قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق

    عادت دارم وقتایی که می‌خوام برم مسافرت، وقتی از در خونه میام بیرون و سوار ماشین میشم، چند ثانیه‌ای زوم می‌کنم روی درب و دیوارهای خونمون و نگاهشون میکنم و توی ذهنم میگم خدافظ خونه، وقتی دوباره می‌بینمت که برگشته باشم؛ آنروز صبح هم وقتی از در خونه آمدم بیرون و توی ماشین نشستم، برگشتم و به خونه نگاه کردم …

    وقتی رسیدیم قم، حدود یک ساعت و نیم‌ی زمان داشتیم تا ساعتی که بهمون وقت داده بودن، برای همین مستقیم رفتیم جمکران.

    حدود ساعت یازده و چهل و پنج بود که رسیدیم به دفتر “آیه‌ الله وحید” غیر از ما، آدم‌های دیگه‌ای هم آمده بودن که همه داخل حسینیه بزرگی نشسته بودن، ما هم رفتیم و داخل حسینیه نشستیم و منتظر. هر یک ربع یک‌نفر می‌آمد و اسم دو تا خانواده را می‌خواند و عروس داماد و خانواده‌هاشون پا‌میشدن و میرفتن برای خواندن خطبه عقدشان.

    فکر کنم پنجمین خانواده‌ای که صدا کردن، ما بودیم. وارد دفتر شدیم؛ یه چند دقیقه‌ای صبر کردیم تا خانواده قبل‌ی مراسم‌شان تمام بشه و بعد ما وارد اتاق کوچیکی که آقای وحید نشسته بودن شدیم.

    آقای وحید روی یک صندلی نشسته بودن و آقای کلباسی در کنارشون روی زمین و دور تا دور آن اتاق کوچیک هم صندلی گذاشته شده بود. اسم‌هامون و مبلغ مهریه و توافقات دست آقای کلباسی بود؛ آنها را خواندند و توافق طرفین را گرفتندو  از آقای داماد هم خواستن که مدت باقی مانده صیغه محرمیت را ببخشند و بعد رو به من کردند و گفتند که به آقای وحید وکالت بدهید برای خواندن خطبه و آقای داماد هم به آقای کلباسی وکالت داد … وکالت ها که گرفته شد، شروع کردند به خواندن خطبه …

    قران‌ی را باز کرده بودیم و با هم سوره “یاسین” را می‌خوندیم. یس و القران الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم تنزیل العزیز الرحیم …
    ما قرآن می‌خواندیم و آنها خطبه عقدمان را … خطبه‌ی آسمانی را

    با ضمیرها و فعل‌های مختلف خطبه را می‌خواندند … آجر آجر خانه می‌ساختیم …
    … و جعلنا فیها جنات من نخیل و اعناب و فجرنا فیها من العیون

    سعی می‌کردم اسم همه کسائیکه بهم گفته بودن موقع خوانده شدن خطبه براشون دعا کنم را، یادم بیارم و دعا کنم … چشم‌هام را برای چند ثانیه بستم … خطبه می‌خواندند …
    سبحان الذی خلق ازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون … الا رحمه منا و متاع الی حین

    خطبه می‌خواندند … قران می‌خواندیم
    الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط المستقیم

    … هنوز داشتم قران می‌خواندم و فکر میکردم  که تبریک گفتند و تبریک …
    چند دقیقه ای هم صحبت کردند و سه توصیه برای تضمین زندگی بهمان کردند. اول نماز اول وقت دوم خواندن دعای عهد هر روز بعد نماز صبح و سوم خواندن سوره یاسین و هدیه آن به حضرت زهرا سلام الله علیها هر روز …
    دعای خیر و آرزوی زندگی پر برکت و … آمدیم بیرون …
    مثل آدمی بودم که یک موضوعی را مدت‌هاست پذیرفته و باورش کرده ولی دوباره در موقعیت‌ش هنگ میکنه و زمان را نمی‌فهمه. یک حسِ قشنگ و ناشناخته.

