قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دلهره‌ها

نکته اول درباره طرح جلد کتاب که نسبت به نسخه اصلیش، خیلی بهتر و جذاب‌تره. نسخه اصلی یه ایموجی زرد نگرانه فقط درحالیکه نسخه فارسی، طرح جلد جذابی براش انتخاب شده

نکته دوم درباره موضوع کتاب: نوجوونی دوره خاصیه، بلوغ، حساسیت‌ها، تغییرات جسمی و روحی … نویسنده کتاب با الگوگرفتن از نوجوونی خودش، یکسری چالش‌های نوجوون‌ها رو با قصه مصور مطرح میکنه و راه حل هم در دل قصه بیان میکنه‌
همینکه نوجون حساس متوجه بشه این مشکلات فقط برای خودش نیست و همه نوجوون‌ها حتی غیر هم‌وطن‌هاش چنین مشکلاتی دارن، بیش از پنجاه درصد دغدغه نوجونی حل میشه به نظرم

نکته بعدی درباره رنگی بودن کتاب
با اینکه قیمت کتاب خیلی بالا رفته بخاطر رنگی بودن (شصت پنج تومن در سال ۱۴۰۰) ولی به نظرم می‌ارزه و ترغیب میکنه نوجوون رو به خوندن

نکته منفی: کتاب دخترونه است بیشتر و گمونم برای نوجوون پسر جذابیت نداشته باشه خیلی

گروه سنی ده، یازده، دوازده براشون به نظرم براشون مناسبه، سن بالاتر که بالغ هم شده باشند، بچه‌گونه است از نظرشون

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

کلاب‌هاوس

امروز عضو کلاب‌هاوس شدم. یک شبکه‌ی اجتماعی جدید که مبتنی بر صحبت کردنه. شبیه پالتاک اوایل دهه هشتاد. از وقتی نسخه اندرویدش اومد، رو موبایلم نصب شده بود و دعوت‌نامه هم داشتم ولی رغبتی برای عضو و وارد شدن بهش نداشتم. یعنی حوصله‌ی یه شبکه اجتماعی جدید رو نداشتم. الان داشتم آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم. از سال هشتاد و چهار اینجا نوشتم. دو سه سال قبلش وارد فضای مجازی شدم و تو شبکه‌های اجتماعی اونروزا مثل اورکات و گزگ و کلوپ و تبیان فعال بودم.تقریبا بیست سال میشه. بیست سال عر خوبی برای پیر شدن و حوصله نداشتنه. الغرض، خواهرم دعوت‌نامه می‌خواست و برای اینکه برای خواهرم دعوت‌نامه بفرستم، خودم عضو شدم. یکسری آدم چندین ساعت تو گروه‌های مختلف ور ور حرف میزنن! من از چند تا گروه شعرخوانی و معرفی کتاب و فیلم خوشم اومد. شاید تو هفته بعد، خودم هم گروهی بزنم و کتاب نوجوان معرفی کنم. برای آدم‌های خسته و فراری از نوشتن، جای خوبیه.

دو ماه و نیم گذشت…

زنگ زدم مامانم.
حالشون رو پرسیدم.
اومدم بگم بابا چطورن؟

یه چیزی مثل پتک خورد تو سرم …

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • به انتظار هفته آینده

    موبایل‌م زنگ زد؛ شماره‌اش ثبت نشده بود توی گو‌شی‌م، حوصله جواب دادن به آدم‌های ناشناس را نداشتم ولی حس‌ی بهم گفت جواب بده! برداشتم و صدای طاهره را آنور خط شنیدم. هم ذوق کردم هم خجالت کشیدم. آخرین‌باری که با طاهره حرف زدم اواخر سال قبل بود که برای عروسی‌م دعوت‌ش کردم و طاهره گفت استراحت مطلقه و نمی‌تونه بیاد و تا یک ماه دیگه مامان میشه؛ چقدر خوشحال شدم از مامان شدن‌ش و چقدر ناراحت شدم از نیومدن‌ش؛ چند ماه بعد خبر به دنیا آمدن بچه‌اش را از بچه‌های دیگه شنیدم ولی نشد که زنگ بزنم و بهش تبریک بگم، کلا توی زنگ زدن خیلی تنبل‌م و از تلفن زدن اصلا خوشم نمی‌یاد مگر در مواقع خیلی ضروری و لازم. خجالت کشیدَن‌َم هم برای همین خاطر بود؛ برای اینکه بعد از نه ماه از به دنیا آمدن بچه‌اش، نشد یه زنگ بزنم و بهش تبریک بگم! کمی حرف زدیم و بنده‌خدا دعوت کرد هفته دیگه خونه‌اش. با کلی شرمندگی و البته خوشحالی گفتم که حتما میام، آن بنده خدا هم لطف کرد و به روی خودش نیاورد که من چقدر بی‌معرفت‌م. خودم همه‌ی این بی معرفت بودن‌م را گردن اینترنت میگذارم و البته بی‌حوصلگی‌هام. ولی الان خیلی خیلی خوشحال‌م که هفته دیگه می‌تونم دوستام را ببینم، انقدر دلم براشون تنگ شده بود که دیشب یکسره خواب شون را می‌دیدم؛ بچه‌های دبیرستان و دانشگاه … و فکر کنم تا هفته دیگه هم هرشب خواب مهمانی را ببینم که با بچه‌ها نشستیم و حرف می‌زنیم.

