داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • از دردها…

    وقتی عزیزی از خانواده‌ای می‌رود، دوست و فامیل و آشنا روانه‌ی خانه‌اش می‌شوند؛ که چه؟ که کنار بازمانده‌هایش باشند؛ که مرحمی باشند بر داغشان؛ که همراهی‌شان کنند در این سخت‌ترین و دردناک‌ترین لحظاتِ زندگی‌شان.

    کرونا که آمد، مخصوصا تا یکسال اولش، داغ‌دیدگان آن روزها علاوه بر غمِ عظیمِ از دست دادنِ عزیزشان، غمِ تنهایی را نیز لحظه به لحظه بر دوش کشیدند. خودشان بودند و خودشان. در خانه، در تشییع، در تدفین، حتی در هماهنگی مجلس‌های مجازی.
    زنی تعریف میکرد همسرم که فوت کرد و دفنش کردیم، آمدم خانه؛ تنهایِ تنها. هیچکس کنارم نبود.
    و این درد را، این غم را، این بغض را فقط آنهایی می‌فهمند که خودشان این شرایط را درک کردند.
    و شاید تنها تسکینِ دلِ داغدارشان، یاد کردنِ تشییع شبانه و مخفیانه حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) و حضرت علی (علیه‌السلام) بود. شاید تنها تسکین دل داغدارشان، یادآوری تشییع غریبانه‌ی حسن‌ابن‌علی علیه‌السلام و تیراندازی به تابوتش بود. شاید تنها تسکینِ دل داغدارشان، عصر عاشورا و پیکری که تشییعی نداشت، بود… لا یوم کیومک یا اباعبدالله

    پ‌ن: بیش از یکسال است که این جملات در قلبم سنگینی می‌کند و هروقت نگاهم به این عکس می‌افتد، نفسم می‌گیرد و اشک مهمان چشم‌هایم می‌شود.
    بابا را به خاک سپرده بودیم و جز یکی از دوستان مادرم، خانمی نبود که ما دخترکان تازه یتیم شده را آرام کند و دلداری دهد؛ خودمان بودیم و خودمان… و روضه‌ی غریبیِ آلِ محمد (صل‌الله‌علیهم‌اجمعین)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۸ ق.ظ روز ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ | دیدگاه (۰)

    قصه قبرستون

    چند سال قبل، مجله‌ای چاپ میشد به اسم “روایت” که در هر شماره‌‌اش به روایت‌های مختلف درباره یک موضوع می‌پرداخت. شماره‌ی مورد علاقه‌ی من، آنی بود که سراغ پزشکان و بیماران رفته بود و چند روایت از زبان و تجربه‌ی آنها نوشته بود‌. قبلترش کتاب “مورتالیته و جیغ سیاه” را خوانده بودم؛ روایت‌های خانم دکتری از دوران رزیدنتی زنان و قبل‌ترش کتاب “بگو آآآآآ” و روایت‌هایش از مشاغل مختلف.
    این سبک مطالب برایم جذاب بود. روایت‌ آدمها از شغل و موقعیت‌هایی که در آن بوده‌اند. انگار زندگی دیگری را زندگی کنم و در موقعیتی قرار بگیرم که هیچ از آن نمی‌دانستم و در آینده نیز به احتمال زیاد نخواهم دانست.

    اخیرا کتابی خواندم در همین حال و هوا. یعنی موضوعی که زیاد درباره‌اش نمی‌دانم و احتمال زیاد، نخواهم دانست. کتابی از زبانِ مدیر یک آرامستان. آرامستانی در یکی از شهرهای مرزی؛ خوی. روایت‌هایی از توقعات آدم‌ها از یک مدیرِ شهری؛ روابط و ساخت‌وپاخت‌های کاری؛ سرنوشت فوت‌شدگانِ غیرایرانی و روایت‌هایی از صاحب عزاها و رفتارهای بعضا عجیبشان.

    باید بگویم جملاتِ من و هر معرفیِ دیگری که از این کتاب خواندم، نمی‌تواند جذابیت و تحیر قصه‌های کتاب را به خوبی بیان کند. خودتان باید بخوانید و با بعضی روایت‌ها بخندید، با بعضی بغض کنید، با بعضی چشم‌هایتان گرد شود و با بعضی از شدت عصبانیت بخواهید کتابِ بیچاره را به دیوار بکوبید!

    قلمِ نویسنده یا همان آقایِ مدیرِ شهری که از قضا سال‌های قبل وبلاگ می‌نوشت جذاب و گیراست. مخاطب را بدون خسته شدن، به دنبال خود میکشد و اگر مثل من، نخواهید آن را فقط زمان‌هایی که همسرتان در حال رانندگی است، بلند بخوانید تا او بشنود، خواندنش نهایت دو روز یا به عبارتی شش ساعته تمام میشود.
    تنها نکته نامطلوب کتاب، ویراستاری‌اش است که امیدوارم در چاپ‌های بعدی اصلاح شود.

    خلاصه اینکه اگر می‌خواهید چند ساعتی جایِ یک مدیر آرامستان بنشینید و به رتق و فتقِ امور بپردازید، خواندن این کتاب را از دست ندهید.

    پ‌ن: کتاب “قصه قبرستون” نوشته‌ی حسین شرفخانلو را انتشارات امیرکبیر در سال ۱۴۰۰ به مبلغ هفتاد هزار تومان، منتشر کرده است.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ روز ۲۴ اسفند ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    سوپ کاهو

    پارسال که کرونا گرفتم، خواهر جان این سوپ رو با یکسری تجویزات دیگه بهم یاد داد.
    “سوپ کاهو آخه؟”
    این اولین برخورد من تو ذهنم، وقتی پیام خواهرم رو خوندم بود. روزهای اول هم درستش نکردم. گفتم آخه کاهو و برنج چه سوپی میشه، اونم تو بی‌اشتهایی مریضی.

