قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • نمایشگاه بیست و هشت

    نمایشگاه کتاب امسال رو هم مثل سالهای قبل با یک لیست کتاب (که در طول سال قبل یادداشت کردم) و یک کیف کوچیک و یک ساک خرید شروع کردم؛ به همراه یک بیسکوئیت که حکم ناهار رو برام داشت. با این تفاوت که از قبل آدرس تمام کتابها و انتشاراتی که می‌خواستم رو از سایت نمایشگاه درآوردم و دیگه لازم نبود تو صف اطلاعات نمایشگاه صبر کنم و دونه دونه کتاب‌هام رو برای متصدی بخونم و آدرس‌ غرفه رو بدست بیارم.

    IMG_۲۰۱۵۰۵۱۷_۲۱۱۴۲۷

    طول خرید و گشتن‌م در شبستان یک ساعت و نیم طول کشید و تو این زمان شانزده کتابی که می‌خواستم رو خریدم. از نظر زمانی و خسته نشدن خیلی راضی بودم ولی دوست داشتم زمان بیشتری میذاشتم و بیشتر بین غرفه‌ها و ناشرها میگشتم و کتاب‌ها رو نگاه میکردم و فقط بر اساس لیستم جلو نمیرفتم؛ ولی نشد.

    تو چندسال اخیر خیلی میشنوم یا می‌خونم که میگن “ما نمایشگاه دیگه نمیریم چون بدرد نمیخوره، تو طول سال کتاب میخریم یا کتاب نخونده زیاد داریم”، ولی من همون‌قدر که تو طول سال دوست دارم برم خیابون انقلاب و بین کتابفروشی‌ها بگردم و قفسه‌ها رو نگاه کنم و کتاب بخرم، دوست دارم هرسال نمایشگاه رو برم و با وجود همه شلوغی و گاها بی‌نظمی‌هاش، بین راهروها راه برم و کتابهای مختلف و موضوعات و حتی طیف‌ و مردمی که به نمایشگاه میان رو ببینم. گاهی با ناشرها و نویسنده‌ها، که تو طول سال به راحتی نمیشه باهاشون ارتباط داشت، صحبت کنم و نظراتم رو درباره کتاب‌هاشون بگم.

    هر سال هم کتاب‌های خوبی که میبینم یا یادداشت کردم رو میخرم، حتی اگه تو طول سال بعد فرصت خوندنشون رو پیدا نکنم، یا کتابهای نخونده تو کتابخونه‌ام داشته باشم، چون میدونم بالاخره یکروز به آن کتاب احتیاج پیدا میکنم و سراغ‌ش میرم. از طرف دیگه بعضی از کتاب‌ها چاپ مجدد نمیشن و پیدا کردنشون سخت میشه ( دو تا کتاب از کتابهایی که امسال میخواستم بخرم، انتشاراتی گفت دیگه چاپ نمیکنیم و من پشیمون شدم چرا سال قبل نخریدم) یا بعضی از کتابها به دلایل مختلف ممنوع چاپ میشن و باز هم پشیمونی از نخریدنش میمونه برام ( دوتا از کتاب‌های لیستم هم ممنوع چاپ شده بودن امسال)

    خلاصه اینکه من نمایشگاه کتاب رو دوست دارم، حتی اگه فقط حدود دوساعت بتونم براش وقت بذارم.

    vaadi.ir

    نسبت به پارسال خیلی کمتر خرید کردم

    اسم کتاب‌ها و موضوع‌شون رو تو ادامه مطلب آوردم. شاید سال بعد نوشتم که از این شانزده تا چند تا خونده شده

    ۱٫ هفت روایت خصوصی؛ حبیبه جعفریان؛ موسسه امام موسی صدر   درباره زندگی و شخصیت امام موسی صدر

    ۲٫ کتاب کافی؛ محسن حسام مظاهری؛ نشر خیمه    روایت زندگی حجت السلام شیخ احمد کافی

    ۳٫ کتاب فلسفی؛ علیرضا مازاریان؛ نشر خیمه    روایت زندگی حجت السلام شیخ محمدتقی فلسفی

    ۴٫ میزبانی از بهشت؛ انتشارات صهبا     روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدا

    ۵٫ مسجد و مدرسه عالی شهید مطهری؛ سازمان زیباسازی شهر تهران

    ۶٫ عمارت مسعودیه؛ سازمان زیباسازی شهر تهران

    ۷ و ۸٫ مانولیتو؛ الویرا لیندو؛ انتشارات آفرینگان    رمانی اسپانیایی مناسب نوجوانان ( من برای خودم خریدم البته)