    نمی‌دونم این درد ارتباط برقرار نکردن با تلفن و پیامک را فقط من دارم یا دردِ فراگیری‌ه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ دی ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۴)

    ۱۴ دیدگاه
    1. علی گفت:

      سلام، خوش به حال دوستی خانم ها، مردها که تا وقتی با هم هستند هستند، بعد از دور شدن دیگر دور شدند

      این مشکل تلفن زدن هم فکر کنم فراگیر باشه، یا حداقل من هم مثل شما با این قضیه مشکل دارم

      • سلام علیکم
        البته خیلی از آقایون هم هستند که با هم تا همیشه در ارتباط هستند. مثلا واحد برادران مدرسه ما همینطور بود و خیلی از آقایونی که با هم هم مدرسه ای بودند هنوز هم با هم در ارتباط هستند و تو هیات و جاهای دیگه همدیگر را میبنند تا جائی که من خبر دارم. قطعا بخاطر کار و مشغولیت های زندگی این ارتباط ها کم میشه، ولی قطع نمیشه.
        درباره تلفن زدن هم ظاهرا مشکل خیلی ها هست تا جائیکه من پرسیدم. درمون هم نداره ظاهرا 🙂

    2. سلام

      خوبه که دوستانی داشته باشیم که برخی کوتاهی هایمان را به رویمان نیاورند. به همین سادگی

    3. سلام. أخ جون منم دعوت شدم. الانم. رو ابرا أم تا جهار شنبه

    4. نویسنده: یه ادم عصبانیسه شنبه ۲۹ فروردین۱۳۸۵ ساعت: ۲۲:۲۷تو خجالت نمی کشی
      تو حیا نداری
      ای رو رو برم
      تو روز روشن مطلب دزدی
      جنبه نداری یه میل برات بفرستم …
      حد اقل یه اسمی از ما میاوردی!!!
      ااا
      اخه ادم چی بگه
      کاش حد اقل مطلب برای قران نبود

      این دفعه رو می بخشمت اما دفعه اخرت باشه ها

      *************************************************************
      نویسنده: نسیم حیاتچهارشنبه ۳۰ فروردین۱۳۸۵ ساعت: ۲۰:۹جناب یه ادم عصبانی
      سلام ( اخه الان تو راه کاشانی … ان شاالله خوش بگذره )

      میدونی حکایت تو و من حکایت اون ادم واقف و بهلول است
      که بهلول نصفه شب میره روی سر در مسجدی که ان ادم می ساخته می نویسه …خودت که داستان را بلدی ! حالا چی میشه یه ذره برای اون کار کنی
      البته میدونم تو ادم بشو نیستی ؟
      حالا من خودم را بزنم به اب و اتیش ( هه هه )

    5. نویسنده: نسیم حیاتچهارشنبه ۳۰ فروردین۱۳۸۵ ساعت: ۲۰:۱۲بمیری فاطمه ….این عکسها چیه برای من فرستادی
      حالم بد شد ….
      بذار ببینم … چقدر شبیه دایی راضیه است ….

      راستی امیدوارم حال هردو تان خوب باشه
      الذین اخرجوا من دیارهم بغیر الحق …

      ساعت الان هفت و ده دقیقه است . فکر کنم الان قم را رد کردید . نیم ساعت دیگه ان شااله میرسید
      سلام ما را به جناب گرانمایه برسانید !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

      خوش بگذره
      *************************************************************
      نویسنده: پرستوچهارشنبه ۳۰ فروردین۱۳۸۵ ساعت: ۲۱:۲۹سلام دوست عزیز..
      ممنون از مطالب و آیه های ارزشمندتون…

      راستی شما با خودتون هم مکاتبه می کنید…؟(چشمک)

      موفق باشید.

