قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بیا شمع‌ها رو فوت کن

    خیلی از ما پدر و مادرها وقتی بچه بودیم، جشن تولد نداشتیم. اگر هم چیزی بود لااقل به شکل تولد‌های امروزی نبود. یک مهمانی مختصر فامیلی بود که شاید یک کیک تولد هم داشت. تولد گرفتن یک نوع جشن فانتزی و اعیانی مجلل به‌حساب می‌آمد که از توان بیشتر خانواده‌ها خارج بود.

    اما الان دیگر برگزاری این جشن از آن شکل قبلی خودش خارج شده و به یک جشن سالانه و عموما پر هزینه برای خانواده‌ها تبدیل شده است. آنچه ذهن والدین امروزی را مشغول کرده، برگزار کردن یا نکردن این جشن نیست بلکه نوع و کیفیت این مراسم، دغدغه جدی آنها شده است. اغلب جشن‌های تولدی که این روزها برای بچه‌ها برگزار می‌شود، برای بچه‌ها نیست بلکه نوعی خودنمایی و چشم‌و هم‌چشمی‌ به دیگران است. بیشتر این جشن‌های پرهزینه و پر از تجملات افراطی، کودک محور نیست و در واقعیتش هیچ توجهی به کودک ندارد. اگر جشن تولد را برای کودک مان برگزار می‌کنیم چرا شادی‌ها و هیجانات کودکانه در آن جایی ندارد؟ چرا این روزها تنها تفاوت جشن تولد کودکان با یک مراسم عروسی در مدل و متن روی کیک مراسم است؟ می‌دانید راه‌حل‌های برگزار کردن یک جشن شاد و خاطره انگیز و در عین حال ساده و کودکانه چیست؟

    شادی‌های کوچک، خاطره‌های بزرگ

    سعی کنید از روزهای قبل از جشن فکر کنید که چه برنامه‌ و بازی‌هایی می‌توانید برای بچه‌ها ترتیب بدهید تا با روحیه کودکانه‌ آنها متناسب باشد. جشن تولد لازم نیست شبیه عروسی‌ باشد و دقیقا همان برنامه‌ها برای مهمانان اجرا شود که در مراسم شادی دیگر اجرا می‌شود. سعی کنید خودتان را جای فرزندتان بگذارید. اگر سلیقه او را بدانید به راحتی می‌توانید حدس بزنید که چه چیزهایی خوشحالش می‌کند. راه‌هایی پیدا کنید که بتوانید غافلگیرش کنید. مطمئن باشید بچه‌ها از مسابقه دادن و بازی با دوستانشان بیشتر خوشحال می‌شوند تا کارهای بزرگانه‌ای که فقط از بزرگ‌ترها الگوبرداری کرده‌اند. از بازی‌های زمان کودکی خودتان الگو بگیرید و آنها را طراحی و خود اجرا کنید. با این کار شما علاوه بر اینکه به فرزندتان و دوستانش یک بازی جمعی جدید آموزش می‌دهید، به آنها ذوق و شوق یک تولد واقعی کودکانه را هم تزریق می‌کنید. مثلا مسابقه صندلی‌بازی یا پانتومیم برایشان برگزار کنید یا بین چند نفرشان مسابقه بگذارید که بدون دخالت دست، شیرینی خامه‌ای یا ماست بخورند. یا حتی می‌توانید برایشان با کاغذ ماسک درست کنید وداستانی تعریف کنید و از آنها بخواهید آن داستان را به‌صورت نمایش اجرا کنند. می‌توانید چند عدد مقوای رنگی و چسب و قیچی به آنها بدهید تا کاردستی درست کنند. می‌شود کاردستی‌های درست شده در آن روز را به‌عنوان یکی از یادگاری‌های تولد کودکتان از دوستانش نگه دارید. البته سن بچه‌ها را هم برای بازی‌ها درنظر بگیرید. مطمئن باشید برای ما بزرگ‌ترها این بازی‌ها تکراری شده اما برای بچه‌ها تازگی و نشاط زیادی دارد. سعی کنید سلیقه بچه‌ها برایتان اولویت داشته باشد تا جشن خاطره‌انگیزی در ذهنشان بماند.

    مهمان‌های جشن

    جشن شما حتما لازم نیست مهمان‌های زیادی داشته باشد، می‌توانید جشن‌های کوچک خانوادگی بگیرید با حضور پدربزرگ‌ها ومادربزرگ‌ها، دایی و عمو و خاله و بچه‌هایشان یا اینکه دوستان مهد یا مدرسه فرزندتان را دعوت کنید. تولد برای بچه‌هاست پس لازم نیست حتما پدر و مادرهایشان را هم دعوت کنید تا با مشکل کمبود جا در خانه مواجه شوید. مطمئن باشید در این صورت به بچه‌ها بیشتر خوش می‌گذرد.