    عهد دائمی‌مان و صیغه همیشگی‌مان خوانده شده بود. سهٔ سهٔ نود

    قران و عسلدعا کنید برای‌مان

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۱۳)

    ۱۱۳ دیدگاه
    1. بسم الله….
      تبریک مجدد فاطمه جان.
      انشالله خوشبخت باشید و در کنار هم عاقبت به خیر .

    2. مهدیار گفت:

      تبریک میگم …
      زیارت آیت الله وحید رو

      • ممنون
        ان‌شالله قسمت شما.
        دوستتان (همسرم) گفتند مننتظر هدیه‌شان هستند.

        • مهدیار گفت:

          نگفتن چه هدیه‌ای؟

        • علی گفت:

          سلام علیکم ، تبریک عرض میکنم ، ان شاءالله که شما ، همسر و خانواده تان و همچنین همه ی شیعیان ، مسلمانان و مومنین مورد عنایت حضرت مهدی (عج) باشند ، فقط یک نکته را خواستم خدمتتون عرض کنم بزرگوار ، صحبت کردن با نامحرم بنا به ضرورت باید صورت بگیره و در غیر این صورت حرف زدن بی مورد با نامحرم صحیح نیست و ما که خودمان را مذهبی میدانیم ، باید خیلی این طور مسائل را رعایت کنیم و بیشتر مراقب اعمال و رفتارمان باشیم ، در جواب شخصی به نام سید یونس هم در این قسمت از نظرات شما پاسخ دادید: ان شاءالله شام خدمتتون مشهد میرسیم! ، این یک نوع شوخی کردن با نامحرم هست و صحیح نیست ، البته این را هم باید عرض کنم که اصلا بنده منظورم این نیست که شما قصد بدی داشتید خدایی نکرده ، فقط بابت تذکر بود ، التماس دعا ، در پناه حق باشید

        • علی گفت:

          سلام علیکم ، تبریک عرض میکنم ، ان شاءالله که شما ، همسر و خانواده تان و همچنین همه ی شیعیان ، مسلمانان و مومنین مورد عنایت حضرت مهدی (عج) باشند ، فقط یک نکته را خواستم خدمتتون عرض کنم بزرگوار ، صحبت کردن با نامحرم بنا به ضرورت باید صورت بگیره و در غیر این صورت حرف زدن بی مورد با نامحرم صحیح نیست و ما که خودمان را مذهبی میدانیم ، باید خیلی این طور مسائل را رعایت کنیم و بیشتر مراقب اعمال و رفتارمان باشیم ، در جواب شخصی به نام سید یونس هم در این قسمت از نظرات شما پاسخ دادید: ان شاءالله شام خدمتتون مشهد میرسیم! ، این یک نوع شوخی کردن با نامحرم هست و صحیح نیست ، البته این را هم باید عرض کنم که اصلا بنده منظورم این نیست که شما قصد بدی داشتید خدایی نکرده ، فقط بابت تذکر بود ، (کسانی را هم که این مسائل را رعایت میکنند و مراقب رفتار و اعمال خود هستند ، عده ای این افراد را خشک مقدس! و از این طور کلمات خطاب میکنند ، به این موضع گیری ها باید بی اعتنا بود ، چون این نوع کلمات و حرف زدن ها بهانه ای برای توجیه کردن نیست ، انسان معتقد و پایبند به احکام اسلامی را خشک نمیگویند!) این لینک هم مرتبط هست به این موضوع ، مطالعه کنید:http://24tir.ir/myLDlinker.php?url=2248 ، التماس دعا ، در پناه حق باشید

    3. محدثه گفت:

      سلام
      تبریک میگم
      خوشبخت باشید ان شاء الله

    4. یا الله.
      تبریک مجدد و آرزوی خوش‌بختی.
      و تبریک ِ ویژه به آقا دوماد که همچین گلی نصیبش شده 🙂

    5. رویا گفت:

      به بههههههههههه
      تبریکات فراووننننن
      خوشبخت باشید و به پای هم پیر شید :*********************

    6. شکوفه گفت:

      تبریک ویجه به همراه بهترین ارزوهای معنوی و مادی و اینا :دی

      هم به شما، هم به همسر محترم 🙂

    7. خودنویس گفت:

      سلام علیکم !
      بح بح . مبارک باشه خانوم خانوما . به سلامتی ان شاءالله.
      زیر سایه حضرت زهرا.س. هردو موید باشید

      التماس دعا

    8. خودنویس گفت:

      ان شاءالله.