      *************************************************************
      اللهم عجل لولیک الفرج.وب سایت نویسنده: نسیم حیاتچهارشنبه ۳۰ فروردین۱۳۸۵ ساعت: ۲۲:۲۱جواب پرستو :
      سلام
      راستش اون من نیستم . ( منظورم ادم عصبانی است )
      یکی از دوستان دانشگاهم است که هر وقت نظر میده ادرس وبلاگ من را برای خودش میذاره . هر چی هم بهش میگم این کار رانکن . تو در و همسایه زشته .
      مردم آخه چی میگن .به گوشش نمیره .
      من چیکارش کنم ؟ همین جا هم میتونم دعواش کنم .شما ببخشید
      ************************************************************
      نویسنده: پرستوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۸۵ ساعت: ۱۲:۱۲سلام بر دوست خوبم نسیم حیات
      و

      (آدم عصبانی)

      میدونی دوست دوست من: بله منظورم شما هستید.(آدم عصبانی)! چرا نمی آیید در جمع دوستانه ما باشید؟ تا از اینکه در کنار شما هستیم احساس شادی و نشاط کنیم. کاملا مشخص است که انسان شوخ طبعی هستین. ….
      نکنه اونقدر عصبانی هستین که نمی شه خودتون رو معرفی کنین…؟ ولی بدونین نسیم حیات عزیز دوستان زیادی داره که اگر اعلام جنگ بده ..سپاهیان زیادی در خدمتش هستند……

      حالا خودتون مثل یک هم کلاسی دوست داشتنی دست از این کار بردارین و به ما بپیوندید.. البته نه با اسم دوست ما…

      (امیدوترم شوخی من رو به دل نگیرید….)
      ************************************************************
      نویسنده: یه ادم دلشکستهیکشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۸۵ ساعت: ۶:۱۹پس که اینطور
      حالا تو شدی بهلول و ما …
      خیلی پر رویی
      حیف که الان دستم بهت نمی ریسه ولی تا ۳ ساعت دیگه که تو دانشکاه می بینمت حالتو می گیرم

      بابا
      ایها الوب خونا
      مطالب این و نخونید ……………..این ادم درستی نیستا
      این تجربه شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش
      سال اشنایی که دارم مفت و مجانی در اختیار شما می ذارم

      حالا دیگه با خودتونه
      از ما گفتن بود

      (نسیم خانوم شما هم که هی نمک بخور و نمکدون بشکون)
      راستی دیگه هم وبلاگمو دوس نــــــــــــــــداااااااااااااااارم
      *************************************************************
      نویسنده: من …… مخاطب : پرستو خانمشنبه ۳۰ اردیبهشت۱۳۸۵ ساعت: ۱۵:۱۱هو الحق
      پرستو جان سلام
      ببخشید از اینکه دیر جوابتون رو می دم
      ولی…
      ببین عزیزم سعی کن از نجربیات دیگران استفاده کنی
      سعی نکن همه چیزو خودت تجربه کنی
      من دارم تجربیات شـــــــــــــش سال رو در اختیار شما قرار می دم.
      اخه شما که نمی دونید این چه ادم … اییه
      الانم نشسته کنارم و داره اینا رو می خونه (هههههههههههههههههههه)

      • وای فاطمه فاطمه فاطمه … الان فکر نمیکنی من میمیرم با خاطرات آن روزها، دلم تنگ شد مثل چی. برا بچه ها، برا دانشگاه، برا بسیج و کامپیوترش، برا اردوهای جنوب، برا راهروی دانشگاه … هی وای از این زمان که مثل چی میگذره ….
        ببین چقدر منو اذیت کردی، امیدوارم چهارشنبه که میبینمت خوب شده باشی 🙂
        ولی چقدر داغون بوده آن موقع وبلاگم و نوشته هام ها 🙂 پیر شدیم ما تو این فضای مجازی، والا

    6. خیلی نامردى بعد این همه حال که بهت دادم و با بجه وقت کذا شتم وأسه بیدا کردن این همه مطلب حالا دلت وأسه همه کی و جی تنک میشه و اسم می برى بجز ما. بابا خوش به سعادت رآه رو و أردو و کومبیوتر که یکى أسمى ارشون میبره به رسم دلتنکى أخه أیها الوب خونا این رسم معرفته. أون وقت انتظار دارن خوب هم باشیم. وإلا به خدا

      • 😀 میبینی دنیا چه بی وفاست، هییییییع هیییییع
        آخه یه نفر بود که تو همه خاطراتی که با راهرو و کامپیوتر و اردو و سفرها داشتم، بود. همه جا 🙂 وقتی همه جا هست، یعنی عنصر مشترکه بینشون و تو همه یادها هست.

    7. شوکو گفت:

      منم جزو خاطرات دانشگاهم؟:دی