    ولی بالاخره درستش کردم و اولین قاشق رو که با اکراه تو دهنم گذاشتم، گفتم “وووووووه چه خوشمزه است”

    گفتم این روزها که متاسفانه آمار داره میره بالا، اینجا بذارمش. البته یادمه برای بیماری که تب بالا داشت خوب بود. ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه خوردنش کلا.

    ✍️ #سوپ_کاهو
    🔺برنج یک پیمانه
    🔺آب ۵ لیوان
    🔺کاهو خرد شده ۵ قاشق غذاخوری
    🔺روغن زیتون یک قاشق غذاخوری
    🔺نمک و زردچوبه به مقدار کم

    🍲پس از پختن به مدت سه روز میتوان نگهداری کرد.
    مقدار مصرف: یک پیاله هر هشت ساعت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۸ ق.ظ روز ۱۴ بهمن ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    راننده خوش‌خیال

    هفته‌ی اول اردیبهشت نود و نه بود. هوا رو به گرمی رفته بود.
    سر کارگر شمالی تاکسی نشستم به سمت فاطمی. صندلی کنار راننده نشسته بودم‌. نرسیده به بلوار کشاورز، پشت چراغ قرمز، راننده برگشت و به من گفت: ماسک چرا زدی دخترم؟
    گفتم: بخاطر کرونا.
    گفت: کرونا تموم شده دیگه. رفت.
    گفتم: نه، درست نیست. هنوز هست و کامل نرفته، باید مراقب بود.
    گفت: نه دخترم، تموم شد دیگه. هوا هم داره گرم میشه، رفت دیگه.

    امروز بعد از هجده ماه، یاد مردِ میانسال تاکسی‌ران افتادم. که سه ماه بعد از شیوع کرونا در ایران فکر میکرد این بیماری تمام شده و رفته است. الان کجاست؟ زنده است؟ چه میکند؟
    کاش همانطور بود که تاکسی‌ران فکر میکرد؛ کاش.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۲۶ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    اربعین ۱۴۰۰

    پرسید: “ناراحت نیستی بعد این همه سال که اربعین میرفتی عراق، دو ساله نرفتی؟”

    گفتم: “میدونی، من خوشحالم این دو سال شرایط اینطوری شد؛ از این جهت که اربعین رفتن، یه “عادت” نشد برام. یه چیز راحتِ دست‌یافتنی.
    فهمیدم رفتن، اینقدر راحت هم نیست.
    فهمیدم اگه میرم معنیش این نیست آدم خوبی‌ام و اگه نرم، آدم بدی‌ام”

    پ‌ن: عکس‌های بزرگوارانی که امسال با جسمشون هم زائر هستند میبینم، واقعا میترسم برای ماه آینده‌ی کشورم، اگر این گرامیان موقع برگشت خودشان را قرنطینه نکنند و باعث موج جدیدی بشوند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۷ ق.ظ روز ۰۵ مهر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    تاول
    داستان درباره‌ی یه بیماری واگیرداره که از گل‌ولایی در جنگل به چند بچه مدرسه‌ای منتقل میشه و از اونها به بقیه. شهرشون قرنطینه میشه. دو تا از بچه‌ها که گل‌ولای به صورت و چشم‌هاشون خورده، کور میشن. بدن بر اثر تماس باهاش، تاول میزنه ولی دردی نداره، چون عصب‌های درد توسط دشمن میکروبی خورده میشه
    حالا این گل‌و لای چطوری بوجود اومده؟
    چون جمعیت جهان در حال افزایشه و منابع انرژی کمه، دانشمندا سعی کردن یه سلولی بسازن که تکثیر راحتی داره و میشه ازش به‌جای بنزین و سوخت استفاده کرد
    ولی ظاهرا سلول‌ها جهش پیدا میکنن و تو جنگل و سطح شهر پخش میشن و باعث این بیماری میشن

    موقع خوندن کتاب، مدام یاد کرونا می‌افتادم و این روزهایی که دنیا گیر کرده داخلش
    کاش درمان قطعی کرونا هم پیدا بشه بزودی

    نویسنده‌ی کتاب، نویسنده‌ی کتاب محبوب “ته کلاس ردیف آخر صندلی آخر” یا همون “یه پسر تو دسشویی دختراست” است.شخصیت برادلی چاکلز یکمقدار شبیه شخصیت چاد بود

    کتاب تخلیه و نوجوون‌هایی که از ماجراجویی خوششون میاد، این کتاب رو دوست خواهند داشت

    برای بلندخوانی سرکلاس هم کتاب خوبیه

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۲ ب.ظ روز ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    نهِ‌نهِ‌نودونه

    هفت هفت هفتاد و هفت، اوج دوران خوش نوجوانی و دوازده سالگی، با نیمرخ و ف‌ف و موقشنگ گذشت.

    هشت هشت هشتاد و هشت، در اوایل جوونی و پایان کارشناسی و بیست و سه سالگی، رفتم مشهد. با دوستام و مستقل. عروسی منور بود و نتونستم شرکت کنم. ولی مشهد و تولد امام رضا علیه‌السلام خیلی خاطره خوبی برام از این روز گذاشت.

    حالا امروز نه نه نود و نه. یکروز تلخ، یکروز پر از غم و پر غصه. روزی که یکماه بیشتر از آخرین دیدار با پدر و مادرم میگذره. روزی پر از شک و تردید و نگرانی.

    خدایا یک یک یک چطوریه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۱ ب.ظ روز ۰۹ آذر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)