      سرجلسه دفاعت حضورا تبریکات صمیمانه یمان را عرضه میداریم 🙂

    9. براده گفت:

      سلام
      خوش به حال همسرتون که داماد حضرت زهرا(س)شده اند.اگر که ایشون هم سیدند که نور علی نوره.
      زیر سایه ی ولایت امیر المومنین(ع)،ایام عزت و شادکامی تان مستدام.

    10. اويس گفت:

      سلام
      تبریکات ما را پذیرا باشید.

      ان شاء الله سفر خوبی را شروع کرده باشید و
      پایدار به عهد و میثاقتان .

    11. منصوره گفت:

      :))
      دیدی من فهمیدم که تو عروس شدی :))
      ولی خیلی زن بیبصیرتی هستی که رفتی وحید خراسانی عقدتو خونده . چون اون در ایام فتنه طرفدار نظام نبود و ضد ره بر بود .
      بعدشم . چرا با مهدیار حرف میزنی ؟ مگه نامحرم نیست ؟ مگه تو دیگه ازدواج نکردی ؟

      • سلام علیکم!
        بابت تبریک نگفته ات هم ممنون!!
        بابت بی بصیرت خواندن من هم، ممنونم 🙂
        از اینکه رادیو معارف جمهوری اسلامی هر روز ساعت ۹ یک تکه از سخنرانی آقای وحید رو بعنوان یک عالم و فقیه دینی میگذاره ، استفاده ها کردم. تو هم گوش بده.

    12. سیدیونس گفت:

      خرداد و حادثه باهم تفسیر و تعبیر می‌شوند. سرّ پنهانی خرداد در هیچ ماهی همتا ندارد. از تولد اینجانب و عیال و فوت‌امام و انتخابات ۴۰ میلیونی که توی دهن استکبار جهان زد باید گرفت تا این وصلت مبارک و فرخنده.
      امید است در پناه پرودگار و عنایات و توجهات ولی عصر(عج) و زیر ساده محبت‌ها و بزرگواری‌های هر دو خانواده، موفق و پیروز و سربلند و بانشاط و … باشید.

      حَسَب تجربه عرض می‌کنم که ماه اول ازدواج بهترین ماه حیات زندگی در زندگی هر دو زوج است و حَسَب نصیحت یک بزرگوار که به ما داشت در سن ۷۰ سالگی عرض می‌کنم که – بدی‌های رخ‌داده در گذشته را درون سطل زباله گزارده و دم در نهید و نیز حرف پنهان دو خانواده را پیش هم مطرح نکنید – هر چند ممکن است این موارد در ابتدا کشک به نظر برسد ولی در جدّی گرفتن آن جدّا احتمام ورزید.

      با تشکر از شامی که انشالله در آینده ما را دعوت خواهید کرد؛
      از طرف:
      یونس – عیال – خانواده‌هامان – بچه‌های محلی بالا – اهالی محترم شهر‌ها و روستاها و منطقه‌های طرقبه – شاندیز – زشک – ابرده – ازغد – ارچنگ – کنگ – اخملد – گلمکان – فردوسی – قوچان – چناران – اسفراین – تربت‌حیدریه – تربت‌جام – استان‌ها هم‌جوار و جمیع افرادی که در خاطرمان نیست به دلیل کهولت سن ولی خاطرشان زنده است. جا دارد از صلحا، شهدا، امیران، فرماندهان ۸ سال جنگ تحمیلی، ایثارگران و جمعی از خانواده‌های آسایشگاه فلکه پارک، بازماندگان دوران انقلاب، بزرگان، درگذشتگان و … نیز نامی برده شود که این شاه بیت زنده بماند «مُرده آن است که بی‌جان ز تن و سر برهاند؛ زنده آن است که در هنگام حیات دس بزنند»

