ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • خود کرده

    وَمَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَهٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ
    و هر مصیبتى که به شما رسد به سبب کارهایى -خطاها و گناهانى- است که خود کسب کرده‌‏اید، و خدا از بسیارى -گناهان‏- می‌گذرد.

    سوره مبارکه شوری/ آیه ۳۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۵ ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    تصور یک هفته زندگی من

    قبل از خواندن مطلب عذرخواهی میکنم بابت غلط های احتمالی در نوشته
    چون فرصت دوباره خوانی اش نبود


    تصور کن؛

    بیست و خورده ای سال زندگی آرام و بی دغدغه ای داشتی، درس میخوندی، کلاس میرفتی، کار میکردی، کتاب میخوندی، گاهی مهمانی و گردش و … و همه ی اینها با یک نظم و آرامش جلو میرفتند و روزهای زندگیت را تشکیل میدادند.
    گاهی اوقات آن وسط ها مثل زندگی همه ی آدم ها، آزمایش های کوچک و بزرگ خدا سراغت می اومد و در تایم زمانی مشغولت میکرد ولی آنها هم انگار هماهنگ شده بودند و به ترتیب سراغت می آمدند.

    عادت کردی به این جور زندگی، ولی همیشه خودت را آماده میدیدی برای لحظات سخت
    همیشه به خودت میگفتی، آدمی هستی که در سختی ها میتونه مقاوت کنه و کم نیاره.

    ولی زندگی همیشه در یک مسیر حرکت نمی کنه و گاهی رودخانه اش میرسه به مسیرهایی که باید حرکتش را تند کنه.

    حالا این را تصور کن؛

    دانشگاه ارشد قبول شدی و تازه داری با محیط جدید و درس هاش آشنا میشی،
    استاد ها تا میتونن تحقیق میدن که خدایی نکرده دانشجو بی سواد تحویل جامعه ندهند،
    دو عضو جدید به خانواده تان اضافه می شوند که مراقب از خودشان و مادرهاشون تا حدود زیادی از تو توقع میره،
    چند ماه یکبار جایی جلسه ای هست که تو دبیرشی و باید مطالب هر دفعه را بنویسی ونظم بدی،
    قول دادی برای چند سایت یک چیزهایی بنویسی،
    نوشتن یک سفرنامه برای مجله ای را قبول کردی،
    همکاری در ساخت یک کار مستند را قبول کردی،
    دوست داری هفته ای یکبار وبلاگت را بروز کنی،
    هم فکری برای یک برنامه ای را هم قبول کردی،
    این وسط انقدر معتادی که نمیتونی از نت دست بکشی،
    به همه اینها اضافه کنید کمی تا قسمتی تنبل بودن شخص مذکور را

    حالا حال و روز یک هفته این بنده خدا را تصور کنید؛
    دو شنبه: تا ساعت شش بعد از ظهر کلاس بودی، میرسی خونه سریع وسایلت را جمع میکنی چون باید بری بیمارستان و به عنوان همراه بیمار مراقب خودش و نوزاد تازه متولد شده، ناهار چیزی نخوردی و همچنین شام، تو بیمارستان هم حالت تهوع پیدا کردی و چیزی از گلوت پائین نمیره، ولی انقدر دیدن نوزاد خوشحالت کرده و ذوق زده شدی که همه این چیزها یادت میره، حتی وقتی نوزاد در اولین شب ورودش به دنیا تا صبح گریه میکنه و نمیذاره حداقل یک ربع چشمانت روی هم بره