    ۹٫ شکاف؛ محمد ستاری وفایی؛ انتشارات عمادفردا    رمانی با موضوع نقد جریان‌های روشنفکری و اتفاقات بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸

    ۱۰٫ درضیه؛ حسین شرفخانلو؛ انتشارات روایت فتح    شهید شرفخانلو به روایت مادر

    ۱۱٫ در پایتخت فراموشی؛ محمدحسین جعفریان؛ انتشارات سوره مهر   حاشیه‌نویسی سفر به کابل و پنجشیر

    ۱۲٫ اعترافات؛ محمدرضا زائری؛ نشر آرما    مجموعه مقالات

    ۱۳٫ ر؛ مریم برادران، نشر آرما   زندگی شهید رسول حیدری از شهدای سپاه قدس ایران در بوسنی

    ۱۴٫ زخم داوود؛ سوزان ابوالهوی؛ نشر آرما    زندگی چهار نسل از یک خانواده فلسطینی را برای خواننده روایت می‌کند و علاوه بر اینکه موضوع اصلی رمانش مقاومت مردم فلسطین است، اما از عشق و غرور و ایمان نیز سخن می‌گوید.

    ۱۵٫ داستان جاوید؛ اسماعیل فصیح؛ نشر البرز   داستان واقعی جوانی زرتشتی که در دوران زوال سلطنت قاجار و ابتدای حکومت رضاخان  از یزد به تهران می آید و در زیر ستم جامعه استبدادی آن دوران کمر خم می کند.

    ۱۶٫ کشتن مرغ مینا (مقلد)؛ هارپرلی؛ انتشارات امیرکبیر     داستان زندگی «آتیکوس فینچ»، وکیلی میان سال است که برای دفاع از مردی سیاه‌پوست که به جرم تعرض به یک زن سفید‌پوست دستگیر شده، انتخاب شده ‌است.

    IMG_۲۰۱۵۰۵۱۳_۱۸۴۵۴۹این هم نشانه کتاب (گلبوک) که انتشارات آرما هدیه داد

    ۱۷ دیدگاه
    1. علی گفت:

      متاسفانه من از اون آدمایی هستم که حدود سه ساله نمایشگاه کتاب نمی‌رم و یا خیابونهای انقلاب به سرعت میگذرونم تا کتاب نخرم، نه بخاطر اینکه دوست ندارم و یا از شلوغی و بی برنامه گی های نمایشگاه خوشم نمیاد، اتفاقا همین شلوغی و گشت و گذار نمایشگاه و خیابون انقلاب دوست دارم ولی چیزی که باعث میشه نرم نمایشگاه درسمه که در صورت کتاب خریدن نمیتونم بخونمشون و عذاب وجدانی توی دلم غوغا میکنه که چرا هنوز نخوندمش و الکی کتابخونه رو پر کردم ولی دیدگاه شما در مورد کتابهای نخونده کتابخونه تون برام جالب بود و تا حالا از این منظر به این موضوع نگاه نکرده بودم.

      راستی شما چطور با کتاب‌هایی که میخواین بخرید توی طول سال آشنا میشید که می‌تونید لیست بردارید؟

      • پارسال نرفتین آخر؟ یادمه تو مطلب نمایشگاه پارسالم نظر گذاشته بودید.
        توطول سال کتابهایی که تازه رونمایی میشه و تو سایتها خبرشون رو میزنن، یا تو وبلاگها و سایتهایی که میخونم و معرفی کتاب کردن، یا حتی اینستاگرام یا حتی تو کتابهای دیگه گاهی اسم از کتابی میبرن ( مثلا یکی از همین کتابها رو تو یه متنی از همشهری داستان، باهاش آشنا شدم و اسمشو یادداشت کردم) . پارسال تو وایبر یه گروهی عضو بودم که کتابهایی که خوندن رو معرفی میکردن، خیلی گروه خوبی بود و از همه طیفی آدم توش بود و معرفی کتاب میکردن.
        اینطوری ها کتابها رو یادداشت میکنم. یه جای دیگه هم گودریدزه راستی. البته مدتیه ازش استفاده نکردم، ولی قبلا از آنجا هم کتاب پیدا میکردم

    2. داداشي گفت:

      کتابها سه دسته‌اند :

      ۱- کتابهایی که هم باید خرید و در کتابخانه خود داشت و حتما هم باید آن را خواند و بعدها هم به آن مراجعه داشته و گاه مجددا خواهی خواند

      ۲- کتابهایی که اگر در دسترس بود فقط یکبار ارزش خواندن و گاهی تورق را دارند ولی نباید پولی بابت آنها پرداخت و ارزش داشتن و نگهداری را ندارند، بلکه با امانت از کتابخانه یا آن نانوایی بربری که کتاب امانت می‌دهد و چه کار زیبایی !