    کجا جشن بگیریم؟

    اولین گزینه خانه خودتان است. می‌توانید تعداد مهمان‌ها را با اندازه و ظرفیت خانه‌تان هماهنگ کنید. ولی اگر تعداد آنها بیشتر است می‌توانید در خانه یکی از نزدیکان که محیط بزرگ‌تری دارد جشن را برگزار کنید؛ مانند خانه پدر و مادرخود یا همسرتان. اگر برگزاری جشن در خانه برایتان سخت است، گزینه‌های دیگری هم دارید؛ می‌توانید کیکی بخرید و وسط روز بدون اطلاع فرزندتان به مدرسه یا مهدش بروید و در کنار دوستانش برایش جشن بگیرید، قطعا به‌شدت هیجان زده می‌شود. البته در این صورت بهتر است از بردن کادو و هدیه اختصاصی برای فرزندتان به مدرسه خودداری کنید. برگزاری جشن در پارک و محوطه‌های باز هم گزینه خوبی است که روحیه بچه‌ها را کاملا شاد می‌کند و هزینه‌‌‌‌‌‌‌ چندانی هم ندارد، شما هم از آماده کردن خانه برای مهمانان راحت می‌شوید. اگر در پارک یا فضای سبز جشن گرفتید، می‌توانید از قبل نمایشی ترتیب دهید درباره مهربانی با درختان و فضای سبز تا بچه‌ها خودشان آن را اجرا کنند. با این کار دوستی با طبیعت و مراقبت از گل‌ها و درختان را به آنها آموزش داده‌اید. سعی کنید حتما و به‌نحوی جشن شما برای فرزندتان و دوستانش جنبه آموزشی هم داشته باشد، البته فضای شاد جشن نباید از بین برود.

    حواستان به همسایه‌ها باشد

    اگر تصمیم دارید جشن تولد را در خانه‌ آپارتمانی برگزار کنید، حواستان به رعایت حال همسایه‌ها هم باشد. سعی کنید مراسم‌تان را شب نگیرید. ظهر یا عصر زمان بهتری است تا هم بچه‌ها سرحال و شاد باشند و هم مزاحم وقت خواب و استراحت همسایه‌هایتان نشوید.
    اگر همسایه‌ها را به جشن دعوت نمی‌کنید، بعد از رفتن مهمان‌ها مقداری کیک برایشان ببرید. در این صورت اگر رفت‌وآمد مهمان‌ها یا سروصدا اذیتشان کرده، راحت‌تر فراموش می‌کنند؛ علاوه بر اینکه با این کار شادی خود را با آنها تقسیم می‌کنید.

    چی بپزم؟

    وقتی قرار است مهمان‌های تولد شما بیشتر بچه‌ها باشند، باید خوراکی‌هایی داشته باشید که باب میل آنهاست؛ یعنی لازم نیست هزینه و قیمت خوراکی‌ها مدنظر شما باشد. اتفاقا شما می‌توانید با ترکیب چند بسته از ژله‌های رنگی و چند ساندویچ ساده یک میز تولد خوب و چشم‌نواز تهیه کنید. پیشنهاد می‌کنیم چند عدد میوه را پوست بکنید و به یک سیخ چوبی بکشید. با این کار هم در میزان میوه‌ای که باید تهیه کنید خیلی صرفه‌جویی می‌کنید و هم بچه‌ها را برای خوردن میوه‌ها سر ذوق می‌آورید. اگر آنقدر خوش سلیقه باشید که کیک تولد فرزندتان را خودتان بپزید، دیگر هیچ‌چیزی کم ندارید!

    منتشر شده در تاریخ یازده خرداد نود و سه در روزنامه همشهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ مهر ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    ۴ دیدگاه
    1. داداشي گفت:

      خیلی از ما پدر و مادرها وقتی بچه بودیم، جشن تولد نداشتیم…..

      خبریه که ما بی‌خبریم؟

      راستش رو بگو !

      آخه ( ما پدر و مادرها ) مفهوم داره؟

      آن شاء ا… که زودتر تحقق هم بیابد!!

    2. داداشي گفت:

      بیا شمع‌ها رو فوت کن

      چه رسم بدی . به بچه بدآموزی می‌کنیم که
      شمع را برای فوت کردن روشن می‌کنند نه برای نور دهی آن.
      و اصلا چه کار عبثی . در جایی که چراغها روشن است شمع هم روشن می‌کنند که هوا را آلوده کند
      به بچه هم دروغ می‌گوییم که اگر شمع را فوت کند صدسال زنده خواهد بود . چه لزومی دارد که شمعها روی کیک باشد و آن را آلوده کند
      و بیچاره بچه که نمی‌فهمد باید چکارکند به زور وادار به فوت کردن می شود و وقتی نتوانست بزرگترها شمع را خواموش می‌کنند

      شمع عمرتان صد سال فروزان باد