
          لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ
          در حریم قدس رضوی دعاگوی شما و خانواده محترم هستم .
          موید باشید

        • اويس گفت:

          از اینجا رد می شدم، دیدم که سوالی پیش آمد زیر نظر بنده …
          بازگوی خاطرات و یادآور آن دوران شدید و باز ممنون.

          و اما جواب سوال:
          از اسم و رسمم پیدا ست که خانم نیستم.
          و بله، همسفرتان بودم با نازبانو …!

          و سوالی که بر من پیش آمد، چگونه است که لینک وبلاگ بنده را دارید در انتهای متن ولی نمی دانستید که ماهم بوده ایم همراه!!؟

          به هر حال انشاء الله قسمت شود مجدد، قبل از پایان ۹۰

          • ان‌شالله .. به زودی زود
            مثل آقای نخلی و دژاکام که این روزها آنجا هستند …
            از حواس‌پرتی‌ام بوده مسلماً 🙂 و گیجی!
            متاسفانه همسرتان را هم نمی‌شناسم … یکی از نواقص سفر شاید این بود که همه دوستان را به هم معرفی نکرد. البته شاید فضا و موقعیت خیلی مناسبی هم نبود آن سفر و لحظاتش
            التماس دعا

    15. سادات گفت:

      سلام, زیارت قبول.

    16. محسن - قافله شهداء گفت:

      سلام
      زیارتتون قبول….
      خوش به سعادتتون….
      ایشالله مجدد قسمتتون بشه….

    17. به سوگ نشسته ایم ……
      .
      .
      این سفر با وجود هم سفرهایی مثل ِ شما از خوب فراتر بود
      زیارت قبول فاطمه عزیز

    18. سلام
      برای خداحافظی از حرم ها هم دلمان تنگ میشود.اشک هنگام خداحافظی یه چیز دیگه است که با هیچ اشکی نمیشه عوضش کرد.
      انشاالله مکرر زیارت وداع نصیبتون بشه
      التماس دعا

    19. سلام
      زیارت قبول
      آدم تا زمانی که کربلا نرفته نمی دونه چه جای عاشقانه ایه، انصافا بعد از سفر مثل مجنون دلباخته ی اونجا میشه…
      حالا که تا چهل روز مستجاب الدعوه هستین برا همه ی بچه هایی که نظر دادن و ندادن دعا کنید.

    20. می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»…

      میشه دعامون کنی؟؟؟؟

      پس مهدی قزلی با کاروان شما بوده؟؟؟؟؟ چ جالب!

    21. نمیدونم چرا از وقتی این عکس رو دیدم همش حس میکنم این روسری شیری رنگه شمایی!!!!!!!!!!

      http://hajj.ir/hadjwebui/ImageGallery/ImageNews/image_2011723933198904.jpg

      درسته حسم؟

    22. ... گفت:

      چقدر زننده!
      این جماعت کثیر پشت کرده اند به حرم امامشان(!) که عکس یادگاری بگیرند!

    23. زیارات قبول
      اللهم ارزقنی زیارت الحسین علیه السلام فی یوم عرفه (فی عامی هذا که نشد ولی از سال بعد بشه ام شا الله)