قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

من خنگ ترین دختر روی زمینم

دو داستان اولش رو دوست داشتم و باهاش خندیدم با اینکه پایان‌باز بود و روایت ساده‌ای داشت ولی همین روایت ساده‌اش رو دوست داشتم
دو داستان بعدیش، زیاد برام جالب نبود، مخصوصا سومی

کتاب قوی‌ای نیست ولی سرگرم‌کننده است. اگه یه شب پاییزی خواستید برای گذران‌وقت کتابی ورق بزنید و کمی بخندید، پیشنهاد میکنم دو داستان اولش رو بخونید

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

دهه‌ات گذشته مربی

یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک

این روزها

لا نَحتاجُ الفرح بقدر ما نحتاج السَکینه

اونقدر که به آرامش احتیاج داریم به شادی احتیاج نداریم!

نیمینه

اگه خواستید، می‌تونید خاگرو هم صداش کنید. از جمله صبحونه‌های “من‌درآوردی” برای تنوع.

زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا کردم. تو سفیده یک کم رب گوجه زدم و با نمک و ادویه خوب زدمش تا رب باز بشه و سفیده‌ها قرمزه بشن!
تو ماهیتابه روغن ریختم و یک کم که داغ شد، قرمزه رو ریختم و ماهیتابه رو دورانی چرخوندم که کامل پخش بشن. بعد زرده‌ها رو با قاشق گذاشتم رو قرمزه‌ها که داشتن کم‌کم خودشون رو میگرفتن.

یک کم جعفری خرد شده هم ریختم اطراف زرده و قرمزه. (حیف بود تو این جشن رنگ‌ها، سبز حضور نداشته باشه)

در ماهیتابه رو گذاشتم در حدود پنج دقیقه و تمام. یه ترکیبی شد از نیمرو و خاگینه که اسمشو گذاشتم “نیمینه”


نکته: در رو بذارید تا سفیده‌های بالا هم خوب بپزن. تو عکس سوم، هنوز کامل نپختن و شل هستن.
می‌تونید برای تنوع بیشتر، سوسیس حبه‌قندی کنید و تفت بدید و سفیده‌ها رو روی اونا بریزید

  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مغازه خودکشی

    ایده کتاب عالی. واقعا از ایده داستان و وجود یک مغازه خودکشی که کمک کنه به خودکشی کردن کیف کردم و همچنین از دیالوگ‌هایی که رد و بدل میشد بین اعضای خانواده
    ولی خط آخر کتاب، بهت زده‌ام کرد! اول فکر کردم اشتباه شنیدم، برگشتم و دوباره گوش دادم ولی درست شنیده بودم
    آخه چرا؟
    خیلی به این “آخه چرا” فکر کردم. خسته شده بود از امید دادن به بقیه؟ از درون داغون شده بود و دیگه نمیتونست تحمل کنه؟ وظیفه‌اش رو انجام داده بود و دیگه رفت؟
    چرا کاری رو انجام داد که بقیه رو منع میکرد؟ چرا نویسنده هیچ توضیحی درباره انگیزه پسرک از این کار بهون نگفت؟ حتی اشاره‌ای هم نکرد
    و هنوز نتونستم پاسخی پیدا کنم! و البته هدف نویسنده احتمالا همین بوده! رها کردن مخاطب در دنیای خودش با یکسری چرا، چرا، چرا

    موضوع کتاب:خانواده‌ پنج نفره‌ای مغازه ای دارند که در آن ابزار خودکشی میفروشند. از تیر تفنگ تا طناب دار تا قرص و …. اما خودشان نباید خودکشی کنند، حتی با وجود افسردگی و بی‌میلی به زندگی و دنیا. چرا؟ چون اگر آنها بمیرند دیگر چه کسی به مردم کمک کند تا خودشان را بکشند؟
    از بین سه فرزند خانواده، یکیشان بر خلاف دیگران امید به زندگی دارد، شاد است، آهنگ گوش میدهد، میخندد، بازی میکند و خیلی خودش را در فروش مغازه دخالت نمیدهد و همین یک نفر متفاوت باعث تغییراتی در مغازه میشود.

    من نسخه صوتی کتاب رو خریداری کردم. با صدای هوتن شکیبا. خوانش خوبی داشت واقعا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۱۹ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    دشت مشوش

    چقدر کتاب سنگینی بود
    بیجه رو یادتونه؟ اوایل دهه هشتاد، پسربچه‌ها رو در پاکدشت میکشت، این کتاب بازخوانی پرونده بیجه است
    در خلال گفتن از اون پرونده، پرونده‌های مشابه رو هم باز میکنه مثل اصغر قاتل
    دعوت به خوندن کتاب نمیکنم اصلا، مگر کسیکه تحقیقی بخواد در این زمینه بکنه
    خوندن این کتاب واقعا روح رو اذیت میکنه و اثرات وضعی میذاره، شایدم روح من حساس :/
    خودم چرا خوندم؟
    تو طاقچه داشتم بین کتابای نشر پیدایش میچرخیدم، این کتاب رو دیدم تصویر جلد روی کتاب توپ بود، البته یه چاقو هم بود که نمیدونم چرا اونو ندیدم
    بخاطر همون توپ، فکر کردم کتاب برای نوجوون‌هاست و یک خط توضیح روی کتاب رو نخوندم
    چند صفحه اول رو خوندم و بخاطر کنجکاوی ادامه دادم و مچاله شدم
    ادامه دادم و مچاله شدم
    ادامه دادم و مچاله شدم