      ۳- کتابهایی که نه ارزش خواندن دارند و نه ارزش خریدن و حیف پول و وقت انسان که صرف این کتابها شود و چه بسیارند این دسته از کتابها !

    3. سلام
      ممنون بابت معرفی کتابها.
      هفت روایت خصوصی و پایتخت فراموشی انصافا خواندنی ند.کشتن مرغ مقلد هم.
      باقی رو نخوندم و نظری ندارم، أما پیشنهاد میدم اگر نقد طیف روشنفکر جامعه براتون اهمیت داره،آثار و حرفهاشون رو مستقیم بشناسید قطعا کمک بیشتری میکنه.
      یاعلی

    4. هوران گفت:

      سلام
      از اینکه میبینم با یه دوست وبلاگ اشتراکات کتابی دارم خیلی خوشحالم:-)
      منم از نمایشگاه ر، در پایتخت فراموشی و هفت روایت خصوصی رو خریدم .
      بجای زخم داود من کتاب جایی که خیابانها نام داشت از رنده عبدالفتاح رو خریدم.
      کافی رو هم قبل از نمایشگاه خریدم .

    5. حسام گفت:

      سلام
      وب خوبی دارین
      از نوشته هاتون معلومه باسوادین
      من یه فیلم ساز قمی هستم دارم رو موضوع بلوغ کار میکنم
      خواستم بدونم تو این کار کمک میکنین؟
      ما به امثال شما برای تولید یک کار قوی نیازمندیم
      خوشحال میشم کنارمون باشین
      التماس دعا

    6. مهدی گفت:

      از نوشته‌تون متشکرم.
      هم یکی دو تا از کتابا بود که معرفی‌شون جلب‌م کرد؛ و هم از طرز ِ نگاه و دیدگاه‌تون بهره بردم.

      نو به نو بجوشید الاهی.

    7. شکوفه گفت:

      منم البته بخاطر همین اعتقاد هست که کتاب میگیرم،درحالیکه نخونده زیاد دارم
      اینکه میدونم موضوعش چیزیه که حتما بهش نیاز پیدا میکنم
      و اگر الان نخونم، وقتش میرسه

      یا مثلا بعضی کتابهارو اگر خودم نخونم،میدونم دوستان میخونن، خودم درحد تورق میخونم که بدونم قضیه چیه :دی

      امسال یادم رفت عصرداستان برم 🙁 میخواستم ببینم جدید چی داره
      روز آخر یادم بود برمش،نمیدونم چیشد فراموش کردم برم 🙁

    8. سداد گفت:

      نمایشگاه کتاب

      اونقدر واسم ارزش داره که واسش اونقدر وقت بگذارم، که از اصفهان بکوبم برم تهران و اونقدر واسم مهم هست که حتی کتابم نخریدم باز از رفتن تا نمایشکاه و قدم زدن بین راهرو ها ناراحت نشم (دقیقا مثل پارسال؛ که حتی یک کتاب هم نخردیم! و فقط تاب خوردم!)

      ولی از کتاب خریدنم خوشم نیومد؛ چون کتاب ها رو بیشتر دلی خریدم و تمام اون لیستی رو که تهیه کرده بودم رو حتی یه دونش رو هم نخریدم!!!

    9. حسام گفت:

      سلام
      فاطمه سادات جواب منو ندادین؟؟
      کلی وقته منتظر آپ کردن شما بودم!!!
      پس چرا جواب ندادین؟؟

    10. سلام. شما راحیل جان خودمانی؟ 🙂
      خوبی؟ نماز روزه ها قبول
      منم از این گلبوک گرفتم . همین رنگ 🙂

    11. ذره گفت:

      سلام
      قبول باشه عبادات شما
      خیلی خوشحال شدم که با این خانه آشنا شدم
      همه طعم کتاب می داد،هم شعر ،هم زندگی و هم…

      موفق باشید