    سه شنبه: نوزاد در حقت لطف میکنه و حدود چهار ونیم صبح آروم شده و میخوابه، تازه میخوای چشمات را روی هم بذاری که می ان و تخت های همراه های بیمار را جمع میکنند و فقط میتونی روی مبل بنشینی و با حسرت به بیمارت که روی تخت دراز کشیده، نگاه کنی، ظهر شیفتت را تحویل به مادرت میدی و سریع خودت را میرسونی دانشگاه تا غیبت نخوری، سرکلاس فقط دهن استاد را میبینی که تکان میخوره و از حرفاش چیزی نمی فهمی، ساعت شش میرسی خونه و تقریبا غش میکنی روی تخت، ولی فقط دو ساعت میتونی بخوابی چون دوباره شب مهمان بیمارستان هستی، پدر لطف میکنند برات شام درست میکنند، از فرصت حداقلی که پیدا کردی استفاده میکنی و میای نت ولی زود باید بری
    توی بیمارستان فکرت هزار جا هست، از مطالبی که ننوشتی، چیزهایی که نخوندی،کمردرد شدید مادرت که توی این هاگیرواگیر دوباره برگشته و … ولی گریه نوزاد اجازه نمیده بیشتر از این فکر کنی و باید بغلش کنی تا آروغ بزنه و آروم بشه
    انقدر خسته ای و گیج خواب که حتی میترسی نوزاد از دستت بیافته، احساس مسئولیت خواب را از سرت میپرونه ولی اخرهای شب انقدر منگ و گیج بودی که فرداش میفهمی نوزاد چند بار گریه کرده و تو اصلا از خواب بیدار نشدی

    چهارشنبه: دیشب موفق شدی دو ساعتی بخوابی، شکر خدارا میکنی و به ضرب المثل “یک مو از خرس کندن غنیمته” ایمان میاری.
    زنگ میزنی به مادر محترم که من یازده جایی جلسه دارم و باید برم، شیفت را تحویل میدی و پدر نوزاد لطف میکنند و میرسانند، سعی میکنی همه سختی های دو شب گذشته را فراموش کنی و مثل بچه های خوب تا ساعت یک به حرف ها گوش بدی.
    خودت را سریع از انقلاب میرسونی بهارستان تا در جلسه ماهیانه شرکت کنی، دبیر هستی و باید متن مطالب جلسات قبل را آماده میکردی و ارائه میدادی ولی … بحث ها را باید جمع کنی تا هرز نره، و تصمیم گیری برای جلسات بعدی. رسما هنگ کردی دیگه
    مادر زنگ میزنه که خواهر و نوزاد دارند از بیمارستان مرخص میشوند و خودت را برسان، رسما عذرخواهی میکنی و اینکه نمیتونی جلسه را ترک کنی، به نظرت مادر ناراحت شده اند و همین باعث میشه ذهنت مشغول بشه و مدام سرزنشت کنه
    L
    وقتی رسیدی خونه به حال خلصه میری و چند ساعتی با همان مانتو و روسری روی تخت میخوابی، شب باید با پدر بروی دیدار نوزاد، مادر زنگ میزنه و کلی لیست میدهد که آماده کنی و برایش ببری، رسما بی خیال کارهای خودت میشوی و سعی میکنی به اعصابت مسلط باشی (که البته خیلی سخته و موفقیت درش کم)
    حدود دوازده برمیگردی خونه، نت گردی از اهم واجبات است که خستگی نمی فهمد. شب را بدون صدای نوزاد میخوابی.

    پنج شنبه: عملا بیشتر صبح خواب بودی، دیشب فرمان داده اند که ظهر خودت را برسونی منزل خواهر برای کمک، بی خیال کلاس میشوی و کارهاتو میکنی تا بروی، ولی زنگ میزنند که نمیخواهد بروی؛ کلاس را نرفتی و از طرف دیگر حالا زنگ زده اند که نمیخواهد بیایی( اعتراف میکنی به خواننده که عصبانی شدی)
    وقت میکنی کمی به کارهایت برسی الحمدلله