    پ‌ن: کتاب قسمت‌هایی داره که قضات یا وکلا به توضیح چنین پرونده‌هایی و ابعاد حقوقی و اجتماعیش میپردازن. من این قسمت‌ها رو چشمی رد میکردم، ولی برای کسیکه بخار در زمینه قتل تحقیق کنه، شاید مرجع کوچیک بدی نباشه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۶ ق.ظ روز ۰۹ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    قافله عمر

    یکی از درس‌های فارسی هشتم (فصل ادبیات جهان) شعری از محمود درویش برای محمدالدوره است.
    اولین‌سالی که تدریس میکردم به بچه‌ها گفتم “یادتونه محمد رو؟”
    گفتن نه
    گفتم “همون پسر فلسطینیه که تو بغل باباش شهید شد، یادتون اومد؟”
    گفتن نه!

    می‌خواستم بگم خیلی حافظه‌تون داغونه بابا! ولی گفتم متولد چندین؟
    وقتی سال تولدشون رو گفتن، دیدم وقتی محمد شهید شد، این طفلکا هنوز دنیا نیومده بودن.

    باورتون میشه از اون سال و شهادت محمد، بیست و یکسال میگذره؟

    این قافله‌ی عمر، عجب می‌گذرد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۶ ق.ظ روز ۰۸ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    تولدت مبارک رفیق

    از صبح هربار نگاهم به تاریخ امروز افتاد، ذهنم گفت “هفت مهر، تولد کی بود؟” و مدام بین رفقای مهری گشت و گشت و گشت. زهرا‌سادات؟ نه زهرا دهم بود. سارا؟ نه بیست‌چهارم بود. هدی؟ نه اون هفت آذر بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد و نیامد.

    یک ساعت پیش، گروه واتس دوستان دانشگاه را باز کردم. فاطمه عکسی فرستاده بود. دانلودش کردم. تصویر را که دیدم چند ثانیه احساس کردم قلبم در حالت انقباض ماند. عکس سنگ قبر “منور” بود و تاریخ تولدش؛ هفت مهر شصت و چهار …

    تولدت مبارک رفیق

    ببخشید که یادم نبودی …
    ببخشید که دنیا انقدر بی‌رحمه

    آه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۳ ق.ظ روز ۰۷ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    اربعین ۱۴۰۰

    پرسید: “ناراحت نیستی بعد این همه سال که اربعین میرفتی عراق، دو ساله نرفتی؟”

    گفتم: “میدونی، من خوشحالم این دو سال شرایط اینطوری شد؛ از این جهت که اربعین رفتن، یه “عادت” نشد برام. یه چیز راحتِ دست‌یافتنی.
    فهمیدم رفتن، اینقدر راحت هم نیست.
    فهمیدم اگه میرم معنیش این نیست آدم خوبی‌ام و اگه نرم، آدم بدی‌ام”

    پ‌ن: عکس‌های بزرگوارانی که امسال با جسمشون هم زائر هستند میبینم، واقعا میترسم برای ماه آینده‌ی کشورم، اگر این گرامیان موقع برگشت خودشان را قرنطینه نکنند و باعث موج جدیدی بشوند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۷ ق.ظ روز ۰۵ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    برای آقای آسمانی

    از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

    دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

    روحت شاد پیرمرد مهربان


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    عاشقِ عاشق

    با چند نفر از بچه‌های دانشگاه کاروان را تشکیل دادیم. فاطمه، راضیه، زهرا، فاطمه، سعیده. کارهای پیدا کردن کاروان و هماهنگی‌هایش هم با مرضیه بود. اکثرمان تنها بودیم و فقط چند نفر، مادر یا یکی از اقوامشان را آورده بود. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ پرشورِ پرشور؛ عاشقِ عاشق.

    اسفند هشتاد و پنج بود؛ به قمری میشد اوایل ماه صفر. خوب یادم مانده چون اولین سفرم به عراق بود. اولین سفر من و اکثر رفقایِ همسفرم؛ رفقایِ بیست ساله؛ رفقایِ عاشق.

    آن زمان، ساعت یازده درب‌های حرم‌ها بسته میشد و تا اذان صبح اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. جمع میشدیم در بین‌الحرمین. کنارِ ماکتِ سامرا. مداحمان “وقتی دلم از هرچی عشقه خسته میشه” می‌خواند. ما، ضجه می‌زدیم. بیست سالمان بود. جوانِ جوان؛ عاشقِ عاشق.

    شب هفت صفر بود. از حرم بر می‌گشتیم. از یکی از خدام شنیدیم “حرم تا صبح باز است” علتش را پرسیدیم، گفت “شب شهادت امام حسن علیه‌السلام است” گمانم برای اولین‌بار بود می‌شنیدم. برای ما همیشه آخر صفر تاریخ شهادت ایشان گفته شده بود. به لطف و کرم برادر بزرگتر، آن شب تا صبح در حرم ماندیم. در حرمی خلوتِ خلوت. آرامِ آرام. زیارتی که شبیه رویا بود. رویایی شیرین برای بیست‌ساله‌های عاشق؛ بیست ساله‌های پرشور.

    پانزده سال از آن شب هفت صفر گذشته است. دیگر نه بیست ساله‌ایم نه پرشور، اما “عاشق” چرا. کاش عاشق بمانیم. کاش آن رویایِ شیرین، تا همیشه عاشق نگهمان دارد. عاشقِ عاقل. عاشقِ عاشق


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ روز ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)