      • بله ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.
        ممنون آقا یونس. هم از تبریکاتتان و هم از انتقال تجربه تان
        ان شالله شما هم زندگی سرشار از محبت و خوشی را زیر سایه ائمه داشته باشید.
        فقط یه سوال مطرح شد و اینکه این دو ماه گذشته از عقدتان انقدر سخت گذشته که هفتاد ساله شدید؟

        بعد ما باید به همه تشکر کنندگان شام بدیم یعنی؟ انشالله میایم مشهد، مزاحمتان میشیم. 🙂

    13. سماء گفت:

      یک عالمه تبریک و شادباش به هر دو عزیز ان شاء الله زیر سایه پر از مهر حضرت صاحب زمان زندگی پر برکتی توام با آرامش شروع کنید
      فاطمه جان ادرس برای گرفتن شام اس ام اس کن ف قربون دستت :))

    14. مادرانه گفت:

      این خانم فاطمه کیا با اون خانم فاطمه مطهری، عجالتا یک نفر نیستند؟

      پیر شین الهی. خبرای خوش همیشه خوشحالی با خودش میاره

    15. سلام
      تبریک
      ما هم انروز انجا بودیم ..عقد خواهر کوچکمان بود..
      ۳/۳/۹۰…انشاءلله زندگی پر خیر و برکت به همراهی نسلی مهدی یاور..

    16. ساما گفت:

      مبارک است. مبارک

    17. دلاور گفت:

      به نفست رجوع کن و ببین که این نوشته رو برای چی نوشتی. ایا برای به حسادت انداختن دختران و پسران دیگر؟ اگر اینجوری باشد اطمینان داشته باش که شروع بدی بوده برای زندگی تان

      • شما، وقتی کسی از فامیل و دوستانتان ازدواج میکنه و خبر میده، این خبر را برای به حسادت انداختن دختران و پسران دیگه تعبیر میکنید؟
        یعنی هرکس ازدواج کرد و اعلام کرد، میخواد حسادت برانگیزه؟ استغفرلله …
        بهتر نیست به این قضیه طور دیگه ای نگاه کنیم؟ قشنگ‌تر است که اعلام ازدواج و این عقد آسمانی و زیبا را، عاملی برای انگیزه دادن به جوانان مانند خودمان برای ازدواج و تشکیل خانواده بدانیم.
        موفق باشید

    18. پیکان گفت:

      سلام علیکم
      انشالله خوشبخت باشید
      من الان فهمیدم خب
      تبریک عرض میکنم

      • ممنون بابت لینک (البته قبلا خونده بودم این را و فکر کنم در گودر خودم هم شیر کرده بودم)
        فقط من ربط این مطلب را با نوشته خودم متوجه نشدم.
        «عشقولانه های اول زندگی و محاسن و مزایای اخلاقی و خط و خال و مهر و ناز و ادای بی‌شمار همسر عزیزت» این توصیفات در نوشته من بود؟ 🙂
        منصف باشید برادر یا خواهر محترم.

    19. مبارکه. ان شالله زندگی پرخیر و برکت زیر سایه امام زمان(عج)

    20. زهرا گفت:

      هرچند ما از خیلی ها زودتر فهمیدیم، ولی خب گفتم اینجا دیرتر پیام بدم، لو نریم:d
      انشالله به پای هم پیر بشین

    21. سلام..
      ان شاالله خوشبخترین زوج عالم یعنی حضرت علی ع و حضرت زهرا س هموراه الگو ی شما باشند…
      بسیار تبریک…

    22. سلااااام عزیز
      واییییییی چقدر خوشحال شدم ، تبریک میگم.
      وبلاگت هم بی نهایت زیبا ست حس و حال خوبی درش جاری است …

      ایشالا زیر سایه ی امام زمان عج خوشبخت و سلامت باشی.
      راستی ممنون که این ۳ نکته رو هم نوشتی تا ما هم استفاده کنیم
      حق یارت
      عطیه/