    جمعه:باید بروی منزل خواهر چون مهمان دارد، زنگ میزنند از مجله که تا وسط هفته باید سفرنامه را نوشته باشی، پیامک میاد از دوستات ولی فرصت جواب دادن نداری، اینباکس موبایل پر شده و باید یکسری را پاک کنی ولی فعلا فرصت نداری، مطمئنی چند روز دیگه پیامک اعتراض آمیز دریافت می کنی مثل همیشه. شب تا حدود دو بیدار هستی به هوای اینکه فردا خونه ای و میتونی بخوابی
    شنبه: صبح خواب هستی که با صدایی بیدار میشوی و استرس زیادی بهت وارد میشود و چون تنهایی و باید تصمیم بگیری چکار باید کنی، سوار ماشین میشوی، ساعت هفت صبحه و تهران ترافیک . حدود سه ربعی تو راهی تا برسی به بیمارستان، تو راه مدام ایه الکرسی میخونی و نگاهت به صندلی عقبه. بلاخره میرسی بیمارستان و بیمار را تحویل میدی و میری برا کارهای پذیرش با همسر محترم بیمار
    روی صندلی های انتظار بیمارستان از خستگی خوابت میبره ولی استرس داری هنوز چون دکتر نیومده . بلاخزه ساعت حدود یازده خبر میدهند که نوزاد به دنیا امده و دوباره همه خستگی ها یادت میره وقتی میارنش تا ببینیش.
    صبح انقدر هول شدی که حتی یک کتاب و ورق هم با خودت نیاوردی و تا شب مجبوری خودت را با بچه و مادرش سرگرم کنی عملا شنبه هم تمام میشود با کلی استرس

    یکشنبه: پدر نوزاد جدید صبح میرسانندت خانه . پدر راهی سفر هستند و باید ساکشان را ببندی. لباس های تلمبار شده را میریزی در ماشین، ساک پدر را جمع میکنی، ناهار میپزی، الحمدلله خانه تمیز است.
    ظهر مادر به خاطر کمردرد شدید به خانه برمیگردند ، باید بری کلاس. انقدر از این بیمارستان به ان بیمارستان رفتی که همه لباس ها گذاشتی برا شستن و مجبوری رنگین کمونی بزنی بیرون حتی
    L تلفنت زنگ میخوره و میبینی از طرف همان کار مستنده است، میگند چرا نیومدی جلسه. میگی مگه امروز بود؟ میگند بله . هماهنگ شده بود که . میگی من اصلا الان نمیتونم خودمو برسونم و رسما عذرخواهی میکنی. لعنت میفرستی به حافظه ات
    خسته و کوفته از کلاس برمیگردی و میفهمی پدر میخواهند به دیدن نوه جدید یکروزه بروند و تو هم باید بروی، تقریبا احساس چرخ شدگی داری ولی ذوق دیدن دوباره نوزاد نیروی مضاعفی بهت میدهد. ساعت حدود یک و نیم است که برگشتی خانه و میخوابی

    دوشنبه: صبح زود پدر نوزاد اولی میاد دنبالت تا نوزاد را برای غربال گری ببرید بیمارستان. دکتر تشخیص زردی میدهد و نوزاد را میبرید برا آزمایش ( خاله بمیره براش) یک کلاس داری و مجبوری خودت رابرسونی دانشگاه، نگران بستری شدن نوزاد هستی ولی زنگ میزنی و میفهمی درصد زردی کم بوده و جای نگرانی نیست. استاد محترم یادشان افتاده باید تحقیق ارائه بدیم و تازهموضوع میدهند و میفهمی یک بدیختی جدید برات اضافه شد. دوستت گیر داده که توضیح بدی چطوری باید موضوع پایان نامه انتخاب کنه و تو دلت میگی اخه داره از کی میپرسه. ساعت شش جلسه داری. نه صبحونه درست خوردی و نه ناهار. از آخر کلاس میزنی تا بتونی لااقل شش و نیم خودت را برسونی. با بدبختی حدود شش و نیم میرسی و متوجه میشی غیر از دو نفر بقیه هنوز  نیامدند. تا ساعت هشت طول میکشه کارها و تا برسی خونه شده نه … تازه رسیدی که زنگ میزنند که وسایل را آماده کن شب بیای اینجا. تند تند کارهایت را در عرض نیم ساعت انجام میدی و با دو تا کیف بزرگ راهی خانه خواهرت میشوی و به کارهای مانده ات فکر میکنی و فرصتی که نداری

    و این داستان هم چنان ادامه دارد …

    دعا کنید