    23. سلام. باید یه موضوعی رو اعتراف کنم تا شاید جوابی هم باشه برای کسی که در بخش نظرات گفته بود درج این مطلب برای برانگیختن حس حسادت دیگران است.
      من ۳۰ ساله هستم و مجرد. همیشه از ازدواج ترسیدم. شاید برای این باشه که ازدواج های اطرافم خیلی موفق نبوده و شاید بخشیش هم به دلیل این باشه که کمی بدبینم و همیشه نیمه خالی رو میبینم. وقتی مطلب شما رو مطالعه کردم حس جالبی بهم دست داد. نمیدونم بگم چه حسی ولی یه جورایی مثل اینکه هوس کردم ازدواج کنم. البته شاید هوس کردن زیاد جالب نباشه ولی واقعا نمیدونم بگم چه حسی. یه جورایی دلم خواست ریسکشو به جون بخرم و تجربه ش کنم. همیشه از اینکه شریک زندگیم کی باشه میترسم و هزار فکر و خیال میکنم. ولی از اینکه دیدم یه جنس مونث اینطور به ازدواج نگاه کرده و به خاطر نوع عقایدتون خیلی ساده و بر مبنای اصول اسلام پیوند زناشویی بستید کمی قوت قلب گرفتم و بخش زیادی از ترس های درونم ریخت. نمیدونم البته شاید هم موقت باشه این حس. ولی بهرحال دلم خواست بگم تا شما هم از اینکه مطلبتون تاثرگذار بوده مطلع و خوشحال بشین.

    24. محمدرضا گفت:

      سلام و رحمه الله

      عرض تبریک و آرزوی سعادتمندی

    25. سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم

      وایییییییییی مبارکهههههههههههههههههههههههه

      چقد با مریم تفاهم داری راحیل جان یهو با هم عروس شدید:دی

      کاش زودتر میفهمیدم میگفتم منم موقع خوندن خطبه بدعایی:(

    26. علیزاده گفت:

      سلام آرزوی توفیق دارم برای شما و همسرتان
      امید که زیر سایه ولیعصر در تربیت فرزندانی صالح موفق باشید
      تبریکات صمیمانه این بنده و دیگر همکاران قدیم تقدیمتان

    27. سمیرا گفت:

      سلاااام عزییییزم.
      مبارک باشه!
      خیلی خوشحال شدم.
      ان شاء الله به پای هم پیر شید. 🙂
      (دوست مینوام که پارسال تو اردوی جنوب همسفر بودیم!)

    28. خیلی تبریک. هم از طرف من و هم از طرف الیاس. خوشحال شدم شنیدم، یعنی خواندم!:دی

    29. شذرات گفت:

      سلام آشنای همیشه نزدیک
      خیلی خیلی خوشحال شدم؛ بسیار زیاد
      تبریک میگم از اعماق جان. دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنافداه شامل زندگیتون انشاءالله.
      به همسر گرامی هم سعادتمند شدنشون رو تبریک میگم؛ خدا بهترین رو نصیبشون کرده.

      اگه این فری گذاشت دو کلوم باهات حرف بزنم. این بچه ها رو بردار ببر اون ور مرد…
      (یادت که نرفته عروس خانوم؟) ای روزگار… هی هی هی…

      • واااااااااااای سلاااااااام عزیزم …. اسمت را که دیدم شناختمت. آن دو خطِ آخر که شاهکار بود 🙂 عالی بود … یادش بخیر
        خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم اینجا دیدمت. خیلی لطف کردی و ممنونم ازت
        دعا کن برامون خانم.
        سلام هم برسون

    30. eli گفت:

      سلام. تبریک میگم و ان شاالله خوشبخت و سعادتمند باشید در کتار هم.
      یه سوال داشتم.
      شما بار چندم بله گفتین؟ میشه از جزئیات لحظه ی عقد یه کمی بیشتر توضیح بدین؟
      همینجوری دلم میخواست بدونم شما که یه پست درباره ی مراسم های الکی ما ایرانی ها هنگام عقد نوشته بودین چجوری عقد کردین. ممنونم.:*

      • سلام. ممنون بابت تبریک
        من حتی بله نگفتم 🙂 به روش اسلامی، به آیه الله وحید گفتم : “من به شما وکالت میدهم” همین!
        و البته نیت این کلام مهم است در هنگام خطبه خواندن. یعنی من با این نیت به آیه الله وحید وکالت دادم که ایشان وکیل من بشوند و از طرف من خطبه عقد را بخوانند. در واقع آن “بله” گفتنی که در عرف ما هم هست، همین است، یعنی عاقد به عروس خانم میگوید: بنده وکیلم که از طرف شما خطبه عقد را بخوانم؟ و عروس میگوید “بله وکیل من هستید” و بعد عاقد به وکالت از عروس خانم، خطبه میخواند.
        عقد نکاح را زن و مرد میتوانند برای خود بخوانند، یعنی زن بگوید “زوجـتـک نـفـسـی عـلی الصداق المعلوم” و مرد بگوید “قبلت التزویج” و هم اینکه یک نفر را وکیل خودشان قرار بدن و آن وکیل برایشان خطبه را بخونه، که اکثر ازدواج های الان با وکالت است.
        موفق باشید 🙂

    31. داداشی گفت:

      مبارک باشد و ان شاء الله خوشبخت شوید

      همیشه دنیا همین جور بوده است : یکبار در سوم خرداد یک شهر آزاد می شود و یکبار هم یکنفر آزادی خود را از دست می دهد !! از تاریخ که عبرت نگیری ، نتیجه اش می شود همین

    32. سلام
      وبلاگ زیبایی دارید.
      تبریک میگم انشاء الله خوشبخت و عاقبت به خیر بشید.

    33. انشائ الله در سایه امامون موعود آخرالزمان ومهدی فاطمه ودر سایه زعامت امام خامنه ای خوشبخت بشی خواهر عزیزم

    34. خاکی‌مه گفت:

      سلاام!
      ای واااای! من تبریک نگفتم این‌جا………..

      عاقبت به‌خیر و خوش‌بخت بشین ان‌شاءالله؛

      تبریک به هر دوتان 🙂

    35. به من چرا پاسخ ندادی؟خیلی بی معرفتی

    36. آسد سعید گفت:

      سلام
      تبریک 🙂
      متن فوق العاده روم تاثیر گذاشت قشنگ بود
      ارادت

    37. چون که صد آمد نود هم پیش ماست

      دیدیم جای دیدگاه صدم خالیست

      سالگردها تبریک

    38. طهورا گفت:

      مبارک باشد سه ی سه ی نود هر سالتان
      سایه تان آرامش دیگری باد 🙂

    39. حدیث عشق گفت:

      می بینم که همه بچه های گودر و باز و پلاس جمعن 🙂
      دوسال ونیم گذشته ولی هنوزدیر نشده تبریک میگم 🙂

    40. ساغر گفت:

      سلام فاطمه خانم
      مطلبی که نوشتید خیلی با احساس بود
      آدم لذت میبره از این همه احساس قشنگ
      من خیلی وقته منتظر این لحظه هستم

    41. ساغر گفت:

      مررررسی انشاالله 🙂

    42. یک نفر گفت:

      سلام
      من از گودر شمارو میشناسم (البته تاریخ دقیق اشنایی یادم نیست) ولی نمیدونم چرا توی این سه سال این پست ندیده بودم!!!
      البته و صد البته میدونستم که شما متاهل هستید ولی پست مرتبط به ازدواجتون ندیده بودم، الآن خیلی دیره که تبریک بگم پس فقط آرزوی سپیدبختی در زیر سایه الطاف الهی و ذل توجهات حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف می‌کنم و امیدوارم روز به روز زندگی زیباتر و قشنگتری نسبت به روزهای پشت سر گذاشته داشته باشید.
      دیدم که در بعضی از کامنتها همسر بزرگوارتون هم پاسخ داده‌اند و احتمالاً کامنت من را هم میبینند، پس به ایشون هم سلام می‌کنم و آرزوی سلامتی، سربلندی و پیشرفت در کار و زندگی براشون دارم.

      سلاله السادات (خانم مطهری و همسر گرامیشون) التماس دعای زیاد دارم.

    43. […] سال گذشت. ده سال از نوشتنِ پست “سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق” […]